zahra-m

zahra-m

  • isfahan, is, iran
  • member since Saturday, October 6 2007

Groups

Friends

zahra-m’s last login was Wednesday, September 24 2008. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Hassan Hamzeh

    Hassan Hamzeh says

    .

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • sara s

    sara s says

    Hi lovely Zahra, I am sara in Tehran and would like to be one of your friends. should I read rain man book?

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Deltasky

    Deltasky says

    Hello dear friend, I think you have sent this to the wrong person. I have been away for a few days and just caught up on my e.mail I am sorry as I have lost contact with you life has been busy and I am getting older, smile, we also had a hurricane here last week and had no power. So I did not e.mail you for ages and i apologize for that , soon I will be saying eid siad, smile

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    The top 100 books of all time
    http://www.guardian.co.uk/world/2002/may/08/books.booksnews

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    به جست و جوی تو
    بر درگاه ِ کوه میگریم،
    در آستانه دریا و علف.

    به جستجوی تو
    در معبر بادها می گریم
    در چار راه فصول،
    در چار چوب شکسته پنجره ئی
    که آسمان ابر آلوده را
    قابی کهنه می گیرد.
    . . . . . . . . . . . .
    به انتظار تصویر تو
    این دفتر خالی
    تاچند
    تا چند
    ورق خواهد زد؟
    ***
    جریان باد را پذیرفتن
    و عشق را
    که خواهر مرگ است.-

    و جاودانگی
    رازش را
    با تو درمیان نهاد.

    پس به هیئت گنجی در آمدی:
    بایسته و آز انگیز
    گنجی از آن دست
    که تملک خاک را و دیاران را
    از این سان
    دلپذیر کرده است!
    ***
    نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
    - متبرک باد نام تو -

    و ما همچنان
    دوره می کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را...

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    هفت بچه
    بالاخره شما چند تا بچه دارین؟
    - هفت تا!
    دو تا از زن اولم
    دو تا از زن دومم
    دو تا از زن سومم
    !و یک بچه ی خیلی خیلی کوچک هم از خودم دارم

    ارنست یاندل

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Deltasky

    Deltasky says

    Hi Zahra I am sure you will have forgotten me. I have just started a group with Doris Trueheart it is for woman only and nice because we are discussing woman isssues come and join "Woman Speak" and talk with us.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    ما بدهکاریم
    به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
    معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
    و نگفتیم
    چونکه مرداد
    گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

    حسین پناهی

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Hassan Hamzeh

    Hassan Hamzeh says

    Slaughterhouse-Five? Khundish Bel'akhare?

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Mohammad VatanPour

    Mohammad VatanPour says

    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضو در کوچه لیلا نشست

    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده ای زد بر لب درگاه او
    پر زلیلا شد دل پر آه او

    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بر صلیب عشق دارم کرده ای

    جام لیلا را به دستم داده ای
    وندر این بازی شکستم داده ای

    نشتر عشقش به جانم می زنی
    دردم از لیلاست آنم می زنی

    خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
    من که مجنونم تو مجنونم مکن

    مرد این بازیچه دیگر نیستم
    این تو و لیلای تو ... من نیستم

    گفت: ای دیوانه لیلایت منم
    در رگ پیدا و پنهانت منم

    سال ها با جور لیلا ساختی
    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم
    صد قمار عشق یک جا باختم

    کردمت آوارهء صحرا نشد
    گفتم عاقل می شوی اما نشد

    سوختم در حسرت یک یا ربت
    غیر لیلا برنیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با منی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سرمیزنی
    در حریم خانه ام در میزنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بیقرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    فریاد
    ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
    پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
    گفتی: "برو!" ولیک نگفتی کجا رود
    این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
    پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
    باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
    ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
    ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
    نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
    با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
    نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
    ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

    سیمین بهبهانی

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    سفر باید کرد
    دو قدم مانده تا قاف....
    ع ، ش

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Maral

    Maral says

    va NADER EBRAHIMI be abadiat peivast. see you in the group discussion post! motasefam :(

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    به این داوری رسیده بودم که وجدان گنهکار ، یک ظاهرسازی است. زیرا عذاب من هرگز نمی توانست آسیب هایی را که رسانده بودم جبران کند

    فانوس خیال - اینگمار برگمان

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    تکیه کلامش این بود: "مثل سیمون دبوار و ژان پل سارتر."
    از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
    اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.
    با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
    حالا هرشب وقتی کنار خیابان می ایستاد تا از میان انبوه ماشینها که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گفت : شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی با مسئولیت را بفهمد."

    بازی عروس و داماد – بلقیس سلیمانی

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • sadegh tavakoli

    sadegh tavakoli says

    مجال
    بی رحمانه اندک بود و
    واقعه
    سخت
    نامنتظر.

    از بهار
    حظ ّ تماشائی نچشیدم،
    که قفس
    باغ را پژمرده می کند.
    ***
    از آفتاب و نفس
    چنان بریده خواهم شد
    که لب از بوسه نا سیراب.

    برهنه
    بگو برهنه به خاکم کنند
    سرا پا برهنه
    بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-
    که بی شایبه حجابی
    با خاک
    عاشقانه
    در آمیختن می خواهم
    احمد شاملو

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    Hossein B.K says

    آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده
    نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه
    رنگند

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    Hossein B.K says

    مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق
    شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه
    است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم ! « دکتر علي شريعتي

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درباره اوشو
    اوشو در 11 سپتامبر سال 1931 در ناحيه كوچوادا در مادها پرادش هند به دنيا آمد. از همان اوان كودكي، روحيه اي عصيانگر و مستقل داشت و اصرار ميكردحقيقت را خود تجربه كند، نه آنكه دانش و باورها را از ديگران بگيرد.
    پس از روشن شدگي اش در سن بيست و يك سالگي ، او تحصيلات دانشگاهي اش را به پايان رساند و به مدت چند سال در دانشگاه جلال‌پورفلسفه تدريس كرد. در همين زمان ، به سراسر هند سفر كرد و سخن گفت و در ملاُ عام با رهبران اديان رسمي به مناظره پرداخت، باورهاي سنتي را زير سئوال برد و با آدمهايي با مشربهاي گوناگون ديدار كرد. او به شدت و با ولع مطالعه مي‌كرد و هر كتابي را كه به دستش مي‌رسيد و مي‌توانست فهم او را درباره نظامهاي باورمند و روانشناسي انسان معاصر بسط دهد ، مي‌خواند.
    اوشو در اواخر دهه 1960 شيوه هاي پوياي مراقبه ابداعي اش را بسط داد . او ميگويد : انسان جديد زير بار سنگين سنتهاي كهنه گذشته و بي قراري هاي زندگي روزگار نو نفس نفس ميزند كه او {اوشو} بايد پيش از اميد به كشف مرتبه نه –فكري و دل آسودگي مراقبه توسط انسان معاصر، آنها را به طور عميق تصفيه كند.
    اوشو در جريان كارهايش ، تقريباً درباره همه جنبه هاي رشد آگاهي بشري سخن گفته است. او جوهر آنچه را كه براي طلب معنوي انسان معاصر اهميت دارد ، فشرده است ،البته نه بر اساس ادراك ذهني ، بلكه بر اساس تجربه هاي وجودي و آزموده خود.
    او به هيچ سنتي تعلق ندارد
    – او ميگويد : من آغاز آگاهي ديني بديعي هستم ؛ لطف كنيد و مرا به گذشته گره نزنيد
    - گذتشه حتي ارزش يادآوري را هم ندارد.
    گفت و گوهاي او با مريدان و سالكان سراسر دنيا در بيش از ششصد مجلد چاپ و منتشر شده و نيز به بيش از سي زبان ترجمه شده است.
    پيام من، يك مرام يا مسلك نيست ، فلسفه هم نيست.
    پيام من كيميايي بخصوص است ،علم استحاله است ، بنابراين ، تنها كساني كه ميخواهند در وجود فعلي شان بميرند و در سيمايي كاملاً تازه و غير قابل توصيف و نوشتن ، دوباره متولد شوند…. تنها اين معدود شجاعان آماده شنيدن آنند ، زيرا شنيدن پرمخاطره است.
    با شنيدن ؛ اولين گام را براي تولدي دوباره برميداري .
    بنابر اين ، فلسفه اي نيست كه همچون نمد از آن كلاهي بدوزي و بر سربگذاري و اين طرف و آن طرف پز بدهي .
    مرام و مسكلي نيست كه تو را از گزند پرسشهاي مزاحم برهاند. نه ، پيام من ، خبري شفاهي نيز نيست. پيام من، بسيار خطر خيز است. چيزي نيست ًمگر مرگ و تولدي تازه.ً
    اوشو در 19 ژانويه سال 1990 كالبد خويش را ترك گفت . كمون عظيم او در