abdorreza Mohseni’s last login was Saturday, September 26 2009.
اولیـــن روز دبستــــاناولین روز دبستان بازگردکودکیها شاد و خندان بازگردبازگرد ای خاطرات کودکیبر سوار اسب های چوبکیخاطرات کودکی زیبا ترندیادگاران کهن مانا ترنددرسهای سال اول ساده بودآب را بابا به سارا داده بوددرس پند آموز روباه و خروسروبه مکار و دزد چاپلوسکاکلی گنجشککی باهوش بودفیل نادانی برایش موش بودروز مهمانی کوکب خانم استسفره پر از بوی نان گندم استبا وجود سوز و سرمای شدیدریز علی پیراهن از تن می دریدتا درون نیمکت جا می شدیمما پر از تصمیم کبرا می شدیمپاک کن هایی ز پاکی داشتیمیک تراش سرخ لاکی داشتیمکیفمان چفتی به رنگ زرد داشتدوشمان از حلقه هایش درد داشتگرمی دستانمان از آه بودبرگ دفترهامان به رنگ کاه بودمانده در گوشم صدایی چون تگرگخش خش جاروی بابا روی برگهمکلاسی های من یادم کنیدباز هم در کوچه فریادم کنیدهمکلاسی های درس و رنج و کاربچه های جامه های وصله دارکاش هرگز زنگ تفریحی نبودجمع بودن بود و تفریقی نبودکاش می شد باز کوچک میشدیملااقل یک روز کودک میشدیمیاد آن آموزگار ساده پوشیاد آن گچها که بودش روی دوشای معلم نام و هم یادت به خیریاد درس آب و بابایت به خیرای دبستانی ترین احساس منباز گرد این مشق ها را خط بزن
سحر گاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن خوب بودن خوب ماندن را........نوروزتان پیروز
اي تمام فكــــر من در روز و شــــــب اي همه هذيان من در سوز شباي نهان در پيكـــرم چون جان شده همچو بــــــوي گل به گل پنهان شـــــدهآه اي بالاتــــــرين سوگنـــــد مـــــــن اي نهان در گريــــــه و لبخند مـناي به رگهايم چنان خون گم شـــده در ميان ديــــده ام مردم شـــــدهاي شكوه آسمــــان در چشـــم تــو اي فداي قهــــــر و ناز و خشم تــواي بهشــت دلكش موعـــــود مــــن خون گرم زندگـــــي در پـــود مـناي تمنــــاي دل تنهـــــــــاي مــــــن اي چراغ روشن شبهـــــاي مـــنجز تو كـــــي دارم به جز تو گفتگــو اي به گوشـــــم گوشــــواره آرزوگـــر كه ياران غافلنـــــد از ياد مــــن از دل ديوانــــه ي ناشـــــــاد مـــنعشـــــق تو چون در دلـــم باشــد چه غــــم چونــــكه تا روز قيـــامت با تـــــوامخلق مي گويند اگر او يار توســـــــت مايه ي غم ازچه در اشعار توستگــــــر دل او بــــــــا دل تنگـــــت يكيســــت ناله هاي حسرتت پس چيست چيســــتآه مــــن ديوانـــه ام ديوانـــــــــــه ام جــز تـــو از خلق جهان بيگانــه امدوســـــــتت دارم تو ميخواهي مـرا باز مي ترســـم نمي دانـــــم چراواي اگــــــر روزي فراموشــــم كنــي با غم هجران هم آغوشـــم كنــيواي اگــــــــر نامم بميـــرد بر لبـــــت يا فرو بنشيند اين ســـــــوز تبـــتآه مي ترســــم شبي طوفان شود ساحــــل اميـــــد من ويـــران شودگـــــر ز دريا قطره اي هم كم شــود مرغ طوفان سينه اش پر غم شوداي دلـــــت دريـــــاي پـــاك روشنـــم مـــرغ بوتيمــــار اين دريـــا منــــــــم
در اينجا مي خواهيم نمونه هاي مشابه يک خبر را در کشورهاي مختلف و نيز اتفاقاتي که بعد از آن حادثه رخ مي دهد را با هم مرور مي کنيم: آلمان: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در محله "فلخون ماير" برلين جان خود را از دست دادند.» آنجلا مرکل که براي يک سفر ديپلماتيک به آفريقا رفته بود خود را با اولين پرواز به آلمان مي رساند. سريعا يک کميته بررسي حادثه با رياست خود آنجلا مرکل تشکيل مي شود. شهردار از سمت خود خلع مي شود. با کلي تحقيقات مشخص مي شود که ساختمان و سازندگانش مقصر نبوده اند و کار کار نئونازي هاي پدرسوخته بوده است. مظنونين اصلي پيدا شده و به زندان مي افتند ولي به زعم تمامي جرمن ها آنها قهرمان هستند و روح هيتلر در قبرش شاد مي شود. دوباره شهردار به سر کارش بر مي گردد. مرکل قول مي دهد که ريشه نازي ها را از بيخ بکند و سريعا بر مي گردد آفريقا. بازماندگان کارگران با پولي که از بيمه گرفته اند به تور دور اروپا مي روند. فرانسه: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در محله "بنژولتن فوق نوموي" پاريس جان خود را از دست دادند.» سارکوزي که در سواحل مالديو به همراه نامزد جديدش حمام آفتاب مي گيرد از همان جا مهاجران را متهم مي کند و چون مي داند که کارگرها همه مهاجر بوده اند کلي خوشحال هم مي شود ولي براي حفظ ظاهر هم شده عذاب وجدان مي گيرد که نتوانسته خودش را به مراسم تدفين آنها برساند. در پاريس کمونيست ها و کارگرها و دانشجويان به خيابان ها مي ريزند و 38 روز متوالي ماشين آتش مي زنند و شيشه مي شکنند. رانندگان ترانزيت، کاميونداران، کارکنان مترو، راه آهن و حمل و نقل شهري اعتصاب مي کنند و کار مملکت قفل مي شود ولي هنوز سارکوزي دارد حمام آفتاب مي گيرد. مرحومين حادثه با احترام به خاک سپرده شده و هر روز راس ساعت 12:20 برايشان رژه مي روند. آمريکا: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در محله "جيستون بولوار" واشنگتن جان خود را از دست دادند.» قبل از اينکه بوش حرفي بزند عده اي مي روند و کارگران را از زير خاک در مي آورند و آنها را مي شمارند. همان اول دروغ رسانه ها مشخص مي شود. چون تعداد کشته شدگان 15 نفر بوده است. از آنجايي که تعداد کارگران دموکرات به جمهوري خواه در بين کارگران 8 به 7 بوده احتمال به رياست رسيدن اوباما باز افزايش ميابد. بوش براي اينکه ماجرا را جمع کند سريعا سخنراني کرده و مي گويد يکي از کارگران آن ساختمان يک ماه پيش به عراق اعزام شده و در جنگ کشته شده است پس 8 به 8 مساوي. پس از کالبد شکافي مشخص مي شود که دو تن از کارگران پاکستاني بوده اند و در نتيجه آمريکا با تمام قوا به پاکستان حمله مي کند تا ديگر آواري سر کارگران نريزد. بدين ترتيب احتمال راي آوردن مک کين هم بالا مي رود. خانواده بازماندگان هم خوشحال مي شوند. ژاپن: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در محله "کي موتونادايي" توکيو جان خود را از دست دادند.» قبل از اينکه کسي بخواهد چيزي بگويد خود ياسو فوکودا رييس جمهور به تلويزيون آمده از تمامي شهروندان عذر خواهي مي کند. او خبر اعلام شده را کمي اغراق آميز توصيف کرده و متذکر مي شود که هيچ ساختماني نريخته است و فقط در اثر زلزله 9.2 ريشتري اي که ساعت 9:16 صبح رخ داده است ظرف غذاي يک سگ کمي تکان خورده و ريخته است ولي با اين وجود خود را مقصر دانسته و استعفا مي دهد. متعاقبا شهردار و کل کابينه هم استعفا مي دهند و ظرف 48 ساعت رييس جمهور و کل کابينه منصوب شده و به کار خود ادامه مي دهند. دولت جديد به ديدن آن سگ رفته و به او قلاده زريني هديه مي دهند. چين: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در محله "چويونگ تاچي" پکن جان خود را از دست دادند.» هوجين تائو رييس جمهور چين خشمگين مي شود و تمامي اعضاي حزب کمونيست را فرا مي خواند تا با آنها جلسه بگذارد. پس از اتمام جلسه هوجين تائو دستور مي دهد تا 17 کارگر ديگر را بگيرند و اعدام کنند تا کارگر ديگري جرات نکند زير آوار بماند. براي اينکه بازماندگان هم از گشنگي نميرند به کارخانه هاي ريسندگي فرستاده مي شوند تا به آرزوي ديرينه خود برسند. از آن به بعد تا مدتها هيچ ساختماني نمي ريزد. صادرات چين بيشتر مي شود و المپيک هم با جلال و شکوه عظيمي برگزار مي گردد. ايران: «17 کارگر زير آوارهاي يک ساختمان در "سعادت آباد" تهران جان خود را از دست دادند.» همه همديگر را مقصر مي دانند. همه همديگر را متهم مي کنند. همه با هم جلسه مي گذارند. همه محکوم مي کنند. همه گريه مي کنند. همه افسوس مي خورند. همه از سر خود باز مي کنند. همه بي گناه اند ولي در همان لحظه سه خانه ديگر در اقصا نقاط کشور بر سر کارگران فرو مي ريزد. پرونده ماجرا تشکيل مي شود و به دادگاه ارجاع مي گردد. براي اينکه هرگز اين خاطره از ياد نرود سال بعدش 17 خبرنگار با هواپيما مي خورند زمين. سال بعدترش 17 زاير عتبات با اتوبوس شان مي روند ته دره. سال بعدترترش 17 کودک در درياي خزر غرق مي شوند و تا ده سال آينده اين برنامه ادامه پيدا مي کند تا ياد و خاطره اي باشد براي 17 کاگر ده سال قبل. پس از ده سال بالاخره حکم دادگاه اعلام مي شود و خود کارگران به علت بي گناهي متهم مي گردند که فاتحه اي براي شادي روحشان ارسال مي گردد. بازماندگان هم به شهرهايشان بر مي گردند و زندگي دوباره جريان دارد. پس از مرور اين اخبار به نتيجه مي رسيم که ممکن است هرجاي اين کره خاکي و حتي در کرات ديگر هم اين اتفاق بيافتد پس نبايد زياد خودمان را ناراحت نکنيد
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه
HI MY E-MAIL IS rocking_anjani95@yahoo.co.in
اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!! اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟ در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد. اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟ در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد. اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟ در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر. اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟ مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار. اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟ يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود.. اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟ تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه. اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود. اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند. اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟ در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد. اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟ سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد. اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند. اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟ در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود. اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.
وحشت از عشق که نیستترس ما فاصله هاستوحشت از قصه که نیستترس ما خاتمه هاستترس بیهوده نداریمصحبت از خاطره هاستصحبت از کشتن نا خواسته یعاطفه هااستکوله باریست پر از هیچکه بر شانه ی ماستگله از دست کسی نیستمقصر دل دیوونه ی ماست...ما سرانجامسر انجام گرفتیم به هیچراهی سفر به هیچستانیمگله ای هست که از خود داریمچاره ای نیست اگر انسانیمدرد ما مرگ تفاهمغم ما کوچ محبت...........................................................خداحافظ براي تو چه آسان بودولي قلب من از اين واژه لرزان بودخداحافظ براي تو رهايي داشتبراي من غم تلخ جدايي داشتخداحافظ طلوع من غروب منخداحافظ تو اي محبوب خوب منسلام تو طلوع پاک شبنم بودغروب ظلمت تاريکي وغم بودسلام تو شروع آشناييهانويد مهرباني ها زمان همزبانيهادريغ از قطره هاي اشک سوزانم که از بيداد تو بر رخ چکيدهخزان زندگي آمد دل افسرده بعد از تو بهاري را نديدهخداحافظخداحافظ
حکایت زن و خدا روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی
Nemidanam che mikhaham khodayaBedonbale che migardam shabo roozChe mijoyad negaheh khasteyeh manChera afsordast in ghalb pursozZe jame ashenayan migorizamBe konjie mikhazam aramo khamooshNegaham ghotevar dar tiregihaBe bimare dele khod midaham gooshGorizanam az in mardom ke ba manBe zaher hamdamo yek rang hastandVali dar baten az farte hegaratBe damanam 2 sad pirayeh bastandAz in mardom ke ta sheram shenidandBeroyam chon goli khoshbo shekoftandMara divanehey bad nam goftandDele man ey dele divaneyeh manKe misozy az in biganegihaMakon digar ze daste gheyr faryadKhoda ra bas kon in divanegihaposted 1 minute ago.
کتاب گویاhttp://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/http://www.radiocp.com/
یه عمر باریدیبرای کسی که هیچوقت باریدنت رو ندیدبرای کسی که زیر چتر بود و تو براش می باریدیبرای خوب مطلقت .. برای عشقتمن اومدم .. گذاشتی بیامولی برای من نباریدیکویری که تشنه باريدنت بودهمیشه منتظر یه قطره بارون از طرف تویه قطره که فقط برای من باشهاونقدر تشنه ی بارونت بودم که به ستوه اومدمازت بارون خواستمرفتی ؛ حرفم رو پس گرفتم فقط برای برگشتنتباز هم برای زن چتر به دستت باریدی ؛ رفتم ؛ گفتی نروگفتم بگو بره .. گفتی رفت .. برگشتم .. بودم .. نرفته بودکاش میرفت .. کاش نبود .. دیگه نباریدیزن , چترش رو بست ... من چشم به آسماننباریدی ؛ نباريديگفتم ببار؛ باران من ببار الانخوابیدی و من همچنان بیدار در انتظار بیدار شدنت
یه کم به تنهایی احتیاج داشتم...به اینکه توی سکوت فک کنم به تمام این روزایی که رفتنن و گذشتن...به آدمایی که کندن و بردنبه یه سفر...به دوری...به دعا...به خدایی دور از تظاهر...به آرامش...به جایی که آدما شو نشناسی و اونا توروبه جایی که ازت سوال نکنن و...بتوونی سکوت کنیو واسه این سکوت احمق فرض نشیجایی که ببینی صورتای بدون نقاب و لبخندای واقعیشونو،،شادی های پاک و ناب و خالصشونو...به دور از تکنولوژی و اینترنت ...به دور از قهوه و سیگار...این چند روزه که تهران نبودم،،تنهای تنها...کلی فک کردم...کلی هم دعا کردم....واسه همه،،واسه خونواده عزیزم،،واسه دوستا،،واسه رهگذرا،،واسه کسایی که نبودن و الان لحظه به لحظه کنارتن...تو تموم خوشیا و غمات،،واسه کسایی که یه روزی یه تیکه از روح و جسمت بودن بودن و الان نیستن....هیچی نیستن،واسه اون خود خود هممون...اون ور نقابامونکه پر عشقیم....پر مهربونی...پر صداقتو راستی و دوستی!!اما نقابای کینه و حسادت و دروغگویی و نفرت به صورت میزنیمبه امید روزای خوب واسه همـــــــــــــــــــه
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. " در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست. می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد. با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد. " گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند " در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید " وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا با دستمال تیرۀ قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم : باید، باید، باید دیوانه وار دوست بدارم مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد مجموعۀ شعر ـ اسیر ۱۳۳۱ ـ دیوار ۱۳۳٦ ـ عصیان ۱۳۳٨ ـ تولدی دیگر۱۳٤۱ و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) در حوزۀ سینما ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد. ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود. ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما) ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد. ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال ۱۳٤۲ ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد. دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد. فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد. " شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد" یادش همیشه گرامی باد
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست هر رود را اهلیت دریا شدن نیست از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست باید سرشت باد جز غارت نباشد تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست با ریشه ها در خک ، بی چشمی به افلک این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست وقتی تو رویا روی اینان می نشینی ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست ...استاد حسین منزوی
اصلاح رفتار با اطرافیانبدترین سردرگــُمی ما در رفتار با همسر ، فرزند و یا دوستان و والدین و حتی همکار و دیگران دو موضوع کاملاً متناقض به نامهای اقتدار و صمیمیت هستن. یعنی ما وقتیکه اقتدار نشون بدیم نگرانیم که از طرف مقابلمون دور میشیم و وقتی هم که صمیمیت رو پیش میگیریم نگرانیم که حقوق خودمون رو ضایع کرده باشیم.پاسخ این پارادوکس مهم یک مثلث شناختهشده است که رأسهای اون صداقت ، احترام و صراحت هستن. وقتی در هر رابطهای دروغ ، تظاهر و اهانت رو کنار میگذاریم میتونیم امیدوار باشیم که هم حقوق خودمون رو حفظ کردهایم و شخصیت و اعتبارمون رو از دست ندادهایم و هم اینکه بذر اعتماد و پذیرش و محبت رو کاشتهایم.سؤال : چرا پس گاهی خشونت و روشهای دیگه در رابطهای جواب میدن و ما رو موفق میکنن؟جواب : افراد در زمان بروز مُشکلات سهدستهان: 1- خودنگر : اونهایی که همیشه خودشون رو مقصر و طرف مقابل رو مُحق حس میکنن. این موضوع به تربیت یا احساس فرد به طرف مقابل هم برمیگرده. 2- دیگرنگر: همیشه طرف مقابل رو مقصر میدونن. 3- مسئلهنگر: فقط دنبال حل مسئله هستن نه جُرم افراد. حالا فرض کنیم که یه آدم دیگرنگر و طلبکار با یه آدم مظلوم و توسریخور خودنگر مواجه میشه و ممکنه پیروز بشه اما چون مسئله بین اونها حل نمیشه این توافق موقت خواهد بود.سؤال : چطور تأثیر حل مسئله رو پایدارتر کنیم؟جواب : فرض کنیم شخصی که در مقابل ماست با هر نسبتی که با ما داره ، رفتارش ناخوشایند و اشتباهه. قدماول : به خودمون حالی میکنیم و تمرین که بدونیم هر رفتاری هر چند غیرموجه حتماً علتی داره و باید با صبر اون علت رو یافت. و اگه یکی از ما دو تا در شرایط هیجان یا عدم تعادل روحی هستیم باید صبر کنیم تا حالمون خوب بشه. قدم دوم : باید نشون بدیم که اون مثلث صداقت،احتراموصراحت رو میشناسیم و مسئلهنگر هستیم و طرف مقابل رو درک میکنیم. طبیعیه که اگر در حرفهامون یک چیز بگیم و در رفتارمون و حالتهای چهره و زبانِبدن پیام دیگهای منتقل کنیم ، طرف مقابل ما قانع نخواهد شُد. قدم سوم : یادمون باشه که ما در هر صورت اگه هدفمون رو مهم میدونیم و مایلیم که بهش برسیم نباید صحنه رو ترک کنیم و ترک کردن معرکه یعنی واگذار کردن رابطه بدونِ هیچ نتیجه مطلوب. پس ما راهحلها رو امتحان نمیکنیم تا مقطعی جواب بدن ، بلکه دائم اونها رو به کار میبریم. مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده ..
تلاش کنیدتلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او. تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.
تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارمو شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارمنگاهم کن نگاهت را که در من خانه داردبرای لحظه های همزبانی دوست می دارموجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج استو همسان خدایی آسمانی دوست می دارمتو را در خلوتی پنهان تر از آواز بارانبه دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارمتو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
Live each moment as if this is the last moment.And nobody knows it may be the last.