Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Deniz

Deniz

I'm Deniz (in Turkish it means "the sea" and it's a female name which is different from Denis, Denise, or Dennis!!!). I'm interested in literature and would love to make new friends interested in literature as well, from all over the world. If this sounds like you, then welcome!
  • Urmia, We, Iran
  • member since May 17 2008

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Leila A

    Leila A says

    Colors blind the eye.
    Sounds deafen the ear.
    Flavors numb the taste.
    Thoughts weaken the mind.
    Desires wither the heart.

    The Master observes the world
    but trusts his inner vision.
    He allows things to come and go.
    His heart is open as the sky.

    Ta o Teching

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • loverman h

    loverman h says

    سلام
    شما زرتشتی هستید؟
    plz add me id: soil_man87

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    A path is only a path, and there is no affront, to oneself or to others, in dropping it if that is what your heart tells you. Look at every path closely and deliberately. Try it as many times as you think necessary. Then ask yourself alone, one question. Does this path have a heart? If it does, the path is good; if it doesn't it is of no use."

    Carlos Castaneda

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    Were there times you believed everything was lost?
    It was simply the beigining of your improvement!

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    زمین خوردن بار سوم




    وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......





    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.


    در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.


    مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!


    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.


    در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما


    در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

    تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

    بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

    نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

    مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

    ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

    تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

    و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

    خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

    خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



    نتیجه اخلاقی داستان:

    کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

    سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

    این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.



    ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    تنهایی
    زنی است در انتهای شب
    تنهایی
    تندیس سرباز گمنام است
    در میدان خلوت
    تنهایی
    صدایی است بی صورت
    بر مغناطیس فضا
    تنهایی
    خاطره ای گم شده است
    میان غریبه ها
    تنهایی
    آخرین قوچ غمگینی است
    که از نژادش
    فقط شاخ هایی بر دیوار مسافرخانه ای
    باقی مانده است.
    فرشته ساری

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Anit

    Anit says

    شیطان جنس كهنه می فروشد
    شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.



    حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

    شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."



    یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.



    شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.


    با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
    این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

    سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

    یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

    چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

    کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

    در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

    هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد..

    جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

    این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

    نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

    یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
    اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

    بنقل وترجمه از
    Effective club

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    پابرهنه تا کجا دویده ای؟!
    که این همه
    گل شکفته است؟!
    یاکیده

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Anthropomorphic

    Anthropomorphic says

    OKAY! It's the deterministic aspect of TECHNOLOGY! You're welcome -again- and thanks in return.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Anthropomorphic

    Anthropomorphic says

    Looks like you have JUST found out about my gender, No? ;)

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Anthropomorphic

    Anthropomorphic says

    Ah... Thanks God. I was gonna be disapointed! Your welcome. Enjoy your reading.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Anthropomorphic

    Anthropomorphic says

    Hi
    What's wrong with your mail box? I cannot reach it anyhow. I sent the book for several times, but all of my mails have been rejected. So, please let me know what to do. Maybe I could upload it in MegaUpload or some where the same. Is it OK for you?

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Anthropomorphic

    Anthropomorphic says

    Hi
    I have an electronic copy of Bunuel's "my last sigh" (Pdf version). Do you want it? I can surly send it to you.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    جهان گوید من ورای تعنیم
    و مرا به چیزی مانند نمی توان کرد
    چون ورای تعنیم مرا به چیزی مانند نمی توان کرد
    به چیزی مانند اگر می بودم
    دیگر ورای تعین نبودم

    سه بنیادند که من ارج می نهم و نگاه می دارم
    یکی مهر(تسه)است و
    دو دیگر ترک(چیان) و
    سه دیگر: هرگز آرزوی سر بودن در جهان را در دل نداشتن
    آن کو مهر می ورزد پر دل تواند بود
    آن کو ترک می گوید خود را گسترده تواند کرد
    آن کو هرگز آرزو نکند که در جهان سر باشد به کمال قابلیتش تواند رسید

    امروزه، مردمان می خواهند پر دل باشند
    لیکن مهر نمی ورزند
    می خواهند خود را گسترده کنند
    لیکن ترک نمی گویند
    می خواهند به کمال قابلیت برسند
    اما آرزو دارند که در جهان سر باشند
    این، به راستی، به مرگ می انجامد

    از مهر، به وقت کار زار، ظفر می یابد
    در دفاع از خود، به خوبی حفظ می شود
    چنین کسان را آسمان نگه می دارد
    چون مهربان است، از او مراقبت کند به نیکی

    تائو ته چینگ

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    گول نزن خودت را وقتی راه کج می کنی
    .از خیابانی به کوچه ای بن بست
    .قدم به قدم انگار کسی ندیده ات
    برگرد به همان جایی که راه را اشتباهی پیچیدی
    برخی تا انتها می روند
    تا دیواری آجری در افق را به رویشان ببندد
    دیگر جایی را نمی بینند
    .و نمی دانند چگونه باز گردند

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
    تو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
    بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
    و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
    و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
    تو از بیم کرکسان
    به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
    چرا که می دانی آباد خواهم شد
    و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
    سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
    تا مرا از خود سرشار کنی

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    مردي به دربار خان زند مي رود و با وفرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند سربازان مانع ورودش مي شوند .
    خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
    پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند

    مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان ازوي مي پرسد : چه شده است چنين ناله
    و فرياد مي كني؟مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
    خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟مرد مي گويد من خوابيده بودم
    خان مي گويد: خب چرا خوابيدي كه مالت راببرند؟

    مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكرمي كردم تو بيداري.
    خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
    كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
    -----------------------------------------------------------------------------
    مهندسي و مدیريت
    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
    "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید.
    مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
    مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
    مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
    مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    هیچ دقت کرده اید به گفتگوی پرنده ها باهم
    یا به گربه ای که گربه دیگر را می بوید
    و در گوشش چیزی می گوید
    هیچ دقت کرده اید به موج ها
    وقتی که صخره ای را زیر مشت و لگد می گیرند
    و صخره با برق چشم هایش
    آن ها را دوباره به سوی خودش می خواند
    هیچ دقت کرده اید به لرزش دم دم جنبانکی
    که مورس می زند بر آب
    برای اظهار عشق
    به جلبکی که دلبری می کند در کف آب
    من هم هیج وقت به این جور چیزها دقت نکرده ام
    مگر نه این که وقت طلاست
    و ما باید در کارهای مهمتری
    آن را به باد دهیم؟!!

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=16411&mID=2289

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=12125&mID=3354

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=13262&mID=8386

    posted 1 year ago. ( send a note )