farnoush ’s last login was 11 days ago. « hide recent activity
farnoush has read Sin: Selected Poems of Forugh Farrokhzad.
farnoush added Sin: Selected Poems of Forugh Farrokhzad.
farnoush ’s last login was 11 days ago. show recent activity »
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب
گرگ ماده، سگ نرمحسن مخملبافهر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده استاز رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شودآیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زنداکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاقاحساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیندباد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزداز خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنمبر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابماکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستندمن سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده انداهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته استومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماندناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوارناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنندو من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویشتاجیکستان-پاییز 1387
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ... بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ... (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟.................................دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ... خوب ، خوش و پيروز باشي پاينده ايران
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد . شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.comو یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
دفتر من در وسطباد ورق مي زندبرگي از آن مي کندنام تو در باغهاورد زبان مي شود
نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---بهار 1388
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانیدیک نفر در آب دارد می سپارد جانیک نفر دارد که دست و پای دائم می زندروی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانیدکه می دانیدکه می دانید
salamdirist ke be in deyr nayamadeam...ye sher too webam neveshtamkhosh hal misham biaimamnoon
salam mer30 az accept u
برای نزدیک شدن به خلا به مردم مزدیک تر شوید جبران خلیل جبران
شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار مابسي گردش كند گردون بسي ليل و نهار آرد
در زندگی زخمهایی است که مثل خوره در انزوا روح را می خوردو می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد....صادق هدایت
من،برتولت برشت،از جنگلهای سیاه میآیممادرمهنگامیكه در تنش خانه داشتمبه شهرهایم آورد.و سرمای جنگلهاتا روز مرگ در من خواهد مانددر شهر آسفالت ساكنم، و از روز ازلدر بند آیین مرگبا روزنامه و توتون و عرقبدبین و تنبل و سرانجام،راضیبا مردم، مهربانمبه سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر میگذارممیگویم:آنها جانوران بسیار گندی هستندو میگویم:مهم نیست. من خود نیز چنینمروی صندلیهای راحتی،پیش از نیمروزهاچند زن را كنار خویش مینشانمو خاطر آسوده نگاهشان میكنم و میگویمدرمن كسی هست كه بر او امیدی نمیتوان بستتنگ غروب،مردان را گرد خود میآورمما یكدیگر را "نجیبزاده" مینامیمآنها پاهایشان را روی میز من دراز میكنندو میگویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و مننمیپرسم:كی؟
مگذار كه غصه در كنارت گيردو اندوه جهان مجال روزگارت گيردمگذار كتاب و لب يار و لب جويزان پيش كه خاك در كنارت گيردخيام
آه تو می دانیمی دانی که مراسر باز گفتن بسیاری حرفهاستمی دانیتو می دانیکه مرا سر باز گفتن کدامین سخن استاز کدامین دردا.شاملو
sina s saysسقراط نشسته بود.افلاطون که او را چون خدا می پرستید در کنارش ایستاده بود.چهره افلاطون برافروخته و مشوش بود.دیگر شاگردان سقراط نیز آنجا بودند. زمان گویا بر توسنی نشسته بود بی آنکه بداند گذر او چه ها خواهد کردهیچیک نمی دانستند که چه بگویند.کدامین پرسش بی پاسخ خویش را با سقراط در میان گذارند.کسی از آن جمع گفت:"این در.....سقراط برو." سقراطپاسخ داد:"عمل به قانون از عمل نکردن بدان مفیدتر است."صدای سنگین سکوت در سراسر پیچیده بود"مردی درشت قامت در را گشود و با چشمانی اشک بار جامی به سقراط دادسقراط آرام بود.گویی در آن لحظه به چیزی می اندیشیدپرسید:چگونه تاثیر آن به نهایت می رسد؟مرد پاسخ داد:ای بزرگوار ،چون آنرا نوشیدی دمی به گام برداشتن مشغول شوید.وو هر گاه در پاهها احساس رکود و در سر احساس سبکی نمودیددراز بکشید.آنگاه ساعتی طول نخواهد کشیدسقراط چنین کردوجام شوکران را سر کشید
ممنون از لطفتون. ايام بكام. روزگار عزت مستدام
سلام رفیقپاییز فرا رسیدآسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر با آن پوستین سرد نمناکشباغ بی برگی روز و شب تنهاستبا سکوت پاک غمناکشم.امید
به خاطر آور ، که آن شب به برم گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم کنون جدایی نشسته بین ما پیوند یاری ، شکسته بین ما گریه می کنم با خیال تو به نیمه شب ها رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها بی تو خسته ام دل شکسته ام اسیر دردم از کنار من می روی ولی بگو چه کردم رفته ای و من آرزوی کس به سر ندارم قصه ی وفا با دلم مگو باور ندارم