Samad Zoueshtiagh’s last login was Wednesday, December 2 2009.
محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي شاديهايتان يلدائي ،مبارک باد اين شب اهورائي شادیهایتان 100 شب یلدا
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم
این دیوانگیست.. که از همه گلهای رز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.این دیوانگیست..که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.این دیوانگیست..که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز میشوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیمکه هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده استاین دیوانگیست ..که همه شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگیها نشویم.و به یاد داشته باشیم که همیشه..شانس های دیگری هم هستند..دوستی های دیگری هم هستند...عشق های دیگری هم هستند....نیروهای دیگری هم هستند.....تنها باید قوی و پر استقامت باشیمو همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم
سلاممتشکرم که منو لایق دوستی دونستید
جملاتی از ملاصدرا**************خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان اما :به قدر فهم تو كوچك ميشودبه قدر نياز تو فرود ميآيد،به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. اميد ميشود نااميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛ چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"... مگر از زندگي چه ميخواهيد ؟
تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که جایشان در کنار خانواده هاشان خالی ستمردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.در آن صفحه این طور نوشته شده بود:امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم
يك شب آتش در نيستاني فتاد/ سوخت چون اشكي كه بر جاني فتاد/ شعله تا سرگرم كار خويش شد/ هر نيي شمع مزار خويش شد/ ني به آتش گفت: كين آشوب چيست؟/ مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟/ گفت آتش بي سبب نفروختم/ دعوي بي معنيت را سوختم/ زانكه مي گفتي نيم با صد نمود/ همچنان در بند خود بودي كه بود/ مرد را دردي اگر باشد خوش است/ درد بي دردي علاجش آتش است
thx. Happy New Year.
I am afraid I cannot.
Hello
خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟
گاهی به نگاهت نگاه کن !انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان استآنگاه که در آتش عشق ميسوزميا در شدت درد ميگدازميا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودمروح ميشودلطف ميشودعشق ميشودسوز ميشودو عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشودو بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد واگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کردخداياتو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارمتو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرمتو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشمتو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزمتو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرمتو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشمو هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم."قسمتی ازنجواهای دکتر چمران
در آسمان دنبال خدا می گشتمدر زیبایی های بی بدیل اشدر شکوه و عظمت لایزال اشدر بی کرانه گی سرگردان کننده اش،اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است..همه ستاره های آسمان حیرانش می شوندو این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشقمی شود مهربان من .بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،.آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارمکه آرام با من سخن می گوییچونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنیآرام آرام.تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک توصدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی اتو من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانمکه من چه دارم در مقابل توکه من چه هستم در برابر توهیچ...به خدا هیچ..به خدایی که تو را به من دادبه خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستیبه زیباترین شکلبه خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم.که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..که ردپای خدایی،که بهترین معجزه بودنی،که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان