Books

Request Friendship
Send Request Cancel

mari! h

mari! h

  • tehran, iran
  • member since December 24 2007

mari! h’s last login was Monday, December 1 2008.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Elham .K

    Elham .K says

    سال نو مبارک

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    شجاعت همیشه فریاد زدن نیست.گاه صداى‌آرامى است كه انتهاى روز مى‌گوید: فردا دوباره تلاش خواهم كرد

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
    صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
    صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
    كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
    چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
    جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
    كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
    غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
    مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
    به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    (به سرزمين شما آه سرزميني كه
    غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
    غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
    به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
    براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
    سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
    وقيح بود ولي عابران نامربوط
    به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
    به خستگان سفر توشه و توان دادند
    به احترام شكفتن، جوانه روياندن
    به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
    اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
    به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
    به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
    چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
    شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
    شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
    خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
    به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
    چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
    چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
    «زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
    زبان خام مرا جرأت بيان دادند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Mohammadreza R

    Mohammadreza R says

    ياد گرفته ام تنهايي ام را
    ماهرانه پشت روزنامه اي
    پنهان كنم،
    اما از مهتاب
    كه بوي شانه هاي تو را ميدهد
    چيزي را نميتوان پنهان كرد

    (كبريت خيس/عباس صفاري)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد .

    سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرارگرفت .

    قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .


    پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد .

    مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .

    تاآنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيدراستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است. زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام .

    پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شماشكم داريد !


    مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول .

    زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است .

    مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

    روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراًوكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .

    پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به درآورد.

    مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

    وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

    پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    feshar bar niruye takhayolat miafzayad.hengami ke chizi maneye kar nist,ruh baraye faaliat dalile kamtari miabad.ensan jaee ke vaghti mahdud,va andazehiy moayan baraye sokhan dar dast darad,adat mikonad tanha be anchizi biandishad ke asasist va ba shedati do barabar zendegi mikonad chon vaghte kamtari darad....zire yogh ast ke mitavan pey be arzeshe azadi bord.....

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    مرسی که هستی
    و هستی را رنگ می‌زنی
    هيچ چيز از تو نمی‌خواهم؛
    فقط باش
    فقط بخند
    فقط راه برو
    نه. راه نرو
    می‌ترسم پلک بزنم
    ديگر نباشی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    F- Few

    R- Relations

    I - In

    E - Earth

    N - Never

    D- Die

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    آلفرد نوبل، نامى كه هم با ديناميت و هم با صلح قرين ميشود



    بيست و يكم اكتبر، سالروز تولد آلفرد نوبل، شيمى دان سوئدى است. نام آلفرد نوبل، مدت يكصد سال است كه، پيش از همه ما را به ياد وصيت نامه او مياندازد. زمانيكه آلفرد نوبل در سال ۱۸۹۶فوت كرد، ۳۵۵ اختراع گوناگون به نام او ثبت شده بودند.
    او صاحب تقريبا ۹۰ كارخانه در ۲۰ كشور متفاوت بود. نوبل ميراث خود را به تمامى جهانيان اهدا كرد. نوبل وصت كرده بود كه، بهره تمامى دارائيهاى او به شكل “جوايز، هر ساله به كسانى اعطا گردند كه، بيشترين بهره ها را براى انسانيت داشته اند.” از جمله در رشته هاى شيمى، فيزيك، پزشكى، ادبيات و تلاش در راه صلح. جايزه صلح نوبل بايستى به خواست آلفرد نوبل، اصولا تنها به مدت ۳۰ سال پس از فوت او اعطا گردد زيرا او اميدوار بود كه، پس از اين مدت، ديگر نيازى به اين نشان وجود نخواهد داشت.
    آلفرد نوبل در سال ۱۸۳۳ در شهر استكهلم سوئد چشم به جهان گشود. پدرش كه معمار بود، كمى پس از تولد او به سنت پترزبورگ رفت و كارخانه اى را جهت توليد مينهاى زمينى براى واحدهاى روسى تاسيس كرد. چند سال بعد، ديگر افراد خانواده به او پيوستند. پسران خانواده در رشته هاى زبانهاى خارجى، ادبيات، فلسفه، رياضيات، فيزيك و شيمى درس خصوصى ميگرفتند. حدود سال ۱۸۵۰ آلفرد نوبل در كالج فرانسه به نزد شيميدان Jules Pelouzes رفت و اينجا بود كه او براى نخستين بار با نيترو گليسرين سر و كار پيدا كرد. اين ماده منفجره اگر چه شناخته شده بود اما، مشكلات كار با آن، مانع از استفاده از آن ميشدند.
    با خاتمه جنگ Krim در سال ۱۸۵۶كه در آن روسها، عثمانها، فرانسويها و انگليسيها شركت داشتند، كارخانه پدر آلفرد نوبل، دچار ورشكستگى شد. به اين ترتيب والدين او به سوئد بازگشتند و پسرهاى خانواده در روسيه ماندند. پس از سالهاى متمادى انجام آزمايشهاى گوناگون، آلفرد نوبل موفق شد، نيترو گليسرين را با باروت مخلوط كرده و بوسيله يك فتيله آتش بزند. در استكهلم براى نخستين بار در سال ۱۸۶۳ اين روش بكارگيرى به نام او ثبت شد. سپس اختراعات او ادامه يافتند. قدم گذاشتن از دنياى علم به بخش صنعت، براى او زمانى ميسر شد كه، يك شركت اوراق بهادار تاسيس كرد و كارخانه جديدى را احداث نمود، زيرا كارخانه قبلى اش منفجر شده بود.
    نوبل در سال ۱۸۶۶ به آمريكا رفت، جائيكه او بخاطر روغن انفجارى خود مورد تحسين قرار گرفت. در اين ميان كارخانه او در آلمان منفجر شد. مسئله امنيتى براى توليد روغن انفجارى را، نوبل در شمال آلمان حل كرد. او در اينجا يك نوع شن پر منفذ كشف كرد كه، به نيتروگليسرين اجازه جارى شدن ميداد. اين مخلوط را ميشد بدون هيچگونه خطرى، حمل و نقل كرد، زيرا ضربات، باعث انفجار آن، نميشدند.
    ديناميت در سال ۱۸۶۷ به نام نوبل ثبت شد. اين مجوزى بود، براى كسب پول فراوان در زمانيكه، خطوط راه آهن، پلها، ساختمانها و تونلهاى بسيارى در حال احداث بودند. بارها گفته شده است كه، نوبل بخاطر عذاب وجدان خود، چنين وصيت نامه بزرگوارنه اى داشته است. اما به غير از ماده منفجره باليستيت كه نوعى باروت بدون دود ميباشد، ديگر مواد انفجارى او، هرگز طى دوره زندگى اش براى مقاصد جنگى بكار گرفته نشدند.
    نوبل در كنار فعاليتهاى خستگى ناپذير علمى و شغلى خويش تمايل زيادى به ادبيات و تئاتر داشت و خود شعر ميسرود. نقل ميشود كه، آلفرد نوبل يكبار درباره خود گفته است،”من يك فرد بيزار از انسان هستم اما، بسيار با محبتم. اختلالات روحى فراوان دارم و يك ايده آليست به تمام معنا هستم كه، فلسفه را بهتر از غذا هضم ميكند.” اينكه او نسبت به انسانها احساس بيزارى داشته است را، وصيت نامه اش هر ساله نشان ميدهد، بويژه زمانى كه در تاريخ دهم دسامبر يعنى سالروز فوت آلفرد نوبل، نشانهاى نوبل اعطا ميگردند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mehdi Ghasemi

    Mehdi Ghasemi says

    mamnoon Mari,
    note-e shomaa ham zibaa bood.
    Thanks
    Mehdi

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mehdi Ghasemi

    Mehdi Ghasemi says

    mamnoon Mari,
    note-e shomaa ham zibaa bood.
    Thanks
    Mehdi

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mehdi Ghasemi

    Mehdi Ghasemi says

    "در انتظار ستاره"

    باز شب از راه مي ‌رسد و ستاره
    به انتظار صبح مي‌نشيند.
    آرام‌تر ز مهتاب،
    بر خفتگان مانده در شب،
    نوردوباره مي‌فشاند.

    بر روي خاك
    در انتهاي فصل ادراك
    فردي غريب به او خيره گشته است.
    در راه نمانده كه پيدا كندش
    نور ستاره بر نفسش چيره گشته است.

    چشمان بازاو در شب سياه
    به ميزباني ستاره نشسته است.
    نجوا كنان درميان آه
    چونان فسانه ز خويشتن گسسته است.

    ديوانه تراز هرآنچه هست،
    يا بيگانه با هرآنكه نيست،
    فرياد روشني آغاز كرده است.
    گويي كه در كران بيكران،
    تا مرز ستاره پرواز كرده است.

    تقدير شب چونان پرنده‌اي
    در جاي جاي كوچه پرسه مي‌زند.
    فرد غريب بي‌خبر ز سرنوشت
    بر ديوار انتظار تكيه مي‌زند.

    او در زمين و ديگر در آسمان،
    هر يك به تماشاي آن يك نشسته است.
    پرواز تا ستاره يا فرود در زمين،
    تقدير به ديدار كدام دل ببسته است.

    . . .

    ساعتها گذشت از شب و ستاره
    به انتظار صبح همچنان نشسته است.

    . . .

    سوار روز ازكمان كوه،
    تير سپيده به كوچه پرتاب مي‌كند.
    فرد غريب زير رگبار روشني،
    بيدار مانده در تمام شب،
    چشمان انتظار را پر از آب مي‌كند.

    . . .

    شعر از مهدي قاسمي
    22 مردادماه 1387

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    و من عاشقترم
    در باران به چتر نمی اندیشم
    در باران به خاطره
    به آب
    به عشق
    به فروغ
    و به قدم زدن
    می اندیشم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....
    dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.

    mohyedin arabi andlosi

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
    آري افطار رُطب در رمضان مستحب است

    روز ِ ماه ِ رمضان زلف ميفشان كه فقيه
    بخورد روزۀ خود را به گماني كه شب است

    زير ِ لب وقت ِ نوشتن همه كَس نقطه نهد
    اين عجب نقطۀ خال ِ تو به بالاي لب است

    يارب اين نقطۀ لب را كه به بالا بنهاد ؟
    نقطه هرجا غلط افتاد چشيدن ادب است

    منعم از عشق كُند زاهد و آگه نبود
    شهرت عشق ِ من از ملك ِ عجم تا عرب است

    عشق آن است كه از روي ِ حقيقت باشد
    هر كه را عشق مَجازي است ، حمال الحطب است

    گر صبوحي به وصالِ رُخِ جانان جان داد
    سودنِ چهره به خاكِ سرِ كويش ادب است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • arash j

    arash j says

    سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
    به خدا بی رخ وزلفت نه بخسبم نه بخیزم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    گاهی به نگاهت نگاه کن !
    انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

    استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

    او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

    استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

    اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

    « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    چشم چشم ، دو ابرو،
    نگاه من به هر سو،
    پس چرا نیستی پیشم ؟
    نگاه خیس تو کو؟
    گوش گوش ، دو تا گوش،
    دو دست باز ،
    یه آغوش ،
    بیا بگیر قلبمو،
    یادم ترا فراموش....
    چوب چوب یه گردن،
    جایی نری تو بی من،
    دق می کنم می میرم،
    اگه دور بشی از من ،
    دست دست ، دو تا پا،
    یاد تو مونده اینجا....
    یادت میاد که گفتی :
    بی تو نمیرم هیچ جا...
    من؟ من؟ یه عاشق ،
    همون مجنون سابق

    posted 1 year ago. ( send a note )