sorkhjame

sorkhjame

Hi,I am a petroleum engineer,married and so interested history. About my nikname I should say that,I love two ancient Iranian Leader,"Sepahbod SORENA" and "Babak khoramdin".Babak and his groups wore Red cloths so called them"Sorkhjamegan".
آنچهسرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست. آنتونی...more »
  • Tehran-Orumieh-Assaloye, Iran
  • member since Tuesday, October 2 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 189 notes
  • AHURA

    ahura says

    با درود

    خدای نیک‌سرشت در کیش زرتشتی، اهورامزدا نام دارد که بمعنی سرور دانا است و پرستیده می‌شود. برای اهورا مزدا در هرمزد یشت، در حدود شصت صفتِ نیک آورده شده و تقریباً همهٔ چیزهای خوب به وی منتسب شده‌است. بر اساسِ گاتها، اهورامزدا هم آفریننده روشنایی و هم تاریکی است. بر اساسِ کتابِ بندهشن که پس از ساسانیان نوشته شده، نیروی مخالفِ اهورامزدا و زایندهٔ بدی‌ها را اهریمن (انگره مینیو) معرفی می‌کند که نص صریح گاتها است. در کیش زرتشتی، اهریمن هیچگاه توانِ ذاتی برای مقابله با قدرتِ اهورا مزدا را ندارد و رقیبی برای او نیست بلکه اهریمن همان اندیشهٔ بد است اما در باورِ زروانیان، اهریمن برادر و رقیبِ اهورا مزدا و پسر زروان و دارای هویتی جداگانه از اهورا مزدا است. زرتشتیان امروزی نیز خود را یکتاپرست می‌دانند و اهریمن را تنها نمادی تمثیلی از بدیها می‌نامند نه یک خدا.

    posted 2 hours ago. ( send a note )
  • mahdi sadeghi

    mahdi sadeghi says

    اردک های خودم بود
    سرشان را بریدم
    شما که به خوردن اردکم مشغولید
    به چه اعتراض می کنید.

    کفش های من است که به پا کرده اید
    از تنگی کفشم چرا می نالید.

    کلاه من است
    بر می دارید و سرتان می گذارید
    از کلاه گشادی
    که سرتان رفته چرا دلگیرید.

    استکان من است
    به شادی می نوشید،
    فرصت دهید
    ننوشید
    با سرکشیدن شوکران نیست
    سقراط می شوید

    شمس لنگرودی

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • OBEYD

    obeyd says

    درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟؟!! از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند .
    سخن درویش که به جهنم رفته بو چنین بود : " با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف نیز به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    عهدنامه تركمانچاي و فاجعه‌ ملي در تاريخ ايران


    عارف محمدزاده

    امروز 180 سال از تحميل عهدنامة‌ شوم و ننگنين «‌تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران مي‌گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي فاجعه‌باري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعه‌طلب روسيه براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران تلاش مي‌كرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف مي‌شد، تحركات دولت‌هاي توسعه‌طلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران بيشتر مي‌شد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوء‌استفاده از آشفتگي‌ها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك‌ ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي مي‌كرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعه‌طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعلي‌شاه، دو عهدنامة‌ ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • galiver J

    galiver j says

    مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
    اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
    يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
    خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
    به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
    روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره
    فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
    كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون هيچ جوابي نداد....
    حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
    احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
    دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
    اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
    از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
    تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
    اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
    وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
    سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!” گم شو از اينجا! همين حالا
    اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
    يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
    دانش آموزان مدرسه
    ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
    بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
    اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
    اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
    ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
    وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو
    براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو ، مادرت

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • A m i r    H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    همه عمر برندارم
    سر از این خمار مستی
    که هنوز من نبودم
    که تو در دلم نشستی
    تو نه مثل آفتابی
    که حضور و غیبت افتد
    دگران روند و آیند و
    تو همچنان که هستی

    سعدی

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    In matlab ghashange.Lotfan bekhunidesh.Fantezi hast :)

