Books

Request Friendship
Send Request Cancel

satgin(mehri a)

satgin(mehri a)

بهترین دوست انسان کتاب است
زیرا همانی است که می گوید

http://blog.360.yahoo.com/blog-9uNnxx81cqhGMCckRSF0lWsz;_ylt=Aly_D7qblsmWTnebr1OWZf20AOJ3 more »
  • isfahan, is
  • member since September 29 2007

satgin(mehri a)’s last login was Friday, April 3 2009.

My Favorite books

     
 
 
 

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    • استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
    شاگردان هر کدام جوابهايي دادند اما پاسخهاي هيچکدام استاد را راضي نکرد
    سرانجام او چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند
    سپس استاد پرسيد : هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟ آنها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي آرام با هم صحبت مي کنند چرا؟ چون قلبهايشان خيلي به هم نزديک است . فاصله قلبهايشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد : هنگامي که عاشقشان به يکديگر بيشتر شد چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود
    سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد
    به اميد اينکه همه عاشق باشند تا هيچ فاصله اي بين قلبها نباشه

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا درفضا محو سازيد.
    **ولتر؛ نويسنده فرانسوي**

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
    بهار 1388

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • MehDi zendehbouDi

    MehDi zendehbouDi says

    salam
    behtarin motarjem kasi ast k brtavanad sokot digarano targomeh koneh.....valentaine irani 29 bahman mobarak
    dosit mehdi

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    نیاز

    بی تو، ای روشنگر شب های من!
    بوسه می زد ناله بر لب های من
    در دلم از وحشت بیگانگی
    خنده می زد لاله ی دیوانگی
    دیده ام چون نرگس غم می شکفت
    وندرو برقی ز شبنم می شکفت
    در بلور اشک من یاد تو بود
    در سکوت سینه فریاد تو بود
    مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت
    پرده های ساز، آهنگ تو داشت
    موج خیز سبزه دامان تو بود
    خفتنم آنجا به فرمان تو بود
    هر کجا بر تخته سنگی آبشار
    می شکست و پیکرش می شد غبار؛
    در غبارش باغ رؤیا می شکفت
    وز گلش رنگ تمنا می شکفت
    از تو دوری کردنم بیهوده بود
    بی تویی جان مرا فرسوده بود
    بی تو بودم لیک کنون باتوأم
    خود نمی دانم که این من یا توأم
    چون نسیمی بگذر از پیراهنم
    تا درآمیزی چو گرمی با تنم
    بی تو غمگینم، دمی بی من مباش
    جان شیرینم! جدا از تن مباش
    بی تو آرامم به جز آزار نیست
    بی تو بالینم به غیر از خار نیست
    تا دلم بازیچه ی ایام شد
    باده ی عشق ترا چون جام شد
    گر توانی جامه ام ساز و بپوش
    گر توانی باده ام ساز و بنوش
    نه، که ما را رخصت دیدار نیست
    ور بود، دانی که جز پندار نیست
    تو نسیم سرزمین دیگری
    بر کویر جان من کی بگذری؟
    من شب ِ پایان پذیر هستیم
    لحظه یی دیگر نپاید مستیم

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • T M

    T M says

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشت که یکی از آنها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود. در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که مستقیم با دفتر پروفسور اینشتن تماس بگیرد بنابراین وی نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی به این دانشگاه دعوت می‌شود و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص می‌شود. پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

    وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

    یک ماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است. به سرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم. رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است. گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت: درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است!




    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    * شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه…
    * شهر هرت جایی است که همه با هم خواهربرادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
    * شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو دربیارن
    * شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
    * شهرهرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
    * شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
    * شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
    * شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
    * شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
    * شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
    * شهر هرت جاییاست که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را باهمسران ندارند
    * شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
    * شهرهرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
    * شهر هرتجایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چندچادر برپا کرد
    * شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
    * شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
    * شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ماچه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
    * شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیرخط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
    * شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
    * شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
    * شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
    * شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
    * شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید بهدیگری بیاموزی
    * شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند موردانگشت شمار
    * شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
    * شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و … است
    * شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنیمی گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
    * شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی توکلی حرف بزنن
    * شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یکطرفش بیفتی..
    * شهر هرت جایی است که ….…

    خدایا این شهر چقدر به نظرما آشناست.

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    زندگي‌نامه ويليام شكسپير
    روز تولد شكسپير 23 آوريل 1564 است فرداي اين روز در استراتفورد غسل تعميد داده شد ويليام شكسپير بزرگ ترين فرزند پسر جان شكسپير و سومين فرزند از هشت فرزند او بود . پدرش بازرگان محلي سرشناس و مادرش , مري آردن , دختر يكي از ملاكين محترم عضو كليساي كاتوليك رم بود .
    به احتمال زياد شكسپير در مدرسه صرف و نحو محلي تحصيل كرد و به عنوان پسر بزرگتر به رسم آن زمان بايد در فروشگاه پدرش شاگردي مي‌كرد ولي بنا به روايتي به دليل ورشكسته شدن پدرش ناچار به شاگردي در يك قصابي شد . بر اساس شواهد ميتوان گفت كه او در دوران جواني زمان زيادي را به شكار و تفريح با باز شكاري پرداخته است چرا كه در نمايشهاي او ميتوان رد پاي دانش اين دو كار را يافت , چيزي كه با ديگر نمايش‌نامه‌نويسان آن دوره كاملا تفاوت دارد .
    ويليام شكسپير در سال 1582 با آن هاتاوي , دختر يك كشاورز ازدواج كرد . آنها در سال 1583 صاحب اولين فرزند دختر خود سوزانا و در سال 1585 صاحب دوقلوهاي خود كه يك پسر و يك دختر بودند , شدند .
    پس از نقل مكان به لندن در 1588 ويليام شكسپير در سال 1592 به عنوان يك هنرپيشه و نمايش‌نامه‌نويس موفق مطرح شد . با چاپ دو مجموعه شعر داستاني عاشقانه (( ونوس و آدونيس )) و (( هتك ناموس لاكرك )) به سال 1594 و انتشار غزليات او در سال 1609 , شكسپير به عنوان شاعر محبوب و نابغه دوره رنسانس شناخته شد .
    در مجموعه غزليات او نميتوان به احساسات شديدي كه در نمايشنامه هاي او يافت مي‌شود دست يافت , در عوض مي‌توان به احساساتي ناب برخورد .
    در حقيقت , شهرت ادبي شكسپير بيشتر ريشه در 38 نمايش‌نامه او دارد . اين نمايش‌نامه‌ها هيچگاه نزد قشر تحصيل كرده دوره او كه به نمايش‌نامه‌هاي انگليسي فقط به چشم نوعي سرگرمي عاميانه و مبتذل مي‌نگريستند ارزشي نيافت . نمايش‌نامه‌هاي شكسپير نسبت به ديگر نمايش‌نامه‌نويسان هم دوره او بيشتر در حضور ملكه اليزابت اول و شاه جيمز به اجرا در آمد . بعد از سال 1608 كارهاي دراماتيك شكسپير كمتر شد و به نظر مي‌رسد كه در اين دوران او بيشتر زندگي خود را در استراتفورد گذرانده است . او در زادگاهش در خانه‌اي باشكوه كه new place ناميده مي‌شد به همراه خانواده‌اش به عنوان يك شهروند برجسته زندگي مي‌كرد .
    ويليام شكسپير در 23 آوريل 1616 فوت كرد و در كليساي تثليث مقدس يعني همان كليسايي كه در 1564 تعميد داده شده بود دفن شد .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • T M

    T M says

    پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني
    مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

    سنگ‌پشت،‌ ناراضي ونگران بود.
    پرنده‌اي‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
    و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست،
    اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

    من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي .

    خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.

    زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
    و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
    چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
    حتي‌ اگراندكي.
    و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
    و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،‌
    توپاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
    خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

    ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

    سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندك

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    وحشت از عشق که نیست
    ترس ما فاصله هاست
    وحشت از قصه که نیست
    ترس ما خاتمه هاست
    ترس بیهوده نداریم
    صحبت از خاطره هاست
    صحبت از کشتن نا خواسته ی
    عاطفه هااست
    کوله باریست پر از هیچ
    که بر شانه ی ماست
    گله از دست کسی نیست
    مقصر دل دیوونه ی ماست

    ...ما سرانجام
    سر انجام گرفتیم به هیچ

    راهی سفر به هیچستانیم
    گله ای هست که از خود داریم
    چاره ای نیست اگر انسانیم
    درد ما مرگ تفاهم
    غم ما کوچ محبت
    ...........................................................


    خداحافظ براي تو چه آسان بود
    ولي قلب من از اين واژه لرزان بود

    خداحافظ براي تو رهايي داشت
    براي من غم تلخ جدايي داشت

    خداحافظ طلوع من غروب من
    خداحافظ تو اي محبوب خوب من

    سلام تو طلوع پاک شبنم بود
    غروب ظلمت تاريکي وغم بود

    سلام تو شروع آشناييها
    نويد مهرباني ها زمان همزبانيها

    دريغ از قطره هاي اشک سوزانم که از بيداد تو بر رخ چکيده
    خزان زندگي آمد دل افسرده بعد از تو بهاري را نديده

    خداحافظ
    خداحافظ

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • maryam

    maryam says

    هيچ كس گرگ را دوست نداشت. هيچ كس او را دوست نداشت. همه او را بچه گرگ مي ناميدند. همه از ابتدا وقتي او را در عكسي كنار يك گرگ ديدند متهمش كردند به درنده بودن. همه او را كه مي ديدند زير لب مي غريدند و آرام از او دور مي شدند. هيچ كس از دلش براي او حرف نمي زد. همه او را تهی از احساس مي ديدند و رحم و ملاطفتشان را از او دریغ می کردند. بچه هايشان را از نزديك شدن به او ترسانده بودند. فقط براي وقتي كه احتمال حمله گرگ ها نزديك بود و نياز به دفاع داشتند از او كمك مي خواستند. همه او را سپر بلاي خود كرده بودند و مي گفتند با يك گرگ فقط گرگ مي تواند دربيفتد. يك شب سرد زمستاني كه او را هيچ كس پناه نداده بود سوسوي فانوسي بر او تابيد. دختري آرام به او نزديك شد. مدتي درنگ كرد. در عمق چشمان خسته و بي رمق گرگ چيزي خواند. او را با خود برد. حالا گرگ ها هر روز حمله مي كنند و همه سرگردان در بيابان ها به دنبال او مي گردند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    "سرو ته "
    ریه هاپس می زند دود سنگین شیمیایی را
    تو دیده بودی لرزش انگشتان
    فندک سمج
    و سیگار وارونه را
    و این مدت داشتی
    پشت دندانهای سپیدت
    خنده ای تدارک می دیدی که پاک
    از پا در آوَرَدَم
    خدا ذلیلت نکند زن
    که اینقدر بی رحمی و معلوم نیست
    به کجای ِ این شب ِ برق آسا
    پرت کرده ای حواسم را
    عباس صفاری/از مجموعه ی کبریت خیس

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    لزومی ندارد
    چيزی از چراغ و ستاره پنهان کنی
    برو پياله‌ات را پيدا کن
    وقتِ شام است
    می‌گويند قرار است سهمی از سايه‌روشنِ رود را
    به خانه بياورند
    يعنی به اينجا بياورنداينجا خانه‌ی شما نيست؟

    صالحی

    posted 1 year ago. ( send a note )