zahra61m m’s last login was Saturday, February 2 2008.
I'm an engine driverOn a long run, on a long runWould I work beside herShe's a long one, such a long oneAnd if you don't love me let me goAnd if you don't love me let me goI'm a country linemanOn a high line, on a high lineSo will be my grandsonThere are powerlines in our bloodlinesAnd if you don't love me let me goAnd if you don't love me let me goAnd I am a writer, writer of fictionsI am the heart that you call homeAnd I've written pages upon pagesTrying to rid you from my bonesMy bonesMy bonesI'm a money lenderI have fortunes upon fortunesTake my hand for tenderI am tortured, ever torturedAnd if you don't love me let me goAnd if you don't love me let me goAnd I am a writer, writer of fictionsI am the heart that you call homeAnd I've written pages upon pagesTrying to rid you from my bonesI am a writer, I am all that you have homeHomeAnd I've written pages upon pagesTrying to rid you from my bonesMy bonesMy bones(And if you don't love me let me go)And if you don't love me let me go(And if you don't love me let me go)And if you don't love me let me go
احساس جا ماندن میکنم ! به خاطر همین زیاد به جلو نگاه نمیکنم!هیچ ناامید هم نیستم! هیچ!آقا بیا یه بازی!اسمش ریفرش بازیه!من! اول! ببین الان من ریفرش میکنم...بعدش نوبت تواه!خو؟*_ آخه من چطوری با یه انار تو دستم دگمه های شلوارمو ببندم؟*_ مامان مامان! به خدا من دست به انارای تو یخچال نزدم! من هیچ کدومشونو آبلمو نکردم! _ پس این خط قرمز چیه رو دستت از انگشتات تا آرنج؟ *_ بیا این انار مال تو! _ آخه این انار هم چاقه هم آبکی! من چطوری خشکش کنم؟ _ خشکش نکن! آبلمو کن بخور.*_ این جیه تو دستت؟ _ انار! _ اااا! چقدر خوبه واسه رنگ کردن مرینوسامون! *_ تو آب انار بخر من آبشاتوت! با هم بخوریم. _ قبول نیس... آبشاتوت تو یخ تره... _مرسی آقای آب انار و آبشاتوت فروش. پوس اناراتو میدی من ببرم؟...... _ اگه آبشاتوتو با آب انار قاطی کنیم چی میشه؟ _ هیچی ! یه کوچولو منفجر میشه و بخار میکنه! عوضش خوشمزه تر میشه. هر کی کامنتینگو پیدا کرد...:یبه دست ها دقت میکنید؟ از روی دستها عاشق میشوم معمولا....سفید ... استخوانی با ناخن های از ته گرفته...ته استخوان ها همیشه از پشت دست بیش از حد بیرون زدهدستها خودشان به تنهاییم زنده اند.دستها بو هم میدهند ... اگر خوب و مرغوب باشند....دست ها همه کار میکنند...دستها.... خوب بود اگر زندگی فقط دیتیلی بود از دستها....آنوقت همه چیز آشکار بود...انگشت های من میدویدند... به آن دستهای سفید که میرسیدند مینشستند و بی حرکت...آنوخت که بیحرکت بودند ینی دارند نگاه میکنند...! بعد یهو میدویدند خییییلی دور....بعد مینشستند... نگاه میکردند... به همان دستها که بین چشم ها و آسمان محو بود.... اما کدام چشمها...چشمی که نبود....چشم های ریز ...درشت ... پف کرده... که هیچ وقت در کادر نبود.ببخشید... من میخوام بدونم ماه شما رو زاییده یا شما پدر ماهی که اینقدر شبیهشی؟! _ بله؟! _پرسیدم با ماه نسبتی داری؟ _ با ماه؟_ بله! با همون لام کم مصرف آسمون.نسبتی دارین؟_ هه هه! _ آره انگار نسبتی دارید! جفتتو ن آدمو روانی میکنید !اون با زیرکیش و شما با نفهمیت._ هوی! من نفهم نیستم! _ اگه نبودین که 3 بار نمی خواستید جمله تکرار بشه تا سلول های مغزیتان به کار بیفته! _ عجیبید! _ شما نیستید اما! _ من فرزند ماهم پس!_ انقده دوست داشتم عروس ماه باشم.... خنگی و زیرکیش چه توفیری داره! _ چه وقیح! _هوی! خفه شید ! یادتون نیست من نسبتتونو با ماه براتون گوشزد کردم؟!! _ بابا این یارو شیرین میزنه اصلن! کی تورو تنها فرستاده تو خیابون؟ _ پس با کی بفرسته تو خیابون؟! _ من که میررررم!اتاق بوی تراژدی میدهد.اما من نسرودم.یکی من را دور زده! شاید یکی از آن هفت خواهر خرم!یا آن حماسه سرای هشتم!شایدم دوران من به سر رسیده! کسی ما را باور ندارد...نه! برای خواندن و سرودن برای بقیه دیر است ! قبول! اما برای من هم میسرایند بی وجدان ها! من ! که خودم اینکاره بودم از هزار ها سال پیش!گویی خواندن هم دیگر از ما بر نمیاید! خودتان را جمع کنید ایزدان! بروید در کتاب ها پنهان شوید.تا با هادس محشورتان نکنند.آپولون!مرگ مادرت بیا من را بگیر خلاااااااص! شاید رفتیم توی دریا پنهان شدیم!اگر بهشتی برای من باشد، بی شک بوی خاک خیس میدهد.***برگها سرخوش از ضربه های شیرین باران ، با لذت میغلتند.درخت گردو با سربلندی آغوش گشوده ؛ چنان که معشوقش میبارد او عریان میشود .من نظاره گرم که چگونه در آغوش خیسش غرق میشود. هنگامی که باران درخت خاکستری را بارور میکرد، برگهای مانده بر تن درخت با شرم از آنان گریختند...گویی نطفه طبیعت همین جاست که شکل میگیرد. اگر من جای درخت بودم تا به حال تسلیم شادی نقش زمین بودم.در شگفتم که چگونه ایستاده...***شاید تمام شد امالذتش برای من باقی ماند!با این که درد میکنهبا هزار تا تایلنولولم نمیکنه پدرسگ،پس چرا هنوز همه چیز دیوانه وار زیباست؟هوی! میگی حالا چیکار کنم؟دیوار درمانی؟!دکی.2 روز وخت داریتا اعتمادمو حفظ کنی.از دوباره.چشامو ببندم بگم گور پدر منم کرده.نخورم ببینم چطو میشه.سووووت.دوست عزیز!میخام نظر مساعدتونو راجع به کمابشنوم.توی درد تاثیر داره؟توی چیز های دیگه چی!؟اگه رفتم، حرف میزنی؟!به شرطی که بضی روزا منم بات بیام سینما.میشه خیلی راحت شادش کرد.