    After Shave
    صبح به سختي از خواب بيدار مي شويد. راديو را روشن مي کنيد:
    "به به...! چه روز قشنگي است امروز. يک روز عالي! دوستي مي گفت..."
    اما شما معتقديد که امروز، روز بسيار زشت و چرت و پرتي است. دوست آن گوينده هم غلط کرده که گفته هوا بهاري است. اصلا غلط کرده هر کسي درباره امروز حرف زده! يکي از دلايل ناراحتي تان اين است که از اصلاحات متنفر هستيد و امروز مجبور هستيد که ريش تان را مرتب کنيد. ماشين ريش تراش را بر مي داريد. با عصبانيت جلو آينه حمام مي ايستيد و عليه خودتان شعار و فحش مي دهيد. ناگهان ماشين ريش تراش از مسير منحرف مي شود و قسمتي از ريش تان را مي زند. مي خواهيد ريش بلند خود را کوتاه و همسطح قسمت خراب شده کنيد. ولي آن قسمت سه تيغه و صاف شده است. به ناچار کاملا اصلاحات مي کنيد. در آخر هم کرم
    "افتر شيو" پسرتان را به صورتتان مي ماليد امروز کنفرانس مطبوعاتي داريد. شما رئيس اداره اي هستيد که اگر با آن قيافه ديده بشويد، فاجعه رخ خواهد داد. تصميم مي گيريد با منشي خود تماس بگيريد و جلسه را کنسل کنيد. ولي بهانه اي براي اين کار نداريد. از طرفي نيز مطمئن هستيد که اگر همسرتان قضيه را بفهمد، آنرا همه جا پخش مي کند. چون برادر بي سواد و معتاد او را در اداره مدير يکي از بخش ها کرده ايد ولي حالا پسرعمويش را استخدام نمي کنيد. همسرتان قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. به ناچار تصميم
    مي گيريد که بلايي سر خودتان بياوريد تا آن را بهانه کنيد و تا ريش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشويد. به آشپزخانه
    مي رويد و کارد را بر مي داريد. ولي نمي دانيد آن را به کجايتان بزنيد. مي ترسيد که از شدت خونريزي بميريد. از طرفي هم مطمئن هستيد که در هر حال اگر با آن شکل و شمايل به اداره برويد، به زودي مجبور به خودکشي خواهيد شد. فکر مي کنيد مسموم شدن هم خوب است. در يخچال به دنبال يک ماده خوراکي مي گرديد که تاريخ مصرف آن گذشته باشد. ولي همه چيز را تازه خريده ايد. از فکر مسموم شدن هم بيرون مي آييد. فکري به ذهنتان مي رسد. با خودتان فکر مي کنيد که مي شود يک جايي از بدن خود را عمل جراحي کنيد. اينجوري در بيمارستان بستري مي شويد و کسي را به حضور نمي پذيريد. با يکي از دوستانتان که پزشک است تماس مي گيريد. او عمل آپانديس را پيشنهاد مي کند. شما قبلا اين کار را کرده ايد. به دکتر مي گوييد که دوران استراحت پس از عمل جراحي بايد به اندازه اي باشد که ريش تان در اين مدت در بيايد. دکتر مي گويد که چون کاملا سالم هستيد
    تنها دو راه داريد. زايمان کنيد، يا مثل مايکل جکسون عمل کنيد.
    از دکتر خداحافظي مي کنيد. تصميم مي گيريد که سکته قلبي کنيد. براي اين کار بايد حسابي عصباني بشويد. به منزل مادر خانم تان زنگ مي زنيد و هر آنچه که در اين چند سال نگفته ايد را مي گوييد. سپس گوشي تلفن را مي گذاريد و تلفن را از پريز مي کشيد. بجاي عصباني بودن احساس سبکي مي کنيد. کنفرانس مطبوعاتي تا دو ساعت ديگر شروع مي شود.
    تنها يک راه برايتان باقي مانده و آن اين است که در مسير اداره تصادف کنيد. پشت چراغ قرمز توقف کرده ايد. بيلبورد سر تقاطع را نگاه مي کنيد. تبليغ يک کرم مو بر صورت است که براي هميشه موها را از بين مي برد. خنده تان مي گيرد. شيشه کرم برايتان آشنا است. شبيه کرم "افتر شيو" پسرتان است. دقت مي کنيد و متوجه مي شويد که خودش است. صورت صاف تان را در آينه مي بينيد و فرياد مي زنيد:
    - خوشگل...!!!...
    راننده خودرو کناري فکر مي کند که به همسر او متلک انداخته ايد. با عصبانيت مي گويد:
    - الان خوشگل را نشانت مي دهم!
    سپس پياده مي شود و به طرف اتومبيل شما مي آيد. گاز مي دهيد و فرار مي کنيد. او هم به دنبالتان مي آيد. تعقيب و گريز آغاز
    مي شود. نمي توانيد از دستش فرار کنيد. در يک خيابان ناگهان متوجه مي شويد که پشت سرتان نيست و گم تان کرده است.
    مي بينيد که ورودي يک پارکينگ باز است. داخل آن مي پيچيد و تصميم مي گيريد که مدتي در آنجا بمانيد تا مطمئن بشويد که راننده عصباني شما را گم کرده است. يک گوشه از پارکينگ پارک مي کنيد. سرتان را روي فرمان مي گذاريد و نفس راحتي
    مي کشيد. کسي به شيشه مي زند. نگاه مي کنيد. نگهبان اداره است. شما را بدون ريش نمي شناسد. راننده آن خودرو که تعقيب تان
    مي کرد خبرنگار است و با همسرش براي شرکت در کنفرانس مطبوعاتي شما به اداره تان مي آيد

    Bar gerefteh az neveshtehaye duste Khube netam,khanume" Fatame m "

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    یار مارا، از جدایی غم نبود
    در غمش ، مجنون و عاشق کم نبود
    بر سر پیمان خود ، محکم نبود
    با من دیوانه، پیمان ساده بست
    بیخبر، ناگه!!! پیمان را شکست
    این خبر
    این خبر، ناگه، پشتم را شکست
    آن کبوتر عقبت، از بند رست
    رفت و با دلدار دیگر عهد بست

    باکه گویم، که هم خون من است!؟
    با گه گویم
    با گه گویم

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • A m i r    H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    dear my friend ;
    my weblog is updated
    http://teekany.blogfa.com/post-12.aspx
    b.regards
    a.h.t.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    نیکی
    پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
    او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
    گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
    دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
    پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
    دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
    پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
    تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
    سالها بعد..........
    زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
    وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
    مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
    مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
    روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
    نگاهی به صورتحساب انداخت.
    جمله ای به چشمش خورد.
    همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
    امضا دکتر هاروارد کلی
    زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
    اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
    تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Kami M

    kami m says

    1. Your presence is a present to the world.
    2. You're unique and one of a kind.
    3. Your life can be what you want it to be.
    4. Take the days just one at a time.
    5. Count your blessings, not your troubles.
    6. You'll make it through whatever comes along.
    7. Within you are so many answers.
    8. Understand, have courage, be strong.
    9. Don't put limits on yourself.
    10. So many dreams are waiting to be realized.
    11. Decisions are too important to leave to chance.
    12. Reach for your peak, your goal, and your prize.
    13. Nothing wastes more energy than worrying.
    14. The longer one carries a problem, the heavier it gets.
    15. Don't take things too seriously.
    16. Live a life of serenity, not a life of regrets.
    17. Remember that a little love goes a long way.
    18. Remember that a lot . . . goes forever.
    19. Remember that friendship is a wise investment.
    20. Life's treasures are people . . . together.
    21. Realize that it's never too late.
    22. Do ordinary things in an extraordinary way.
    23. Have health and hope and happiness.
    24. Take the time to wish upon a star.


    And don't ever forget . . .
    For even a day . . .

    How special you are.

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    مردی که گنجی را در خواب دید
    مرد فقیری یک نفر را در خواب دید که نشانی یک شهر و یک خرابه را به او داد وگفت:در ان خرابه گنجی پنهان است.مردفقیر از خواب پرید وخیلی خوشحال شد و صبح اول وقت کوله بار سفرش را بست وبه سمت ان شهر به راه افتاد.ووقتی به انجا رسید به سرعت به سراغ خرابه رفت.دیگر شب شده بود اما مرد فقیر بی صبرانه در خرابه به دنبال گنج میگشت.از بد روزگار شب قبل دذدی به خانه ای در همسایگی خرابه دستبرد زده بود وماموران حاکم شهر که در ان دور وبر در جستجوی دزد می گشتند مرد فقیر را به جای دزد گرفتند وپیش حاکم شهر بردند او هم همه چیز را به حاکم گفت.حاکم که فهمید او راست می گوید به او گفت:به این خوابها توجهی نکن مرد!من هم دو ماه پیش در خواب دیدیم در شهری که در شمال است و تا اینجا چهل فرسنگ فاصله دارد در گوشه سمت چپ هفتمین خانه واقع در اخرین کوچه شرقی بازار گنجی پنهان است!اما من به این خواب توجهی نکردم.مرد فقیر با شنیدن نشانی شهر وبازار وکوچه و خانه خیلی تعجب کرد زیرا حاکم درست نشانی خانه او را میداد!پس به روی خودش نیاوردو حرف حاکم را که این خوابها بیهوده است پذیرفت وفوری به شهرش بازگشت.به خانه رفت و کلنگی برداشت ودر گوشه حیاط یعنی همان جایی که حاکم نشان داده بود کند و گنج را پیدا کرد

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • Eldar

    eldar says

    خوشا وقتي صبح بيدار مي شوم
    بيرون مي روم
    و گل شكفته اي را مي بينم
    كه تا ديروز نبود

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    اگر چشم ها به خواب نروند، طبیعتا تمام رویاها متوقف می شوند

    زندگی بشر یک رویاست، البته نه به خاطر کوتاهی وعدم پیوستگی اش، بلکه به این دلیل که تقریبا ما همیشه، چیزها را در رابطه با نفع شخصی خود می بینیم. اما ما باید" در این بی خردی خود مصر بوده" و تا عاقبت تلخ آن استوار مانده، بگوییم:
    "خدای من، خدای من، چرا مرا فراموش کرده ای؟"
    در این لحضه بیدار می شویم و چیزها را همانگونه که در حقیقت وجود دارند به چشم می بینیم. به این چنینی چیزها پی می بریم، میخ ها را در چوب، چوب را در زمین، خورشید را که در آسمان مغرب غروب می کند، مادری که برای فرزندش می گرید و بالاخره یک جهان بی انسان را می بینیم که هر چیزی را درآن از قانون بودن خود پیروی می کند. وقتی از خواب نسبی و ذهنی خود بیدار می شویم کابوسهای شکوه و جلال و چاپلوسی، رسوائی و سرزنش خودبخود نابود خواهد شد.
    درسهایی ازاستادان ذن

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • A m i r    H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    بر سه شنبه برف مي بارد
    نازنين نظام شهيدي
    **********************
    برف پاك كن ها
    دست تكان مي دهند
    بر سه شنبه برف مي بارد
    دست تكان مي دهيم
    -«خداحافظ»
    برف پاك كن ها
    از روي تو
    برف سه شنبه را
    مي روبند
    من دست تكان مي دهم
    نقش تو را پاك مي كنم
    -«خداحافظ»
    بر جاده خالي برف مي بارد
    و برف پاك كني
    ديوانه وار
    به اين سو و آن سوي جدار گلو
    مي كوبد
    در گلويم بر نام تو برف مي بارد

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    http://www.youtube.com/watch?v=QRlryY5mJoY&feature=related

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • liveblack

    liveblack says

    ای ثروتمندان محترم مرا با پول خود به خاک مسپارید
    مردار مرا با کارد آشپزخانه قدیمیمان که مداد تراش شبهای
    نویسندگی من است تکه تکه کنید ولاشه ام را در پست ترین
    نقاط این شهر بگسترانید تا سگهای کرسنه از آن سیر شوند
    که از دست شما ثروتمندان ناکس احدی سیر نشد است

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • liveblack

    liveblack says

    ای ثروتمندان محترم مرا با پول خود به خاک مسپارید
    مردار مرا با کارد آشپزخانه قدیمیمان که مداد تراش شبهای
    نویسندگی من است تکه تکه کنید ولاشه ام را در پست ترین
    نقاط این شهر بگسترانید تا سگهای کرسنه از آن سیر شوند
    که از دست شما ثروتمندان ناکس احدی سیر نشد است

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Saeid A

    saeid a says

    پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

    اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

    پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم

    . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

    انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

    پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

    انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

    آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید

    تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.

    راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟

    انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

    آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ
    و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ
    مي بازد و با عشق مي ميرد (دكتر علي
    شريعتي)

    posted 1 month ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 189 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy