Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Fatima S

Fatima S

has 70 followers and is following 72 people

بيرون از بلندیِ تمامِ اين ديوارها
آيا هنوز باد می‌آيد؟

در حيرتم از اين هجرتِ هی به راه،
که رَدِپای مرا
نه برف می‌پوشاند
نه باران می‌شويد و
نه باد خواهد بُرد!
  • tehran, Iran
  • member since January 6, 2008

Groups

Following

Fatima S’s last login was Wednesday, December 5, 2012. show recent activity » See more activity

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • says

  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته
    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
    منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
    با مهر و احترام

    Posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
    اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
    دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
    سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!
    پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
    لقمان جواب داد :
    اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
    اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
    و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • javad

    javad says

    سلام
    ممنون ميشم من هم به ليست دوسانتون اضافه كنين.
    من در حال ويرايش پروفايلم هستم و به زودي ليست كتابهائي كه خوندم را اضافه ميكنم.
    به درود

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد همواره به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.
    از طرف بهترین دوست تو خدا.

    (سوره بقره آیه 152)

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    در حين تماشاي يك سريال ایرانی چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟



    يكي از جذابيت‌هاي انكارناشدني تلويزيون كشورمان، نقش‌آفريني بانوان ايراني در سريال‌هايي‌ست كه جداي از ساختار نامناسب و مفاهيم پيش‌پا افتاده، مشكل حاد ديگري ندارند. حتما شما هم در اين فيلم‌ها و سريال‌ها ديده‌ايد كه زن‌هاي ايراني در خانه‌هاي خود با چه سر و وضعي به رختخواب مي‌روند و يا از خواب بيدار مي‌شوند؛ البته اعتراف مي‌كنيم كه مردها هم در در اين فيلم‌ها و سريال‌ها خيلي راحت‌تر از خانم‌ها نيستند. با اين اوصاف شما فكر مي‌كنيد براي بچه‌هاي امروزي كه از كنجكاوي زياد رنج مي‌برند، در حين تماشاي يك سريال چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟



    «بابا جون؟»
    «جونم بابا جون؟»
    «اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»
    «خب... خب... خب حتما اين‌جوري راحت‌تره دخترم.»
    «يعني با لباس راحتي سختشه؟»
    «آره ديگه، بعضي‌ها با لباس راحتي سختشونه!»
    «پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»
    «.......هيس بابايي، دارم فيلم مي‌بينم.»
    « باباجون، كم آوردي؟!»
    «نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»
    «خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»
    «چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت مي‌كنه.»
    «آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»
    «نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»
    پس چرا بدون مانتو مي‌خوابه؟»
    «خب مامانت اين‌جوري راحت‌تره.»
    «اون آقاهه هم چون مي‌خواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»
    «نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»
    «پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»
    «چون مي‌خواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»
    «واسه همينه كه شما نمي‌تونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»
    «عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»
    «داري مي‌پيچوني؟»
    «نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اين‌قدر سوال نمي‌پرسه؛ باشه عسل بابا؟»
    «اما من هنوز قانع نشدم.»
    «توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»
    «چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل مي‌خوابن؟»
    «واسه اينكه تخت‌خوابشون كوچيكه، دو نفري جا نمي‌شن.»
    «خب چرا يه تخت بزرگتر نمي‌خرن؟»
    «لابد پول ندارن ديگه.»
    «پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»
    «چون ماشين باعث آلودگي هوا مي‌شه، ما نخريديم عزيزم.»
    «آهان، يعني آدما نمي‌تونن هم‌زمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعايت مي‌كنن، باعث آلودگي هوا مي‌شن، شما و مامان كه باعث آلودگي هوا نمي‌شين حجابتون رو رعايت نمي‌كنين؛ درست گفتم بابايي؟»
    «آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو مي‌گي، حالا مي‌شه من فيلم ببينم؟»
    «باشه، ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلم‌ها قرار نگيري بري ماشين بخري‌ها، به جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اين‌قدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي!»

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سال نو بر تو نیز مبارک باد فاتیمای عزیز

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

    ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین


    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
    آسمانِ آبی و ابر سپید،
    برگ‌های سبز بید،
    عطر نرگس، رفص باد،
    نغمۀ شوق پرستوهای شاد
    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
    خوش به‌حالِ روزگار

    خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
    خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
    خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
    خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
    خوش به‌حالِ آفتاب

    ای دلِ من گرچه در این روزگار
    جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
    بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
    نُقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
    ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
    هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری
    از مجموعۀ «ابر و کوچه»

    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز
    رامین
    1390

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Leila

    Leila says

    دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند
    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    جغد دهشت
    -----------------------
    بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
    به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
    آیا این همان چیزی است
    که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
    چگونه از پرواز شب آزادی
    و اسرار آویخته در بال‌هایم
    شانه خالی کنم

    در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
    تا به صورت مومیایی درآیم؟
    آیا این همان چیزی است که
    زنان عاشق
    مدعی وفاداری به آن هستند؟
    -----------------------------------
    غادة السمان
    از کتاب رقص با جغد
    http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
    ترجمه عبدالحسین فرزاد
    نشر چشمه

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سین هفتم
    سیب سرخی ... می توانست باشد اما
    بگذار برایت از درخت زردآلوی کوچکم بگویم
    که امسال شکوفه داده است

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    دلم گرفته است

    به ايوان مي روم و انگشتانم را

    بر پوست كشيده شب مي كشم

    چراغهاي رابطه تاريكند

    چراغهاي رابطه تاريكند

    كسي مرا به آفتاب

    معرفي نخواهد كرد

    كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردني است

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
    خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.
    وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
    ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

    دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
    و این چنین توانستند زنده بمانند.

    نكته مهم :

    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

    آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    نویسنده : جلیل صفربیگی
    از مجله ادبی پیاده رو
    http://www.piadero.ir
    ------------------------------------
    1
    دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
    نه پنجره ای به سمت فردا دارد
    تنهایی دیگری برو پیدا کن
    این غار برای یک نفر جا دارد
    2
    بد جور به هم ریخته و ترسیده
    مادر که دوباره خواب شومی دیده
    از بهت و سکوت پدرم می ترسم
    ما گاو نداریم ولی زاییده
    3
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زور قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    4
    مانند همیشه چشم هایم به در است
    بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
    ته مانده ی سفره ی شما را آورد
    آری پدرم مورچه ی کار گر است
    5
    درهام همیشه روی مردم بازند
    آنان که مقیم عشق و اهل رازند
    میخانه ی کوچک خرابی هستم
    دارند به جام مسجدی می سازند

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • ebrahim T

    ebrahim T says

    استاد می گوید:
    بنویس!چه یک نامه،خاطرات روزانه،یا یاداشتی موقع صحبت با تلفن- اما بنویس !
    با نوشتن، به خدا و به دیگران نزدیک تر می شویم.
    اگر می خواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی، بنویس. سعی کن روحت را در نوشته ات بذاری، حتا اگر هیچ کس کارت را نمی خواند- یا بدتر، حتی اگر کسی چیزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود. همین نوشتن به ما کمک می کند افکارمان را تنظیم کنیم و پیرامونمان را واضح تر ببینیم. یک کاغذ و قلم معجزه می کند- درد را تسکین می دهد، رویا ها را تحقق می بخشد و امید های از دست رفته را باز می گرداند.
    کلمه قدرت است.
    مکتوب

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    زندگی چیست؟
    زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
    امتحان ریشه هاست
    ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخ
    آوازی غمگین سر داده است
    ماده گربه ای پیر

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    کدام مستحق تریم؟
    شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
    پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
    برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! روی صورتش را گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
    چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
    پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
    زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
    پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
    پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

    يلدا مبارك

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    داستان چهار شمع!


    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،



    هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،



    شمعها نیز برای خود داستانی دارند.



    امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.







    شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.





    اولی گفت: من صلح هستم!



    با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.




    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.




    سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.





    *****




    دومی گفت: من ایمان هستم!



    با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،



    و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،



    وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.





    *****





    شمع سوم گفت: من عشق هستم!



    ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.



    مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،



    آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.





    *****





    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید



    و گفت: چرا خاموش شده اید؟



    قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.





    *****




    سپس شمع چهارم گفت:



    نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.



    من امید هستم!




    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.




    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.



    چراکه هر یک از ما می توانیم



    امید، ایمان، صلح و عشق



    را حفظ و نگهداری کنیم

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    دوش می‌آمد و رخســـاره برافــــروخته بود
    تا کــجا باز دل غـــمزده‌ای سوخــــته بــــود
    رسم عاشق کشی و شیوه شــهرآشوبی
    جامه‌ای بود که بر قامـــــــت او دوخـــته بود
    جان عشــاق سپند رخ خــــود می‌دانست
    و آتــــش چــهره بدین کار برافــروخـــته بود
    گر چه می‌گفت که زارت بکشـم می‌دیــدم
    که نــهـانـــش نظری با من دلـــسوخته بود
    کفر زلفش ره دین می‌زد و آن ســنگین دل
    در پی‌اش مشعلی از چهره برافروخــته بود
    دل بسی خون به‌کف آورد ولی دیده بریخت
    الله الله که تلف کـــرد و که انـــدوختـــه بود
    یار مـفروش به دنیا که بســـــی سود نکرد
    آن که یوســف به زر ناسره بفروخــــتـه بود
    گفت‌و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
    یارب این قـلب شناسی ز کـــه آموخته بود

    Posted 2 years ago. ( send a note )