خیلیمیشه بهش خندید . بعد اون شاد بشه!میشه بهش سیب داد ،خرمالو داد ، چیزهای نقره ای رنگ داد ، بعد سریع خوشحال بشه.میشه موسیقی محبوبشو گذاشت که ظرف یه ثانیه، اندازه کل زندگیش شنگول بشه...میشه باهاش توی علفا خوابید و آسمون نگاه کرد، تا آرامششو بی کاست فهمید.میشه بااش پاستیل خورد، میشه پاستیلای هلویی رو واسش سوا کرد و خندشو زود دید.اما وختی شاد بشه.... وختی شاد شد دیگه دنیاش سفید و سرخابی میشه....آبی نفتی میشه...دیگه چشماش فقط آسمونو میبینه...دیگه عاشق همه چییییییز میشه....دیگه ژه میشه...اون موقع آرزوش فقط مردنه .چون احساس میکنه همه چیز براش تکمیله و هیچ آرزویی نداره.... احساس میکنه همه زیبایی ها براش به آخرش رسیده ...اما خوب.انتظار نداشته باشید شادیش بیش از یه ساعت یا دو ساعت طول بکشه. گریه درآوردنشم که آسونه!جلوش یه بچه بذارین که داره میخنده. یا زیادی خوشحالش کنین.یا حتی فیلمای عاطفی بذارین!یا بهش یه دختر و بابا نشون بدین که دارن با هم میخندن.میبینید چطوری اشکاش میاد.خیلی راحت میبینین. دنیاش به همون اندازه که پهناوره، کوچیکه. من از تاریخ رد میشم یا تاریخ ازمن؟گاهی از من جلو میزنه به هر حال!گویی در حرکت باشم! و اون ایستاده ... اما جلوتر از من.و گاهی من ایستاده م و تاریخ رو میبینم که به دو از من میگذره....اگر من انقدر ساکن باشم...پس زندگیم اندازه گه هم نمیارزه. زمان و مکان گویا منو گم کردن....اما دست نیافتنی بودن جنبه مفید من است. امشب که ماه داشت منحصرا بر من میتابید،و هر دلبری ای که میخواست میکرد ،من توی تاکسی عاشق آقایی شدم که مخلوط بوی ادکلنش با آدامس موزی، بوی مرموز ترین خاطرات کودکیم را میداد.پهنای لبخندم شاهد لذت بی نهایتم بود.و بتوون با تمام حساسیتش سونات مهتاب را در گوشم فقط "برای من" می نواخت.نگاه سردت رابی نعلبکی چشمانت لاجرعه سر می شکمو تو بی آنکه بدانی دیگر سکه ای برایم نمانده است/گوشی را می گذاری... آهن گداخته بر می دارمروی گونه ی چپتنقش گل سرخ می زنمبه نشانه ی عشقی که به تو دارم.... تنها دلیل خاموشی منسطلیست که از جوی کنار کشتارگاه پر می شودوگرنه من هم غیرتی دارم این هوا... گریبان ِ نخ نمایت را که میگیرم ، پاره میشود وُ از تو جدا می افتم . قلابی به سینه ات می زنم ...لبخند میزنی وُ پنجره را می بندی ...و من زیر ِ تیر ِ چراغ برق میان ِ هاله ی نورانی ِ پشه ها ترا انتظار میکشم وُ هر لحظه به سرو صورت ِ خود می زنم ... به سردر ِ غاری می نگرم با کبوتری نشسته بر تارهای عنکبوت ...صدای موبایل می آید : ... محمد ؟ ...به سر در ِ غاری نگاه می کنم که مراراهی بدان نیست ...دوست میدارم آن تکه های نان را که از گرداگرد ِ دهانت با زبان بر میچینی و ...سیر می شوی ...بر شیرینی ِ لبتچه کپک ِ بزرگی نشسته بود هنگامی که با چشمان ِ بسته از آن می خوردم دستم را به دهانم می برم هرچه می توانم بغضم را به میان ِ معده ام فشار میدهم ...جایی را می شناسم که می توان عریان وُ تنها از این همه بغض خلاص شد ...خاطراتت را چون خوشه ای نوبرانه می مَـزَم حبه ای ترش وُ ...حبه ای شیرین وُ ...... به عنکبوتهایشبا غیض دهن کجی میکنم .________________________________________سیب ِ سرخ ِ شیرین ِ اطراف ِ مرا گاز میزنی بی دست وُ بی پا از میان ِ دندانهایت میگریزم وُبی صدا سلامت میکنم .چسبِ سربی ات را به قلبم پرتاب کردی بوی باروت مانده وُ صدای خس خس ِ من ...چسبِ سربی ات کار ِ خودش را می کند وُمن و مرگ پیوند می خوریم .دستانم را دراز می کنم و تو با ملاقه ی چوبینت می زنیشان .همه ی این طعمهای تازه را یکجا به خورد من خواهی داد و من دوباره استفراغ خواهم کرد ...چفتِ در ِ ارابه ی ِ خدایان می شکند عارفان ِ سقوط کرده چه بسیار می رسند ... - برخیز و برهنه شو ! کین تازیانه بر فراز ، تاملی به صبر ندارد . - قربانی ِ همواره بین ...برهنه و چاک چاک بر زمینم باشد و شاید که از خداییت خرده مدرکی به اثبات سر بر آوَرَد ...- برخیز و برهنه شو که می خواهم این بار خون گریه کنم ....مشتی که بر هوازیر بغل پاره ای را هویدا ...از زیر ِ بغل ِ پاره ات شناختمت آقای رئیس !ای رفیق سالهای دور !________________________________________گفته هایی را که بَر دارها ....گفته هایی را که بر تریبون های شکسته ...نوارها ...آفست ها و ...و خیالات ِ یک نسل که می بازد ...________________________________________علفزار ِ تنت را تا آخرین ساقه چریده ام ...شاید که این سینه را شیری سپید به جای خون ... از هر چه تو خسته از هر چه تو واماندهبا هر چه رسول بجا و نابجا نشد ...ترا می گویم ای سبب ِ نهفته در سیب !وقتی پاهاتو دراز میکنی یادت باشه خونه ی من گلیم نداره وقتی باهات حرف میزنم نگاهم نکن مغزتو بگیر طرفم مرا تکیه گاهی می باید ...دیواری شاید : که آجر نماست یا که با روکش ِ کنیتکس باشدی ...و یا این مواد ِ جدید که نامشان را نمیدانم ...مرا صفحه ای می باید ... صفحه گسترده ای شاید یا واژه پردازی و یا کاغذی حتی کاهی که کار مرا راه می اندازد مرا دلیلی می باید ...ورای توو روزگاری که با تو گذشت ...________________________________________شعری که برلبم آمد و تو نوشته بودی اش . آه ای روزنامه ی پاره ی کنار ِ صندلی ِ پارک ِ میدان ِ هفت ِ تیر چه رسول ِ بدی ی ی ی بودی !شعری ابتر ...چه بسیار دکترین ها که در توالت ها نوشته شد چه درد های دل را مسافران ِ بغل دستی یا در ترمینال و یا در پارک شنیده اند آوازهای نخوانده در حمام را چه کنم ؟هیزی ِ نگاه توست ای آنکه همه جای مرا میبینی ...همه ی ترس من از هیزی ِ نگاه توست .
احساس جا ماندن میکنم ! به خاطر همین زیاد به جلو نگاه نمیکنم!هیچ ناامید هم نیستم! هیچ!آقا بیا یه بازی!اسمش ریفرش بازیه!من! اول! ببین الان من ریفرش میکنم...بعدش نوبت تواه!خو؟*_ آخه من چطوری با یه انار تو دستم دگمه های شلوارمو ببندم؟*_ مامان مامان! به خدا من دست به انارای تو یخچال نزدم! من هیچ کدومشونو آبلمو نکردم! _ پس این خط قرمز چیه رو دستت از انگشتات تا آرنج؟ *_ بیا این انار مال تو! _ آخه این انار هم چاقه هم آبکی! من چطوری خشکش کنم؟ _ خشکش نکن! آبلمو کن بخور.*_ این جیه تو دستت؟ _ انار! _ اااا! چقدر خوبه واسه رنگ کردن مرینوسامون! *_ تو آب انار بخر من آبشاتوت! با هم بخوریم. _ قبول نیس... آبشاتوت تو یخ تره... _مرسی آقای آب انار و آبشاتوت فروش. پوس اناراتو میدی من ببرم؟...... _ اگه آبشاتوتو با آب انار قاطی کنیم چی میشه؟ _ هیچی ! یه کوچولو منفجر میشه و بخار میکنه! عوضش خوشمزه تر میشه. هر کی کامنتینگو پیدا کرد...:یبه دست ها دقت میکنید؟ از روی دستها عاشق میشوم معمولا....سفید ... استخوانی با ناخن های از ته گرفته...ته استخوان ها همیشه از پشت دست بیش از حد بیرون زدهدستها خودشان به تنهاییم زنده اند.دستها بو هم میدهند ... اگر خوب و مرغوب باشند....دست ها همه کار میکنند...دستها.... خوب بود اگر زندگی فقط دیتیلی بود از دستها....آنوقت همه چیز آشکار بود...انگشت های من میدویدند... به آن دستهای سفید که میرسیدند مینشستند و بی حرکت...آنوخت که بیحرکت بودند ینی دارند نگاه میکنند...! بعد یهو میدویدند خییییلی دور....بعد مینشستند... نگاه میکردند... به همان دستها که بین چشم ها و آسمان محو بود.... اما کدام چشمها...چشمی که نبود....چشم های ریز ...درشت ... پف کرده... که هیچ وقت در کادر نبود.ببخشید... من میخوام بدونم ماه شما رو زاییده یا شما پدر ماهی که اینقدر شبیهشی؟! _ بله؟! _پرسیدم با ماه نسبتی داری؟ _ با ماه؟_ بله! با همون لام کم مصرف آسمون.نسبتی دارین؟_ هه هه! _ آره انگار نسبتی دارید! جفتتو ن آدمو روانی میکنید !اون با زیرکیش و شما با نفهمیت._ هوی! من نفهم نیستم! _ اگه نبودین که 3 بار نمی خواستید جمله تکرار بشه تا سلول های مغزیتان به کار بیفته! _ عجیبید! _ شما نیستید اما! _ من فرزند ماهم پس!_ انقده دوست داشتم عروس ماه باشم.... خنگی و زیرکیش چه توفیری داره! _ چه وقیح! _هوی! خفه شید ! یادتون نیست من نسبتتونو با ماه براتون گوشزد کردم؟!! _ بابا این یارو شیرین میزنه اصلن! کی تورو تنها فرستاده تو خیابون؟ _ پس با کی بفرسته تو خیابون؟! _ من که میررررم!اتاق بوی تراژدی میدهد.اما من نسرودم.یکی من را دور زده! شاید یکی از آن هفت خواهر خرم!یا آن حماسه سرای هشتم!شایدم دوران من به سر رسیده! کسی ما را باور ندارد...نه! برای خواندن و سرودن برای بقیه دیر است ! قبول! اما برای من هم میسرایند بی وجدان ها! من ! که خودم اینکاره بودم از هزار ها سال پیش!گویی خواندن هم دیگر از ما بر نمیاید! خودتان را جمع کنید ایزدان! بروید در کتاب ها پنهان شوید.تا با هادس محشورتان نکنند.آپولون!مرگ مادرت بیا من را بگیر خلاااااااص! شاید رفتیم توی دریا پنهان شدیم!اگر بهشتی برای من باشد، بی شک بوی خاک خیس میدهد.***برگها سرخوش از ضربه های شیرین باران ، با لذت میغلتند.درخت گردو با سربلندی آغوش گشوده ؛ چنان که معشوقش میبارد او عریان میشود .من نظاره گرم که چگونه در آغوش خیسش غرق میشود. هنگامی که باران درخت خاکستری را بارور میکرد، برگهای مانده بر تن درخت با شرم از آنان گریختند...گویی نطفه طبیعت همین جاست که شکل میگیرد. اگر من جای درخت بودم تا به حال تسلیم شادی نقش زمین بودم.در شگفتم که چگونه ایستاده...***شاید تمام شد امالذتش برای من باقی ماند!با این که درد میکنهبا هزار تا تایلنولولم نمیکنه پدرسگ،پس چرا هنوز همه چیز دیوانه وار زیباست؟هوی! میگی حالا چیکار کنم؟دیوار درمانی؟!دکی.2 روز وخت داریتا اعتمادمو حفظ کنی.از دوباره.چشامو ببندم بگم گور پدر منم کرده.نخورم ببینم چطو میشه.سووووت.دوست عزیز!میخام نظر مساعدتونو راجع به کمابشنوم.توی درد تاثیر داره؟توی چیز های دیگه چی!؟اگه رفتم، حرف میزنی؟!به شرطی که بضی روزا منم بات بیام سینما.میشه خیلی راحت شادش کرد.خیلیمیشه بهش خندید . بعد اون شاد بشه!میشه بهش سیب داد ،خرمالو داد ، چیزهای نقره ای رنگ داد ، بعد سریع خوشحال بشه.میشه موسیقی محبوبشو گذاشت که ظرف یه ثانیه، اندازه کل زندگیش شنگول بشه...میشه باهاش توی علفا خوابید و آسمون نگاه کرد، تا آرامششو بی کاست فهمید.میشه بااش پاستیل خورد، میشه پاستیلای هلویی رو واسش سوا کرد و خندشو زود دید.اما وختی شاد بشه.... وختی شاد شد دیگه دنیاش سفید و سرخابی میشه....آبی نفتی میشه...دیگه چشماش فقط آسمونو میبینه...دیگه عاشق همه چییییییز میشه....دیگه ژه میشه...اون موقع آرزوش فقط مردنه .چون احساس میکنه همه چیز براش تکمیله و هیچ آرزویی نداره.... احساس میکنه همه زیبایی ها براش به آخرش رسیده ...اما خوب.انتظار نداشته باشید شادیش بیش از یه ساعت یا دو ساعت طول بکشه. گریه درآوردنشم که آسونه!جلوش یه بچه بذارین که داره میخنده. یا زیادی خوشحالش کنین.یا حتی فیلمای عاطفی بذارین!یا بهش یه دختر و بابا نشون بدین که دارن با هم میخندن.میبینید چطوری اشکاش میاد.خیلی راحت میبینین. دنیاش به همون اندازه که پهناوره، کوچیکه. من از تاریخ رد میشم یا تاریخ ازمن؟گاهی از من جلو میزنه به هر حال!گویی در حرکت باشم! و اون ایستاده ... اما جلوتر از من.و گاهی من ایستاده م و تاریخ رو میبینم که به دو از من میگذره....اگر من انقدر ساکن باشم...پس زندگیم اندازه گه هم نمیارزه. زمان و مکان گویا منو گم کردن....اما دست نیافتنی بودن جنبه مفید من است. امشب که ماه داشت منحصرا بر من میتابید،و هر دلبری ای که میخواست میکرد ،من توی تاکسی عاشق آقایی شدم که مخلوط بوی ادکلنش با آدامس موزی، بوی مرموز ترین خاطرات کودکیم را میداد.پهنای لبخندم شاهد لذت بی نهایتم بود.و بتوون با تمام حساسیتش سونات مهتاب را در گوشم فقط "برای من" می نواخت.
آیینه ای برابر آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازمدیر زمانیست بوی تنی مستم نکرده استغروب می شود و از نیامدنت سرخ می شود ..و بدون تو مرگ معجزه ای است که هرگز اتفاق نمی افتد ...من به گوساله یی فکر می کنم که وقتی بزرگ شد گاو نشودای کاش رهگذری بودم و هرگز تو را نمیدیدم ..... ولی افسوس :که با اولین نگاهت آتش گرفتمبا دومین نگاهت سوختمودر آرزوی سومین نگاهت خاکستر شدماین تعطیلی افکار است که مرا با جهل خود تنها گذاشته است برای روشن تر شدن سایه روشن های ذهنماینجا ایستاده ام و مینویسم...گاهی اوقات به این نتیجه میرسی که :نباید همه¬ی تلاشت رو انجام بدی ، اگه میخوای همه¬ی امیدت از دست نره ! چارلی چاپلین میگه: «خوشبختی٬ فاصلهی میان دو بدبختیست»اما من میگم: «بدبختی٬ زنگ تفریح میان دو خوشبختیست»"الماس" حاصل فشار بیش از حد است.فشار کمتر ، بلورو کمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد.اگر باز هم فشار کم شود ،حاصل چیزی جز سنگواره یا زنگار ساده نخواهد بود !فشار می تواند شما را به موجودی ارزشمند بدل کند.موجودی شگفت انگیز ، کاملا زیبا و بسیار مستحکم !!نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزیدولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم...به ظاهر گرچه می خندم ، ولیاندر سکوتی تلخ می گریم...در میان نجوا های عاشقانه دو زنبور گاوی روی یک استخوان پوسیده، کتاب میخوانم و میخندم.آقای راننده اتوبوس به خدا همش تخصیر این ویوالدی خر بود. هی سر گوشم میگفت: بکوب! بکوب!به پرنده های جنگل گیلان پیغام دادم که در نماز سحرگاهی و در ملال تنبلی آبسالی جاویدگنجشک های تشنه دشتستان رادر یاد داشته باشندهر شب از آسمان ستاره ای می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره است دیوانه ام.دیوانه ای که از تردید های دیگران در مورد خودم دیوانه شده امما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریمما هم آغوشی اضداد را طالبیمما عاشقیمو کعبه ی سیاه و سفید عشقمانیین و یانگ است...هنر، در پناه اندیشه ی نسبیت گرا و به دور از اطلاق بی اساس است که می تواند رنگ سیاه و سفید آزادی به خود ببیند. هنر آزاد هم سیاه است و هم سفید، نه سیاه است و نه سفید.هنر آزاد از قید هر قانون محض و مطلق آزاد استآخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش، آزاد باش این یک نفس راعشق صدای فاصله هاستبه تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن ، واژه ای در قفس است.تا ز دریا خبری هست تو هم تا به ابد ساحل باشپاییز مندلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی استبه روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتيدر بهار زندگی احساس پیری میکنم با همه آزادگی فکر اسیری میکنم بسکه بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود بعد از این بر کودک دل سخت گیری میکنمیک روز خزان پاییزی پرستویی را دیدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم . بهار سال بعد پرستو نفس نفسزنان آمد و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان.کار جنون ما به تماشا کشیده استیعنی تو هم بیا که تماشای ما کنیکدام پرنده ی خوشبختترا به منقار گرفت و به آسمان برد؟کدام چمن از نوازش اندامت دور شد؟کدام شاعرآنجا بود و تو را سرود؟کرم کوچک چـــــــاق!آنچه بيشتر انسان را به نوشتن وا مي دارد شكستن سكوتي است كه مانند سكوت پس يك جنايت تمام قدمها و نگاهها را به تسخير خود در مي آورد.كوچه هاي بن بست در ذهن ما هستند.بيهوده به بزرگراهها نينديشيم.كارها را در پيوندها دنبال كنيد مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تواگر روح ما ارزش چیزی را داشته است دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است !یک از هر آنچه درباره ام دانسته ام و شما نباید بدانیداین استمن فرق گاو را با خودم می دانم و فرق یونجه و فلسفه را که چقدر مربوطندبه اندازه ی فلاسفه با گاو چران هازورباي يونانيو بودايي همحتی در تنهاییم نیز تنهایم نمی گذارند این افکار مهاجم.افکاری که گویی قرار است شکنجه گر روح بیمارم باشند. ولی چه سود از این تلاش بی حاصل. این افکار نمی دانند که روح من دیر زمانی است تن به این تنهایی تاریک داده است و از بی کسی بیمار.حالا حكايت ماست»ما ماندهايم و كمي مرگ كه قطره چكانی هر روزه نصيب مان می شود. تقصير قطار نيست اگر امشب از هيچ دريچه اش دستیبرای تو بيرون نمی آيد.از مهتابی به کوچه تاريک خم ميشوم و به جای همه نوميدان می گريم. آه ! من حرام شده ام!فاختهمی خواند..پرواز ميکند..می خواندچه زندگی پر مشغله ای! *********** و چشمانت با من گفتند كه فردا روز دیگری ست عجب اتفاق ساده اي كه آدم هرچه غمگينتر مي شود كوچكتر مي شود از حدِ معمولش. پس ديگر هيچ معمولي نيست، اگر كه بنويسم: چه غمگيني، خود اي ملال بزرگ!عجب اتفاق ساده اي كه آدم هرچه غمگينتر مي شود كوچكتر مي شود از حدِ معمولش. پس ديگر هيچ معمولي نيست، اگر كه بنويسم: چه غمگيني، خود اي ملال بزرگ!همين جهان دور و برو فکرهايی که از ازلبوده استقطاریبا شتاب می گذردو سايه ی پرندگاندر آبگيرمغشوش می شودهمين جهان دور و برفقط همينوسايه های ازلکه مانده اندروی آبگير های خيالیخسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاريشوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاريلحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردنمن با تو تنها نيستم هيچ کس با هيچ کس تنها نيست...شب از ستاره ها تنها تر است اکنون زمان گريستن است ...اگر تنها بتوان گريست!درد.... رنج...رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... رنج... درد مي پيچد يك هو در دلمان.....بيا حواسمان را پرت کنيم مال هر كس دورتر افتاد،عاشق تر است.اول خودم.حواسم را بده تا پرت كنممن و غزل به تفاهم رسیده ایم ولی ................. کسی به خواندن این خطبه حیف راضی نیست تو می پایی و نه من دیده ی تر بگشا مرگ امد در بگشا..من آن رودم که آرامش ندارم/ به آسانی سر سازش ندارمنجات دهنده در گور خفته است و خاک خاک ِ پذیرنده اشارتی است به آرامش!سلام! ای همه ناتوانی ها!نداشتن ها!سلام! ای همه عرق های شرم!سلام! ای زندگی!ای ملال بی پایان!سلام! ای دل قاچ قاچ!ای چاقوی خود ساخته!وقتی که سکوت امتدادت باشد لبهای غریب من مدادت باشدهرجور که خواستی مرا طرح بزنبگذارکه این قیافه یادت باشد@@@@@@@@@@@@@@برخاک بخواب نازنين،تختي نيست.آواره شدن ,حکايت سختي نيست.از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيستعشق نمی تواند مالک باشد... عشق به دیگری آزادی می دهدعشق هدیه ای بلاشرط است و ... چانه زنی را نمی پذیردهیچگاه فاصله هاحریف خاطره هانمیشوندیادآن روزکه درصفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و باکیش رخت مات شدمدلتنگي هاي آدمي رابادترانه اي ميخواندروياهايش راآسمان پرستاره ناديده ميگيردوهردانه برفي به اشكي نريخته ميماند.سكوت سرشار ازسخنان ناگفته است..............................يادآن روزكه درصفحه يشطرنج دلت شاه عشق بودمو با كيش رخت مات شدممن چه بودم؟جز خاکستری سردهم نواز دل داده ایی بودم که از کوچ پرندگان می گریستو پرواز را در آسمان گور می کردمن دلتنگم تا بی کران ها دلتنگماز خشم زمانی که زندگی نامش نهادنددلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد . . . (( حمید مصدق )) میخواهم تو راجوری پرستش کنمکه خدا خودش رااز اول خلق کند
زیر پتو ؛ ساعت شبرنگ یا حرکات هماهنگ ؟!! بچّه که بودم ؛ وقتی که می گفتن ؛ خدا ، هر گناهی رو که انجام بدی ؛ می بینه ... !!! اوّلین سوالی که به ذهنم می رسید این بود :" وقتی زیر ۱۰ تا پتو هم باشی ؛ بازم خدا میتونه ببینه ؟!!! "؛ از همون بچّگی گناه های ما فقط زیر پتو بود ... !!!________________________________________خیلی خوش چُسی ؛ کنار باد هم می شینی ... !!! کوی به کویو منزل به منزلهمه جا را به گند می کشیوادّعا می کنی"" چهار دیواری ؛ اختیـــــاری ""،؛،شاید دیواری کوتاتر ار دیوار من پیدا نکرده ایکههمسایه ی دیوار به دیوار شده ای________________________________________عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را ،؛، دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را ،؛، عشق ،؛،مــا بودیم ؛ ولی تنـها ،؛، ،؛، عقل ،؛،مـــن و تــو ؛ ولی همراه ژ________________________________________یک دست شمشیر ؛ یک دست سپـر ترس ؛ برادر مرگ است،؛،امّا گاهیسر ِ نترس نیز ؛ خواهر و مادر زندگی را به هم پیوند می دهد! ژ________________________________________و همین لباس زیبا ؛ نشان آدمیّت ... ؟!! اینجا عقل ها به چشـم هاستوچشم ها کور کورانه می نگرند،؛، اینجا یک کیلو پنبه ؛ از یک کیلو آهن ؛ سنگین تر استحسّی به نام حسّ یازدهم وجود ندارد ... من ساختمش ... همانجور که خدا مرا ساخت ... دلیلش این بود که یازده را دوست داشتم ... پس خدا هم مرا دوست داشت ... حسّ یازدهم من با آنچه در مغز و شُرت خود دارید ، فرق دارد ولی متفاوت نیست... همانی هست که خدا را می پرستد و از احمدی نژاد بدش می آید و شهرام جزایری را دوست دارد ...هر چه هست .. هر کجا هست ... یک حسّ هست ... دور است .. امّا دوست هست ... هر چه هست ، یک حسّ هست ... نمی توان گفت ؛ باید درکش کنی ... نامش حسّ یازدهم است ... تو هر چه می خواهی صدایش کن ... !!!اصلا بگو چـمبــر خیار ... !!!*کودکیم بچه گربه ای شده که دائم میگریزد!از دور دوست داشتنیست.... نزدیکش که شدم چنگم انداخت پدر سگ! *هوا هم آنقدر گرم هست که تا اطلاع ثانوی عاشق کس جدیدی نشوم!تو راحت باش فعلا مصونی... * ببین من سعی کردم خوشخالی را به خودم تلقین کنم ! اما وقتی دیدم قیافه ام نشان میدهد که هیچ شاد نیستم ، گفتم خودمم اعلام کنم!اگر امشب ماه پدیدار نشد، بر زمین سرد خوابیدن جایز نیست..._ آغوش پدرم گرم است..._ بر من تکیه کن تا اینگونه احساس رخوت نکنم. بر من تکیه کن پریسان من! پریان بر گرد من می رقصیدند و من گرم میشدم... گرما در من است... بر من تکیه کن..._ مادرم امشب خواهد آمد._ ماه سیمین تو را میپاید!_ چگونه؟_ نمیبینی که چه سان از میان ابر ها ابرو می کشد؟_ من ماه را کامل می خواهم!_ خواهد آمد!_ تو چنان از او سخن میگویی که انگاری سالهاست که در بسترش خفته ای!_ سالهاست که در بستر انوارش خفته ام._ معشوق مادرم! چه فروتنانه از عشق بازیت سخن میگویی._ سخنور این دشت منم پریسان. قدرت سخن گفتن، براین تپه فقط از آن منست و بس !_ آری !خداوند به خطا قدرت سخن گفتن را بر تو بخشید _ گویی خواسته بوده آن را به دیگری عطا کند _ . و آنگاه که تو به سخن درآمدی ، از خطایش به خود بالیده و قدرت را تا ابد بر تو ارزانی داشته ..._ خداوند را بر این تپه سخاوتمند میبینی... همانگونه که گرما را بر من بخشیده..._ گرما...! آیا گرمایت توان سوزاندن سایه ام را دارد؟_ سایه ای در میان نیست... نگاه کن... سایه ای نیست... شب هنگام ، تا آن زمان که ماه نباشد سایهء تو نیز نخواهد بود... و تو دنبال آنی که سایه ات را قربانیش کنی! اما عشق سایه ات به ماه را بنگر که جز در هنگام حظور او، خود را آشکار نمیکند... میهمان من! قربانی کردن سایه ات تو را سزا نیست...به تو گفتم! بی سایگان پریانند و آن انسان که سایه نداشته باشد ، نه پری است و نه انسان._ چگونه میخواهی نذرم را از یاد ببرم؟_ نذرت؟! ماه هرشب برای خود قربانی ای فراهم میکند... چه سایهء تو باشد، چه نباشد... مواظب باش که خوت قربانی او نشوی... _ خواهی دید... ماه امشب خواهد آمد و مرا در آغوش خواهد کشید... من آنهنگام که سایه به سایهء سرنوشت خود از گذشته ام تا به این تپه سفر کردم ، تنها عشق ماه در دلم گذرا نبود تا اینجا مرا کشاند... تو چه میدانی از عشق راستین... تو چه میدانی بجز هوس بازی های گاه گاه ماه و شاخه های به هم پیوسته ات که با انوارش در میامیزند؟.... این عشق بود که بر من پرتو افکند و شب ها از پی هم در جانم بیشتر خزید.... عشق راستین...عشق ماه...تا هنگامی که سخاوتش را در دشت های بی انتها ندیدم واژهء عشق برایم معنا نداشت... هنگامی که بستر پرتواش را بر زمین می افکند و مرا از نور سیراب میکرد ، من نمیفهمیدم که انوارش مرا آبستن عشق روشنش خواهد کرد... اما زمان خود نیز مادریست صبور که ما را نیز به صبر می خواند... پس از آنکه زمان اندکی گذشت، پرده از راز ماه درید و من اسیر محبتش شدم...و نذرم را ادا خواهم کرد... باشد که ماه پذیرای آن باشد... او مرا در آغوش خواهد کشید... خواهی دید..._ پریسان کوچک... تو مثل ماهی های حوض خانه تان حساسی... بی آنکه به آنچه میگویی ایمان بیاورم... سخنانت را میپذیرم... امیدوارم حقیقت ماه آن باشد که تو یافتی...پریسان خاموش شد.شب بود و سرما بر تنش میهمان شده بود... تا رسیدن ماه شاید هنوز زمان مانده بود...شاید درخت راست میگفت... میهمان بر درخت تکیه کرد و به انتظار مادرش نشست...آسمان گویی ماه را به اسارت گرفته بود و ماه نیز انگار سر بیدار شدن نداشت...ابرا چون پنبه های زده شدهء بستر ماه ، می آمدند و میرفتند و ماه در خفا بود...درخت در خود پیچیده و در نوازش فرزندانش بود و پریسان، غرق در افکارش، آسمان را میکاوید..._ سالها بود که هیچ روح تپنده ای مرا لمس نکرده بود... روح تو گویی در من جاری شده ؛حجاب از روح قدیم من گرفته... پریسان! جوانی تو در من دمیده_ و من هر لحظه فرسوده میشوم چون پوسته های مانده بر تن تو..._ فرسودگی ؟!! نه پریسان من ! از فرسودگی سخن مگو... آن گونه که میگویی تو فرزند ماهی و در ماه و ماهزاده هرگز فرسودگی راهی ندارد...میهمان خود را بیتر در خود پیچید و تا آنجا که توانش بود سخت بر درخت چسبید... اینجا همه چیز بد است و سقف که میخواهد روی سرم خراب شود.وصندلی که میخواهد زیرم بشکند . من سنگدل نیستمصندلی را ول میکنم چون خیلی موقع ها از زیرم در رفته و نامردی کرده ... اما سقف!! میخواهد خراب شود؟!نردبان چوبی هزار ساله مان را به دیوار تکیه میدهم._ دیوار همیشه با من دوست بوده . تنها تکیه گاه مطمئن ! این بار هم مطمئن تر میشود_و از آن بالا میرومبا این که از پله های نردبان که یکی در میان چوبشان شکسته و پدر جای آن سیم گذاشته میترسم ،اما به سقف که فکر میکنم ، بالا میروم._ از به خرپشته رسیدن که ترسناک تر نیست!_و به سقف که میرسم، نگاهش میکنم... رویش را آن طرف میکندبغلش میکنم!_ میترسم از نردبان اما به دیوار مطمئنم!_ محکم تر!سقف سرد بیچارهمیبوسمش!آنقدر حرف میزنم با او و بغلش میکنم که نرم میشود!با من دوست میشودنه! به اندازه دیوار دوست قدیمی نیست !اما احساساتی تر است.دیگر نمیخواهد روی سرم خراب شود پایین میآیم و صندلی شکسته را نگاه میکنم!_ شاید برایش شکلک هم درآوردم!_ همهء چیز هایم را در بغلم میگیرم و به دیوار تکیه میدهم .از کجا میدانیم؟! شاید سقف دلش میخواست جای دیوار باشد که بیشتر لمسم کند!سقف احساساتی بیچاره!_ اگر یک جوری بگویم که دیوار نشنود، من هم بدم نمی آمد گاهی،فقط گاهی ،سقف جای دیوار بود!_سقف عاشقم شده!یک لحظه هم رهایم نمیکند!وقتی که از خانه بیرون میروم،_ میدانم برایش سخت است اما_ از دیوار میکند و بالای سرم راه میرود!من و سقف بالای سرم در خیابان بدون هیچ ستونی!_ مثل آن آیه میماند که در آن، آسمان بی هیچ ستونی بر روی سرمان خراب نمیشد!_ با هم راه میرویم...سقف بی نوا نمیفهمد که من باران و برف را دوست دارم! غیورانه سینه اش را برایم افقی علم(!!) کرده و سایهء سرم شده!من سنگدل نیستم!نمیخواهم که سقف غمگین باشد. به رویش نمیآورم که معشوق من باران است ، نه او! گاهی ، فقط گاهی که رویش به من نیست، دستم را از زیرش بیرون میبرم و با بارانم معاشقه ای کوچک میکنم! بعد دستم را مشت میکنم و کاسه ای میشود تا باران جمع کنم . میخورمش! باران کثیف بیچاره!او که دلش نمیخواهد کثیف باشد! اما چون هوا موجود خبیثیست ،هر چه را که سر راهش باشد کثیف میکند...اما من به فکر کثیفی باران نیستم! او مرا دوست دارد! نمی کُشد! پس میخورم آن مشت بارانم را ،قبل از اینکه سقف رویش را برگرداند !و وقتی که خسته میشوم از راه رفتن...من و سقف با هم تصمیم میگیریم که بدویم! او زیر باران و من زیر او و دست من زیر باران!میدویم....میدویییییییم ... هر آنچه از کنده شدن سقف به بعد خواندید، همه فیک بود و فانتزی!سقف که کنده نمیشود! به یک دلیل! فقط یک دلیل ! سقف موجود دلرحمی است و میداند که مادربزرگم روی او راه میرود.و مادربزرگم نمیتواند روی او راه برود وقتی که او میدود و راه میرود! مادربزرگم پیر است...سقف موجود دلرحمیست...دلیلش هم همین!ادامه: اما یک راز را به شما میگویم...از آن زمان مست بوی باران شدم که روی سقف کاهگلی چکید...بیست و هف ناحیه از مغز که سر درمان شدن ندارد. اگر یه درد فیزیکی در طی سالها با زدن و فشار دادن و کوبیدن به دیوار خوب نشده باشه، باید چیکا کرد؟ ۱) هجامت!! ۲) مرگ . ۳) بذاریم کل درد انقد توی جون ما بمونه که باهاش خو بگیریم! با درده رفیق شیم. ۴X) مراجعه به دکتر علفی. هیچ وخت مرگ انقد نزدیک نبود.... دکتره شانس بیاره به این نتیجه نرسه که منم مث پیرزنای فراموش شده توهم درد دارم. چون قدرت پاره کردن هر نوع انسانی در من هست. مخصوصا در مواقع شدت درداگه بدونی اون یارو با اون ابهتش دوست داره،به خودت توی خودت افتخار میکنیوقتتو بیشتر خرج آینه میکنی !میسابی...توی خیابونبا سر بالا به هر نا کسی نگاه چپ میکنی.توی خودت عروسی میکنی.شاد و خوشحالخواب هاتو جلوی آینه میذاری تا برات تعبیر کنهو آینه که نمیدونی دروغ گو اه، برات تعبیر به عاشقی میکنه... .میری... میای...سر خور مادرت نیستی...منتظر قرار بعدیت،ایمیلتو چک میکنی.پیغامای ریخته شده توی تلفن، که از هر صدایی واقعی ترندهوا رو بو میکنی....وقتی دیگران توی خیابون بهت یه جوری نگاه میکنن، دگمه های مانتو تو چک نمیکنی! فک میکنی حتما چون خوشگلی!همین! تراز زندگیت رو روی زمین آرزوهات میگذاریاحساس میکنی مایعش بیش از حد صافه...مسرور میشیسالها به خودت توی آینه خدمت میکنی...اما وقتی از چشم افتادی........ واقعا نمیدونم چیکار میکنی... اما مسلما آینه رو دوست نخواهی دونست.کل زندگی و دلخوشی منو احمق هایی تشکیل میدن که توی دلخوشی های قرضیشون موندن...و اینجا چراغ ها خودشون نمیدونن چرا روشنن...و ما به اطرافیان روشنمون افتخار میکنیم...دور و برم یه سری آدمن که بود و نبودشون توی لیست زندگان خداوند بستگی داره به اینکه کی ازرائیل بیکار باشه و واسشون اونور یه جا خالی کنه... اگر نه "اینجا" اونقدا بودنشون مهم نیس...و خود منو روحیات و ذهنیاتی تشکیل داده که به شدت مریضه...عقده ها این کاررو با آدم میکنن میدونین...عقده ها روحیه انسانی آدمیزادو به ...اا میدن لطفا بلوزای بنفشو درآرین از تنتون...لطفا...عقده ها با آدم قایم موشک بازی میکنن پدسسسسگا !وقتی که پیدا نیستن... فقط خنده های ریزشون آدمو عصبانی میکنه...بگذارید یک چیز هایی را از یاد ببرم... بگذارید جنین بی نوا راه خودش را برود...هرچند آن، زندگی در دنیای ما نباشد...چقدر راحت گول تخیلاتمان را میخوریم...ساده...بگذارید مادر نادیده اش احساس گناه کند که ناشکری کرده... و حالا فرزند زاده نشده اش ، در رویاهایش هم مرده...پس چه میماند؟! بگذارید کودک بینوا این آرزو را تا عمر دارد در سر بپروراند که مادرش برایش همبازی به دنیا میآورد.. اما نفهمد که کدام دنیا ...بگذارید پدرش گریه کند... تا میتواند... که کودکش تنها ماند هنوز...که جنین رویاها در رویاها مرد... که حتی کسی گریه اش را هم نشنید...همان جنین که نمیدانم چه گونه در ذهن ما سه هفته ای ۲ ماه رشد کرد... بگذارید جنین ۲ ماهه فکر کند که نمیخواهندشبگذارید برود...بگذارید بدانیم که رحم مادر خالی بوده... بگذارید جنین را در ذهنمان بکشیم... همانگونه که او را پروراندیم...آرزو و تخیل در دنیا با هم آمیختند اما هر آنچه در دنیا باشد واقعی نیست...نه ... به اندازه رحم پوچ مادرـ آنطور که خودش میگوید ـ واقعی نیست...بگذارید جنین در کدام دنیا که نمیدانیم به ما بخندد... بیکار که میشوم، دفتر زرافه ای آبیم را بغل میکنم.جامدادی را روی میز خالی میکنم.و همه مداد هامو میتراشم.حتی مداد طراحی ها را هم میتراشم.آن شاخه درختی که مثل مداد خراطیش کرده بودم را هم میتراشم.مداد نوکی ها را نمیتراشم.نوک ندارند.سرشان آهنیست تراشم خیلی خوشگل است خراب میشود.بعد دفتر زرافه ای آبیم را باز میکنم.زرافه ام جیغ میکشد. خم شده دردش آمده.و مینویسم.واقع بینانه میدانم که دفترم ترک برداشته.نشکسته اما هنوز زرافه را بغل میکنم ، میگذارم یه کناری که بچرد ! شاید روی زمینه سبز گلیم اتاق مامان و بابا!که حداقل دلش بخواهد بچرد .توی این فشای آبی دفتر که چریدنش نمی آید !سبز باید باشد.مینویسم:_ ببخشید... حالا شما که خانه تان باران دارد، یک چکه، فقط یک چکه برای من بیاورید._ یک چکه را چکار میخواهی بکنی؟_ شما بیاور! میبینی.وقتی که آوردید، یک چکه باران خوشگلم را نگاه میکنم.اول میخورمش! مزه باران میدهد!بعد درش میآورم و میریزم توی وان ودر آن غرق میشوم.وقتی که خوب غرق شدم و مردم، جنازه ام را با آن میشورم!خوب شد که نماز مردگان بالای سر جنازه ام وضو نمیخواهد !من اما نفهمیدم قحطی جا آمده که کنار مرده شور خانه راز و نیازشان گرفته...بعد شب ها که کسی نباشد می ایم و قبرم را با آن چکه باران میشورم.تو رو به جان عزیزت گلاب نریز!خوشبو نیست!مرده ها هم تشنه میشوند . از اون تیکه سیمان نشده قطره بارانم تو میآید و میریزد روی کفنم! بعد سر کفن را گرم میکند و وقتی که حواس کفن به کرم خاکی ها گرم شد، میآید تو ودر دهانم میریزد!باران هم خوشمزه است، هم خوشبو بعد یه درخت میکارم بالای قبرم ، چیکه بارانم را میریزم روش تا بزرگ و قوی شود.عید، چکه بارانم را روی دستمال میریزم و با آن برگهای درختم را تمیز میکنم.چکه بارانم را میریزم توی گالن ماشین پدرم که وقتی اینجا میاید، توی صف شیر آب بغل قبر معطل نشود.تابستان چکه بارانم را میبوسم، بغلش میکنم، خداحافظی میکنم و میریزم روی زمین سیمانی قبرستان تا تابستان بخارش کند و به رفقایش برسد دوباره...اگر معرفت سرش شود ،قطره بارانم پاییز روی قبر خودم میریزددر آسمان ،آن شب ضیافتی بر پا بود.ابرها هیاهو میکردند و بیقرار زایش فرزندشان را انتظار میکشیدند ؛بر هم میکوبیدند و نوری برق آسا آسمان را از هم میدرید. صداس شکاف آسمان، قلب میهمان را نیز می شکافت._ مادرم در میان آذرخش گرفتار مانده....درخت من! ذهنم از فکر او مغشوش است. تو که سخنوری و دانا مرا با سخنانت ازین هول بی ثمر برهان!_ میخواهی برایت داستان یکی از آن پریانی را بگویم که خود را به پای پرتوی ماه انداخت؟_ بگو درخت کهنسال که جز سخنان تو در این دشت تا به حال چیزی آرامشبخش تر نیافتم. _ آن پری نیز همسان پریان دیگر پوستش به شفافیت مهتاب بود و هیچ مو بر سر نداشت.هنگاهی که از تپه باال آمد به دنبال سایه اش گشتم اما آن را نیافتم.یقین کردم که او نیز پری است و پریان جملگی مسخّر ماهند. هنگامی که به میان تپه رسید،ناتوانی زانوانش خود را آشکار کرد و پری لغزید، لیکن نیفتاد. چیزی در میان پیراهنش خود را نشان میداد که مانع از افتادنش میشد. چشم بر زمین داشت . میدانست که ماه آن هنگام در میان ابر ها پنهان است و، پس درنگ کرد. اما بدنش قرص بود و بازوانش مصمم.آن زمان که ماه ابرها را پس زد و در آسمان پیدا شد، پری گردن افراشت و ماه را نظاره کردساعتی بی تحرک خیره مانده بود.ناگهان خندید... به درشتی خندید... میخندید و قهقهه اش ابر ها را میترساند و به دور تر ها می افکند.پری میخندید و پیش میامد ! زیر لب آواز میخواند و میخندید! به من که رسید، بازوانش را از هم گشود و به دور خود چرخید...چرخید و چرخید... آنگونه که میشنیدم، ماه نیز میخندید!همچنان که بر خود میچرخید، با قدم هایی نا آگاه به راه افتاد و به دور من چرخید...بر خود میچرخید و به گرد من میرفت... من این گونه شب ها را بسیار دیده بودم و عادت پریان را به خاطر داشتم . اما باز هم شاخه هایم به لرزش افتاد. صدایش کردم.. اما نمیشنید!قطرات مانده بر تن برگهایم را بر او افشاندم ؛ اما بی فایده بود.پری از خود به در شده بود و هیچ نمیفهمید ، مگر تلااو ماه را.میچرخید و حرارتش برگهایم را میسوزاند... چنان گرم شده بود که بدنش یارای تحمل آن را نداشت. پس جامه از تن دردید. پیکرش لرزان شده بود... میچرخید و کاهی به تنه ام میخورد و بدنش خراش بر میداشت ؛ اما سر بازگشت نداشت... افتان و خیزان میچرخید و چشم از ماه روسپی نمیگرفت...گویی دیگر توان این چنین چرخیدن را نداشت !هنگامی که بر زمین افتاد، سپیده میهمان آسمان شده بود ؛ اما ماه هنوز آسمان را رها نکرده بود...
فصل كاشتن گذشت اي پر از جوانه ها و خاك از كجاي دست رود مي توان خريد مشت آب پاك را تا تو باور كني پيام هاي خفته در جوانه را نيزه هاي نعره ي روح خسته و شكسته ييك جوانه در سپيده دم قلب" اعتراف " را شهيد مي كند: - " سرد مي شود لحظه هاي آهنين و داغ ما در ميان جوهاي آب هرز چكه ي غليظ سرخ خونمان ماهي صبور حوض هاي خانگي ست ... " فصل انفجار خاك، خواب رفت رعد هاي بي صدا فتح كرده اند آسمان كاغذي شهر ما و جوانه ها با تمامي سپيد وسعت وجودشان در ميان جنگل فريب غرق گشته اند: " ماچ و بوس " ، " باد " و كاغذ شعار " خوب زيستن "! نورهاي كاذب درون كوي شهر يا نئون هاي خوشگل و تميز و دلفريب " هفت رنگ "!دود هاي مشمئز كننده، ساق هاي " خوش تراش "! شيشه الكل سپيد و هزار اختگي و هزار اختگي فصل كاشتن گذشت اي رفيق روستا صلاي كه بوي شهر مست مي كند ترا هر سلام خداحافظي است ... شهرها همه، روح خستگي ست ما پيامبر عفونتيم و رسالتي بدون هاله بدون حرف و آيه بر خيال آب ها نوشته ايم اي رفيق روستا فصل كاشتن گذشت فصل انفجار خاكخواب رفت ...از من وحشت نکن،بار دیگر در ژرفای کینه ات ننشین.واژه هایم را که برای ازار تو می ایند،در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن.انها باز میگردند برای ازار من...بی اینکه تو رهنمونشان باشی،انها سلاح را از لحظه ایی درشتخویانه گرفته اند،که اینک در سینه ام خاموش شده است.اگر دهانم سر ازارت داردتو لبخند بزن.من چوپانی نیستم نرم خو،انگونه که در افسانه،اما جنگلبانی ام،که زمین را،باد را و کوه ها را،با تو قسمت میکند.اینجا ستاره نیست اینجا منم که چند قدم عقب تر نشسته ام...اینجا تویی که دوباره نیستیو من نبودنت را در این خزان بی سرانجام می نویسم:کاش بودی...کاش بودی و با من از راز وجود می گفتیکاش بودی و مرا تا شک می بردیکاش آنگونه بودی که می نوشتمت ، می سرودمت و صد باره می خواندمتاما تو در پشت حصارهای کاغذی ات خیمه زده ای و دوری و ناپیداحالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواباز چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شومبس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنمنیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم ...دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود !!!وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من . فرهاد. مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی .کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بی ستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنمحافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم && &&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم && اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید . ارد بزرگ شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آوريد. جبران خلیل جبران چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن . بزرگمهر مي نويسم با عشق .... مي نويسم با درد ..... نقطه. ته خط .... ته زندگي .... به گور نمي برم: خواهم داشت تا به ابد ...مي دانم خيلي تلخ است. حقيقت هم تلخ است. يادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرين برای همه ی عمر!همه گویند که از دل برود هر آنکه از دیده برفتو شب رفتن تو من ماتم زده خسته دل گوشه نشین گوشه میکده در ماتم تک ساغر خود ریخته روی زمین زیر لب گفتم: آه... کز رفتن تو نفس از سینه برفت... .*******************************************یادش به خیر عشق تو تنها امید بود دیگر گذشت / عشق تو انکار می شود مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود چشمان مست خواب کسی را به هم نزد وقتی که رفت چشم تو بیدار می شود شب از بستر خاموشیبر کدامین اشک میخندد؟چشمان سبزتبه یاد پژمردگی شانههایمدر پناه کدامین آغوش میگرید؟از ترنّم باران وُتنهایی ایستگاهصدایت در من می چرخد:مرا ببخشروسپیانه عاشقت بودملنتِ بی بخارت نگهم نداشت ،من سُر خوردم و اینجا کمی هم این قسمت و اینجا و اینجا و اینجایم شکست ...گـَرد ِ لنت را به هوا میفرستادی و دود میشد .میگویم بی بخار اما میدانم که ته کشیده است ... دیگر نمی بینم ، خودم و نوشته های بی مجوزم را .جای سالمی نمانده اماخونم نمیریزدسردرد ندارم هذیان نمیگویم امروز هم نوبت ِ بی بخار زیستن ِ من بود ... ________________________________________جامه های پر رنگ به تن و لب و لــُـپِّ پر رنگ به صورتت ...ای فرودگاه ِ سیّـار ِ هماره در دسترس !به نحوست ِ کودکانی که خواهیم زایید شرح ِ بسیاری به تقدیر نوشته ام و این ابتدای کار است.هر چند تغییر میکند این سیاق ز بادهای بی جانب وفصول ِ بی ماه و هفته ...پیراهنت را بکن ... ________________________________________- من آن نجابت ِ وصله دار را در نگاه های نارو خوردگان نمیشناسم .آآآآآآآ ی ی ی ی ی !!!!!من مگسان را روی ک..ن آن گاو سیاه نمیبینم این واژه های تکراری ِ ننه بزرگ ها که عروس شدن و دامادی را برایمان می بینند نمی باورم من اینجا آآآآآآآ - هَس تــَــم ممممم - - این لهجه های بی دهات را از کجا می آوری ؟- محله های عجین نشین . با روغنی که به ماتحت ِ خروسها می زنندددد دیگر قوقولی قو را نخواهیدددد شنویدددددد ...آی ی ی دشتی که سیلابی را پذیرا شده استیترا یکی قایق ، رودی حتی نشناسد !دگر چه انتظار ِ نام ِ دریا ست ؟...
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود . پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند. یك لبخند زندگی مرا نجات دادبله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند." داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد واین هم یه شعر اگه کسی گلی رو دوست داشته باشه که میون کرورها ستاره فقط یکی از اون وجود داشته باشهبا نگاه کردن به اون ستاره احساس خوشبختی میکنه .اونوقت به خودش میگه:گل من میون یکی از اون ستاره هاست...تو، شبا به ستاره ها نگاه می کنی.ستاره من کوچکتر از اونیه که بتونم جاش رو تو آسمون نشونت بدم.ولی ...اینطوری بهتره.چون ستاره ی من برات٬ مثل ستاره های دیگه میشه.اونوقت تو از دیدن همشون لذت میبری.انگار همشون دوستای تو هستن.شازده کوچولوآنتوان دوسنت اگزوپری آنچه در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شدتنها 1۷% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.و اما معما ، ، ، آن چیست که :از خدا بزرگتر استاز شیطان بد جنس ترفقیر آن را داردثروتمند به آن نیاز دارداگر آن را بخوری ، خواهی مردزیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .برای دیدن جواب معما به آخر همین پست مراجعه کنیدهدف اصلی من از مطرح کردن معما این بود که خیلی وقتها تو زندگی ِ خودمون به بعضی مشکلات برخورد می کنیم و از اون مشکل یک غول می سازیم و هی به خودمون تلقین می کنیم که این عمراً قابل حل نیست . به نظر من زندگی خیلی هم سخت نیست . ( مولوی میگه : زندگانی شربت اندر شربت اندر شربت است ) یک روز یکی از استادامون در جواب به یکی از بچه ها که میگفت " گرفتن نمره 20 یا 19 فقط در خواب امکان پذیر هست" ، گفت :" نمره 20 را برای این گذاشتن که اونو بیاری نه اینکه جنبه دکوری باشه".پس من هم باید بگم :معماهای زندگی ( سختی ها ) را برای این گذاشتن که ما حلش کنیم نه اینکه بشینیم براش عذا بگیریم .نکته دیگه در مورد معماها این هست که لازم نیست حتما برای مقابله با اون به قول بچه ها کاملا مسلح باشیم ، باور کنید گاهی با دست خالی هم میشه از پسش بر بیایم . نکته بعدی هم این هست که ما دانشجوها دیگه این برامون یه عادت شده که اگه راه حل مسائلمون کمتر از یه برگ A4 بشه ، نتیجه میگیریم که این راه حل اشتباست و هزاران مثال دیگه . . .شاید داستان تخم مرغ کریستف کلمب را شنیده باشید ولی گاهی تکرار لازم است .پس من دوباره اونو یادآوری می کنم .یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود) کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.راستی در مورد اون معمایی که در ابتدا پرسیدم ، باید این نکته را اضاف کنم که بعد از کمی جستجو در اینترنت فهمیدم ، هرگز چنین پرسشی از دانشجویان استنفورد صورت نگرفته و اون عدد 17% در واقع یک شایعه اینترنتی بوده . حتی نوشته بودند که 80% یک کودکستان به آن جواب درست داده اند . البته با توجه به مشغله های فکری که ما آدم بزرگ ها برای خودمون درست می کنیم هیچ بعید نیست که اگه روزی اینکار را انجام دهند به همین اعداد دست پیدا کنند . به هر حال این مهم نیست که آیا آن پرسش صورت گرفته یا نه ، بلکه مهم درسهایی است که ما از آن یاد می گیریم یا مثلا در مورد سخنرانی کورت ونه کوت برای فارغ التحصیلان دانشگاه MIT در سال 1997 ، هر چند که این هم جزو شایعه های اینترنتی بود و خود ونه کوت گفت "من این حرف ها را نزده ام ولی دوست داشتم که از آن من بود" . واقعا این کوته بینی است که آدم درس های نهفته در این مطالب را کنار بگذارد و برود دنبال حواشی آن ، درست مثل این که عده ای می گویند اصحاب کهف 6 نفر بودند و با سگشان می شوند 7 نفر و یک عده دیگر میگویند آنها 7 نفر بودند و با سگشان می شوند 8 نفر .-----------------------هیچ چیز ، ، ، در واقع هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و از شیطان هم بدجنس تر نیست . فقیر هیچ چیز ندارد . ثروتمند هم به هیچ چیز نیاز ندارد و ما اگر هیچ چیز نخوریم ، سرانجام میمیریم
فالی زدم به یُمن رمانتیک چشم هاتزخمی تر از همیشه ی شلیک چشم هاتاز ناگزیر بی دل ِ ایام باختمبر ناگهان ِ بی بی ِ اسپیک چشم هاتعمری ست با نگاه تو لبخند می زنمفرمانبریّ حضرت لائیک چشم هاتبا این عبارتی که خودم بانی اش شدماز ابتدای تلخ زمانی که چشم هاتنگذاشت زندگی بکنم آشنا شدملعنت به عشق، حادثه ی شیک چشم هاتدلم جواز داده محرمانه درد دل کنمبدون پرده، فاش و بی بهانه درد دل کنمبرای درد دل پی ِ دلیل عاقلانه ای نباشم و مدام، عاشقانه درد دل کنمعزت راز پوشی و غرور مردانگی امفدا کنم به شوق و عاجزانه درد دل کنمچو غنچه ای که با بهار، غنچگی فدا کندگلی شوم بهاری و ترانه درد دل کنم
salam aria 38 shraz mkham bishtar ba ham bashim va az ham bedonim mamnon