Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

sorkhjame

sorkhjame

Hi,I am a petroleum engineer,married and so interested history. About my nickname I should say that,I love two ancient Iranian Leader,"Sepahbod SORENA" and "Babak khoramdin".Babak and his groups wore Red cloths so called them"Sorkhjamegan".
آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست. آنتونی... more »
  • Orumieh, Iran
  • member since October 2, 2007

sorkhjame’s last login was 3 weeks ago.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته
    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
    منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
    با مهر و احترام

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام مهندس جان خوبی چه خبر ؟

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    با سلام خدمت دوست عزیز

    وبلاگ" آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با کار تازه ای به نام "سرود پسایدن" به روز شد
    شما را دعوت می کنم به خوانش این کار و منتظر شنیدن نظرات مفید و کارساز شما عزیزان هستم

    http://teekany.blogfa.com

    با مهر و احترام

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد همواره به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.
    از طرف بهترین دوست تو خدا.

    (سوره بقره آیه 152)

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند :
    دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .
    دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با
    تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.
    اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ?
    به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
    او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
    اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
    بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ?
    اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
    معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    سال نو را شادباش میگویم.

    برایتان تندرستی و نیکروزی

    در سال نو آرزو دارم.

    باشد که سالی سرشار از شادی

    و کامروایی داشته باشید

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    سلام عیدتون مبارک باشه و امیدوارم سال جدید را با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و سال پر باری براتون باشه
    با آرزوی بهترینها برای شما دوست عزیز

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام امیر جان
    عیدت مبارک
    سبز تویی که سبز می خواهمت

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

    ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین


    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
    آسمانِ آبی و ابر سپید،
    برگ‌های سبز بید،
    عطر نرگس، رفص باد،
    نغمۀ شوق پرستوهای شاد
    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
    خوش به‌حالِ روزگار

    خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
    خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
    خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
    خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
    خوش به‌حالِ آفتاب

    ای دلِ من گرچه در این روزگار
    جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
    بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
    نُقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
    ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
    هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری
    از مجموعۀ «ابر و کوچه»

    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز
    رامین
    1390

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    نوروز یادگار دین زرتشت . مهر کوروش . جام جمشید . تیر آرش . خون سهراب . رخش رستم . عشق بابک است بزرگترین جشن ایرانیان مبارک
    به امید آنکه،آرزوهایمان قشنگ تر و زیباتر و دست یافتنی تر شده باشند

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Leila

    Leila says

    دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند
    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    جغد دهشت
    -----------------------
    بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
    به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
    آیا این همان چیزی است
    که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
    چگونه از پرواز شب آزادی
    و اسرار آویخته در بال‌هایم
    شانه خالی کنم

    در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
    تا به صورت مومیایی درآیم؟
    آیا این همان چیزی است که
    زنان عاشق
    مدعی وفاداری به آن هستند؟
    -----------------------------------
    غادة السمان
    از کتاب رقص با جغد
    http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
    ترجمه عبدالحسین فرزاد
    نشر چشمه

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Ñimä Ràdian†

    Ñimä Ràdian† says

    ابزار مدرن
    با ما انس نمی گیرد
    پس
    جنگ را بوسیدیم
    دست پیشرفت را بریدیم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ñimä Ràdian†

    Ñimä Ràdian† says

    فضارا
    درست نمی بیند
    دخترک
    از ترس زهر چشم ها

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    دلم گرفته است

    به ايوان مي روم و انگشتانم را

    بر پوست كشيده شب مي كشم

    چراغهاي رابطه تاريكند

    چراغهاي رابطه تاريكند

    كسي مرا به آفتاب

    معرفي نخواهد كرد

    كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردني است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند
    وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
    وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
    وقتی گریستم گفتند بهانه است
    وقتی خندیدم گفتند دیوانه است
    دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila

    Leila says

    زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

    ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

    مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

    و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

    و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

    در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

    او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

    او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

    او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

    او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

    او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

    و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

    پیر می شود و میمیرد...

    و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

    چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

    زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

    گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

    سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

    و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

    و این رنج است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:

    اعتماد ، قول ، رابطه و قلب

    زیرا وقتی این ها می شکنند صدا ندارند !

    ولی درد بسیاری دارند

    چارلز دیکنز

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • hamideh j

    hamideh j says

    روزی مردی پرنده ای را شکار کرد .پرنده به مرد صیاد گفت :می خواهی با من چه کنی ؟مرد صیاد گفت می خواهم سر از تنت جدا کرده و تو را بخورم .پرنده به مرد گفت :باور کن من ارزشی ندارم که تو سر من را بریده و بخوری چرا که با خوردن من تو سیر نخواهی شد.ولی سه خصلت به تو می آموزم که اگر به آنها عمل کنی عمری سیر خواهی بود و برای تو بسی بهتر از خوردن من است . مرد گفت :باشد بگو تو را نمی کشم .پرنده گفت :یکی را در حالی که در دست تو هستم خواهم گفت .دومی را وقتی بر شاخه پریدم می گویم و سومی را هنگامی که نوک کوه نشستم می گویم
    اول - بر آنچه از دست می رود اندوه مخور
    مرد پرنده را رها کرد و پرنده بر نوک شاخه ی درخت که نشست گفت :
    اما پند دوم -اینکه هیچگاه تصدیق مکن آنچه را که باور آن ممکن نیست
    آنگاه بر کوه پرید و به مرد صیاد گفت : ای مرد نگون بخت ! اگر مراکشته بودی از سنگدان من سه گوهر بیرون می آوردی که وزن هرکدام سی مثقال بود
    صیاد بسیار اندوهگین شد و گفت : ای کاش رهایت نکرده بودم و تو را کشته بودم .سخن سوم را بگو
    پرنده گفت
    تو آن دو سخن من را فراموش کردی سخن سوم را بتو نخواهم گفت
    مگر بتو نگفتم آن چیز را که ممکن نیست تصدیق مکن .میبینی که من گوشت و پوست و استخوانم روی هم بیست مثقال هم نمی شود چگونه باور کردی که در سنگدان من سه گوهر وجود دارد که وزن هر کدام سی مثقال است

    posted 1 year ago. ( send a note )