Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Leila S

Leila S

خدایا
آتش مقدس "شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه ی "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری،بچشان
که دوست... more »
  • te, Iran
  • member since January 4 2008

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Hamed

    Hamed says

    با سلام و عرض ادب
    ممنونم از بابت شعر بسیار زیبای شما
    -----------------------------------------
    وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
    به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
    آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .
    بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
    من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
    به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.
    يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

    اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • az

    az says

    این جاش رو خیلی دوست داشتم
    مرسی

    همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
    .که قدمهای تو باز می ایستد

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    عید بزرگ قربان،برایتان و در کنار خانواده،تهنیت و مبارک باد
    موق و پیروز باشید در همه کارهایتان،اهدافتان و آرزوهایتان
    انشاا...
    ----------------------------------------
    وقتی که فشردمش به آغوش،تنگ
    لرزید دلش
    شکست و نالید
    آخ !!....ه
    ای شیشه! چه می کنی تو در بستر سنگ!؟

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    یا چیزی هست که همه به آن علاقمند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه- صرفنظر که کی هستند و کجا زندگی میکنند - باشد؟ آری سوفی عزیز مطالبی هست که قطعا مورد علاقه همگان است. و موضوع بحث دوره آموزشی ما دقیقا همینهاست
    مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد میمیرد خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم خواهدگفت مصاحبت آدمها.

    ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان میگویند بلی. به عقیده آنها آدم نمیتواند فقط در بند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبتند. ولی از اینها که بگذریم یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن اینست که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه میکنیم.
    علاقه به اینکه بدانیم ما کیستیم امری تصادفی چون جمع کردن تمبر نیست. جوینده این مطلب در بحثی شرکت میکند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. اینکه جهان، زمین، حیات چگونه وجود یافت موضوعی است بس مهمترو بزرگتر از اینکه چه کسی در بازیهای المپیک پیشین بیش از همه مدال برد

    دنیای سوفی - یوستین گردر

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    افکار پوچ!_ باشد ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا رنج میدهد_ آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا" احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    ...
    در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطۀ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم

    بوف کور

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام دوست عزیز
    بحث کتاب چهارم تو گروه ایجاد شده. منتظر نظرات شما هستیم

    اسم کتاب: 1984 نوشته جرج اورویل
    پیشنهادی از زهرا جان

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Sousan S

    Sousan S says

    طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم هاش از حدقه بیرون زده بود. داشتم به این فکر می کردم که "چقدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است" من که می میرم برای اینکه کسی - حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آنطوری که هست خودش را بروز ندهد.
    کافه پیانو -- فرهاد جعفری

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    انسان احساساتی را نمیتوان انسان دارای احساسات تعریف کرد (چرا که همه ما دارای احساسات هستیم) بلکه انسان احساساتی انسانی است که احساسات را به مرتبه ارزش ارتقا داده است. به محض اینکه به احساسات همچون یک ارزش نگریسته میشود، همه میخواهند دارای احساسات باشند و چون همه ما دوست داریم به ارزشهایمان مباهات کنیم، تمایل پیدا میکنیم که احساسات خود را به نمایش بگذاریم
    .
    .
    .
    وقتی پدر مرد اگنس ناچار شد مراسم تشییع را ترتیب بدهد. اگنس میخواست در مراسم هیچ خطابه یا سخنرانیی نباشد، و فقط قسمت آداجیو سمفونی ده مالر، که یکی از قطعه های موسیقی مورد علاقه پدر بود، پخش شود. اما این موسیقی بینهایت غم انگیز است و اگنس نگران بود که در این مراسم نتواند جلوی گریه خود را بگیرد. برایش گریه کردن در برابر این و آن تحمل ناپذیر بود؛ بنابراین صفحه را بر روی گرامافون گذاشت و به آن گوش کرد. یک بار، دو بار، سه بار. موسیقی او را به یاد پدرش انداخت و گریه کرد. اما وقتی نوای آداجیو هشت و نه بار در اتاق طنین افکند، قدرت موسیقی کم شد؛ و پس از آنکه سیزده بار صفحه را شنید دیگر اثرش چنان کم شده بود که انگار سرود ملی پاراگوئه را میشنید. از برکت این تمرین توانست در سراسر مراسم تشییع چشمان خود را خشک نگه دارد.
    بنابر تعریف، احساس چنین است که علیرغم خواست ما و اغلب در مقابل خواست ما در وجود ما زاده می شود. به محض آنکه میخواهیم احساسمان را حس کنیم (یعنی تصمیم میگیریم که احساس کنیم،همانطور که دن کیشوت تصمیم گرفت عاشق دولسینا شود) احساس دیگر احساس نیست، بلکه تقلیدی است از احساس، نمایشی است از احساس. این را معمولا هیستیری می نامند. از همین روست که انسان احساساتی (شخصی که احساس را به سطح ارزش بالا برده است) در واقع برابر است با هوموهیستیری کوس. انسان هیستیریک
    معنای این سخن این نیست که شخصی که احساس را تقلید میکند، احساس نمیکند. بازیگری که نقش شاه لیر پیر را بازی میکند، سرشار از غم خیانت، روبروی تماشاگران بر صحنه می ایستد، اما به محض آنکه نمایشنامه تمام میشود، غم نیز از میان میرود. از هیمن روست که انسان احساساتی که در یک لحظه با احساسات گزافش ما را شگفت زده میکند در لحظه ایی بعد با بی قیدی وصف ناپذیرش مبهوتمان میکند

    جاودانگی - میلان کوندرا

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد مهم ترین دلایلِ تغییر نامِ بلوار ایرج میرزای مشهد را با نصبِ بنر بزرگی در این بلوار اعلام کرد:ا

    مهم ترین دلایلِ تغییر نامِ بلوار ایرج میرزا

    ایرج میرزا بنیان گذار نوع خاصی از ادبیات پرونوگرافی (مستهجن) است ، که تا پیش از او هرگز مضامین و مفاهیم مبتذل بدین سان در عرصۀ فرهنگ مکتوبِ ما وارد نشده بود. لبۀ تیز حملاتِ ادبیِ ایرج میرزا پیوسته متوجه مفاهیمِ ارزش دینی و ارکانِ اصلیِ شریعت (از جمله نماز) بوده و بر نمادهای اصول و فروعِ دین و نهادهای برخاسته از آن به طور مکرر حمله شده است. سنخیت سازی نمادهای ارزشی دین اسلام و تخفیفِ شأنِ آن و به خصوص نازل سازیِ جایگاهِ روحانیتِ معظمِ شیعه مهم ترین وجه محتواییِ اشعار ایرج میرزا بوده است. از آنجا که نام گذاریِ معابر و میادینِ شهر ارتباطِ مستقیم با فرهنگ و هویتِ شهروندان دارد و ترویجِ الگوهایِ اساسی و رفتارِ دینی و فرهنگی محسوب میشود وجودِ چنین نامی نوعی تثبیتِ فرهنگِ مستهجن و مروجانِ آن تلقی میگردد

    !!!!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود

    تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود

    پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :ا

    پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

    من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

    من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

    دوستدار تو پدر

    پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :ا

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

    چهار صبحِ فردا 12 نفر از مأموران اف بی آی و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند

    پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين تنها کاري بود که مي توانستم برايت انجام بدهم

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    خاطره پدر باز برگشت. از زمانی که پدر را دیده بود که از برابر آن دو پسر دوازده ساله عقب نشینی کرد، اغلب او را در چنین وضعی مجسم مینمود: پدر در یک کشتی رو به غرق است؛ فقط چند قایق نجات موجود است و جا برای همه نیست؛ در عرشه همه خشماگین میدوند. در آغاز پدر نیز با دیگران جلو میرود، اما وقتی میبیند مردم چگونه یکدیگر را فشار میدهند و کنار میزنند، و حاضرند یکدیگر را زیر پا له کنند و زنی با چشمان از حدقه در آمده با مشت به جانش می افتد، چرا که بر سر راه زن قرار گرفته، ناگهان می ایستد و خود را کنار میکشد. و در پایان او به قایقهای نجات مینگرد که بیش از حد آدم بارشان شده و در میان فریاد و ناسزا، آرام بسوی امواج خشمگین میروند
    نام این برخورد را چه باید گذاشت؟ بزدلی؟ نه. ترسوها از مرگ میهراسند و می جنگند تا زنده بمانند. نجابت؟ بی شک، البته در صورتی که از روی احترام به همنوعان خود باشد. اما اگنس باور نمی کرد که انگیزه پدر این بوده باشد. پس چیست؟ اگنس نمی داند. ظاهرا فقط یک چیز مشخص است: در یک کشتی دز حال غرق، که برای سوار شدن به یک کشتی نجات باید جنگید پدر پیشاپیش محکوم است
    آری فطعا اینطور بود. حالا سوالی که پیش می آید اینست: آیا پدر اگنس نیز به اندازه خود اگنس، که هم از موتورسیکلت سوار تنفر پیدا کرده و هم از مردی که او را به سبب گرفتن گوشهایش مسخره کرده بود، از مردمی که سوار بر کشتی هستند متنفر است؟ نه، اگنس خیال نمیکند که پدر بتواند نفرت بورزد. نفرت با گره زدن شدید ما به دشمنمان ما را به دام می اندازد. زشتی جنگ در این است: نزدیکی خون ریخنه دو طرف، مجاورت شهوانی دو سرباز، که چشم در چشم هم، همدیگر را با سرنیزه می درند. اگنس مطمئن بود: درست این نوع نزدیکی بود که پدر از آن نفرت داشت. زدوخورد روی کشتی چنان او را سرشار از نفرت میکرد که ترجیح میداد غرق شود. برخورد جسمانی با مردمی که مشت میزدند، یکدیگر را زیر دست و پا له میکردند و همدیگر را میکشتند برای او بسیار بدتر از یک مرگ تنها در پاکی آبها بود

    جاودانگی - میلان کوندرا

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام
    درسته هنوز نیم ساعت مونده تا جمعه تموم بشه ولی خبری از دیسکاشن جدید شما نشد. مشکلی پیش اومده؟

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام

    جوابی از شما نیومد. دیگه چیزی نمونده به شنبه. حتما به فکر ایجاد دیسکاشن جدید به اسم "پرده نئی - کتابخوانی گروهی" باشین. البته اسمش رو اینجوری میذاریم که مباحث خومون منظم و مرتب و قابل تشخیص باشه

    از لطفتون ممنون

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    سلام

    از شنبه خوندن پرده نئی رو شروع میکنیم. از الان به فکر ایجاد پست باشین. البته یادتون که هست اسباب کشی کردیم به گروه جدید. حتما اونجا ایجاد کنین

    پیشاپیش از لطفتون ممنون

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    یکی از حرفهای همیشگی دن مانوئل این بود: مهمترین چیز برای مردم شادی و شادمانی است، آدم برای اینکه زنده بماند باید شاد باشد. خوشنودی از زندگی از همه چیز مهمتر است. هیچ کس نباید آرزوی مرگ داشته باشد مگر زمانی که اراده خداوند تعلق گیرد
    .
    .
    .
    آن جهان در همین جهان است. ملک و ملکوت همین جاست. یا نه آن جهان ... آه نمی دانم چه میگویم.نه، لاثارو نه؛ مذهب مشکل گشای مناقشات اقتصادی و سیاسی این جهان نیست که خود عرصه مجادلات بنی آدم است. بگذار بشر هرطور میخواهد عمل کند، بگذار خود را از محنت تولد و به جهان آمدن تسلی بدهد، بگذار هر فدر میخواهد به این فریب دلخوش کند که همه چیز غایتی و غرضی دارد. من هرگز نمی خواهم که به فقرا نصیحت کنم که از اغنیا اطاعت کنند یا به اغنیا که در غم فقرا باشند، بلکه خواهان وارسنگی همگان و شفقت ورزی همگان به یکدیگرم. زیرا حتی غنی باید از مال و منال خود وارسته باشد و دل به زندگی بدهد و فقیر با همه، حتی با غنی شفقت داشته باشد. حل معضلات اجتماعی با ما نیست ....


    هابیل و داستانهای دیگر (قدیس مانوئل نیکوکار شهید) - میگل د اونامونو

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    خولیا برای نخستین بار چیزی در شوهرش دید که تا آن زمان ندیده بود؛ برای نخستین بار اعماق روح خاموش و و هول انگیزی را که این مرد ثروتمند خود ساخته، حسوادنه از او پنهان نگه داشته بود، کشف کرد. گویی جلواه ایی از رعد و برق، لحظه ایی کوتاه برکه تیره و تاریک آن روح را روشن کرده و سطح آن را لرزانده بود. دید که دو قطره اشک، در چشمان سرد این مرد، به سان دشنه برنده درخشید. و سپس الخاندرو خروشان گفت
    میپرسی دوسست دارم، طفلک نازنینم. می پرسی که من تو را دوست دارم! از دل و جان دوستت دارم، با همه وجودم دوستت دارم، از خودم بیشتر به تو علاقه دارم! وقتی که ازدواج کردیم دوستت نداشتم. ولی حالا؟ چشم بسته و دیوانه وار دوستت دارم! و بیشتر از آنچه تو مال من باشی من مال توام

    هابیل و داستانهای دیگر (مرد مردستان) - میگل د اونامونو

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    دن مانوئل ناگزیر بود ندانمکاری و خامی و خطای برادر نودین مرا جبران و تعدیل کند. وقتی شنید لاثارو میخواهد به بعضی خرافات عامه پسند حمله کند با لحن جدی گفت
    دست از سر آنها بردار! محال است محال است بتوان به آنها حالی کرد که عقیده راست و درست چه فرقهایی با خرافات دارد. مخصوصا تفهیمش برای ما سختتر است. مادام که دلشان به این چیزها خوش است کاری به کارشان نداشته باش ... همینکه اعتقاد به چیزی داشته باشند، حتی اگر در اعتقاداتشان تناقضی باشد، بهتر است تا به هیچ چیز معتقد نباشند. این حرف پروتستانهاست که اعتقاد زیاد به بی اعتقادی می انجامد. بهتر است با پروتست و پروتستان بازی کاری نداشته باشیم. وگرنه صلح درون و آرامش خاطر از بین میرود

    هابیل و داستانهای دیگر (قدیس مانوئل نیکوکار شهید) - میگل د اونامونو

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    خواکین (قابیل) در اعترافاتش که از خود به جا گذاشت چنین نوشت
    شب هولناکی را گذراندم. از این دنده به آن دنده غلتیدم. گهگاه بالش را گاز گرفتم و بلند شدم آب خوردم. تب کردم. لحظاتی چند به خواب رفتم و خوایهای بد میدید. فکر میکردم هر دوشان را بکشم و در ذهنم محاسبه میکردم - درست مثل اینکه آدمهای نمایشنامه یا داستانی باشند که من ساخته باشم - جزئیات انتقام خونینم را از نظر میگذراندم و گفتگوهای خیالی در ذهن خود با آنها ترتیب میدادم. به نظر من هلنا فقط میخواست مرا خوار و خفیف کند و لا غیر و قط برای خرد و خوار کردن من به هابیل اظهار عشق کرده بود، ولی در عالم واقع، با کبریای حسنی که داشت نمیتوانست کسی را دوست داشته باشد. و اشتیاقش بیشتر و سوزانتر از همیشه در دلم چنگ زد. در یکی از نیمه خواب-نیمه بیداریهایی که آن شب داشتم خواب دیدم که او را در کتار جسد سرد و بیحرکت هابیل تصاحب کرده ام. آن شب طوفانی از تمناهای شیطانی، تاسف، بدخواهی و خشم و خروش بیهوده بود. با دمیدن روز، و از فشار آنهمه رنج، عقل به سرم باز آمد و دانستم که هیچگونه حقی نسبت به هلنا ندارم. ولی از دل و جان به هابیل کینه یافتم و بر آن شدم که این کینه و نفرت را که در اعماق روحم پرورده بودم] پنهان نگه دارم. گفتم نفرت؟ حتی نمیخواستم اسمی رویش بگذارم. و نخواستم بدانم که مفدر است همیشه بار کینه را بر دوش و بذر نفرت را در دل خویش داشته باشم. آن شب به جهنم زندگی خویش پا نهادم

    هابیل و چند داستان دیگر - میگل د اونامونو

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • keivan h

    keivan h says

    تنهایی
    پرسيد: تنهايي از چه زماني بوجود آمد. گفت: اول انسان تنها نبود، وقتي انسان‌ها از آسمان يکي يکي بر روي زمين سقوط کردند، "تن"ها شدند و پس از آن تنها شدند. در آسمان کسي تنها نيست چون همه تن‌ها يک تن هستند، پرندگان وقتي روي زمين هستند تنها هستند ولي به محض اينکه در هوا پرواز مي‌کنند ديگر تنها نيستند. تنهايي خاصيت زمين است چون هيچ کسي نمي‌خواهد با تن ديگر يک تن باشد، از اين رو هر کسي يک تن است و همه آنها تن‌ها و تنها هستند.

    posted 3 months ago. ( send a note )