saman s’s last login was Thursday, April 16 2009.
Dear Friend, I am not too sure whether you have been visiting your group 'Friendship for universal peace' of late.http://www.shelfari.com/groups/12965/aboutPlease do take time to peep in, participate and check the nice good discussions going on here. Thank you.
اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!! اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟ در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد. اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟ در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد. اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟ در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر. اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟ مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار. اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟ يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود.. اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟ تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه. اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود. اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند. اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟ در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد. اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟ سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد. اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند. اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟ در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود. اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.
حکایت زن و خدا روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی
روزى که امیرکبیر به شدت گریست سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود. هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند.روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند.امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.
عهدنامه تركمانچاي و فاجعه ملي در تاريخ ايران عارف محمدزاده امروز 180 سال از تحميل عهدنامة شوم و ننگنين «تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران ميگذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامههاي فاجعهباري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعهطلب روسيه براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران تلاش ميكرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف ميشد، تحركات دولتهاي توسعهطلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران بيشتر ميشد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوءاستفاده از آشفتگيها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي ميكرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعهطلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعليشاه، دو عهدنامة ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.
Hi! :)
hey saman!!!! wassup.....???
hey no need to thank me!thanx for the invitation!so tell me about yourself!Danie
Hey Saman...thnx for the friend reqeust! How r u?
چه لذت بخش است که صبح برمی خیزیم و می بینیم گلی شکفته است ،گلی که دیروز نبوده است.
روزی مردی پرنده ای را شکار کرد .پرنده به مرد صیاد گفت :می خواهی با من چه کنی ؟مرد صیاد گفت می خواهم سر از تنت جدا کرده و تو را بخورم .پرنده به مرد گفت :باور کن من ارزشی ندارم که تو سر من را بریده و بخوری چرا که با خوردن من تو سیر نخواهی شد.ولی سه خصلت به تو می آموزم که اگر به آنها عمل کنی عمری سیر خواهی بود و برای تو بسی بهتر از خوردن من است . مرد گفت :باشد بگو تو را نمی کشم .پرنده گفت :یکی را در حالی که در دست تو هستم خواهم گفت .دومی را وقتی بر شاخه پریدم می گویم و سومی را هنگامی که نوک کوه نشستم می گویم اول - بر آنچه از دست می رود اندوه مخور مرد پرنده را رها کرد و پرنده بر نوک شاخه ی درخت که نشست گفت : اما پند دوم -اینکه هیچگاه تصدیق مکن آنچه را که باور آن ممکن نیست آنگاه بر کوه پرید و به مرد صیاد گفت : ای مرد نگون بخت ! اگر مراکشته بودی از سنگدان من سه گوهر بیرون می آوردی که وزن هرکدام سی مثقال بود صیاد بسیار اندوهگین شد و گفت : ای کاش رهایت نکرده بودم و تو را کشته بودم .سخن سوم را بگو پرنده گفت تو آن دو سخن من را فراموش کردی سخن سوم را بتو نخواهم گفت مگر بتو نگفتم آن چیز را که ممکن نیست تصدیق مکن .میبینی که من گوشت و پوست و استخوانم روی هم بیست مثقال هم نمی شود چگونه باور کردی که در سنگدان من سه گوهر وجود دارد که وزن هر کدام سی مثقال است
نرم نرمک می رسد اینک بهار... بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاکشاخه های شسته ، باران خوردهپاکآسمان آبی و ابر سپیدبرگهای سبز بیدعطر نرگس ، رقص بادنغمه شوق پرستوهای شادخلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهارخوش به حال روزگار ... خوش به حال چشمه ها و دشتهاخوش به حال دانه ها و سبزه هاخوش به حال غنچه های نیمه بازخوش به حال دختر میخک که میخنددبه نازخوش به حال جام لبریز ازشرابخوش به حال آفتاب ؛ ای دل من، گرچه در این روزگارجامه رنگین نمیپوشی به کامباده رنگین نمیبینی به جامنقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که میباید تهیاست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصیبا نسیمای دریغ از ما اگر کامی نگیریماز بهارگر نکوبی شیشه غم را به سنگهفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...سال نو بر همه شما مباركباد
بوی باران ؛ بوی سبزه ؛ بوی خاکشاخه های شسته ؛ باران خورده ؛ پاکآسمان ِ آبی و ابر ِ سپیدبرگهای سبز ِ بیدعطر ِ نرگس ؛ رقص ِ بادنغمهی شوق ِ پرستوهای شادخلوت ِ گرم ِ کبوترهای مست .....ـ.نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال ِ روزگار !ـخوش به حال ِ چشمه ها و دشت هاخوش به حال ِ دانه ها و سبزه هاخوش به حال غنچه های نیمه بازخوش به حال ِ دختر ِ میخک که می خندد به نازخوش به حال ِ جام ِ لبریز از شرابخوش به حال ِ آفتاب.ای دل ِ من گرچه در این روزگارجامهی رنگین نمی پوشی به کامبادهی رنگین نمی نوشی ز ِ جام.نقل و سبزه در میان ِ سفره نیستجامات از آن می که می باید تهی است.ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستام نسازد آفتابای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.گر نکوبی شیشهی غم را به سنگهفت رنگاش می شود هفتاد رنگ« فریدون مشیری »
سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی، 2567 شاهنشاهی و 1387 خورشیدی مبارک باد. اگرچه پیامبراسلام 1387سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال می باشد. به سرزمین خود ببالید
Saman joon!Happy New Year (Norouz)! Hope you can get whatever you wish in New Year!Please check your mail box and my e-mail to you. By the way would you please let me know by whom you knew me?All the bestMehdi
روزی مرد نا بینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .انسان خلاقی از کنار او می گذ شت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از او اجازه بگیردتابلوی او را بر داشت آنرا بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و بعد تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آن روز آن فرد به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .مرد کور از صدای قدمهایش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه چیزی نوشته است آن شخص جواب داد چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد نا بینا هیچ وقت نفهمید که او چه چیزی روی تابلو نوشته است اما روی آن نوشته بود امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم هیشه سالم و همیشه خوشحال باشید ندا