Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Bijan A

Bijan A

Hello freinds :D ,
Hope everyone have a great year, like all of you I really find a pleasure in reading BOOKS, in my opinion books are great teacher, adviser, and best guide, I believe that's the thing about a great book, it makes me feel fulfilled and inspired.
Have a great time with your book, and HAPPY READING TO ALL, AND TAKE CARE. :-) more »
  • Ca, USA
  • member since January 6 2008

Bijan A’s last login was 3 weeks ago. show recent activity »

Reading Timeline

   
 
Plan to Read Reading Now I've Read
  1.  
  2.  

Public Notes

  • Sousan S

    Sousan S says

    امام حسین از دیدگاه دکتر شریعتی

    حسین بیشتر از آب تشنۀ لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند

    *دیدم عده ای مردۀ متحرک را که بر یک زندۀ همیشه جاوید عزاداری می کنند.

    * در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست.

    *آنان که رفتند کاری حسینی کردند . انان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند

    * "آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند - در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده ‏اند؟

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي
    شاديهايتان يلدائي
    مبارک باد اين شب اهورائي

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد

    با خودم گفتم: ''كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!''ا

    من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم

    همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد

    عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم

    همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: '' این بچه ها یه مشت آشغالن!'' ا

    او به من نگاهی كرد و گفت: '' هی ، متشكرم!'' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود

    من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

    او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم

    او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد

    ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند

    صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:'' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!'' مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت

    در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك

    من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد

    او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم

    مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم

    من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند

    حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!ا

    امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: '' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!''ا

    او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: '' مرسی''.ا

    گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: '' فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...ه

    من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.'' ا

    من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد

    مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد

    او ادامه داد: ''خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.'' ا

    من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد

    پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس

    من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم!ا

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    با سلام و احترام و عرض ادب
    -------------------------------------
    وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
    به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
    آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .
    بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
    من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
    به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.
    يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

    اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Leila S

    Leila S says

    شعاری برای زیستن





    حرمت اعتبار خود را

    هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران

    مشکن

    که ما هر یک یگانه ایم



    .موجودی بی نظیر و بی تشابه





    و آرمانهای خویش را



    به مقیاس معیارهای دیگران



    بنیاد مکن



    تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت



    .چگونه معنا می شود





    از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است



    آسان مگذر



    بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که



    در زندگی خویش



    که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را



    .از دست می دهد





    با دم زدن در هوای گذشته



    و نگرانی فرداهای نیامده



    زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد



    .و آسان هدر شود





    هر روز، همان روز را زندگی کن



    .و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای





    و هر گز امید از کف مده



    آنگاه که چیز دیگری



    .برای دادن در کف داری





    همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد



    .که قدمهای تو باز می ایستد





    و هراسی به خود راه مده



    از پذیرفتن این حقیقت که



    هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد



    تنها پیوند میان ما



    .خط نازک همین فاصله است





    ،برخیز و بی هراس خطر کن



    .در هر فرصتی بیاویز



    «و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت



    .دست خواهی یافت





    آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت



    عشق را از زندگی خویش رانده ای



    عشق چنان است که



    هر چه بیشتر ارزانی داری



    سرشارتر شود



    و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری



    آسان تر از کف رود



    .پروازش ده تا که پایدار بماند





    رؤیاهایت را فرومگذار



    که بی آنان زندگانی را امیدی نیست



    .و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد





    از روزهایت شتابان گذر مکن



    که در التهاب این شتاب



    نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش



    .که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی





    زندگی مسابقه نیست



    زندگی یک سفر است



    و تو آن مسافری باش



    که در هر گامش



    .ترنم خوش لحظه ها جاریست





    Nancye Sims



    نانسی سیمس



    برگردان: دکتر مهدی مقصودی



    ...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    عید بزرگ قربان،برایتان و در کنار خانواده،تهنیت و مبارک باد
    ----------------------------------------
    وقتی که فشردمش به آغوش،تنگ
    لرزید دلش
    شکست و نالید
    آخ !!....ه
    ای شیشه! چه می کنی تو در بستر سنگ!؟

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    افکار پوچ!_ باشد ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا رنج میدهد_ آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا" احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    ...
    در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطۀ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم

    بوف کور

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Silvana Lowry

    Silvana Lowry says

    Dear Bijan, Thank you for your lovely note, How thoughtful of you! I do wish you all the best with your work, school and travels. I hope that you will perhaps find some time in the future to joing us, i think that you will enrich our group greatly, Happiness and good health to you and your family, Silvana

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Silvana Lowry

    Silvana Lowry says

    Hi Bijan, My name is Silvana and I am one of the admins of the Taveling Gourmet. We'd like to invite you to our group. Our members love food, travel and culture, the good things that make life sweet. We also like to exchange recipes. If you love food and like to travel than please join us. We'd love to have you on board. Please feel free to visite our cite. If you have any questions about the group, please ask me or my co-admins, wie are happy to answer any questions you have, all the best, and Enjoy your food, Silvana

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Sousan S

    Sousan S says

    طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم هاش از حدقه بیرون زده بود. داشتم به این فکر می کردم که "چقدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است" من که می میرم برای اینکه کسی - حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آنطوری که هست خودش را بروز ندهد.
    کافه پیانو -- فرهاد جعفری

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • ernesto c

    ernesto c says

    hi dear friend , do you read houshang moinzadeh's books? all of them very interesting.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Fereshteh E

    Fereshteh E says

    Dear Bijan
    Hi
    I'm genuinely sorry for delay. I was busy these days; studying academic books, playing volleyball (practicing for a match in the future ), moving to new house…
    Anyhow, I missed you and this nice site.
    Have fun and keep in touch

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    به سبز دشت جهان گرگ باش، بره مباش..........نصرت رحمانی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    سلام دوست خوبم! شما قبلا هم برای من پیغام گذاشته بودید! حتی تبادل نظر هم کردیم! اما خوب ممکنه چون عکس پروفایل رو تغییر دادم احساس کردید قبلا پیغامی نذاشتید
    بهر حال از توجه تون ممنونم

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    سلام دوستِ خوبم

    ممنون از توجهی که به مطالب میکنید

    براتون آگاهی و روشن بینیِ روز افزون آرزومندم

    موفق باشید

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود

    تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود

    پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :ا

    پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

    من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

    من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

    دوستدار تو پدر

    پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :ا

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

    چهار صبحِ فردا 12 نفر از مأموران اف بی آی و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند

    پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين تنها کاري بود که مي توانستم برايت انجام بدهم

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    duste aziz eidat mobarak

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام بر شما
    عید سعید و بزرگ ما،مسلمانان بر شما و خانواده محترمتان،تهنیت و مبارک باد
    به امید آنکه،آرزوهایمان قشنگ تر و زیباتر و دست یافتنی تر شده باشند

    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
    عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

    بار خدایا
    این شوق توست که،شبهای ما را روز می گرداند.شبهایی که از آن توست و روزهایی که،ملک توست
    ما نمی توانیم از تو چیزی بخواهیم،زیرا تو نیازهای ما را نیک می دانی،پیش از آنکه نیازها در ما زاده شوند
    نیاز حقیقی ما تویی،و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی؛همه آرزوهای ما را برآورده کرده ای
    *****
    آمین

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    نمی خواهم بیاندیشم....می اندیشم که نمی خواهم بیاندیشم... نباید بیاندیشم که نمی خواهم بیاندشم..زیرا این همچنان یک اندیشه است. آیا هرگز پایانی برآن نیست؟ اندیشه ی من خود من است.برای همین است که نمی توانم بایستم....من به وسیله ی آن چه می اندیشم وجود دارم
    تهوع اثر سارتر

    posted 4 months ago. ( send a note )