Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Samad Zoueshtiagh

Samad Zoueshtiagh

  • Tehran, Iran
  • member since October 5 2007

Samad Zoueshtiagh’s last login was Wednesday, December 2 2009.

Public Notes

  • Mentha

    Mentha says

    محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي
    شاديهايتان يلدائي ،
    مبارک باد اين شب اهورائي
    شادیهایتان 100 شب یلدا

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

    ما همه آفتابگردانیم.

    اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

    آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

    این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

    آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد.

    آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد.

    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

    بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

    آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

    گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

    خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

    نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟

    آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

    ما همه آفتابگردانیم.

    اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

    آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

    این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

    آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد.

    آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد.

    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

    بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

    آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

    گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

    خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

    نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟

    آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    این دیوانگیست..
    که از همه گلهای رز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
    که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

    این دیوانگیست..
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

    این دیوانگیست..
    که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز میشوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم
    که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است

    این دیوانگیست ..
    که همه شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگیها نشویم.

    و به یاد داشته باشیم که همیشه..

    شانس های دیگری هم هستند..
    دوستی های دیگری هم هستند...
    عشق های دیگری هم هستند....
    نیروهای دیگری هم هستند.....

    تنها باید قوی و پر استقامت باشیم
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    سلام
    متشکرم که منو لایق دوستی دونستید

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    جملاتی از ملاصدرا
    **************
    خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

    اما :
    به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
    به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،
    به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،
    به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،
    به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،
    به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...
    پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.
    برادر مي‌شود محتاجان برادري را.
    اميد مي‌شود نااميدان را.
    راه مي‌شود گم‌گشتگان را.
    نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

    خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.
    به شرط اعتقاد؛
    شرط پاكي دل؛
    به شرط طهارت روح؛
    چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند
    بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند
    و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...

    مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که جایشان در کنار خانواده هاشان خالی ست

    مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
    پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
    بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
    پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
    در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
    امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
    هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    يك شب آتش در نيستاني فتاد/ سوخت چون اشكي كه بر جاني فتاد/ شعله تا سرگرم كار خويش شد/ هر نيي شمع مزار خويش شد/ ني به آتش گفت: كين آشوب چيست؟/ مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟/ گفت آتش بي سبب نفروختم/ دعوي بي معنيت را سوختم/ زانكه مي گفتي نيم با صد نمود/ همچنان در بند خود بودي كه بود/ مرد را دردي اگر باشد خوش است/ درد بي دردي علاجش آتش است

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Power Ranger

    Power Ranger says

    thx. Happy New Year.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Power Ranger

    Power Ranger says

    I am afraid I cannot.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Power Ranger

    Power Ranger says

    Hello

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

    در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

    مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

    چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
    شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
    محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

    .
    مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    گاهی به نگاهت نگاه کن !
    انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

    استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

    او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

    استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

    اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

    « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
    آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
    يا در شدت درد ميگدازم
    يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
    روح ميشود
    لطف ميشود
    عشق ميشود
    سوز ميشود
    و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
    و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

    اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
    اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

    خدايا
    تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
    تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
    تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
    تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
    تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
    تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
    و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.

    "قسمتی ازنجواهای دکتر چمران

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    در آسمان دنبال خدا می گشتم
    در زیبایی های بی بدیل اش
    در شکوه و عظمت لایزال اش
    در بی کرانه گی سرگردان کننده اش،
    اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است..

    همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند
    و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشق
    می شود مهربان من .
    بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،.
    آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم
    که آرام با من سخن می گویی
    چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنی
    آرام آرام.
    تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک تو
    صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات
    و من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانم
    که من چه دارم در مقابل تو
    که من چه هستم در برابر تو
    هیچ...به خدا هیچ..
    به خدایی که تو را به من داد
    به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.
    تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستی
    به زیباترین شکل
    به خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم.
    که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..
    که ردپای خدایی،
    که بهترین معجزه بودنی،
    که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان

    posted 1 year ago. ( send a note )