aida’s last login was Sunday, November 1 2009.
Rated 5 stars
Rated 4 stars
salammamnun maisham mano add konid
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
یک باردری ممنوع را گشودیاز دهلیزهای تو در تو گذشتیبه نهری رسیدیعقابی تو را ربود و به جزیره ای بردروزی بادبانی از افق طلوع کردو سفینه ای تو را به ستاره ای برد پر از لبخنداکنون دری دیگربه وسوسه باز می شودوارد می شویو نمی دانی که خارج شده ایعمران صلاحی-هزار و یک آینه
بیا از این جهنم فرار کنیماندازه همین دو سطر فرصت داریماز تیر رس نگاه این فرشته ها که دوریمبهشت که نهنیمکتی را نشان تو خواهم دادکه مثل یک گناه تازهوسوسه انگیز است از شعر سیب-حافظ موسویعاشقانه ها - برگزیده بیست سال شعر عاشقانه ایران1357-77
به امروز خوب نگاه کندیروز رؤیایی بیش نیستو فردا تنها خیال است...امروز اگر خوب زندگی کنیاز هر دیروز خاطره ای از خوشبختیو از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت
با سلام خدمت دوست عزیز و فرهیختهوبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر جدیدی با نام " شاعر " به روز شدبا احترام و مهرhttp://teekany.blogfa.com/
Douste aziz Aida khanoum,Azet yek donia sepasgozarem, ve barayet arezoye sali besiar shad hamrah ba salameti, ve tandorosti mikonem.Bijan
ولوو داشتم و اين شهرو آن شهر بار مي بردم . تابستان آن سال بارزده بودم براي بندر انزلي. پسرم را برده بودم كه برويم دريا.بين راه ماشين را كنار جاده پارك كردم كه ناهاربخوريم .رستوران آن دست جاده غذايش خيلي خوب بود . پايين آمديم .به پسرم كه هوس كرده بود كلاه حصيري بخرد. گفتم:من ميروم رستوران. بعد تو هم بيا . الهي كارد بخورد به اين شكم.پسرم رسيده بود به وسط جاده.تا فرياد بزنم مواظب باشد ماشين بزرگي با سرعت جلو چشمم فرهاد را زير گرفت. لال شدم. پاهايم از حركت افتاد .زانوهايم خم شد و از حال رفتم . صاحب رستوران به سر و صورتم آب پاشيد. جاده را نگاه مي كردم. جنازه پسرم آش و لاش روي زمين افتاده بود . راننده فرار كرده بود. صاحب رستوران يكريز دلداريم مي داد. اما من به خودم نبودم. با لكنت به صاحب رستوران گفتم: مي داني اسد آقا، بيست سال پيش همين جا من جواني را زيرگرفتم و فراركردم كه همسن و سال پسرم بود.صاحب رستوران كه اشك توي چشمش افتاده بود ، دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: داغ فرزند بد دردي است.آن جوان پسر من بودhttp://soroushalizade.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html
Colors blind the eye.Sounds deafen the ear.Flavors numb the taste.Thoughts weaken the mind.Desires wither the heart.The Master observes the worldbut trusts his inner vision.He allows things to come and go.His heart is open as the sky.Ta o Teching
رویای مسخره ایست ، تولدخطی سیاه که عین مردن یکنواخت کشیده می شودو کوتاه ترین خط جهان است انگارکابوس مسخره ایست، مرگخطی سیاه که عین تولدیکنواخت کشیده می شودو طولانی ترین خط جهان است انگارحادثه ای مبارک بود انساناگر میان تولد و مرگ اتفاق می افتاد! با صدای بلند می خندمو تنها توئی که می شنویچگونه می گریم مینو نصرتhttp://www.vazheganekhis.blogfa.com/
A path is only a path, and there is no affront, to oneself or to others, in dropping it if that is what your heart tells you. Look at every path closely and deliberately. Try it as many times as you think necessary. Then ask yourself alone, one question. Does this path have a heart? If it does, the path is good; if it doesn't it is of no use."Carlos Castaneda
Were there times you believed everything was lost? It was simply the beigining of your improvement!
مثل کبوتر حرم که دور گنبد طلاپَر زند و لانه کند بی خبر از رنگ و ریامن با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنمدر عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منممثل کبوتر حرم خدا خدا کند دلمدر آسمان و بر زمین خدا خدا کند دلممن کبوتر توام که با تو خو گرفته امدر نگاه تو نشون از آرزو گرفته امشده کبوتر سفید، سرگشتهء تو، رام توهر لحظه ایی با صد امید، آید به سوی دام تومن با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنمدر عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منم ...
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه
www.farhangiran.comتاریخچه دروغ سیزده ، یا ماهی آوریلبیش ازشصت سال است که در ایران، گفتن دروغ سیزده نوروز، یا همان «ماهی آوریل» فرانسوی ها، از سوی چند روزنامه نگار ایرانی رواج پیدا کرده است. آغازماه آوریل یکروز پیش ازسیزده نوروز می باشد، و این همزمانی دست آویزی شد، که درسیزده نوروز که ویژه جشن، شادی و نیایش برای باران و باروری زمین می باشد، زیرنام شوخی دروغ بگویند. برای شناخت روز(poisson d’avril) « ماهی آوریل »، باید به جستجو درریشه های استوره ای ماه آوریل پرداخت. رومی ها ماه چهارم سال ترسایی را، که با پایان ماه مارس آغاز می شود، «آپریلیس» = (aprilis) نامگذاری کرده اند، که به زبان لاتین به آن، « آپریر»= (aperire) گفته می شود، «آپریر» به چم باز شدن و شکفته شدن آمده است، در این ماه جوانه های گل و گیاه در زمین شکفته و بارورمی شوند.دسیموس مانیوس اوسونیوس، (Decimus Magnus Ausonius 310 - 395)، چکامه سرای باستانی، که چامه هایش را به زبان لاتین می سروده است ، نماد آوریل را مرد جوانی نشان می دهد، که تاجی از گل های کوچک سفید و گیاهان سبز بافته شده بر سر دارد ، ودر کنارش دیگچه ای دیده می شود، که در آن گیاهان خوشبو می جوشند. اوسونیوس، درسرزمینی که هم اکنون استان بوردو، در خاک فرانسه شناخته می شود، زندگی می کرده است .در ایران باستان، سیزدهمین روز هر ماه بنام تیر، نامیده می شد. در استوره های ایرانی آمده است، که سرپرست این روز ایزد تیر یا « تیشتری» می باشد. این ایزد بشکل اسبی بود، که با دیو خشکسالی و خشکی، که دیو «اپوش » نام دارد، همواره در نبرد است.خشکی و بی آبی، زندگی گیاهان و جانوران و آدمی را نابود می کند، و کشور ایران همواره با کمبود آب روبرو بوده است. از اینرو در روز تیر، که روز سیزدهم ماه فروردین است، ایرانیان برای در خواست باران از آسمان، از خانه های خود بیرون می رفتند، و روزی را در دشت و دمن بسر می بردند. و پیروزی تیریا تیشتر را بر دیو اپوش جشن می گرفتند، و به شادی و بازی پرداخته، و بیاد ایزد تیر اسب سواری می کردند.آناهیتا، ایزد بانوی آب و باروری در نزد نیاکان ایرانیان بوده است. ایرانیان سبزه هایی راکه برای نوروز و در خانه های خود سبز کرده بودند، به آب های روان و جویبارها می سپردند، تا سپاس خود را به آناهیتا پیشکش کنند، و با این کار دانه های بارور، برای روئیدن به آناهیتا باز گردانده می شد. گره زدن شاخه های گیاهان و سبزه ها از سوی دختران نوجوان، نماد پیوند زن و مرد، درروند باروری آدمیان می باشد. درمصر دیسه نفتیس(Déesse Nephtis )، نماد نیروی اهریمنی در نازا یی زمین بود، او همسرتیفون (Typhon)، خدای بدی ها و گورها و نازایی بود.