Books

Request Friendship
Send Request Cancel

shabnam s

shabnam s

یوهو............
I'm back after a long time...
Except a living man there is nothing more wonderful than a book! A message to us from the dead, - from human souls whom we never saw, who lived perhaps thousands of miles away; and yet these, on those little sheets of paper, speak to us, teach us, comfort us, open their hearts to us as... more »
  • T, Iran
  • member since April 23 2008

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • OBEYD

    OBEYD says

    امام حسین از دیدگاه دکتر شریعتی

    حسین بیشتر از آب تشنۀ لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند

    *دیدم عده ای مردۀ متحرک را که بر یک زندۀ همیشه جاوید عزاداری می کنند.

    * در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست.

    *آنان که رفتند کاری حسینی کردند . انان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند

    * "آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند - در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده ‏اند؟

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • Envision[Doomed]

    Envision[Doomed] says

    سلام

    کتابخوانی گروهی کتاب پنجم رو از امروز شروع کردیم
    نام کتاب : فریدون سه پسر داشت
    نویسنده : عباس معروفی

    یه سری به آدرس زیر بزنید
    http://tinyurl.com/y9u3wfg

    لینک دانلود ایبوک
    http://www.multiupload.com/B9H1ILY556

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد.
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد.
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد.
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    خروس: شما بوقلمونها همگی آخرش حلیم میشوید ( خنده حضار )
    و کمی بعد برای دلجویی گویا می گوید :
    خب ، همه ما میمیرم اما شما حداقل میدونید برای چی میمیرید
    .
    .
    .
    گزیده ای از رمان قلعه حیوانات....... اثر جورج اورل

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام دوست عزیز
    بحث کتاب چهارم تو گروه ایجاد شده. منتظر نظرات شما هستیم

    اسم کتاب: 1984 نوشته جرج اورویل
    پیشنهادی از زهرا جان

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام دوست عزیز

    دیسکاشن کتاب پرده نئی یعنی سومین کتاب گروه ایجاد شده. منتظر نظرات شما هستیم

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    تو دختري يا پسر؟ دلم ميخواد دختر باشيُُ يه روز چيزايي که من الان حس ميکنمُ حس کني. مادرم ميگه : دختر به دنيا اومدن يه بدبختي بزرگه! و من اصلا حرفش را قبول ندارم! وقتي خيلي دلش ميگيره, ميگه : آخ! کاش مرد به دنيا آمده بودم! مي دونم دنياي ما با دست مردها و براي مردها ساخته شده و زورگويي و استبداد تو وجودش ريشه هاي قديمي داره. تو قصه هايي که مردها براي توجيه کردن کارهاشون ساختن, اولين موجود يه زن نيست, يه مرده به اسم آدم. بعدها سرو کله حوا پيدا ميشه تا آدم را از تنهايي دربياره و براش دردسر درست کنه! اگر دقت کني ميبيني که تمام قهرمانها هم مردن. از پرومته که آتش را اختراع کرده گرفته تا ايکار که دلش ميخواسته پرواز کنه! با تموم اين حرفها, حتي اگر نقش يه مرغ کورچ را بازي کني, زن بودن خيلي قشنگه. چيزيه که يک شجاعت تموم ناشدني ميخواد. يه جنگ که پايان نداره! اگر دختر به دنيا بياي, بايد خيلي چيزا را ياد بگيري! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي وقتي حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيومد, اون روز يه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرماني ميگن! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي تو تنت چيزي وجود داره به اسم عقل که دوست داري به صداش گوش بدي! مادر شدن نه حرفست و نه وظيفه! يه حقِ از بين هزاران حقي که داري! بس که اين حق را فرياد مي زني خسته ميشي و تقريبا تمام مواقع شکست ميخوري! ولي نبايد دلسرد بشي! جنگيدن زيباتر از پيروزيه! به سمت مقصد رفتن از رسيدن به اون با ارزشتره. آره! دلم ميخواد تو دختر باشي! اميدم اينه که هيچ وقت حرفاي مادرم را تکرار نکني, همون طور که من هيچ وقت تکرارشون نکردم. اما اگر تو پسر به دنيا بياي خوشحالتر ميشم! شايد حتي بيشتر از دختر بودنت! اون وقت مزه برده گيُ بعضي تحقيرها را نمي چشي! مثلا اگر پسر باشي کسي تو تاريکي بهت تجاوز نميکنه! لازم نيست يه صورت خوشگل داشته باشي تا تو نگاه اول چشم همه را بگيري! وقتي با همسرت تو تخت خواب خوابيدي, لازم نيست هرچيزي را تحمل کني! کسي به تو نميگه گناه روزي درست شد که حوا سيب ممنوعه را چيد! کمتر عذاب ميکشي! ميتوني هر وقت دلت خواست شورش کني! ميتوني دوست داشته باشي بدون اينکه يه شب از خواب بپري و فکر کني داري در باتلاق فرو ميري! ميتوني از خودت دفاع کني بدون اينکه ليچار بشنوي! اگر پسر باشي بايد يه جور ديگه از بردگي ها و ستمها را تحمل کني. خيال نکن زندگي براي مردا خيلي آسونه! اگر خيلي قوي باشي يه سري مسئوليت سنگين رو سرت آوار ميشه! چون ريش داري اگه نوازش بخواي يا گريه کني, همه بهت ميخندن! بهت دستور ميدن تو جنگها آدم بکشي مگرنه خودت کشته ميشوي! چه بخواي چه نخواي تو را توي ظلما و ستمهاي عتيقشون شريک ميکنند. ولي شايد واسه تموم اينا مرد بودن يه ماجراي دوست داشتني باشه! کوچولوي من! سعي کن بفهمي مرد بودن فقط اين نيست که يه دُم جلوت داشته باشي! مرد بودن يعني کسي شدن! براي من مهمه که تو کسي بشي. آدم بودن عبارت قشنگيه, چون فرقي بين زن و مرد بين اون که دم داره و اون که دم نداره نمي ذاره! قلب مغذ آدمها جنسيت نداره! هيچ وقت به زور از تو نميخوام که چون مردي يا زني بايد فلان کارو داشته باشي. فقط دوتا چيز ازت مي خوام! يکي از اينکه از معجزه به دنيا اومدن نهايت استفاده را ببري و دوم اينکه هيچ وقت تن به پستي ندي! خود به دنيا اومدن يه خطر داره : خطر پشيموني از تولد! زندگي يه جاده کج و کوله پر از سنگ کلوخه. کلوخايي که تو را زمين مي زنند و خوني ماليت ميکنند. شايد شنيدن اين حرفها برات زود باشه اما...ه
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان نامه به کودکي که هرگز زاده نشد............. نوشته اوريانا فالاچي

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سي پنج سال است که دارم به تناوب دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار مي دهم و به همراه آن سي پنج سال است که دارم بي وقفه آبجو ميخورم. نه آنکه از اين کار خوشم بيايد. از ميخواره ها بيزارم. مينوشم تا بهتر فکر کنم, تا به قلب آنچه مي خوانم بهتر راه يابم, چون که من وقتي چيزي مي خوانم, براي تفنن و وقت کشي و يا بهتر خوابيدن نيست, مني که در سرزميني زندگي ميکنم که از پانزده نسل پيش به اين سو بي سواد نداشته است, مينوشم تا آنچه مي خوانم, خواب را از پيش چشمم برگيرد که مرا به رئشه بياندازد, چون که با هگل در اين عقيده همراهم که انسان شريف به اندازه کافي شريف نيست و هيچ تبهکاري هم تمام و کمال تبهکار نيست. اگر مي توانستم بنويسم کتابي مينوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوههاي بشري. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلي از عاطفه بي بهره است
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان تنهايي پرهياهو.............. نوشته بهوميل هرابال

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام

    پست پریشان خیال رو ایجاد کردم
    http://www.shelfari.com/groups/12942/discussions/142003/
    منتظر نظراتتون هستم

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام دوست عزیز

    با تمام شدن کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند" از شنبه خوندن کتاب بعدی یعنی پریشان خیال رو شروع میکنیم. ولی قبل از اون لازمه بهتون اطلاع بدم که ما یه اسباب کشی به گروه "کتابخوانی گروهی ایرانیان" داشتیم و قراره بعد از این تو اون گروه کتاب بخونیم. امیدوارم باعث زحمتتون نشده باشم. یه سری به گروه بزنین و عضو گروه بشین تا از شنبه شروع کنیم

    http://www.shelfari.com/groups/12942/about

    منتظرتون هستم. و به خاطر همراهیتون ازتون تشکر میکنم

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به امروز خوب نگاه کن
    دیروز رؤیایی بیش نیست
    و فردا تنها خیال است...
    امروز اگر خوب زندگی کنی
    از هر دیروز خاطره ای از خوشبختی
    و از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سلام شبنم عزیز... حالتون چطوره؟ میخواستم بیام بگم که چرا دیگه ریویو نمی نویسید که دیدم این سری افتخارش را به کوئلو دادید. هرچند که خیلی از این کتابش انتقاد کردید. در ریویو نوشته بودید که تمام کتابهای کوئلو را خوانده اید. چه چیزی باعث میشه که سمت کتابهای کوئلو برید؟ تا جایی که خاطرم هست در دیسکاشنی هم که در مورد کوئلو بود شما نظر مساعدی روی ایشان نداشتید
    موفق باشید
    تا بعد

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام دوست عزیز

    پست اولین کتاب گروه همخوانی ایجاد شد. همونطور که میدونید از اول رمضان کتابخوانی رو شروع میکنیم و هر روز 10 صفحه پیش میریم. حتما یه سری بزنید

    http://www.shelfari.com/groups/15198/discussions/137590/Ham-khani-1---Yuzpalang-ha

    شاد باشین

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام

    «کتاب خوانی گروهی»
    به گروه
    Irainian Book Lovers
    سری بزنید و یه نگاه به این بحث بندازید

    http://www.shelfari.com/groups/15198/discussions/135794/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d8

    :)

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Hello Shabnam (f) :D
    Hope you have a great week so far, I am so sorry I didn't get back to you earlier, I like to thank you for accepting my invitation, and I am honor to have a friend like you. Wish you a beautiful year, a year full of health, happiness, joy, fun, and laughter. Thank you again :)

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    باگ داشت با دختری که هیچ یک از آنها تا آن وقت ندیده بودند دعوا و داد و قال میکرد. دختر نزاری که چهره ای زشت اما بدن ظریف گرسنگی کشیده خوش ترکیبی داشت.یه چیزی تو مایه های ((دردت به جونم, کتکم بزن, دوستم داشته باش)). باگ او را گریان در ایستگاه راه آهن شهر زوریخ پیدا کرده بود. دخترک دیناری پول نداشت و گذرنامه اش را گم کرده بود و میخواست به هر قیمت شده برد زیارت پاپ, چون از یک نفر شنیده بودکه پاپ ژان پل پسر خوبیست. ظاهرا به زحمتش می ارزید که آدم این همه راه را با این فلاکت طی کند تا یک آدم خوب ببیند. باگ فکر کرده بود دخترک در ضمینه فلاکتهای جامعه نمونه خوبی است. میگفت این دخترک نمونه شاخص زاد و ولد بی حسابه.... میلیونها اسپرماتوزوئید را همینطور می پاشند توی طبیعت و اسمش را میزارند آمریکا... تماشاش کنید, یک موجود واخورده درمانده. وقتی سوار هم میشن و های هایشون میره هوا کاری به وای وای امروزش ندارند. این دختر هیچ وقت نباید به دنیا میامد. مساله مثل روز روشنه. هرجا که شد هرطور که شد بچه پس میندازند به این فکر که هرچه شد شد. اینکار آدم کشی است. اینجور بچه درست کردن قتل عامه اسپرماتوزوئیده. فکرش را نمی شد کرد که یک اسپرماتوزوئید متوسط به چه صورت ممکنه دربیاد. شما را به خدا نگاهش کنید... نگاهش کردند و دختر سعی میکرد لبخند بزند. باگ نعره زد : آدم دلش میگیره اگه من اسپرماتوزوئیدم وسط اونا بود موهام را میکندم. دفاع از آدم بیش از هر چیز دفاع از نطفه است. اینجا انسان و سرنوشت نوع مطرحه وگرنه نطفه آدم هم میره همونجایی که امپراتور روم رفت. بگو ببینم اسم خودت را بلدی؟ - لیزی شوارتزر..... _آفرین اسم خودش را بلده. معلوم میشه کسب کمالات هم کرده. چه کاری بلدی؟ _میخوام برم رم زیارت پاپ. _بری زیارت پاپ که چی بشه؟ _میگن آدم خوبیه. باگ با تعجب گفت : هیچ حالیتون هست؟ بی یک شاهی پول و با شکم خالی از آمریکا پاشده اومده اینجا سوئیس. به عشق چی؟ به عشق دیدن یه آدم خوبی که بش گفتن یه جایی پیدا شده.پدر و مادرت کجان؟ _خاله ام بزرگم کرده. الان هم مرده. _خب آفرین. اختمالا اگر یک کار خوب کرده باشه همین بوده. مادر پدرت چه غلطی میکردن؟ _دوستم نداشتن ولم کردن. _چرا؟ _خب دیگه آخه میدونین بعضی وقتها که پدر مادرها بینشون شکرابه به بچشون که نگاه میکنن یادشون میاد که یک روزی با هم خوابیدن
    .
    .
    .
    گذیده ای از رمان خداحافظ گاری کوپر........ نوشته رومن گاری

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    باگ داشت با دختری که هیچ یک از آنها تا آن وقت ندیده بودند دعوا و داد و قال میکرد. دختر نزاری که چهره ای زشت اما بدن ظریف گرسنگی کشیده خوش ترکیبی داشت.یه چیزی تو مایه های ((دردت به جونم, کتکم بزن, دوستم داشته باش)). باگ او را گریان در ایستگاه راه آهن شهر زوریخ پیدا کرده بود. دخترک دیناری پول نداشت و گذرنامه اش را گم کرده بود و میخواست به هر قیمت شده برد زیارت پاپ, چون از یک نفر شنیده بودکه پاپ ژان پل پسر خوبیست. ظاهرا به زحمتش می ارزید که آدم این همه راه را با این فلاکت طی کند تا یک آدم خوب ببیند. باگ فکر کرده بود دخترک در ضمینه فلاکتهای جامعه نمونه خوبی است. میگفت این دخترک نمونه شاخص زاد و ولد بی حسابه.... میلیونها اسپرماتوزوئید را همینطور می پاشند توی طبیعت و اسمش را میزارند آمریکا... تماشاش کنید, یک موجود واخورده درمانده. وقتی سوار هم میشن و های هایشون میره هوا کاری به وای وای امروزش ندارند. این دختر هیچ وقت نباید به دنیا میامد. مساله مثل روز روشنه. هرجا که شد هرطور که شد بچه پس میندازند به این فکر که هرچه شد شد. اینکار آدم کشی است. اینجور بچه درست کردن قتل عامه اسپرماتوزوئیده. فکرش را نمی شد کرد که یک اسپرماتوزوئید متوسط به چه صورت ممکنه دربیاد. شما را به خدا نگاهش کنید... نگاهش کردند و دختر سعی میکرد لبخند بزند. باگ نعره زد : آدم دلش میگیره اگه من اسپرماتوزوئیدم وسط اونا بود موهام را میکندم. دفاع از آدم بیش از هر چیز دفاع از نطفه است. اینجا انسان و سرنوشت نوع مطرحه وگرنه نطفه آدم هم میره همونجایی که امپراتور روم رفت. بگو ببینم اسم خودت را بلدی؟ - لیزی شوارتزر..... _آفرین اسم خودش را بلده. معلوم میشه کسب کمالات هم کرده. چه کاری بلدی؟ _میخوام برم رم زیارت پاپ. _بری زیارت پاپ که چی بشه؟ _میگن آدم خوبیه. باگ با تعجب گفت : هیچ حالیتون هست؟ بی یک شاهی پول و با شکم خالی از آمریکا پاشده اومده اینجا سوئیس. به عشق چی؟ به عشق دیدن یه آدم خوبی که بش گفتن یه جایی پیدا شده.پدر و مادرت کجان؟ _خاله ام بزرگم کرده. الان هم مرده. _خب آفرین. اختمالا اگر یک کار خوب کرده باشه همین بوده. مادر پدرت چه غلطی میکردن؟ _دوستم نداشتن ولم کردن. _چرا؟ _خب دیگه آخه میدونین بعضی وقتها که پدر مادرها بینشون شکرابه به بچشون که نگاه میکنن یادشون میاد که یک روزی با هم خوابیدن
    .
    .
    .
    گذیده ای از رمان خداحافظ گاری کوپر........ نوشته رومن گاری

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    کیش تشیع پندارهای مغز پیروان را چندان برمی گرداند که جای بازی به هیچ چیز دیگر نمیگذارد و او را از زمان خود بیرون برده به هزار و سیصد سال پیش می کشاند . یک شیعی که در این زمان است و در میان ماست, اگر نیک بجوییم, در هزار و سیصد سال پیش است، در مدینه است، در کربلاست، در کوفه است، در شام است . آنچه در برابر چشمش رژه می روند, کشاکشهای خلافت و داستان کربلا و جنگهای سلیمان بن صرد و مختار ثقفی است. راست گفته شده که اینان مردگان هزار و سیصد ساله اند که سر از گور در آورده و به میان مردم آمده اند . راست گفته شد که اینها به جهان, جز از دید شیعیگری، از دیده تولی و تبری [دوستی با ولایت علی و بیزاری از سنّیگری ] نمی نگرند. شما اگر پیش یک شیعی سخن از پیشامدهای این زمان برانید، مثلاً از این جنگ دوم جهانی و از نتیجه های آن گفتگو کنید، لذتی نخواهد برد . ولی اگر بازگردید و سخن از جنگ خیبر و کشته شدن مرحب جهودی و مانند آن برانید خواهید دید چهره اش شکفته و با یک لذتی به گفتگو در آید...کیش شیعی با زندگانی دموکراسی نمی سازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش با هم توانند ساخت اینها هم توانند ساخت
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب بیست و سه سال.... اثر علی دشتی

    posted 6 months ago. ( send a note )