Books

Request Friendship
Send Request Cancel

samira .

samira .

  • member since December 24 2007

samira .’s last login was Monday, March 16 2009.

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • shiv

    shiv says

    Dear Friend,
    It has been a very long time since you have visited your group 'Friendship for universal peace'.

    http://www.shelfari.com/groups/12965/about

    The group is longing to c u. Please peep in to participate and check the nice good discussions going on here. Thank you.

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....
    استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند
    سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    آن‌چه به آب‌های جهان مربوط است
    به من هم؛
    آن‌چه به دریاها
    به قطره‌های گمشده‌ی باران مربوط است
    به من هم؛
    آن‌چه به اشک‌های تو مربوط است
    آن‌چه به انسان، گیاه، به دشت‌ها و تنهایی
    به قمقمه‌های کوچکی که غربتِ ما را
    به شهرها می‌رساند
    به من هم مربوط است.
    آن‌چه به تشنگی، زخمِ آدمی
    به گم‌شدن‌های در بیابان و این جهان مربوط است
    به من هم مربوط است.
    ربطِ آب و من
    ربطِ باد و گیاه
    ربطِ خداوند و آدمی‌ست.
    من به آب مربوطم
    به چراغ، چارراه
    به تو، گریه، هراس؛
    به گنجشک‌های گم‌شده
    به تو که دیر به خانه می‌رسی یا نمی‌رسی.
    من به من، به تو، به تن، وطن مربوطم؛
    این‌جا
    تنها جایی‌ست
    که به هیچ‌کس مربوط نیست

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    جهنم
    جواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است .
    پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟
    اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند .
    اما يکی از آنها چنين نوشت:
    اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند .
    پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر .
    برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند .
    با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :
    ۱ ) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود .
    ۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند .
    اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است .
    تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • B3hr00z

    B3hr00z says

    در غم خویش چنان شیفته کردی بازم
    کز خیال تو بخود باز نمی پردازم

    هرکه از ناله شبگیر من،آگاه شود
    هیچ شک نیست که چون روز بداند،رازم

    گفته بودی که خبر ده که زهجرم ، چونی!؟
    آنچنانم که بینی و ندانی بازم

    بعد از این با رخ خوب تو، نظر خواهم باخت
    گو همه خلق بدانند،که شاهد بازم

    آگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی
    هم به خاک سر کوی تو بود،پردازم

    عهد کردی که بسوزی زغم خویش ، مرا
    هیچ غم نیست تو می سوز،که من می سازم

    آن چنان بر دل من ناز تو خوش می آید
    که حلالت بکنم، گر بکشی از نازم

    حافظ از جان ندهد بهر تو چون پروانه
    پیش روی تو چو شمعش،نفسی بگذارم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    يكي بود، يكي نبود، غير از خداي مهربان هيچ كس نبود.
    در زمان‌هاي جديد، دختري بود به نام سيندرلا كه به چشم
    قهرمان قصه‌اي خيلي محشر بود.
    سيندرلا به همراه نامادري
    و دخترهاي او به نام آناستازيا و گرازيلا در يكي از
    فرعي‌هاي جردن زندگي مي‌نمود.
    هنگامي كه سيندرلا نوزادي بيش نبود، مادرش را كه از
    نويسندگان و روشنفكران دوره خود بود، به خاطر بيماري سل
    از دست داد.
    پدرش كه برخلاف مادر، انساني عاقل و بازاري
    بود، براي نگهداري از سيندرلا و روشن ماندن اجاق گاز
    منزل با مادر آناستازيا و گرازيلا ازدواج نمود.
    اما روزگار نامراد كه قصد داشت حال سيندرلا را بگيرد، بر
    وفق مراد نگشت و پدر سيندرلا كه مردي نجيب و پاكدامن بود
    بر اثر بيماري ايدز درگذشت.
    پس از آن بود كه نامادري و دخترانش چهره حقيقي خود را
    نشان دادند و به آزار و اذيت سيندرلا پرداختند.
    آنها پس
    از اين كه تمام ثروت پدر سيندرلا را خرج ليپوساكشن و
    جراحي پلاستيك بخش‌هاي خود نمودند، به مفلسي افتادند و
    از آن پس نامادري سيندرلا از طريق انتقال ويروس ايدز خود
    به ديگران(از طريق دندانپزشكي!)، معاش خانواده را امرار
    مي‌نمود.
    نامادري و دخترانش، هيچ كدام حقوق سيندرلا را به رسميت
    نمي‌شناختند.
    آنها نه تنها اجازه خريد يك خط تلفن همراه
    به سيندرلا نداده بودند كه حتي اجازه نمي‌دادند اين دختر
    معصوم، ساعت 12 شب به بعد با تلفن حرف بزند.
    با اين وجود
    سيندرلا هيچ اعتراضي نمي‌كرد.
    زيرا مي‌دانست آناستازيا و
    گرازيلا كه از نظر زيبايي شبيه فمينيست‌ها بودند، به
    باربي بودن او ، چشمان لنز سر خود و موهايي كه دكلوره
    خدايي بود، حسادت مي‌كنند.
    سيندرلا روزها را به تماشاي برنامه‌هاي ماهواره و شب‌ها
    كه پارازيت‌ها شروع مي‌شد را به نظاره مسابقه مردان
    آهنين مي‌گذراند! آناستازيا و گرازيلا هر روز صبح براي
    شركت در كلاس‌هاي دانشگاه به دانشكده هنر مي‌رفتند ،‌
    اما سيندرلا هر روز را در تنهايي و غريبي به شب
    مي‌رساند. تنها دوستان او چهار موش نه چندان كوچك جوب
    بلوار كشاورز بودند كه شهردار تهران قرار بود بعد از
    رسيدن حساب شهردار برلين و راه انداختن ترن‌ هوايي و
    دادن وام به فرهنگيان و غيره و ذالك فكري نيز به حال
    آنها بكند و همچنين يك سگ سفيد ناز نجس.
    دوستان سيندرلا چند بار نيز خواسته بودند تا او را از
    اين فلاكت و بدبختي نجات بدهند،‌اما سيندرلا به خاطر آن
    قلب مهربان و كوچكش و البته بالا رفتن مبلغ ديه، هرگز
    حاضر نبود آسيبي به نامادري و دخترانش برسد.
    سگ سفيد ناز نجس از سيندرلا خواسته بود تا اجازه دهد
    پاچه نامادري را بگيرد و موش‌هاي نه چندان كوچك منتظر
    اشاره سيندرلا بودند تا در غذاي نامادري‌ و دخترانش،
    بي‌تربيتي كنند تا نسل فساد و تباهي را از خيابان جردن
    برچينند.
    البته آنها چندين بار دور از چشم سيندرلا پاچه شلوارهاي
    آناستازيا و گرازيلا را نيز جويده و كوتاه نموده بودند،
    اما آن دو بي‌توجه به اين حركت موش‌هاي نه چندان كوچك،
    شلوارها را مي‌پوشيدند و آن را مد نيز نموده بودند.
    حتي يك بار يكي از موش‌هاي نه چندان كوچك به سيندرلا
    گفت: "من امروز از داروخانه هلال احمر، چند بسته "مرگ
    من" خريده‌ام. آنها را در غذاي اين بدجنس‌ها بريز و خودت
    را راحت كن."
    اما سيندرلا نه تنها اين پيشنهاد را نپذيرفت، بلكه از
    موش خواست ديگر هيچ وقت حرف نزند، زيرا مي‌خواست قصه‌اش
    رئال باشد.
    اما از آنجايي كه هر كس نان قلبش يا آب قلبش يا يك چيزي
    در همين مايه‌ها را مي‌خورد، زندگي روي خوش خود را نيز
    به سيندرلا نشان داد. يك روز صبح كه سيندرلا براي خريد
    بربري فانتزي به خيابان رفته بود، آقازاده روياهاش را
    سفر بر ماكسيماي سفيد در خيابان مي‌بيند.......؛

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    وقتي خدا زن را آفريد
    وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش...
    شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني .
    سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.
    از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
    مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....
    مراقب باش
    ...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد
    گفتم ((به چشم ))
    شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.
    پس شكر كن و هيچ مگو...
    گفتم ((چشم ))
    و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم .
    آوايش را نشنيدم .
    چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.
    و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.
    اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .
    ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟
    قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست .
    به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم.
    من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟
    گفت : من ؟
    فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟
    باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .
    و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند.

    برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says

    salam
    mamnoon keh be yade man boodi samira jan
    u khobi?
    che khabar?
    toonesty yek email baram beferest
    rezababak_13@yahoo.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says

    فروشگاه شوهر!
    یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
    مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
    6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
    اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .
    طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
    طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.
    طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
    قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه
    هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.
    طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
    او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.
    شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است
    با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.
    نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mina e

    mina e says

    salam albate man on site haro dar rabete be tarahy microcontroller moarefi kardam nemidonam be karet biad ya na
    good luck

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    پاره سنگ

    روزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد . ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوت است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……
    در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • B3hr00z

    B3hr00z says

    salame dobare. be in address ye sari bezanid shayad
    bedardetun bokhore
    http://www.khazama.com/project/cid/

    be happy :-)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي - ميل بزند .
    نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه اشتباهش بشود نامه را مي فرستد.
    در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد
    پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .

    گيرنده ؛ همسر عزيزم
    موضوع ؛ من رسيدم
    ميدونم كه ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي ؛ راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كسي به اينجا ميآد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته.
    من همين ا لان رسيدم و همه چيز براي ورود تو رو به راهه .
    فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من راحت باشه.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • B3hr00z

    B3hr00z says

    salam
    belakhare tunestid ye topic baraye payanname peyda konid?
    bye

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says


    از هزاران یک نفر اهل دلند
    ما بقی تندیسی از آب و گلند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says


    برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • May I'm

    May I'm says

    http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&s=3
    برای خوندن بعضی از داستان های هدایت و بزرگان ادبیات جهان
    (داستان های کوتاه)
    موفق باشید

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Jalal N

    Jalal N says

    salam :)
    manam az ashnayi ba shoma besyar khorsandam.
    be nokteye jalebi eshare kardi, be BOOF KUR...
    vaghean ketabe ajib va pichideyi hastesh,
    kheli bayad rosh fekr kard va bahash hamrah shod,
    ta shayad fahmid ke Hedayat chi to zehnesh migzashte ke in ketab ro neveshte,
    Piro0oz bashi :)

    posted 1 year ago. ( send a note )