دراختر شناسی، دراین روز خورشید از برج «حوت» یا ماهی در آمده، و به برج «حمل» یا بره رفته است.گفته می شود که لویی سیزدهم پادشاه فرانسه، شاهزاده ای از، لورن( Lorrain )، را در دژی در شهر نانسی (Nancy) فرانسه زندانی کرده بود، این شاهزاده توانست در روز نخست ماه آوریل، از زندان بگریزد،وبا شنا از رودخانه مئوز(Meuse) بگذرد، و مردم لورن گفتند: ماهی که برای نگهداری به فرانسویا ن سپرده شده بود گریخت.در داستان دیگری آمده است، که در ماه آوریل، هنگامیکه ماهیگیران با دستهای تهی و بار کم به ساحل باز می گشتند، مردم بندر برای آنان روی تکه های چوب و مقوا، نقش ماهی را می کشیدند و به آنان می دادند، و ماهیگیران هنگام بازگشت برای اینکه از سوی مردم ریشخند نشوند، به دروغ می گفتند که قایقشان در دریا به گل نشسته و نتوانسته اند ماهی بگیرند، و مردم هم با آوای بلند و شوخی به آنان می گفتند « ها ها ، ماهی آوریل». در داستان دیگری آمده است، که در سال 1564 در سده شانزدهم ترسایی، پادشاه فرانسه شارل نهم، بر آن می شود تا آغاز سال نو را که تا آن زمان روز نخست ماه آوریل بود، به روز نخست ماه ژانویه ، که گفته می شد به تاریخ زایش عیسی مسیح نزدیکتر است دگرگون کند. ازآن پس مردم پیشکش هایشان را به یکدیگر، که درآن زمان بیشتر خوراکی بود، در آغاز ماه ژانویه می دادند، و کم کم روز نخست ماه آوریل هم به شوخی به یکدیگر ماهی چوبی یا کاغذی می دادند. بیشترین روز های پرهیز از خوردن گوشت درآیین کاتولیک، درماه آوریل و روزپاک می باشد، و آنان در این روز ها ماهی می خوردند.کم کم کارشوخی و ماهی چوبی و کاغذی به گفتن دروغ کشید شد. درسال های شصت رادیو فرانس اینتر، در گزارشی بدروغ گفت، که یک هواپیمای گالاکسی به گنجایش هزار تن، به رایگان مردم را برای دو روز به نیویورک می برد و باز می گرداند، و از مردم خواسته شد که برای نام نویسی به زیر برج ایفل بروند، در این روز هزاران تن برای سفر رایگان در زیر برج ایفل گرد آمدند، و بیهوده ساعت ها رادر زیر باران سپری کردند. در دیگر کشور های جهان نیز چنین اخبار دروغین در رادیو ها و روزنامه ها درج گردیده است. اسماعیل پوروالی، روزنامه نگار سرشناس ایرانی که میان همکارانش به آقای مدیر شناخته شده بود، در ماهنامه روزگار نو در اردیبهشت 1370 خورشیدی در پاریس نوشت:« ما شمارهی سیزده فروردین سال 1322 شمسی روزنامهی «نبرد» را یک پارچه به صورت دروغ درآوردیم. یکی از این دروغها، نطقی بود از هیتلر، که در آن بحبوحهی جنگ، دستور آتشبس میداد و این مژدهای بود که همهی مردم از پیر و جوان ، زن و مرد و بزرگ و کوچک را خوشحال میکرد. درکنار این دروغ شادیدهنده، دروغ آزاردهندهای که در آن روز بساط سیزده نوروز خیلی ها را به هم ریخت، خبر فوت «حاج محتشم السلطنه» رئیس مجلس وقت بود، که چون در بین مردم تهران بخصوص بازاریها وجهه و احترام و اعتباری خاص داشت. هزارها نفر راه خانهی او را درپیش گرفتند تا در مراسم تشییع جنازهاش شرکت کنند.» روزنامه نبرد در آن زمان به مدیریت خسرو اقبال اداره می شد، واز همکارانش نیزمی توان ، محمود تفضلی، جواد فاضل، حسن ارسنجانی، جهانگیر تفضلی و اسماعیل پوروالی و سه، چهار تن دیگر که در آن قلم میزدند نام برد. اسماعیل پور والی، چند سال پیش در پاریس در گذشت.سیزده نوروز، جشن پیروزی ایزد تیر بردیو خشکسالی فرخنده باددهم فروردین ماه، برابر با 30 مارس 2009فرامرز دادرس
نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده بادهر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروزبهار 1388
دل جمله حكایت از بهار تو كند جان جمله حدیث لاله زار تو كند مستی ز دو چشم پر خمار تو كند تا خدمت لعل آبدار تو كند بیا به صدای چكاوك ها گوش كنیم كه آمدن بهار را نوید میدهند بیا به صدای جویبار گوش كنیم كه از جاری بودن زندگی خبر میدهد بیا ، عطر شكوفه های سیب را استشمام كنیم بیا به سبزی سبزه ، نگاه كنیم بیا با تیك تاك ساعت ، خاطراتمان را مرور كنیم بیا هر آنچه خاطرمان را آزرد ، با دست نسیم عشق پاك كنیم بیا به هم سخاوتمندانه سلام كنیم ، بیا خانه دل را با نام دوست آذین كنیم بیا سردی نگاه را از چشمانمان دور كنیم ، بیا تا آتش عشقمان را هر دم سوزان كنیم بار خدایا . . . از تو میخواهم كه مرا عفو كنی اگر دستی نیازی را پس زدم ، مرا عفو كنی ... اگر چشمی را گریاندم مرا عفو كنی اگر خاطری را آزردم مرا عفو كنی ... اگر دلی را رنجاندم مرا عفو كنی برای تمام كاستی هایم مرا عفو كنی ، مرا عفو كنی دوست من بیا از هر آنچه در سال 87 گذشت خاطره سازیم قلم عشق برداریم و برای هر آنچه كه میخواهد در سال 88 بر ما بگذرد عاشقانه بنویسم هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز و فرا رسیدن بهار بر شما مبارك باد
بهترین آرزوهای منبهترین عاقبت ها مال تو" جناب آقای خورشیدبانوی محترم ماه منبا اجازه ی شمامجلسی البته نه شاید شایان شآن شمابه مناسبت تبدیل من و ما به هیچ دنیابر پا نموده ایمبه جشن ستاره های کوچکت بیا "عشق را بگوآخر میهمانی ماندر بین خانواده هابا شعر سخن کندیک موسیقی آرام و دلپذیرو احساس سبک شدنو بعد از آن تکرار آناما در سکوتعشق دعوت است به جمع مانای زمزمه ی دلنشینآوازت یکبار خوش استاما تا آخر داستان زندگیاین ناب شعر را دیگربا هیچکس جز او مخوان
در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سر گرم خواندن کتاب فلسفه دیدم.منش و سلامت رفتارش،با بیماران دیگر تناسبی نداشت.کنارش نشستم و پرسیدم:اینجا چه می کنی؟با تعجب نگاهم کرد.اما دید که من از پزشکان نیستم.پاسخ داد:خیلی ساده. پدرم که وکیل ممتازی بود،می خواست راه او را دنبال کنم.عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت،دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم.خواهرم همیشه شوهرش را به عنوا الگوی یک مرد موفق مثال می زد.برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خوذش ورزشکاری عالی بشوم.مکسی کرد و بعد ادامه داد:در مورد معلم هایم در مدرسه،استاد پیانو، و معلم انگلیسی ام هم همین شد.همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند.هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یه انسان نگاه کردطوری به من نگاه می کردند که انگار در آینه نگاه می کنندبنا بر این تصمیم گرفتم خودم ا در این آسایشگاه بستری کنم.اینجا ،دست کم میتوانم خودم باشم
Don’t wait until people are dead to give them flowerبرای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین