Deniz

Deniz

I'm Deniz (in Turkish it means "the sea" and it's a female name which is different from Denis, Denise, or Dennis!!!). I'm interested in literature and would love to make new friends interested in literature as well, from all over the world. If this sounds like you, then welcome!
  • Urmia, We, Iran
  • member since Saturday, May 17 2008

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 243 notes
  • aida

    aida says

    بستر ماسه ها
    تردید و دلنگرانی
    ،توفان و موج
    دریا پس می نشیند
    و تو
    چون خزه دریائی در وزش عاشقانه باد
    .در بستر ماسه ها بی قرار اما در رویا
    تردید و دلنگرانی
    .توفان و موج
    دریا پس نشسته است
    اما در چشمان نیمه بسته تو
    :دو موج ریز
    تردید و دلنگرانی
    توفان و موج
    .مرا به درون می کشد
    ژاک پره ور

    posted 3 hours ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    در يكي از شهرهاي آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

    روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

    روزدوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

    روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان، آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

    فكركنید... بالاخره شما هم یك ایرانی هستید. البته بلانسبت شما... آرايشگر با اين منظره روبرو شد: چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند؟

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    در يكي از شهرهاي آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

    روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

    روزدوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

    روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان، آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

    فكركنید... بالاخره شما هم یك ایرانی هستید. البته بلانسبت شما... آرايشگر با اين منظره روبرو شد: چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند؟

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    mohammad r says

    دخترم ژرالدین به گمانم تن عریان تو باید متعلق به کسی باشد که روح عریانش را به تو هدیه کند / از نصایح چارلی چاپلین به دخترش
    چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
    امروز را براي بيان احسان به عزيزانت غنيمت شمر. شايد فردا احساسي باشد اما عزيزت نباشد... شکسپير
    پادشاهي درويشي را گفت: جمله اي گو که در لحظات غم شاد و در لحظات شادي غمگينم کند. درويش گفت : اين نيز بگذرد....

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    ...و این سیمرغ پرواز کند بی جنبش و بپرد بی پر ونزدیک شود بی قطع ، اماکن صفیر او خفتگان را بیدار کند و نشیمن او در کوه قاف است و همه نقش از اوست و او خود رنگ ندارد، شرق است آشیان او و مغرب از او خالی نیست.
    شهاب الدین سهروردی

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

    در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

    مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

    چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
    شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
    محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

    .
    مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا

    همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است.

    گفتم: خسته‌ام
    گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
    .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

    گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
    گفت: فاذکرونی اذکرکم
    .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
    .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

    گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
    گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
    .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

    گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
    گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
    .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

    گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
    گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
    .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

    گفتم: دلم گرفته
    گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
    .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.

    گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
    گفت: ان الله یحب المتوکلین
    .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

    گفتم: خیلی چاکریم!
    ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
    گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
    .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛
    گفت: فانی قریب
    .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

    گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
    گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

    گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
    گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
    .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

    گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
    گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
    .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

    گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
    گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

    گفتم: دیگر روی توبه ندارم
    گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::..

    گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
    گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

    گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
    گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
    .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

    گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم
    گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

    ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
    گفت: الیس الله بکاف عبده
    .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

    گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
    گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
    .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

    گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
    گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
    .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

    گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
    گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
    ..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

    گفتم : ...
    گفت : ...

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا

    همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است.

    گفتم: خسته‌ام
    گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
    .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

    گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
    گفت: فاذکرونی اذکرکم
    .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
    .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

    گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
    گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
    .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

    گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
    گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
    .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

    گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
    گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
    .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

    گفتم: دلم گرفته
    گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
    .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.

    گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
    گفت: ان الله یحب المتوکلین
    .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

    گفتم: خیلی چاکریم!
    ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
    گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
    .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛
    گفت: فانی قریب
    .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

    گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
    گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

    گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
    گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
    .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

    گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
    گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
    .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

    گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
    گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

    گفتم: دیگر روی توبه ندارم
    گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::..

    گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
    گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

    گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
    گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
    .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

    گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم
    گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

    ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
    گفت: الیس الله بکاف عبده
    .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

    گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
    گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
    .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

    گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
    گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
    .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

    گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
    گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
    ..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

    گفتم : ...
    گفت : ...

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    دوست اول

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
    فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

    همچو منصور خریدار سر دار شدم
    غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

    كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
    درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

    كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
    جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

    خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
    واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

    از دم رند مى آلوده مددكار شدم
    بگذارید كه از بتكده یادى بكنم


    من كه با دست بت میكده بیدار شدم

    و اینک جواب دوست دوم***********

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی


    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان

    دار منصور بریدی همه تن دار شدی


    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی


    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

    امت از گفته در بار تو هشیار شدی


    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی


    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    وقتی قدرت و توانگری می تواند به ایمنی نسبی از مردمان یاری رساند، پس آن ایمنی یی ناب ترین است که آدمی از رهگذر زیستن در سکوت و کناره جستن از مردمان برای خود بسازد.
    اپیکور

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    گاهی به نگاهت نگاه کن !
    انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

    استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

    او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

    استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

    اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

    « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    Coffee



    You will never look at a cup of coffee the same way again.

    A young woman went to her mother and told her about her life and how things were so hard for her. She did not know how she was going to make it and wanted to give up. She was tired of fighting and struggling It seemed as one problem was solved, a new one arose.

    Her mother took her to the kitchen. She filled three pots with water and placed each on a high fire soon the pots came to boil. In the first she placed carrots, in the second she placed eggs, and in the last she placed ground coffee beans. She let them sit and boil; without saying a word

    In about twenty minutes she turned off the burners. She fished the carrots out and placed them in a bowl. She pulled the eggs out and placed them in a bowl.

    Then she ladled the coffee out and placed it in a bowl. Turning to her
    daughter, she asked, 'Tell me what you see.'

    'Carrots, eggs, and coffee,' she replied.

    Her mother brought her closer and asked her to feel the carrots. She did and noted that they were soft. The mother then asked the daughter to take an egg and break it. After pulling off the shell, she observed the hard boiled egg.

    Finally, the mother asked the daughter to sip the coffee. The daughter
    smiled as she tasted its rich aroma the daughter then asked, 'What does it mean, mother?'

    Her mother explained that each of these objects had faced the same
    adversity: boiling water. Each reacted differently. The carrot went in
    strong, hard, and unrelenting. However, after being subjected to the boiling water, it softened and became weak. The egg had been fragile. Its thin outer shell had protected its liquid interior, but after sitting through the boiling water, its inside became hardened. The ground coffee beans were unique, however. After they were in the boiling water, they had changed the water.

    'Which are you?' she asked her daughter. 'When adversity knocks on your door, how do you respond? Are you a carrot, an egg or a coffee bean?

    Think of this: Which am I? Am I the carrot that seems strong, but with pain and adversity do I wilt and become soft and lose my strength?

    Am I the egg that starts with a malleable heart, but changes with the heat? Did I have a fluid spirit, but after a death, a break-up, a financial hardship or some other trial, have I become hardened and stiff? Does my shell look the same, but on the inside am I bitter and tough with a stiff spirit and hardened heart?

    Or am I like the coffee bean? The bean actually changes the hot water, the very circumstance that brings the pain. When the water gets hot, it releases the fragrance and flavour. If you are like the bean, when things are at their worst, you get better and change the situation around you.

    When the hour is the darkest and trials are their greatest, do you elevate yourself to another level? How do you handle adversity? Are you a carrot, an egg or a coffee bean?

    May you have enough happiness to make you sweet, enough trials to make you strong, enough sorrow to keep you human and enough hope to make you happy.

    The happiest of people don't necessarily have the best of everything; they just make the most of everything that comes along their way. The brightest future will always be based on a forgotten past; you can't go forward in life until you let go of your past failures and heartaches.

    When you were born, you were crying and everyone around you was smiling.

    Live your life so at the end, you're the one who is smiling and everyone around you is crying.

    You might want to send this message to those people who mean something to you (I JUST DID); to those who have touched your life in one way or another; to those who make you smile when you really need it; to those who make you see the brighter side of things when you are really down; to those whose friendship you appreciate; to those who are so meaningful in your life..

    If you don't send it, you will just miss out on the opportunity to brighten someone's day with this message!

    It's easier to build a child than repair an adult. This is so true.

    May we all be COFFEE !

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
    خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را


    بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
    مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا


    گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات
    گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    Gospel of John - Chapter 14
    Jesus Promises the Holy Spirit

    15"If you love me, you will obey what I command.
    16And I will ask the Father, and he will give you another Counselor to be with you forever--
    17the Spirit of truth. The world cannot accept him, because it neither sees him nor knows him. But you know him, for he lives with you and will be in you.
    18I will not leave you as orphans; I will come to you.
    19Before long, the world will not see me anymore, but you will see me. Because I live, you also will live.

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    بوسه
    لب را با لب
    در این سکوت
    در این خاموشی گویا
    گویاتر از هر آنچه شگفت انگیزتر کرامت آدمی به شمار است
    ...در رشته ی بی انتهای معجزتی که اوست
    ،در این اعتراف خاموش
    «در این«همان
    که تواند در میان نهاد
    با لبی
    لبی
    ...بی وساطت آن چه شنود را باید
    آن احساس عمیق امان ، در این پیرانه سر
    که هنوز
    پرواز در تداوم است
    :هم از آن گونه کز آغاز
    رابطه یی معجز آیت
    از یقینی که در آن آشیان گذشت
    در پایان این بهاران
    تا گمانی که به خاطری گذرد
    در آغاز یکی خزان
    شاملو
    خرداد 87

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    salam azizim
    usda remove var harkas ki dustundi safasinda oni vursan remove olar!birdana sabz tik di friendin yaninda, kimdi? mandairam!?

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    دیگران آنچه هستی
    می بینند
    من
    اما
    آنچه نیستی را
    می نگرم

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • aida