neda v

neda v

  • Tehran, Te, Iran
  • member since Saturday, January 12 2008

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 490 notes
  • Amin_ir

    amin_ir says

    يك روززندگي
    دو روزمانده به پايان جهان ،تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پرشده بودتنها دوروزخط نخورده باقي مانده بود.پريشان شدوآشفته وعصباني. نزدخدارفت تا روزهاي بيشتري ازخدابگيرد.
    دادزدوبدوبيراه گفت،خداسكوت كرد.آسمان وزمين رابه هم ريخت،خداسكوت كرد.جيغ زدوجاروجنجال راه انداخت،خداسكوت كرد. به پروپاي فرشته وانسان پيچيد،خداسكوت كرد.كفرگفت وسجاده دورانداخت،خداسكوت كرد.دلش گرفت وگريست وبه سجاده افتاد،خدا
    سكوتش راشكست وگفت :"عزيزم اما يك روزديگرهم رفت.تمام روزرابه بدوبيراه وجاروجنجال ازدست دادي،تنها يك روزديگرباقيست ،بياولااقل اين يك روزرا زندگي كن."
    لابه لاي هق هق گفت:امابا يك روز!بايك روزچه كارمي توان كرد!؟
    خداگفت:"آن كس كه لذت يك روز زيستن راتجربه كند،گويي كه هزارسال زيسته است وآنكه امروزش رادرنمي يابد،هزارسال هم به كارش نمي آيد." وآن گاه سهم يك روز زندگي رادردستانش ريخت وگفت:"حالا برو وزندگي كن."اومات ومبهوت،به زندگي نگاه كردكه درگودي دستانش مي درخشيد. امامي ترسيدحركت كند،مي ترسيدراه برود،مي ترسيد زندگي ازلاي انگشتانش بريزد.قدري ايستاد... بعدباخودش گفت:وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد،بگذاراين يك مشت زندگي رامصرف كنم.
    آن وقت شروع به دويدن كردزندگي رابه سرورويش پاشيد،زندگي رانوشيدوزندگي رابوييدوچنان به وجدآمد كه ديدمي تواند تاته دنيابدود،مي تواند بال بزند،مي تواندپا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او درآن يك روزآسمان خراشي بنانكرد،زميني رامالك نشد،مقامي رابه دست نياورد،اما...اما درهمان يك روزدست برپوست درخت كشيد.روي چمن خوابيد.كفش دوزكي راتماشاكرد.سرش رابالا گرفت وابرها راديدوبه آنهايي كه نمي شناختندش سلام كردوبراي آنهاكه دوستش نداشتندازته دل دعاكرد.
    اودرهمان يك روزآشتي كردوخنديدوسبك شد،لذت بردوسرشارشدوبخشيد. عاشق شدوعبوركرد
    وتمام شد.اوهمان يك روززندگي كرداما فرشته ها درتقويم خدانوشتند،امروزاودرگذشت ،كسي كه هزارسال زيسته بود!

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Amin_ir

    amin_ir says

    يك روززندگي
    دو روزمانده به پايان جهان ،تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پرشده بودتنها دوروزخط نخورده باقي مانده بود.پريشان شدوآشفته وعصباني. نزدخدارفت تا روزهاي بيشتري ازخدابگيرد.
    دادزدوبدوبيراه گفت،خداسكوت كرد.آسمان وزمين رابه هم ريخت،خداسكوت كرد.جيغ زدوجاروجنجال راه انداخت،خداسكوت كرد. به پروپاي فرشته وانسان پيچيد،خداسكوت كرد.كفرگفت وسجاده دورانداخت،خداسكوت كرد.دلش گرفت وگريست وبه سجاده افتاد،خدا
    سكوتش راشكست وگفت :"عزيزم اما يك روزديگرهم رفت.تمام روزرابه بدوبيراه وجاروجنجال ازدست دادي،تنها يك روزديگرباقيست ،بياولااقل اين يك روزرا زندگي كن."
    لابه لاي هق هق گفت:امابا يك روز!بايك روزچه كارمي توان كرد!؟
    خداگفت:"آن كس كه لذت يك روز زيستن راتجربه كند،گويي كه هزارسال زيسته است وآنكه امروزش رادرنمي يابد،هزارسال هم به كارش نمي آيد." وآن گاه سهم يك روز زندگي رادردستانش ريخت وگفت:"حالا برو وزندگي كن."اومات ومبهوت،به زندگي نگاه كردكه درگودي دستانش مي درخشيد. امامي ترسيدحركت كند،مي ترسيدراه برود،مي ترسيد زندگي ازلاي انگشتانش بريزد.قدري ايستاد... بعدباخودش گفت:وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد،بگذاراين يك مشت زندگي رامصرف كنم.
    آن وقت شروع به دويدن كردزندگي رابه سرورويش پاشيد،زندگي رانوشيدوزندگي رابوييدوچنان به وجدآمد كه ديدمي تواند تاته دنيابدود،مي تواند بال بزند،مي تواندپا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او درآن يك روزآسمان خراشي بنانكرد،زميني رامالك نشد،مقامي رابه دست نياورد،اما...اما درهمان يك روزدست برپوست درخت كشيد.روي چمن خوابيد.كفش دوزكي راتماشاكرد.سرش رابالا گرفت وابرها راديدوبه آنهايي كه نمي شناختندش سلام كردوبراي آنهاكه دوستش نداشتندازته دل دعاكرد.
    اودرهمان يك روزآشتي كردوخنديدوسبك شد،لذت بردوسرشارشدوبخشيد. عاشق شدوعبوركرد
    وتمام شد.اوهمان يك روززندگي كرداما فرشته ها درتقويم خدانوشتند،امروزاودرگذشت ،كسي كه هزارسال زيسته بود!

