Deniz

Deniz

I'm Deniz (in Turkish it means "the sea" and it's a female name which is different from Denis, Denise, or Dennis!!!). I'm interested in literature and would love to make new friends interested in literature as well, from all over the world. If this sounds like you, then welcome!
  • Urmia, We, Iran
  • member since Saturday, May 17 2008

Groups

Friends

Deniz’s last login was 17 hours ago. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Anthropomorph

    anthropomorph says

    Hi. If you are still working on magic and realistic approach toward the world, I suggest you to take a look at a great book named "Golden Bough". The book discusses about natural and realistic basis of magic and religion. It's also translated into persian holding the name شاخه زرین.

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    تنها با عشق
    ترا به مبارزه می خوانم
    میان لحظه ای و لحظه ای دیگر
    آنگاه، تو پیروز می شوی
    و عشق در برابرت شکست می خورد
    !ای روزگار
    غاده السمان

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    روزگاری مردی آیینه ای را پشت و رو گرفت و چون نگاه کرد روی خود را در آن ندید دیوانه شد. .چه عبث است که کسی فقط برای ایتنکه از راه بی توجهی آیینه را پشت و رو نگاه کرده است عقلش را ببازد

    بودا

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • A L I

    a l i says

    سلام
    بخونید و ببینید چه قشنگه
    ;)

    عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
    تموم زندگی پر از دوروغه

    هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره
    دوست دارم عاشقتم شعاره

    این روزا دخترا فراری میشن
    بنز نشد سوار گاری میشن

    دختره تازه اول بولوغه
    دلش شبیه ترمینا ل شولوغه

    هر کی براش بوق می زنه هول میشه
    تموم اعضای تنش شل میشه

    اول میگه محل ندم رد میشه
    بعد میگه محل ندم بد میشه

    وای میسه زل می زنه توی چشماش
    میگه چشاتو در می آرم از جاش

    خم میشه بند کفششو ببنده
    زیر زیرکی نیگاش کنه بخنده

    ور میره و ور میره و ور میره
    حوصله ی نّره خره سر میره

    حوصله ی شمام داره سر میاد
    ولش کنم بابام داره در میاد

    خلاصه عاشق شدن آسون شده
    دلبرکا فتّ فراوون شده

    عشقا شده اینترنتی ایمیلی
    مجنون نشسته چت کنه با لیلی

    چَت می کنن چِت می کنن می خندن
    یه ریز برای هم خالی می بندن

    لیلی میگه ننه ام اهل ونیزه
    صوفیا لورن تو خونه مون کنیزه

    بابام بچه ی ناف پرتغاله
    کاری به کارم نداره باحاله

    جناب مجنون که خدو به ذاتش
    هنوز نکرده کف ترشحاتش

    جواب میده بابام مال لندنه
    حرف بسه حرف ما ل بعدنه

    عشق بدون سکس حرف مفته
    مجری بدون تکس حرف مفته

    تا اینجاشو داشته باشین پرانتز
    باز می کنم میرم پی مجوز

    اگه ممیز اینجا شو پسندید
    منم میام می خونم و می خندید

    یه کم بیایم این ور خط قرمز
    این ور با ما کار نداره ممّیز

    یه خورده دست و پامونو جم کنیم
    روده درازیامونو کم کنیم

    با کسب رخصت از جناب مجری
    بریم به قرن پنج و شیش هجری

    به روزگاری که پر از جنونه
    چشای عاشقا دو دّبه خونه

    به روزگار قیس یک لا قبا
    همون که اصلاًنمی خوابید شبا

    همون که پیغمبر عاشقا بود
    تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود

    بچه مزلّف و زپرتی نبود
    اهل ادا اصول و قرتی نبود

    نه اهل کافه و عرق سگی بود
    نه اهل شلوار مدل بگی بود

    زن که می دید چشاشو درویش می کرد
    شیطونو از دور خودش کیش می کرد

    فقط تو فکر لیلی خودش بود
    دیوونه بازی تنها موردش بود

    نه دست خط ساده ای نه عکسی
    نه تلفنی نه نامه ای نه فکسی

    باد صبا که رد میشد خل میشد
    دوباره دیوونه و منگل میشد

    آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت
    آ لیلی لیلی لیلی خیلی می گفت

    از اون طرف لیلی صداشو می شنید
    صدای ضجّه ی خداشو می شنید

    میگن که صبح زود توی مطبخ
    نذر سلامتی قیس اخمخ

    یه آش نذری پخت با دو دستش
    کاسه ی مجنونو زد و شیکستش

    عشق نگفتم آش کشک و دوغه
    نگفتم عاشقی همش دوروغه

    هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره
    دوست دارم عاشقتم شعاره

    بسه دیگه بریم پی کارمون
    خدا خودش باشه نگهدارمون

    عاشق هر کسی فقط خداشه
    فقط خدا عاشق بنده هاشه

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • A L I

    a l i says

    می تونید هدس بزنید کی به کی هست!!؟؟
    ;)

    پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي امد .

    وي را صدا زد و با كمال ادب از او پرسيد:مي بخشيد اقا شما را به چه علت به تيمارستان اورده اند؟

    مرد جواب داد : اقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين

    دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و

    چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند و چنگيز

    برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد

    و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم.چندي بعد زن من پسري زاييد و از ان روز زن پدرم

    خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و

    حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دخترزنم خواهر پسرم شود بنده ظاهرا

    خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر

    من است و هم نوه ام.

    حالا اقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد ايا كارتان به تيمارستان نمي كشيد؟
    :)
    موفق باشید

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • Anthropomorph

    anthropomorph says

    No, I studied social sciences and as you may found out (from my shelf) I was not a good student! ;)

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    salam guguri, man hich pm- i azat nadashtam yani in masenger az in masghare bazi-a dare age mituni vasam Sm bezan, hatman!
    gorbunet!
    hug & kiss

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Anthropomorph

    anthropomorph says

    Its translators are Omid Mehregan & Morad Farhadpour and is translated with title: دیالکتیک روشنگری

    posted 13 days ago. ( send a note )