Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Mohammadreza R

Mohammadreza R

  • member since December 25, 2007

Mohammadreza R’s last login was Friday, August 6, 2010.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
    بهار 1388

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • A   E   O

    A E O says

    نکته ای از انجیل

    در Malachi آیه 3:3 آمده است:

    او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»





    این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

    همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

    وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

    زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

    مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

    زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

    اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

    این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

    «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


    منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


    شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


    معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام



    پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


    پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


    منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


    شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


    معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


    پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


    مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    گاهي شرايط

    بي درمانٌ چاره به نظر مي رسند!

    آن فرشته كه در كنار توست را

    از ياد نبر!

    صد چهره دارد

    هزاران نام!



    برخيز

    قدم بردار!

    به فرشته يي كه در كنار توست،

    اعتماد كن !

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    "سرو ته "
    ریه هاپس می زند دود سنگین شیمیایی را
    تو دیده بودی لرزش انگشتان
    فندک سمج
    و سیگار وارونه را
    و این مدت داشتی
    پشت دندانهای سپیدت
    خنده ای تدارک می دیدی که پاک
    از پا در آوَرَدَم
    خدا ذلیلت نکند زن
    که اینقدر بی رحمی و معلوم نیست
    به کجای ِ این شب ِ برق آسا
    پرت کرده ای حواسم را
    عباس صفاری/از مجموعه ی کبریت خیس

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    برنامه‌نويس و مهندس

    يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
    برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
    بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Magnolia

    Magnolia says

    " اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوه ها را

    جابه جا کنم و عشق نداشته باشم ....هیچم"


    و اما سه چیز می ماند: ایمان امید عشق

    اما عشق برترین آن هاست

    عشق زندگی است عشق هرگز خطا نمی کندو

    زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود.

    درتمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برترحاضر است

    زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد

    عشق می ماند......



    "پائلوکویلو"

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    live today
    there are two eternities that can really break you down:yesterday and tomorow.one is gone and the other doesent exist....
    so live today

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Shabnam A

    Shabnam A says

    Thanks for your invition

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • mari! h

    mari! h says

    salam mamnun az addeton dar liste dostaneton


    انسان فواره اي است که از قلب زمين عصيان مي کند و در اين جستن شتابان و شورانگيزش هر چه بيشتر اوج مي گيرد، بيشتر پريشان و ترديد زده مي شود.

    دکتر شريعتي

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Magnolia

    Magnolia says

    hi
    tanx for ur inviting
    good luck

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • masuod k

    masuod k says

    salam delmon baraton tang shode .zodtar beyayn metarsam ph deram kam beshe.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کردسنگ غرق شود نه انکه تو متلاطم شوی

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Avid M

    Avid M says

    please visit my blog at www.avidmirshokraei.persianblog.ir and leave me your comments

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • crow.rahgozar

    crow.rahgozar says

    سلام اي شب معصوم
    ميان پنجره و ديدن
    هميشه فاصله ايست
    سكوت به خانه ام آمد
    سكوت گريه كرد ديشب
    سكوت سرزنشم داد
    و سكوت ساكت ماند سرانجام
    چشمانم را اشك پر كرده است
    آنقدر کند می زند این ضربان که گاه فکر می کنم زمان از تپش می افتد
    خونبهای پر بها تر از آزادی خون کجاست چگونه گویم که خون ازاسارت
    خود خجل نیست و نمی زند این ضربان به قدرتی که میل رهایی بایدش
    تلاش من برای تاباندن رشته های زندگی برای وحدت وطنابی که راحت
    تر از این کوهساربالا رفت بی نتیجه است چون هر رشته از این سرشت
    به سوی می شتابد هماهنگ نیست میلی چه برای رسیدن به قله چه برای
    سقوط به ابتدای راهی که ناخواسته شروع شد

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    that is my pleasure
    welcome to my shelf....
    actually i am not a note person...usually i talk to people and answer them....but sure ...i try my best....

    posted 3 years ago. ( send a note )