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    نیکی
    پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
    او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
    گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
    دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
    پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
    دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
    پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
    تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
    سالها بعد..........
    زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
    وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
    مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
    مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
    روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
    نگاهی به صورتحساب انداخت.
    جمله ای به چشمش خورد.
    همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
    امضا دکتر هاروارد کلی
    زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
    اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
    تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Maryam R

    maryam r says

    در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
    او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
    پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
    پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
    به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
    پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
    به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
    پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
    "ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
    "متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
    در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Maryam R

    maryam r says

    در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
    او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
    پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
    پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
    به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
    پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
    به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
    پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
    "ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
    "متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
    در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ebrahim f

    ebrahim f says

    ندا و پورنگ
    سلام من تا الان خيلي كم مي اومدم.
    راستش تازه وارد و نابلدم. از دعوتتون ممنونم. چشم، به گروه تون سر مي زنم.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • keats b

    keats b says

    hi dear...how are you...
    do you remember me...have a great evening...
    take care..bye..hugs..
    keatsbose@gmail.com

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • N0ora M

    n0ora m says

    salam nedajunam?...khubi?...kheili vaghte ke be inja sar nemizani?...moddatiye hich note azat nadashtam?
    delam barat tang shode
    movazebe khodet bash

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
    و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
    نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
    برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
    وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
    و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
    تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
    به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Mustafa S

    mustafa s says

    Thank you

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    dr amin says

    چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
    به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند
    hooom!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • liela z

    liela z says

    سلام
    از آشنایی به گروه شما بسیار خوشحالم
    امیدوارم که در کنار شماو به کمک شما به سوی کمال قدم بردارم
    لیلا

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • iman m

    iman m says

    Frome fame to infamy , is a beaten road .

    ز هستی تا عدم موئی امید است
    ولی آن موی خود موی سفید است

    سخن در نیک و بد دارد بسی روی
    میان نیک و بد باشد یکی موی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • pegah S

    pegah s says

    دیرگاهی است در این تنهایی
    رنگ خاموشی در طرح لب است
    بانگی از دور مرا می خواند
    .لیک پاهایم در قیر شب است
    ...
    نفس آدم ها
    سر به سر افسرده است
    روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
    !هر نشاطی مرده است

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • bahareh n

    bahareh n says

    می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
    وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...

    ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطرف شدو آن متخصص هم پی کار خود رفت!

    روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است .

    آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

    بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !

    بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!


    نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
    بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
    آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!

    موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
    زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Mahmood M

    mahmood m says

    FWD

    While browsing Wikipedia , I found this page with some very cool quotes by Arthur Ashe, Afro American Tennis Player.

    During his battle with AIDS, one of his fans asked,

    "Why does God have to select you for such a bad disease?"

    Ashe replied,

    "The world over — 50,000,000 children start playing tennis, 5,000,000 learn to play tennis, 500,000 learn professional tennis, 50,000 come to the circuit, 5,000 reach the Grand Slam, 50 reach Wimbledon, 4 to the semifinals, 2 to the finals. When I was holding a cup, I never asked God 'Why me?' And today in pain I should not be asking God, 'Why me?'

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Mehdi Ghasemi

    mehdi ghasemi says

    Neil Diamond

    "THE STORY OF MY LIFE"

    The story of my life
    Is very plain to read
    It starts the day you came
    And ends the day you leave
    The story of my life
    Begins and ends with you
    The names are still the same
    The story is still the truth
    I was alone
    You found me waiting
    And made me your own
    I was afraid
    That somehow I never could be
    The man that you wanted of me
    You're the story of my life
    And every word is true
    Each chapter sings your name
    Each page begins with you
    It's the story of our times
    And never letting go
    And if I die today
    I wanted you to know

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Maral

    maral says

    va NADER EBRAHIMI be abadiat peivast. see you in the group discussion post! motasefam :(

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • saana

    saana says

    آدمی در برش های گوناگون ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگر می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد .

    دکتر شریعتی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • saana

    saana says

    آدمی در برش های گوناگون ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگر می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد .

    دکتر شریعتی

    posted 3 months ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 490 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy