Books

Request Friendship
Send Request Cancel

T M

T M

... آدم اينجا تنهاست، و در اين تنهائي، سايه ناروني تا ابديت جاريست
به سراغ من اگر مي آئيد
نرم و آهسته بيائيد
... مبادا كه ترك بردارد، چيني نازك تنهائي من more »
  • TEHRAN, Iran
  • member since October 20 2007

T M’s last login was Tuesday, October 27 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    دفتر من در وسط
    باد ورق مي زند
    برگي از آن مي کند
    نام تو در باغها
    ورد زبان مي شود

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    با سلام خدمت دوست عزیز و فرهیخته

    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر جدیدی با نام " شاعر " به روز شد
    با احترام و مهر
    http://teekany.blogfa.com/

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    T M (f) :D ,
    Ba doroud faravan ve sepasgozari ziad az inke mano shayeste doustiye khodet danesti, barayet sale besiar zibayi ra arezomendem.
    Bijan

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    Hossein B.K says

    روز تبلیغات در آن دنیا

    یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد،

    با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.


    روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.

    «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه

    و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هرحال شما هم

    درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

    سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده،

    من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

    سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،

    شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.

    آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

    سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام.

    می خواهم به بهشت بروم»

    سن پیتر گفت : «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

    و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین...

    تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد،

    سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد.

    زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود

    و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل.

    در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی

    سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند

    و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند.

    سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند.

    همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار

    مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.

    شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا

    رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

    به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

    راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت

    اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق

    و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی

    هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید

    که روز دوم هم چگونه گذشت.

    بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که

    آیا تصمیمش را گرفته؟سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد

    خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم

    من جهنم را ترجیح می دهم»

    بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل

    شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب

    و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او

    استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس

    و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید:

    «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟

    ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

    شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

    امروز دیگر تو رای دادی».

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Roya g

    Roya g says

    منطق قانونی است اما منطقی نیست، منطقی است اما قانونی نیست نه قانونی است و نه منطقی ! دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!! است ولی قانونی نیست

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • amirhossein k

    amirhossein k says

    احمق آن روستا بسیار مشهور بود. نامش المرElmer بود. روزی یکی از روستاییان می خواست به یک بازدید کننده نشان بدهد که المر چگونه احمقی است. او گفت، "این را تماشا کن! هی المر! برایت یک چیزی دارم." سپس دستش را باز کرد که در کف آن دو سکه ی ده سنتی و پنج سنتی قرار داشت.
    او گفت، "بیا المر یکی را انتخاب کن."

    بنابراین المر گفت، "متشکرم، من بزرگتره را بر می دارم"، و سکه ی پنج سنتی را برداشت.
    مرد چشمکی به دوستش زد و گفت، "می بینی ؟ چه احمقی داریم ما!"

    ولی وقتی که المر رفت، آن مرد مهمان دلش به حال او سوخت و به دنبالش دوید.

    "گوش بده المر! آیا نمی دانی که سکه ی کوچکتر دوبرابر سکه ی بزرگتر ارزش دارد؟"

    المر پاسخ داد، "البته که می دانم! ولی اگر در مرتبه ی اول سکه ی بزرگتر را بردارم، آنان دیگر این بازی را ادامه نمی دهند."

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    سلام
    روزگار به کام
    نوروز خجسته

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز
    بهار 1388

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • ebrahim T

    ebrahim T says

    در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سر گرم خواندن کتاب فلسفه دیدم.منش و سلامت رفتارش،با بیماران دیگر تناسبی نداشت.کنارش نشستم و پرسیدم:اینجا چه می کنی؟
    با تعجب نگاهم کرد.اما دید که من از پزشکان نیستم.پاسخ داد:خیلی ساده. پدرم که وکیل ممتازی بود،می خواست راه او را دنبال کنم.عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت،دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم.خواهرم همیشه شوهرش را به عنوا الگوی یک مرد موفق مثال می زد.برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خوذش ورزشکاری عالی بشوم.
    مکسی کرد و بعد ادامه داد:در مورد معلم هایم در مدرسه،استاد پیانو، و معلم انگلیسی ام هم همین شد.همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند.هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یه انسان نگاه کرد
    طوری به من نگاه می کردند که انگار در آینه نگاه می کنند
    بنا بر این تصمیم گرفتم خودم ا در این آسایشگاه بستری کنم.اینجا ،دست کم میتوانم خودم باشم

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    گله...



    ای خدایا گله دارم که رهایم کردی...

    من نبودم که چنین!!!

    به تو گفتم که چنانم و چنانم کردی...

    ای خدا من که نگفتم گنهی هیچ ندارم,

    هیچ دانی که تو خود غرق گناهم کردی؟

    تو مرا پس نزدی؟

    هر چه گفتم که خدایا-

    نسپردی به من آن گوش که باید بسپاری

    و رهایم کردی,



    روزگاری که گذشت,



    باز دستهایم به سراغت آمد...

    سر به پائین و هزاران افسوس...

    به تو گفتم که خدایا تو مرا زود رها از چه بلایم کردی,

    به تو گفتم که غلط کردم و صد بار

    نگفتم؟


    به تو گفتم و تو آرام صدایم کردی-

    نفس آسوده ز تن گشت رها...

    دست من باز به سمت تو رها گشت

    لیک این بار




    تو دعایم کردی...

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    شجاعت همیشه فریاد زدن نیست.گاه صداى‌آرامى است كه انتهاى روز مى‌گوید: فردا دوباره تلاش خواهم كرد

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    چاووشی شرم / خطاب به پروانه های دکتر براهنی

    در مجله ی ماه مگ
    http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=1558#more

    در مجله ی مرور
    http://www.morur.com/article.aspx?id=628

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • ebrahim T

    ebrahim T says

    اسمم بکی تاچره.اسم تو چیه؟اما خودم می دونم.توماس سایر
    اون اسم برا ناراحت کردنه منه.وقتی بخوان باهام خوشرفتاری کنن میگن توم.تو هم به من بگو توم.باشه؟
    باشه
    حالا توم مشغول نوشتن یک جمله روی لوح مشق شد و آنچه را که می نوشت از دختر پنهان می کرد.اما این بار دختر خودش را به ندیدن نزد.عوضش اصرار کرد که توم هم نوشته را به اون نشون بده.
    توم توضیح داد:چیزه مهمی نیست.
    چرا هست.
    گفتم چیزی نیست.نمی خواد ببینیش.
    می خوام.خیلی می خوام.ترا به خدا نشونم بده.
    اما اونوقت بهمه می گی
    نه،بخدا نمی گم.خدا مرگم بده اگه بگم.
    به هیشکی نمی گی .هیچوقت؟
    نه،به هیشکی،هیچوقت.حالا دیگه نشونم بده.
    تو که نمی خوای ببینی.
    حالا که اینطوری شد خودم می بینمش.دست کوچولوش را روی دست توم گذاشت و با هم ور رفتند.توم نشان می داد وقعا مقاومت می کند اما کم کم دستش را از روی نوشته پس می کشید وکنار می زد.تا کلماتی که روی لوح نوشته بود ظاهر شد."دوستت دارم"
    دختر گفت:"بی تربیت."وبا دست محکم توم را زد.اما در عین حال رنگش قرمز شده بود و نشان می داد که از این حرف خوشش آمده است.درست همین موقع توم حس کرد که گوشش را آهسته با گیره گرفتند و بعد با فشار بلندش کردند وهمین طوری دور اتاق گرداندند تا دوباره رسید به جای خودش و افتاد روی نیمکتش.سیل تمسخر و استهزای بچه ها در کلاس به راه افتاد.اما معلم مدتی همچنان بالای سرش ایستاد که توم هم هول کرد وسرانجام بدون ادی حرفی برگشت و در صندلی خود نشست.توم در عین اینکه گوشش عذاب می داد.در دلش از خوشحالی کیف کرد
    -

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • vania ~º(

    vania ~º(" ,)º~ says

    Hello TM
    Nice to meet you!
    I was looking your shelf... You have relly interesting titles :)
    Take care

    posted 10 months ago. ( send a note )