Books

Request Friendship
Send Request Cancel

B3hr00z

B3hr00z

من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من.
من خودم هستم و یک حس غریب،
که به صد عشق و هوس می ارزد more »
  • Guilan, Iran
  • member since March 16 2008

B3hr00z’s last login was Wednesday, April 29 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
    بهار 1388

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Dania Shabani

    Dania Shabani says

    salam hamvelayati
    ahvale shoma ?
    che khabara?
    sar zadam shelfari goftam ye hli beporsam:)

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    - ثروت هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید: «ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم، وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم، كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
    گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟» نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من؟ اوه... نه!»
    دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
    فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همانجا نگه دارم، كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم!!!

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
    به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
    او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
    پاسخ دادم : بلی.
    خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
    در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
    در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
    5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
    خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
    هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
    از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
    در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
    جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
    گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
    ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
    پس هرگز نا امید نشو !

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    خبر مرگت کی لشتو میاری پس؟؟؟ اخه میدونی چیه عزیزم خیلی دلم واست تنگ شده در غم هجران تو از غصه دارم دق میکنم.به جان بچه ام دارم راست میگم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید

    من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    هفتم آبان روز كورش بزرگ و روز پاترمی (ملی) ايران خجسته باد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    هفتم آبان روز كورش بزرگ و روز پاترمی (ملی) ايران خجسته باد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    نکته ای از انجیل

    در Malachi آیه 3:3 آمده است:

    او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»





    این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

    همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

    وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

    زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

    مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

    زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

    اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

    این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

    «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sepide z

    sepide z says

    بی عمر زنده ام من و ای ن بس عجب مدار
    روز فراق را که نهد در شمار عمر

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mina e

    mina e says

    وقتي به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولي زنداني كردند. از نگاه هاي تحقير آميز و برخوردهاي خشن زندانبانان فهميد كه روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان راوي اصلي آن بشنويد:
    " اطمينان داشتم كه مرا خواهند كشت. به همين خاطر خيلي ناراحت و عصبي بودم. جيب هايم را گشتم تا شايد سيگاري از بازرسي آنان در امان مانده باشد. يك نخ سيگار يافتم و چون دست هايم مي لرزيد آن را به دشواري ميان لبهايم نهادم. اما كبريت نداشتم، آنها قوطي كبريتم را گرفته بودند.
    از ميان ميله هاي سلول به زندانبانم نگريستم. نگاهش از نگاهم گريزان بود، چون معمولاً كسي به مرده نگاه نمي كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد، كبريت خدمتتان هست؟ نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي روشن كردن سيگار به من نزديك شد.
    كبريت را كه روشن كرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در اين لحظه، من لبخند زدم. نمي دانم چه دليلي داشت. شايد ناشي از حالت عصبي ام بود. شايد هم به خاطر اين بود كه وقتي آدم خيلي به كسي نزديك مي شود لبخند نزدن كار مشكلي بنظر مي رسد. به هر ترتيب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه اي ميان قلب هاي ما، ميان دو روح انساني، زده شد و مي دانم كه نمي خواست، اما لبخند من از لاي ميله هاي زندان عبور كرد و لبخندي روي لب هاي او پديد آورد. او سيگارم را روشن كرد اما دور نشد. مستقيماً به چشمان من مي نگريست و همچنان لبخند مي زد.
    من نيز با لبخند به او جواب مي دادم، اما حالا به او به عنوان يك انسان و نه يك زندانبان مي نگريستم. نگاه هاي او نيز بعد تازه اي بخود گرفته بود. او پرسيد: ببينم، بچه داري؟
    "بله دارم، ايناهاشون، ايناهاشون" كيفم را درآوردم و با دست هاي لرزان دنبال عكس خانواده ام گشتم. او نيز عكس بچه هاي خود را به من نشان داد و درباره اميدها و نقشه هايي كه براي آنان كشيده بود، صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از اين است كه ديگر بچه هايم را نبينم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نيز پر از اشك شد.
    بناگاه بي آنكه كلمه اي بر زبان بياورد، قفل سلولم را باز كرد و مرا به آرامي بيرون برد. سپس، مرا از طريق راه هاي مخفي، از زندان و بعداً از شهر خارج كرد. آنجا، در بيرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اينكه كلمه اي بر زبان جاري سازد به شهر بازگشت.
    "زندگيم را با يك لبخند باز يافتم"

    " آنتوان دوسنت اگزوپري"

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mina e

    mina e says

    در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.

    در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.


    يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...


    آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.


    وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.


    تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

    بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.


    يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mohammadreza R

    Mohammadreza R says

    سلام
    میشه خودتون رو بیشتر معرفی کنید.
    پروفایل شما عکس نداره نتونستم بشناسمتون

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    وزنیسنسکی شاعر معاصر پسامدرن روسیه در باره ی موضعگیری هنرمند، در مصاحبه ی تلویزیونی در سال 1995 خاطره ی جالبی را تعریف کرده بود:
    "در دهه ی 60 به امریکا رفته بودم. به مجلس شعرخوانی شاعران امریکایی دعوتم کردند. رفتم.
    شاعران با صدای نرم و نازک و نارنجی شعرهای شان را می خواندند و در آن میان جمله ی مالیخولیایی I love you” که با صدای لطیفی خوانده می شد، چون نخ سرخی از میان دانه های واژگان شعرها می گذشت.
    از آن میان کسی با صورت نتراشیده و لباس غیر رسمی، پتلون کاوبای و تی شرت برخاست و شعرش را با صدای خشنی خواند .شعر با این مصراع شروع شد و همین مفهوم در سراسر شعر گسترده بود: “I Fu… you!”
    حاضران همه آه کشیدند و به هیجان آمدند و احسنت گفتند و گفتند: این است، شعر واقعی!
    از آن به بعد صدای ناخراش، سر و صورت پیرایش نشده و تی شرت میان شاعران مد شد. همه ی شاعران پیرامون همان جمله قلم می زدند و آن عمل را از ابعاد گوناگون بررسی می کردند و در شعرهایشان می آوردند.
    در اوایل دهه ی90 باز هم امریکا رفتم. بازهم به مجلس شعرخوانی دعوتم کردند. از قضا همان سالون بود. همه شعرها با صدای خشن خوانده می شد.
    “I Fu.. you” مثل موضوع محوری در تمام شعرها حضور داشت.
    ناگهان مردی با لباس منظم، صورت اصلاح شده پشت میکرافون قرار گرفت. او با صدای نرم و لطیف، تازه ترین شعر خود را خواند. شعر با این جمله شروع می شد: “I love you!”. همه آه کشیدند، به هیجان آمدند، آفرین گفتند و گفتند: په! این است شعر واقعی!"

    در سال 1999 که او را در مسکو دیدم، آن مصاحبه را به یادش آوردم. به سادگی گفت: بله، همین است دیگر، باید مخالف جریان آب شنا کرد اگر می خواهی به یاد بمانی.

    به یاد ماندن- شاید مهمترین هدف هنر باشد. در غیر آن، به قول اندره ژید، حرفها همه گفته شده اند و به قول خود من در همین لحظه که این سطر ها را می نویسم، زندگی، هنر و تلاش و... فقط تکرار یک دور باطل است...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Dania Shabani

    Dania Shabani says

    زیبا ترین قلب ها
    همیشه در پس زیبا ترین چهره ها نیست
    در فریاد دیوانه ترین حنجره هاست
    می آیند و می روند
    آدمها فقط می روند
    و آدم ترین آدم ها تند تر می روند... ح.م

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Dania Shabani

    Dania Shabani says

    عابد کنار برکه نشست
    دست هایش در آب بود که دید
    آن سوی برکه
    زنی گلو و گلوبندش را به نمایش گذاشته است!
    چشمانش را بست و در سکوت خواند :
    دور شو ! شیطان!
    از من دور شو !
    چشمانش را گشود
    زن صنوبری بود
    گلوبندش ماه..... ح.پ

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

    شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

    دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

    چه اتفاقي افتاده؟

    در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!

    چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

    متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

    در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟

    همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!

    مرد شديدا منقلب شد.

    ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!

    اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mina e

    mina e says

    that was my pleasure!

    posted 1 year ago. ( send a note )