Books

Request Friendship
Send Request Cancel

sorkhjame

sorkhjame

Hi,I am a petroleum engineer,married and so interested history. About my nikname I should say that,I love two ancient Iranian Leader,"Sepahbod SORENA" and "Babak khoramdin".Babak and his groups wore Red cloths so called them"Sorkhjamegan".
آنچهسرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست. آنتونی... more »
  • Orumieh, Iran
  • member since October 2 2007

sorkhjame’s last login was Saturday, November 7 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به امروز خوب نگاه کن
    دیروز رؤیایی بیش نیست
    و فردا تنها خیال است...
    امروز اگر خوب زندگی کنی
    از هر دیروز خاطره ای از خوشبختی
    و از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

    ما همه آفتابگردانیم.

    اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

    آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

    این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

    آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد.

    آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد.

    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

    بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

    آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

    گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

    خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

    نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟

    آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Ñimä Ràdian†

    Ñimä Ràdian† says

    خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    • استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
    شاگردان هر کدام جوابهايي دادند اما پاسخهاي هيچکدام استاد را راضي نکرد
    سرانجام او چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند
    سپس استاد پرسيد : هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟ آنها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي آرام با هم صحبت مي کنند چرا؟ چون قلبهايشان خيلي به هم نزديک است . فاصله قلبهايشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد : هنگامي که عاشقشان به يکديگر بيشتر شد چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود
    سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد
    به اميد اينکه همه عاشق باشند تا هيچ فاصله اي بين قلبها نباشه

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    دفتر من در وسط
    باد ورق مي زند
    برگي از آن مي کند
    نام تو در باغها
    ورد زبان مي شود

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    -
    شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم

    نمي دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم

    در آن لحظه، ز مستي حال گردان شد

    خدا ديدم وجودم محو وگريان شد

    بخود فائق شدم مستي ز سر رفت

    غرور آمد دلم از حد کم، رست

    خدا ديدم خودم را، بندگي کو؟

    کجا شد جبر و سختي،بي خودي کو؟

    زدم حکمي، که ليلي کو و مجنون؟

    زدم حکمي کجا شد جنگ وکو خون؟

    چو مستي دست در جاي خدا زد

    به چنگيزان ونامردان قفا زد

    به ليلي حکم عشق دائمي داد

    به شيرين حق خوب زندگي داد

    به مجنون آتشي از جنس دم داد

    به فرهاد اهرمي کو هان شکن داد

    چرا ليلي ومجنون باز مانند؟

    چرا فرهاد از شيرين برانند؟

    چرا وقتي که من مست وخدايم

    چنان باشم که گويندم گدايم؟

    در آن حالت که پيمانه پرم بود

    شرابم همدم ودل ساغرم بود

    من مست و خراب حالا خدايم

    ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدايم

    به پيران وقت پيري مي دهم جان

    جوانان در جواني قوت ونانپ

    چرا آهو ز مادر باز ماند؟

    چرا فرزند صيادش بنالد؟

    چراها و چراها و چراها

    شب قدرت گذشت وآرزوها

    بسختي قامتم را راست کردم

    گلوي خشک خود را صاف کردم

    کنار بسترم پيمانه اي پر

    ولي جيبم تهي از سکه ودر

    شراب از سر برفته بي تا مل

    نمي يابم اثر از تاج واز گل

    همان مست ورهاي رو سياهم

    غلط کردم که پي بردم خدايم!

    ----------
    ک.ا.ر.و

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

    ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

    مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

    پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

    پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

    “برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

    مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

    در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

    خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

    اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    جملاتی از ملاصدرا
    **************
    خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

    اما :
    به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
    به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،
    به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،
    به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،
    به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،
    به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...
    پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.
    برادر مي‌شود محتاجان برادري را.
    اميد مي‌شود نااميدان را.
    راه مي‌شود گم‌گشتگان را.
    نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

    خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.
    به شرط اعتقاد؛
    شرط پاكي دل؛
    به شرط طهارت روح؛
    چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند
    بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند
    و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...

    مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟!

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد!!!!
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
    «متشکرم! از طرف پدر زنت»

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    جمله روز : وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب ، ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که در باز شده را نمی بینیم

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    :)

    این هم یک انشاء از یک دختر کوچوله 10 ساله
    --------------------------------------------------------
    از زبان معلم این دانش آموز
    :
    مسلماً این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده،من فقط برای اینکه تغییری ایجاد شود ، موضوع را اینطوری پای تخته نوشتم" می خواهید در آینده چه کاره بشوید؟.الگوی مشا چه کسی است؟ ".....ه
    و برایشان توضیح دام که الگو، یعنی اینکه چه کسی باعث شده تا شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید.... انشاء ها، همان هایی هستند که هزاربار تکرار شده اند، با این تفاوت که چندتا شغل جدید به آن ها اضافه شده !! و بطور مثال میتوان این رشته و شغل ها را نامبرد

    از زبان یک دانش آموز:........ه
    من گفتم دوست دارم که مهندس هوا فضا شوم اما پدرم می گوید باید متخصص ام وی ام شوی،چون شغل پول درآوری است
    ....
    از زبان دانش آموز دیگر می شنویم که می گوید:.......ه
    دوست دارم مهندسی اتم بخوانم،ولی پدرم دوست ندارد و می گوید اگر آشبزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و.......ه

    اما اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر انشاء یکی از دانش آموزان بود
    "می خواهم فاحشه بشوم"......!ه
    شاید اولین بار است که یک دختر بچه ده ساله ،چنین شغلی را انتخاب کرده ، ولی خوب نمی دانم که فاحشه ها چکار می کنند....(خوب معلومه که نمی دانی!) ولی بنظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فاحشه است.این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم، یک پرستار بشوم.پدرم همیشه مخالف است.حتی مامان هم دیگر کار نمی کند.من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود،بهتر باشد.چون او همیشه مرتب است.ناخن هایش لاک دارند، و همیشه لباسهای قشنگ می پوشد. ولی مامان همیشه معمولی است.مامان ، خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم، بابا از خانه آن خانم همسایه بیرون آمد. گفت ازش سوال و کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد. او مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو ، و در را بست. من برای این دوست دارم فاحشه بشوم، چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذارند. ولی مردها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند. مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند. شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی مهم است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند

    برای من خیلی عجیب است که یک زن رییس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چندبار می آیند. بعضی وقت ها هم اینقدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند. همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت؛ تولدت مبارک
    بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند. آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم،چون باب تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند
    تازه ، خانم همسایه خیلی پول درمی آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چندتا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش و این ورو آن ور می برند

    من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که جایشان در کنار خانواده هاشان خالی ست

    مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
    پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
    بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
    پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
    در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
    امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
    هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    نوروز روا و راست
    دنیا به کام

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    سال نو مبارک

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز
    بهار 1388

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    چند هایکوی بهاری به بهانه فرا رسیدن بهار

    در يك سوي
    فانوس كاغذي ام
    نخستين سپيده دم بهاري

    اولين نوشيدني سال نو
    با صندلهاي حصيري به پا
    سپيده دم

    بهار من تنها همین است:
    تک نهال با مبو
    و یک شاخه ی بید

    ایسا

    ****
    شب زیبای بهار
    محو شد ناگهان
    وقتی نظاره کردیم شکوفه های گیلاس را

    باشو

    من اینجایم در میان گل ها
    می شنوم که مردمان
    خندانند در کوهستان بهاری

    دلتون بهاری

    posted 9 months ago. ( send a note )