Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

saeedb1158

saeedb1158

Find me Wherever u couldnt find any body...
Ask me Whatever u cant ask from any body...
will tell u more the next time u wanna see me...
also read my yahoo360 profile by the same ID :
http://blog.360.yahoo.com/blog-LGq0sXUjeq5umPiWEZwKxX8-?cq=1
  • tehran, Te, Iran
  • member since October 15, 2007

saeedb1158’s last login was Sunday, July 13, 2008.

Books I plan to read

     
 
 
 

Public Notes

  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://ganjoor.net/

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
    فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...

    پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    "جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کردو به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت،دختری بایک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل". با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد.روز بعد "جان" سوار برکشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دبگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. "هالیس" نوشته بود تو مرا خواهی شناخت از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
    زن جوانی داشت به سمت من می امد ، بلند قامت و خوش اندام- موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.


    . اندکی به او نزدیک شدم. لبهایش بها لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم ، تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود ، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام. از طرفی شوق تمنای عجیب مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوت می کرد. او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود، اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم. من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه " می نل" باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!"
    تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهید.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    خداوند مادران را آفريد
    وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
    فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
    و خدا پاسخ داد :
    مي دوني چه خصوصياتي رو در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
    بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه.
    بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند.
    بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .
    بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره .
    با يه بوسه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده.
    و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
    فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
    فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
    اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن
    نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
    وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
    فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
    اين كه خيلي لطيفه!!
    بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.
    فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
    خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
    فرشته گونه زن رو لمس كرد:
    "خدایا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"
    خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
    فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
    اشكها مرهم او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
    فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو برترینی فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
    فقط يك چيزش خوب نيست.
    خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • zahrasadr

    zahrasadr says

    salam aghaye sabur,
    age dust dari bishtar ashna beshim"zahrasadr@yahoo.com"

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Shirin Z

    Shirin Z says

    merci .hatman baram mail kon.
    ketab khundan ham hich vaght tatil nemishe.
    2gholu ha ham hatman bishtar az man khahand khund.
    mamnun
    bye

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Shirin Z

    Shirin Z says

    salam duste aziz.
    are kheili vaghte on nashodam. saram sholugh bud .
    asbab keshi dashtam. badesh ham bache dar shodamo ziad hale khubi nadashtam.chand vaghte avalesh ziad jaleb nist. ama alan kheili khoshhalam. cho 2 gholu hastan .
    baz ham merci az ahval porsit.
    to che kara mikoni? ketb ke nemikhuni?
    age chize jadidi khundi ke khub bud hatman behem begu, moshtagham ke dobare shoru konam. bazam merci, bye.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Jaya

    Jaya says

    Hello dear member of the Black Feminist/Womanist Literature group! It's J., the admin., and I'm writing to inform you of the group's new look! (And it goes beyond the change in our group picture, though it is nice, don't you agree?) :) What we're discussing now: Patricia Hill Collins' Black Feminist Thought, Toni Morrison's Sula for our July read, our little BIG Read: 7 short stories in 7 days to begin later this month, the National Black Arts Festival where Alice Walker and Pearl Cleage are featured speakers, and more!

    We'll soon have a group blog up and running, will begin profiling the uberly dynamic authors within our own group, discussing women's/girls action coalitions in your city, reviving some of our good ol' threads, etc.

    I challenge everyone to invite at least one friend (already a member of shelfari or otherwise) to join the Black Feminist/Womanist Literature group and to log in at least bi-weekly. (Though weekly would be wonderful!) And I pledge to do the same.

    And did you know that Toni Morrison's new novel, A Mercy, is due to be released in November? Ah, you would if you'd visited our group page! (No, actually, I haven't posted this information. lol) But do stop by and fall into the purple haze that is extraordinary literature by feminists of color!

    Love, Jaya

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • NAFISE B

    NAFISE B says

    salam
    momkene lotf konido begin chera vaghti mikham ketabio search konam modam in site erorr mide?

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • zahrasadr

    zahrasadr says

    salam aghaye zishour,
    agar gharar bud shoma az kare khelghat sar dar biavarid ke dastyare khoda mibudid,pas hatman ye maslahati hast ke shoma az kare khelghat sar dar nemiyarid dige.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • negar m

    negar m says

    motavajeh manzoret nemisham?? yani chi ki manam shabihe baghieam???????? az che lahaz?

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • zahrasadr

    zahrasadr says

    salam,
    fekr mikonam gereftam.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • zahrasadr

    zahrasadr says

    Ey baba,harchi fekr mikonam yadam nemiyad chetori.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • zahrasadr

    zahrasadr says

    salam,
    bebakhshid ahyanan man shomaro mishnasam.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Shirin Z

    Shirin Z says

    سلام زاپاتا.
    نگفته بودی چه کاره ای؟
    آره من کتاب زیاد می خونم.یک بخش مهمی از زندگی ام کتابه.
    نمی دونم چی میخواهی بدونی.
    من فارغ التحصیل مجسه سازی هستم ، ولی الان مجسمه نمی سازم.گرافیست و عکاسم و آتلیه خودمو دارم.
    و تقریبا از 5 سالگی ماهی 2-3 تا کتاب میخونم.تو چه جور کتابایی دوست داری ؟
    تو شلفت که همه جور کتاب هست.

    posted 4 years ago. ( send a note )
  • mahya

    mahya says

    man aasheghe musicam,albate music klassik,ama rock va metal o jadidan rap ham goosh midam.ahangsazaye morede alagham : BACH,SCHUBERT,MOZART,BRAHMS,CHAYKOVSKY,ASTOR PIAZZOLA,ARLOND SHOENBERG va kheiliaye dige.too iraniha ham tarafdare mohsen namjoo am

    posted 4 years ago. ( send a note )