has 50 followers and is following 63 people
Farnoush’s last login was Monday, December 6, 2010.
Rated 4 stars
کاش مي دانستيم زندگي با اين همه وسعت خويش محفل ساکت غم خوردن نيستحاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيستزندگي جنبش و جاري شدن است زندگي پويش راهي شدن استاز تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟گفت : چهار اصل1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند. پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !
A couple came upon a wishing well. The husbandleaned over, made a wishand threw in a coin .The wife decided to make a wish, too. But she leanedover too much, fellinto the well, and drowned. The husband was stunnedfor a while but thensmiled "It really works!"
مهر دل ما مدام تقديم شما /عمر ي كه شود بكام تقديم شما / پيدا نشد ان هديه كه در شان شماست / يك باغ گل سلام تقديم شما عيد نوروز بر شما وخانواده محترم مبارك باد
شعر نوروز باز مي آيد بهار و مي دمدسبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاکباز مي آيد بهار و مي بردرنگ غم از چهره هاي خوب و پاک باز خورشيد قشنگ و مهرباندستهاي گرم خود وا ميکندمي نشيند گوشه اي و باز همکوچ سرما را تماشا مي کند برفها را در بغل جا مي دهدتا ز شرمي آتيشن آبش کندچشمه را سيراب از چشمان برفبيد را با باد بي تابش کند با دوچشماني خمار آنسوي تر مي نشيند در تماشاي بهارعطرباد و رقص ناز نسترنمستي آن آهوان بي قرار با نگاهش ناز نرگس مي خردتا ز جامي باز سر مستش کندخنده ي سرخ شقايق را ببينباز مي آيد زغم هستش کند باز مي خندد به چشم روزگارباز مي بوسد گل روي زمينباز هم با دست گرمش مي کشدعاشقي در لحظه هاي واپسين مي رسد از ره بهار و باز عشقبر رخ عالم تبسم مي کندعالمي ديدم که از لبخند عشقباز دست و پاي خود گم مي کند مي رسد از پيچ و خم هاي زمانميکند با قلب عالم گفتگومي شود با با باد و باران همسفرمهرباني را کند او جستجومي رسد اينک بهار از راه دوراز ديار کوروش و جمشيد وکياز ازلها از هميشه تا ابدمي رسد همراه چنگ وعود وني مي رسد هنگام تحويل زمينمي رسد نوروز جاويدان مامي رسد اينک بهار و عيد نو يادگار کهنه ي ايران ماصبا آقاجاني
سلام عیدتون مبارک باشه و امیدوارم سال جدید را با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و سال پر باری براتون باشهبا آرزوی بهترینها برای شما دوست عزیز
نحوه ذخیره نام همسر در دفترچه تلفن همراه آقایان: وقتی تازه عروس و داماد هستند: عشق من / زندگی من یکسال پس از ازدواج: همسر من پنج سال پس از ازدواج: خانه ده سال پس از ازدواج: هیتلر سالها پس از ازدواج و دعواهای جانانه: شماره اشتباهی
سخنان بزرگان و دانشمنداناگر روزی نتونی از عهدهء مشکلات برآیی می تونی مطمئن باشی که تو در یک مسیر اشتباه قدم برداشتی.سوامی ویووکانا-سه جمله برای کسب موفقیت:1-بیشتر از دیگران بدان.2-بیشتر از دیگران کار کن.3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .ویلیام شکسپیر-اگر تو برنده باشی نیازی به توضیح نداریاما اگر شکست بخوری چیزی برای توضیح دادن نداری.آدولف هیتلر-در این دنیا خودت را با هیچ کس مقایسه نکن اگر اینکار را بکنی خودت را خوار می شماری.آلن استرایک-اگر ما اشخاص را که می بینیم دوست نداشته باشیم چطور می تونیم خدا رو که نمی بینیم دوست داشته باشیم .مادر ترازا-بردن به این معنی نیست که تو همیشه اول باشی بردن به این معنی است که تو بهتر از قبلت باشی .بونی بلایر-من نخواهم گفت هزار بار شکست خودم من خواهم گفت در حالیکه هزا راه شکست وجود داشت من کشف کردم .توماس ادیسون-هر شخصی به تغییر جهان فکر می کنداما هیچ کس به تغییر خودش فکر نمی کند.لئو تولستوی-باور هر شخص خطرناک است باور نکردنش خطرناکتر.ابراهام لینکولن-اگر شخصی فکر کند که در زندگی هیچ اشتباهی نکرده است به این معنی است که هرگز برای راه تازه ای در زندگی سعی نکرده است.انشتین-هرگز چهار چیز را در زندگی نشکن:اعتماد-قول-ارتباط-قلبزیرا زمانیکه اینها شکسته بشند صدا ندارند ولی دردشان شدید است.چالز-اگر تو شروع به قضاوت مردم بکنی تو برای دوست داشتن آنها وقتی نخواهی داشت.مادر ترازا -بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم در بر گیرندهء مخاطرات بزرگی است.دالای لاما
شجاعت همیشه فریاد زدن نیست.گاه صداىآرامى است كه انتهاى روز مىگوید: فردا دوباره تلاش خواهم كرد
بهاي يك سنتپسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید.آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟زن گفت: نه .آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.زن پرسید: چرا؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت: چه خوب! این یه موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم.هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست!
خردلآورده اند كه در كنفرانس تهران روزي چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ هاي پي در پي آن روز تاريخي، براي خوردن شام باهم نشسته بودند. در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آنهانگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردلرا داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانشگرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردنکرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرفنظر کرد.بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیرهو مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و بایک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور بهداخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانیدو خردل را تف کرد.در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هردوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشهبخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و باچهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان درحالی که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان احمال کرد
کوه از نخستین سنگ آغاز می شودو انسان از نخستین دردمن از نخستین نگاه تو آغاز شدم...
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد
من دسته گلی بر آب بودم"یا آنکه میان موج و طوفان در مانده به پیچ و تاب بودممن تشنه و پا برهنه در راه نی آب و پی سراب بودماز کودکی ام چه گشت حاصل زیرا پی آب و تاب بودم دوران جوانی ام به خامی بگذشت و زمی خراب بودمچون عقل به سر رسید دیدم از عکس تهی و قاب بودم بگذشت چو روزگار و طی شد من در پی عشق ناب بودم
هنوزم با اومدن فصل پائیز به وجد میام و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه بپوشم و بين شادی و غوغای بچه ها خودمو گم کنم. پا به دنیایی بچگيهام بذارم و ازش لذت ببرم. بخندم، بدوم و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خودم ساختم.
آسمان جای عجیبیست نمی دانستیمعاشقی کار غریبیست نمی دانستیمعمر مدیون نفس نیست نمی دانستیمعشق کار همه کس نیست نمیدانستیم
برای رهائی از گذشته با خود بخوان :من بازتابی از خاطراتم هستم. من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است! من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر...
سعی کنید مانند توپ باشید ‘ زیرا توپ هر چه محکمتر به زمین می خورد ‘ بیشتر اوج می گیرد!