mojgan

mojgan

Fly in the eyes of those whom their sight dont make u land
در نگاه کسانی پرواز کن, که برای دیده شدن مجبور به فرود نباشی
If u observe the word "victory" more closely, u can find the word "defeat" hidden in it....
Human being needs two birthdays,one for living & the other for learning to live.

انسان براي آنكه علاوه بر «زنده...more »
  • member since Saturday, October 6 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 213 notes
  • Hamed

    hamed says

    Sala.Bavar konid daghighan,khosusiyate mane !!!!! Ajibe!!!??

    " خوصوصیات دارنده نام حامد "
    حامد به معنى شكرگزار و ستايشگر است.
    اگر درباره حامد يك مورد وجود داشته باشد كه همگى متفق القول آن را تأييد كنند، اين ويژگى همان واقع گرايى اوست. طبيعت حامد با ايده آل گرايى و خيال پردازى به هيچ وجه سازگار نيست. او درست روى همين زمين و در همين جايى كه هست زندگى مى كند و همه چيز را آن طور كه وجود دارد مى بيند. به همين دليل هم در بحث ها هميشه بخش هاى مثبت و منفى را با هم مى سنجد و درباره هر دوى آنها صحبت مى كند.
    او همچنين منطقى و تحليل گر است و هيچ وقت به سرعت تصميم نمى گيرد. حامد قبل از تصميم گيرى درباره چيزى، خوب جوانب كار را مى سنجد و آنها را سبك و سنگين مى كند و چنانچه نهايتاً نتيجه اين ارزيابى مثبت و رضايت بخش باشد، تصميم به انجام آن كار مى گيرد. همين خصوصيت باعث مى شود حامد در پذيرش ريسك و نيز در شرايطى كه عدم قطعيت وجود دارد دچار سردرگمى شود. چون منطقاً نمى تواند يك راه حل مطمئن پيدا كند و به همين جهت دائماً نگران است ك چه اتفاقى خواهد افتاد. البته بسيارى معتقدند اين نگرانى هاى حامد در زمينه مسؤوليت هايش بيشتر به جديت او مربوط مى شود كه تا اندازه اى هم اعتقاد درست و بجايى است.
    حتى ظاهر حامد نيز اين جديت را نشان مى دهد و كسانى كه او را مى بينند كمى ازاين جديت جا مى خورند. اين تأثير ناخودآگاه حامد بر ديگران بسيار جالب است. حتى در همان برخورد اول نيز همه سعى مى كنند هر طور شده خودشان را از سر راه اين مرد جدى و خشك كنار بكشند!
    حامد براى انجام هر كارى برنامه ريزى دارد و از اينكه مسائل دور و برش مغشوش و خارج از نظم باشند به شدت عصبى مى شود. حتى مى توان گفت در اين مورد تا حدى وسواسى است تا جايى كه در حرف زدن و فكر كردن نيز يك روش سنجيده و تدوين شده دارد و به ندرت از آن تجاوز مى كند.
    حامد به كارهاى فنى و مكانيكى علاقه دارد و انجام دادن آنها برايش لذت بخش است. به خصوص معتقد است هر كارى كه ارزش انجام دادن دارد بايد به بهترين شكل انجام شود. با همين تفكر زمانى كه حامد به انجام كارى علاقه مند مى شود، عميقاً درگير آن مى شود و تمام افكارش را بر روى آن متمركز مى كند. در اين وضعيت بزرگترين اشتباهى كه ممكن است از كسى سربزند ايجاد مزاحمت براى اوست. حامد اصلاً دوست ندارد تمركزش به هم بخورد و معمولاً نارضايتى اش را نيز به نحو نه چندان خوشايندى به شما ابراز خواهد كرد. به هرحال شما كه جرأت كرديد با او دربيفتيد، بايد عواقب كارتان را هم تحمل كنيد!
    و اما نكته آخر: چه كسى از كند بودن حامد در يادگيرى شكايت داشت؟ شما؟ خوب در اين مورد ظاهراً حق داريد چون حامد در جلب اطلاعات جديد كمى كند عمل مى كند. شايد به اين دليل كه دائم درحال تجزيه و تحليل آنهاست، كمى بيشتر از ديگران طول مى كشد تا مفهومى كاملاً برايش جا بيفتد و حل شود. اما شما هم بهتر است اينقدر تند نرويد. آنچه احتمالاً به آن توجه نكرده ايد اين است كه وقتى حامد چيزى را ياد گرفت، هرگز فراموش نخواهد كرد. بنابراين شما هم تصديق خواهيد كرد وقت و انرژى بيشترى كه براى حامد صرف مى شود، واقعاً ارزشش را دارد، بهتر است ديگر در اين مورد گله نكنيد!

    ;) man inam :)

    posted yesterday. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    Salam.Khubo salamatid ensha allah ? :)

    شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش
    به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
    بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
    بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
    بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
    ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
    ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
    در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
    برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
    به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
    به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
    ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
    خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
    رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
    چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
    به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
    ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
    مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
    ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
    به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
    به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
    بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
    که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • erik09 s

    erik09 s says

    nice quote

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري
    ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري
    ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم
    ... شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    ارزش يك لبخند

    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.
    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.
    سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
    لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
    چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود
    پس یادموان باشد، که لبخنده مان را از هیچ کس دریغ نکنیم
    " :) "

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    دستم بوی گل میداد.به جرم چیدن گل مرا محکوم کردند.
    اما کسی نگفت شاید او گلی کاشته باشد
    " ارنستو چه گوآرا"

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    سلام به همه ی دوستان

    گویا در روزگاران گذشته عشق اینگونه بوده است که شاعرگفته

    یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

    کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است

    عشق ها یی که به راستی عشق بوده است و نه هیچ چیز دیگر.

    عشق ها یی که هر روز به شکل های متفاوت در افراد مختلف

    تکرار می شده اما هرگز دل زدگی و کسالت را برای انسانها

    به دنبال نداشته.

    اما امروزه هزاران قصه دارد غم هوس بازیها ،دورنگی ها ،

    دروغها ،نارو زدن ه ،سوءاستفاده ها و این همه بدی و ستم

    که به عنوان عشق در نقاط مختلف این کره ی خاکی رخ می دهد.

    و چقدر کسالت آور کرده شنیدن این واژه ی مقدس را.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    Salam:)

    هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    تلاش کنید
    تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او. تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
    - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
    مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: روز به خیر
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

    بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    وقتي اشكهايم بر روي زمين ريخت تو هرگز نديدي كه چگونه مي گريم . تو دلم را با بي كسي تنها گذاشتي و چشمانم را به انتظار نگاهت گريان گذاشتي

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    :) salam ;)
    دل من چون به عشق ،مایل شد ... عشق در گردنش، حمایل شد

    چون دل و عشق، گشتند متفق !! ... دل من عشق گشت و ،او دل شد

    گاه بر رست چون نبات، از گل ... از دلم عشق و ، گاه نازل شد

    روی بنمود و ،دل ببرد و نشست ... کار من در فراق دل، مشکل شد

    من نمی دانم این بلا، دل را ... از چه افتاده و از چه حاصل شد؟

    ای "{حامد}"، مکن شکایت دل !! ... این بس او را، که عشق منزل شد

    "عراقی"

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    :) salam ;)
    دل من چون به عشق ،مایل شد ... عشق در گردنش، حمایل شد

    چون دل و عشق، گشتند متفق !! ... دل من عشق گشت و ،او دل شد

    گاه بر رست چون نبات، از گل ... از دلم عشق و ، گاه نازل شد

    روی بنمود و ،دل ببرد و نشست ... کار من در فراق دل، مشکل شد

    من نمی دانم این بلا، دل را ... از چه افتاده و از چه حاصل شد؟

    ای "{حامد}"، مکن شکایت دل !! ... این بس او را، که عشق منزل شد

    "عراقی"

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Eldar

    eldar says

    دست بنه بر دلم وز غم دلبر مپرس
    چشم من اندر نگر وز می و ساغر مپرس
    عشق چو لشگر کشید عالم جان را گرفت
    حال من از عشق پرس وز من مضطر مپرس

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Eldar

    eldar says

    دست به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    hossein b.k says

    پدر روزنامه می خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ای از جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت:بیا کاری برایت دارم یک نقشه دنیا به تو می دهم ببینم می توانی دقیقا ان را انطور که هست بچینی؟و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت. می دانست پسرش تمام روز گرفتاراین کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه کامل برگشت.پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافی یاد داده؟پسر جواب داد:جغرافی دیگر چیست؟اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک ادم بود وقتی توانستم ادم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • liveblack

    liveblack says

    By live black group Mithraism



    د