samira .’s last login was Monday, March 16 2009.
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب
Dear Friend,It has been a very long time since you have visited your group 'Friendship for universal peace'.http://www.shelfari.com/groups/12965/aboutThe group is longing to c u. Please peep in to participate and check the nice good discussions going on here. Thank you.
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!
آنچه به آبهای جهان مربوط استبه من هم؛آنچه به دریاهابه قطرههای گمشدهی باران مربوط استبه من هم؛آنچه به اشکهای تو مربوط استآنچه به انسان، گیاه، به دشتها و تنهاییبه قمقمههای کوچکی که غربتِ ما رابه شهرها میرساندبه من هم مربوط است.آنچه به تشنگی، زخمِ آدمیبه گمشدنهای در بیابان و این جهان مربوط استبه من هم مربوط است.ربطِ آب و من ربطِ باد و گیاهربطِ خداوند و آدمیست.من به آب مربوطمبه چراغ، چارراهبه تو، گریه، هراس؛به گنجشکهای گمشدهبه تو که دیر به خانه میرسی یا نمیرسی.من به من، به تو، به تن، وطن مربوطم؛اینجاتنها جاییستکه به هیچکس مربوط نیست
جهنمجواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است . پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟ اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند . اما يکی از آنها چنين نوشت: اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند . پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر . برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند . با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد : ۱ ) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود . ۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند . اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است . تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود.
در غم خویش چنان شیفته کردی بازمکز خیال تو بخود باز نمی پردازمهرکه از ناله شبگیر من،آگاه شودهیچ شک نیست که چون روز بداند،رازمگفته بودی که خبر ده که زهجرم ، چونی!؟آنچنانم که بینی و ندانی بازمبعد از این با رخ خوب تو، نظر خواهم باختگو همه خلق بدانند،که شاهد بازمآگر از دام خودم نیز خلاصی بخشیهم به خاک سر کوی تو بود،پردازمعهد کردی که بسوزی زغم خویش ، مراهیچ غم نیست تو می سوز،که من می سازمآن چنان بر دل من ناز تو خوش می آیدکه حلالت بکنم، گر بکشی از نازمحافظ از جان ندهد بهر تو چون پروانهپیش روی تو چو شمعش،نفسی بگذارم
يكي بود، يكي نبود، غير از خداي مهربان هيچ كس نبود.در زمانهاي جديد، دختري بود به نام سيندرلا كه به چشمقهرمان قصهاي خيلي محشر بود. سيندرلا به همراه نامادريو دخترهاي او به نام آناستازيا و گرازيلا در يكي ازفرعيهاي جردن زندگي مينمود.هنگامي كه سيندرلا نوزادي بيش نبود، مادرش را كه ازنويسندگان و روشنفكران دوره خود بود، به خاطر بيماري سلاز دست داد. پدرش كه برخلاف مادر، انساني عاقل و بازاريبود، براي نگهداري از سيندرلا و روشن ماندن اجاق گازمنزل با مادر آناستازيا و گرازيلا ازدواج نمود.اما روزگار نامراد كه قصد داشت حال سيندرلا را بگيرد، بروفق مراد نگشت و پدر سيندرلا كه مردي نجيب و پاكدامن بودبر اثر بيماري ايدز درگذشت.پس از آن بود كه نامادري و دخترانش چهره حقيقي خود رانشان دادند و به آزار و اذيت سيندرلا پرداختند.آنها پساز اين كه تمام ثروت پدر سيندرلا را خرج ليپوساكشن وجراحي پلاستيك بخشهاي خود نمودند، به مفلسي افتادند واز آن پس نامادري سيندرلا از طريق انتقال ويروس ايدز خودبه ديگران(از طريق دندانپزشكي!)، معاش خانواده را امرارمينمود.نامادري و دخترانش، هيچ كدام حقوق سيندرلا را به رسميتنميشناختند. آنها نه تنها اجازه خريد يك خط تلفن همراهبه سيندرلا نداده بودند كه حتي اجازه نميدادند اين دخترمعصوم، ساعت 12 شب به بعد با تلفن حرف بزند. با اين وجودسيندرلا هيچ اعتراضي نميكرد. زيرا ميدانست آناستازيا وگرازيلا كه از نظر زيبايي شبيه فمينيستها بودند، بهباربي بودن او ، چشمان لنز سر خود و موهايي كه دكلورهخدايي بود، حسادت ميكنند.سيندرلا روزها را به تماشاي برنامههاي ماهواره و شبهاكه پارازيتها شروع ميشد را به نظاره مسابقه مردانآهنين ميگذراند! آناستازيا و گرازيلا هر روز صبح برايشركت در كلاسهاي دانشگاه به دانشكده هنر ميرفتند ،اما سيندرلا هر روز را در تنهايي و غريبي به شبميرساند. تنها دوستان او چهار موش نه چندان كوچك جوببلوار كشاورز بودند كه شهردار تهران قرار بود بعد ازرسيدن حساب شهردار برلين و راه انداختن ترن هوايي ودادن وام به فرهنگيان و غيره و ذالك فكري نيز به حالآنها بكند و همچنين يك سگ سفيد ناز نجس.دوستان سيندرلا چند بار نيز خواسته بودند تا او را ازاين فلاكت و بدبختي نجات بدهند،اما سيندرلا به خاطر آنقلب مهربان و كوچكش و البته بالا رفتن مبلغ ديه، هرگزحاضر نبود آسيبي به نامادري و دخترانش برسد.سگ سفيد ناز نجس از سيندرلا خواسته بود تا اجازه دهدپاچه نامادري را بگيرد و موشهاي نه چندان كوچك منتظراشاره سيندرلا بودند تا در غذاي نامادري و دخترانش،بيتربيتي كنند تا نسل فساد و تباهي را از خيابان جردنبرچينند.البته آنها چندين بار دور از چشم سيندرلا پاچه شلوارهايآناستازيا و گرازيلا را نيز جويده و كوتاه نموده بودند،اما آن دو بيتوجه به اين حركت موشهاي نه چندان كوچك،شلوارها را ميپوشيدند و آن را مد نيز نموده بودند.حتي يك بار يكي از موشهاي نه چندان كوچك به سيندرلاگفت: "من امروز از داروخانه هلال احمر، چند بسته "مرگمن" خريدهام. آنها را در غذاي اين بدجنسها بريز و خودترا راحت كن."اما سيندرلا نه تنها اين پيشنهاد را نپذيرفت، بلكه ازموش خواست ديگر هيچ وقت حرف نزند، زيرا ميخواست قصهاشرئال باشد.اما از آنجايي كه هر كس نان قلبش يا آب قلبش يا يك چيزيدر همين مايهها را ميخورد، زندگي روي خوش خود را نيزبه سيندرلا نشان داد. يك روز صبح كه سيندرلا براي خريدبربري فانتزي به خيابان رفته بود، آقازاده روياهاش راسفر بر ماكسيماي سفيد در خيابان ميبيند.......؛
درود سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيدسرافراز باشيدبدرود
وقتي خدا زن را آفريد وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش... شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني . سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند.... مراقب باش ...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم ((به چشم )) شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم . آوايش را نشنيدم . چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش. اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟ قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست . به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم. من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟ گفت : من ؟فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟ باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي . و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند. برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926
salam mamnoon keh be yade man boodi samira janu khobi?che khabar?toonesty yek email baram beferestrezababak_13@yahoo.com
فروشگاه شوهر!یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشههنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن استبا تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش
salam albate man on site haro dar rabete be tarahy microcontroller moarefi kardam nemidonam be karet biad ya nagood luck
پاره سنگروزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد . ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوت است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .
salame dobare. be in address ye sari bezanid shayad bedardetun bokhorehttp://www.khazama.com/project/cid/be happy :-)
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي - ميل بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه اشتباهش بشود نامه را مي فرستد.در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتدپسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .گيرنده ؛ همسر عزيزمموضوع ؛ من رسيدم ميدونم كه ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي ؛ راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كسي به اينجا ميآد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين ا لان رسيدم و همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من راحت باشه.
salambelakhare tunestid ye topic baraye payanname peyda konid?bye
از هزاران یک نفر اهل دلندما بقی تندیسی از آب و گلند
برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&s=3برای خوندن بعضی از داستان های هدایت و بزرگان ادبیات جهان(داستان های کوتاه)موفق باشید
salam :)manam az ashnayi ba shoma besyar khorsandam.be nokteye jalebi eshare kardi, be BOOF KUR...vaghean ketabe ajib va pichideyi hastesh,kheli bayad rosh fekr kard va bahash hamrah shod,ta shayad fahmid ke Hedayat chi to zehnesh migzashte ke in ketab ro neveshte,Piro0oz bashi :)