Anahita Mana

Anahita Mana

I am from Iran.But i live in UAE. I love all of people that really know and undrestand the friendship.
sometimes I write some poems and read some books. I want to know people that think like me from all of the world.
maybe SHELFARI gives me this chance.
My favorites are :books.Designing dress,decoration,tourism,designing cards,dance...
  • member since Tuesday, July 1 2008

Groups

Anahita Mana’s last login was Monday, August 25 2008. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • sorkhjame

    sorkhjame says

    گاهی به نگاهت نگاه کن !
    انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

    استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

    او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

    استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

    اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

    « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • donatella c

    donatella c says

    Man ♥ ♥ ♥ ♥
    by Donatella camatta

    love
    marks on your heart
    with mine.

    Perfume
    the essence your
    for me!
    Tags: www.goccedipoesia.it

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    ما از ديدن يك رويا حتي هراسانيم
    اما تو پرپر زدن پروانه را جدي نگير!
    باور نكن كه قربانيان را
    اسبي هست و راه بلدي!
    آرزوهاي در شمال مانده ي ما را باور نكن!
    اما... ما هم چنان
    منقار گشوده ي خويش را پيش مي آوريم.
    ما گرسنه ايم
    سيرمان كن روياي راه بلد!
    اين ما بوديم كه كرانه ي دريا را نشانت داديم
    درست در آن دقيقه
    كه دنياي خويش را بر اين ماسه ها و
    اين صخره بنا نهاديم.
    اما دريغ
    دريغ كه همچنان بر يكي پاي لرزان
    جان به لب آمدگان اين باديه ايم.
    ما... چه بي صدا
    در خود شكسته ايم.
    ما مي دانيم كه انكارمان خواهي كرد.
    و سر انجام
    به بهانه ي بهشت
    سرشاخه هاي باغ پرتقال را
    چوبه ي دارمان خواهي كرد.

    ما همچنان به رويا
    رويا مي بينيم
    ما دلواپس تو هستيم
    دلواپس دقيقه اي كه در افسانه هاي ما گذشت.
    گذشت و ما همچنان چشم به راه تو
    روزهاي بي شمار خويش را مي شمريم.
    ما به آرامش رسيده ايم
    بلوغ ما و
    بردباري همسران مان را باور كن!
    ما هم زمان
    دو جامه در اين جهان دوخته ايم.
    يكي براي برهنگي زنان و
    ديگري كه پياله اي شير است
    هم براي كودكان فلسطين!
    ما هراسانيم
    از ديدن يكي رويا حتي هراسانيم
    از خود و از رويا نيز!

    دريغا روياي من
    اگر چه هنوز غرق روياي همه ي رويا
    زندگي مي كنيم،
    اما تو ... پرپر زدن پروانه را باور نكن!

    " زنده ياد محمود درويش
    شاعر آزاده ي فلسطين و جهان

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    عشق به من آموخته است
    كه عاشقي آسان نيست

    من پنجره ام را رو به جهان خواهم گشود
    و تو مي تواني رايحه ي ريحان را انكار كني
    و تو مي تواني
    مرا با دو نيمه ي دور از هم فرا بخواني:
    نيمي براي خويش و
    نيمي براي شعر!

    عشق عشق است
    و عشق مرگ است مي آيد و در مي گذرد
    هم چون چوپان بادها و
    دمنده ي ابرها ‚ اسب ها و دره ها
    كه به باور باد
    نارس اند هنوز!

    تو هرگز ترك ام نخواهي كرد
    زيرا آخرين شفاي شعله ور مني!
    من تو را در تو جستجو مي كنم
    هم چون زنبور
    كه لابه لاي لب و لباب گل سرخ.

    عشق عشق است
    زيباست عشق
    هم اگر در نرگس خفته بشكفد‚
    هم اگر به خرمن خويش.

    عشق به من آموخته است
    كه عشق ‚ عشق است و
    عشق ... زندگي ست‚
    و من بايد اين خويش خسته را
    دوست بدارم‚
    و گرنه مرگ از آستانه ي آرزوها آسان نخواهد گذشت.

    محمود درويش

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نیکی
    پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
    او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
    گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
    دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
    پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
    دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
    پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
    تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
    سالها بعد..........
    زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
    وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
    مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
    مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
    روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
    نگاهی به صورتحساب انداخت.
    جمله ای به چشمش خورد.
    همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
    امضا دکتر هاروارد کلی
    زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
    اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
    تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • zwelbast

    zwelbast says

    Hi! Thanks

    I do like literature a lot. I am not much into poetry. But I will look for you're suggestions. Have you read Kader Abdolah ? That's.real literature and voted one of the best in my country. Real good!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • zwelbast

    zwelbast says

    Hi thank you. Also wish you all the best!

    I read the book: The House of the Mosque from the Iranian/Dutch writer Kader Abdolah. Liked it very much!!
    For the rest i am not familiar with Iranian literature. Any suggestions?

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    همه جیبهای دنیا درز کوچکی داشت
    آن اندازه که تو را
    چون کشتی نوح
    از تنگه بغض من
    عبور می داد.


    شيدا محمدي

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://ganjoor.net/

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    و من كه رهگذري با صداي بارانم / هنوز فرق تو را با خودم نميدانم / تو هفت چلچله كوچي بهار تازه ي من ! / من شكسته اسير چهل زمستانم

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    فرشته نجات قلابی !
    روزی یک راننده تاکسی مسافری را سوار کرد بعد از رسیدن به مقصد مسافر پرسید کرایم چقدر میشه ؟
    راننده جواب داد : هزار تومن !
    مسافر که شخص شیادی بود خواست ترفندی بزنه دست کرد در جیبش و گفت ببین من صد تومن بیشتر ندارم همین رو بگیر و راضی باش !
    راننده گفت : برو عمو ! پول ما رو بده .
    مسافر ناگهان عصبانی شد و گفت :خجالت نمی کشی من یک فرشته نجات از جانب خدا هستم برای کمک به امثال تویه ابله ! آنوقت تو از من پول می خوای ؟
    سپس پیاده شد و هنوز راننده حرفی نزده بود ناگهان غیبش زد !
    راننده که از غیب شدن مسافر به شدت تعجب کرده بود گفت : عجب بدشانسی هستم من بعد از عمری یک فرشته سوار ماشینم شد اونوقت من بخاطر هزار تومن کرایه باهاش بحث کردم! این گذشت و دوباره روزی راننده تاکسی درخیابان چشمش خورد به همان مسافر که با دست و پای گچ گرفته شده کنار خیابان منتظر تاکسی بود .
    راننده تا او را دید بلافاصله ترمز کرد و از ماشین پیاده شد و به دست و پای مرد افتاد که آقا تو رو خدا من رو ببخشید من غلط کردم ! من شما رو نشناختم نمی دونستم شما فرشته نجات از جانب پرودگاری !
    مرد خودش را از دست راننده کنار کشید و با عصبانیت گفت : برو عمو رد کارت ! آخه تو هم راننده ای که مسافرات رو دم جوب آب پیاده می کنی !!!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    از صد نفر
    آنهايي كه همه چيز را بهتر مي دانند
    پنجاه و دو تن

    آنهايي كه در هر قدم مرددند
    تقريباباقي نفرات-

    آنهايي كه حاضرند كمك كنند
    اما به شرطي كه زياد طول نكشد
    حتا چهل و نه نفر-

    آنهايي كه هميشه خوب اند
    چون جور ديگري بلد نيستند باشند
    چهار، خب شايد هم پنج نفر-

    آنهايي كه بي حسد تحسين مي كنند
    هجده نفر-

    آنهايي كه مدام از كسي يا چيزي در هراسند
    هفتاد و هفت نفر-

    آنهايي كه براي خوشبختي مستعدند
    حداكثر بيست و سه يا چهار نفر-

    آنهايي كه فرد فرد خطرناك نيستند
    اما در جمع وحشي مي شوند
    بيش از نصف، بي شك-

    آنهايي كه بي رحم اند
    اما ميدان نمي بينند
    بهتر است اين را كم و بيش بدانيم-

    آنهايي كه بعد از ضرر عاقل مي شوند
    نه چندان بيشتر از آنهايي كه پيش از ضرر عاقل اند-

    آنهايي كه بيش از اشياء ، از زندگي نمي گيرند
    چهل نفر-
    و اي كاش اشتباه كنم

    آنهايي كه پر دردند و در خويش مچاله مي شوند
    بي كورسويي در تاريكي
    هشتاد و نه نفر-
    بيش و كم

    آنهايي كه سزاوار دلسوزي اند
    نود و نه نفر-

    آنهايي كه مردني اند
    صد از صد نفر-
    و فعلا اين عدد تغيير ناپذير است

    خانم ويسلاوا شيمبورسكا
    شاعر بزرگ لهستاني
    برنده ي نوبل 1996

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    mmanon az inek man ro layege dosti donesti

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    پسرم فکر می کند بزرگ شده است
    او فکر می کند می تواند
    با ده تکه چوب
    بلندترین نردبام جهان را بسازد
    و عزیزترین دوست مرا
    از هواپیمایی در دورترین خیابان آسمان
    به حیاط خانه ی ما برگرداند

    او باور دارد که خواستن ، توانستن است . . .

    او می تواند ساعت ها با ربات پلاستیکی اش
    حرف بزند
    و قواعد بازی هایش را
    با رعایت کامل حقوق خیالی ربات
    تنظیم کند

    او فکر می کند جنگ ، یک بازی دسته جمعی ست
    و اخبار تلویزیون
    آخرین قسمت " جنگ ستاره ها " * ست

    پسرم تمام لحظه های بودن را
    جدی می گیرد

    او باور دارد که دانستن ، توانستن است . . .

    پسرم نمی داند
    وقتی که او دارد روی چمن های یکدست موزه ی"پال گتی" *
    دنبال باد کنک سفیدش می دود
    تجاوز وحشیانه ی مین های جهان اول
    به بچه های عراق و افغانستان
    حباب های منفجر شده ی چشم هایی کوچک را
    با گل های سرخ روسری هایی بزرگ
    به تاریخ تمدن سرقت شده ی موزه های خاورمیانه
    تحمیل می کند
    و زمین ، قرن ها پیش از آنکه به جنگ ستارگان نزدیک شود
    منفجر خواهد شد

    او نمی داند که من شاعری تبعیدی ام
    و در سرزمین مادری ام
    هیچکس هیچ چیز را جدی نمی گیرد


    او نمی داند در جهان کوچک ما
    دانایی ، توانایی نیست
    و خواستن
    با توانستن
    بیگانه است .


    اريانگين تاجي

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Mohammad

    Mohammad says

    Dear Anahita,

    Thank you for your kind invitation. I really appreciate.

    Regards

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    خواهرم ، هر روز به خدا نامه مي نويسد
    نامه هاي عاشقانه ، بي غلط
    و بدون خط خوردگي
    و خدا هر روز براي او ، شكلات مي فرستد
    من هم دلم مي خواهد براي خدا نامه اي بنويسم
    حتي اگر غلط يا خط خوردگي داشته باشم
    فقط نمي دانم نامه ها را به كدام نشاني بفرستم
    خواهرم نشاني خدا را به من نمي گويد

    يان مك گرو - شاعر شش ساله ي انگليسي

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    اگه همه دختراي عالم دس تو دست همديگه ميذاشتن
    مي تونستن حلقه اي دور دريا بزنن
    اگه همه پسراي عالم ملاح بودن مي تونستن با كشتي هاشون
    پل خوشگلي رو موجا بزنن
    پس اگه همه مردم عالم دست به دست هم مي دادن
    مي تونستن حلقه اي دور دنيا بزنن
    پل فور

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
    فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...

    پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    پدر بوئیدش

    برادر بوئیدش

    عمو بوئیدش

    دائی بوئیدش

    پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.


    حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:

    خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.


    خانم ها و آقایان

    دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید

    این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد

    بی صدا خفه شد.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    ساده نیست

    صبح بیدار شوی و ببینی آسمان آبی نیست

    یک شاخه رز برداری و دستت را ببرد

    خون از دستت بریزد وبی رنگ باشد

    ساده نیست

    مشتت را به سینه بکوبی و قلبت

    مثل یک تکه سنگ از گلویت بیفتد بیرون

    و مثل توپ پرت شود وسط بازی بچه ها

    ساده نیست

    صبح بیدار شوی و ببینی مغزت می تپد

    و تو باید جوری چای را در استکان بریزی

    که مغز تپنده ات نایستد

    ساده نیست

    صبح بیدار شوی و ببینی چهاردهم بهمن است

    و پاییز هنوز تمام نشده

    راه که می روی تنت خش خش کند

    و تکه های جوانیت زیر پای رهگذران لگد شود

    ساده نیست

    پنجره را باز کنی و ببینی مردی خوابیده که از رگ هایش شکوفه روییده

    تلفن زنگ بخورد

    و بوی کافور بزند زیر دماغت

    ساده نیست

    صبح بلند شوی و ببینی افق در هم گره خورده و پیچیده

    و سنگی سفید میان آسمان و زمین است

    دستت را دراز کنی وسنگ دور شود

    دور ِ دور

    ساده نیست عزیز دل

    ساده نیست

    تلفن را برداری و کسی از آن سوی خط بگوید :

    « عزیزم مرا آتش بزن»

    آيدا عميدي

    posted 3 months ago. ( send a note )


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy