Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Sara.T

Sara.T

سلام
من دانشجوی کارشناسی ارشد اقتصاد هستم.
موضوع پایان نامه ی من با تئوری بازیها مرتبط بوده و در صدد کمک هر دوستی که در این مورد آشنایی دارند!
با تشکر
سارا more »
  • arak, Iran
  • member since March 6 2008

Sara.T’s last login was Friday, February 20 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    حالتون چطور هست؟
    امیدوارم سلامت باشید

    عیدتان مبارک

    تعطیلات کاری و درسی،مجل خوبی برای دیدن دوستان در دنیای اینترنت هست

    شما چیکار میکنید؟
    من خیلی سوالها از شما دارم
    :)

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    امیدوار سلامت باشید
    یک لطیفه از یکی از کتابها خوندم
    دوتا ابله با هم داشتن میرفتن مسافرت برای تجارت
    توی راه،خیلی با هم دوست شدند و در مورد موضوعات مختلفی صحبت میکردند.یکی از آنها به دیگری گفت بیا از آینده و تجارت بگیم تا مسیر کوتاه بشه.ه

    آنکی گفت:من وقتی تجارتم گرفت و پولدار شدم،یک گله گوسفند میخرم و همه رو میبرم بالای یک دشت بزرگ تا خوب چرا کنند و فربه بشند،به کوری چشم حسودها و بخیلها!!!!!ه
    دومی گفت:من هم وقتی پولدار شدم یک گله گرگ قوی و درنده وحشی میخرم و رهاشون میکنم تا همه گوسفندهات رو بدرند و بخورند!!!!!!ه
    اولی گفت: تو خیلی نامردی،این از جوانمردی و رفاقت بدور !!!!...ا دومی گفت: سزای آدمها خودخواه و بخیل همینه!!!ه
    خلاصه بینشون نزا در گرفت تا حدی که به هم پریدند و کتک کاری کردند تا آن حد که خون از سرو کله شان جاری شد...!!!!ه

    ناگهان رهگزر پیری رو دیدند که با یک خر که روش کیسه بزرگی از عسل گذاشته بود،از مسیر حرکت آنها عبور میکرد
    داستان خودشون رو به او گفتند و خواستند که بینشان قضاوت کند تا حق با کی باشد

    پیرمرد هم بلافاصله با خنجر پوست پر از عسل رو چاک چاک کرد و همه عسلها رو ریخت زمین!!! و گفت: بدن من همچون این خمر عسل پاره پاره شود و خونم همچون عسل بر زمین ریزد، اگر شک کنم که شما از ابلهان نیستید
    ----------
    این مطلب رو از کتاب " کیمیای پارسی" ،فارسی عمومی برای دانشجویان خوندم
    کتاب خیلی پربار و زیبایی هست

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Salam Sara.Salamati dokhtar jan? ;)
    Khub hasti duste man?:)

    Be man komak nemikoni dar khosuse eghtesado in harfa?

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    لطف خدا شامل حالتون باشه دوست من
    دیر مزاحمتون میشم.اما سعی میکنم،مطالبی رو انتخاب کنم تا شما از دیدن پیج من،احساس پشیمانی و تلف کردن وقت،نکنید
    پس لطفا این مطلب رو بخونید،کمی طولانی هست امابه نظرم زیباست و ارزش داره
    ---------------------------
    " چشم دل عاشق پیرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی میگذشت. سالكی را بدید كه پیاده بود. پیرمرد گفت : ای مرد به كجا ره سپاری؟ سالك گفت: به جایی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت میورزند و زنان خود را از ارث محروم میكنند. پیرمرد گفت: به خوب جایی میروی. سالك گفت: چرا؟ پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است كه چشم انتظارم كه كسی بیاید و این مردم را هدایت كند. سالك گفت : پس آنچه گویند راست باشد؟ پیرمرد گفت : تا راست چه باشد. سالك گفت : آن كلام كه بر واقعیتی صدق كند. پیرمرد گفت : در آن دیار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی؟ سالك گفت : نه پیرمرد گفت: مردمی اینچنین بدسیرت چگونه تورا میزبان باشند؟ سالك گفت: ندانم. پیرمرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است كه با دخترم روزگار میگذرانم. سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیك آن است كه به میان مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم. پیرمرد گفت: ای كوكب هدایت ، شبی در منزل ما بیتوته كن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی. سالك گفت: برای رسیدن شتاب دارم. پیرمرد گفت: نقل است شیخی از آنرو كه خلایق را زودتر به جنت رساند آنانرا تركه میزد تا هدایت شوند. ترسم كه تو نیز با مردم این دیار كج كردار آن كنی كه شیخ كرد. سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند یا نه. پیرمرد گفت: پس تأمل كن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند. پیرمرد و سالك به باغ رسیدند. از دروازه باغ كه گذر كردند ،‌ سالك گفت : حقا كه اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخشند. پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشینید تا دخترم ما را میزبان باشد. دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالك در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته كرد و سحرگاهان كه بقصد گذراندن نماز برخاست پیرمرد گفت : با آن شتابی كه برای هدایت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری. سالك گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم. پیرمرد گفت: تأمل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه كن. سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نیك نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او همكلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیك آگاه بود و سالك از او غرق در حیرت شد. روز دیگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی. سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن میدهد اما دل اطاعت نكند. پیرمرد گفت: به فرمان دل روزی دیگر بمان تا كار عقل نیز سرانجام گیرد. سالك روزی دیگر بماند. پیرمرد گفت : لابد امروز خواهی رفت. افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت. سالك گفت: ندانم خواهم رفت یا نه اما عقل به سرانجام رسیده است ، ای پیرمرد دلباخته دخترت هستم و خواستگارش. پیرمرد گفت: شاید كه این هم فرمان دل است اما به خرد آنی پاسخ گویم. سالك گفت: بر شنیدن بی تابم پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم كرد به شرطی سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم پیرمرد گفت: باید بروی و آن خلایق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد. سالك گفت: این كار بسی دشوار باشد. پیرمرد گفت: آنگاه كه تو را دیدم این كار سهل مینمود سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام میدادم اگر خلایق به راه راست میشدند و اگر نشدند من كار خویش را تمام كرده بودم. پیرمرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای؟ سالك گفت: آری پیرمرد گفت: اینك كه با دل سخن گویی كج كرداری را هدایت كن و بازگرد . آنگاه دخترم از آن تو. سالك گفت: آن یك نفر را من برگزینم یا تو؟ پیرمرد گفت : من – پیرمردی است رباخوار كه در گذر دكان محقری دارد و درمیان مردم كج كردار او شهره است. او را هدایت كن سالك گفت: پیرمردی كه عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟ پیرمرد گفت: تو برای هدایت خلق میرفتی! سالك گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود پیرمرد گفت: نیك گفتی . اینك كه شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیك نظر كن. میخواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای. سالك گفت: همان كنم كه تو گویی سالك رفت به آن دیار كه رسید از مردی سراغ پیرمرد را گرفت. مرد گفت: این سوال را از كسی دیگر مپرس. سالك گفت: چرا؟ مرد گفت: دیری است كه توبه كرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار میگذراند. سالك گفت: شنیده ام كه مردم این دیار كج كردارند مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام. آنچه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسیار نظاره كرد. هر آنكس كه دید خوب دید و هرآنچه دید زیبا. برگشت و دست پیرمرد را بوسید. پیرمرد گفت: چه دیدی؟ سالك گفت: خلایق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت پیرمرد گفت: وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه بینی كه هستند. نه آنگونه كه خودخواهی "

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    خانمي در زمين گلف مشغول بازي بود. ضربه اي به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بيشه زار کنار زمين شد.

    خانم براي پيدا کردن توپ به بيشه زار رفت که ناگهان با صحنه اي روبرو شد.

    قورباغه اي در تله اي گرفتار بود. قورباغه حرف مي زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کني، سه آرزويت را

    برآورده مي کنم.

    خانم ذوق زده شد و سريع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نگذاشتي شرايط برآورده کردن آرزوها را بگويم.

    هر آرزويي که برايت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا براي همسرت برآورده مي کنم!

    خانم کمي تامل کرد و گفت؛ مشکلي ندارد.

    آرزوي اول خود را گفت؛ من مي خواهم زيباترين زن دنيا شوم.

    قورباغه به او گفت؛ اگر زيباترين شوي شوهرت ۱۰ برابر از تو زيباتر مي شود و ممکن است چشم زن هاي ديگر

    بدنبالش بيافتد و تو او را از دست دهي.

    خانم گفت؛ مشکلي ندارد. چون من زيباترينم، کس ديگري در چشم او بجز من نخواهد ماند. پس آرزويش برآورده

    شد.

    بعد گفت که من مي خواهم ثروتمند ترين فرد دنيا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر مي شود و

    ممکن است به زندگي تان لطمه بزند.

    خانم گفت؛ نه، هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

    آرزوي سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرايي برآورده کرد.

    خانم گفت؛ مي خواهم به يک حمله قلبي خفيف دچار شوم!

    نکته اخلاقي: خانم ها خيلي باهوش هستند. پس باهاشون درگير نشين.

    قابل توجه خانمها: اينجا پايان اين داستان بود. لطفاً صفحه را ببنديد.

    ..
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    مرد دچار حمله قلبي ۱۰ برابر خفيف تر از همسرش شد!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام سارا خانم
    این متن خیلی قشنگه
    میش کامل بخونید؟خواهش میکنم

    داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
    ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
    همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
    همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون، چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.
    خدایا کمکم کن.

    ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟
    ای خدا نجاتم بده.

    صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟
    البته که باور دارم.

    صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !

    یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
    گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود!! در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!

    برگرفته از بلاگ دوستم:فاطمه خانم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    دوست اول

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
    فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

    همچو منصور خریدار سر دار شدم
    غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

    كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
    درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

    كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
    جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

    خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
    واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

    از دم رند مى آلوده مددكار شدم
    بگذارید كه از بتكده یادى بكنم


    من كه با دست بت میكده بیدار شدم

    و اینک جواب دوست دوم***********

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی


    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان

    دار منصور بریدی همه تن دار شدی


    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی


    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

    امت از گفته در بار تو هشیار شدی


    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی


    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    دوست اول

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
    فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

    همچو منصور خریدار سر دار شدم
    غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

    كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
    درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

    كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
    جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

    خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
    واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

    از دم رند مى آلوده مددكار شدم
    بگذارید كه از بتكده یادى بكنم


    من كه با دست بت میكده بیدار شدم

    و اینک جواب دوست دوم***********

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی


    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان

    دار منصور بریدی همه تن دار شدی


    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی


    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

    امت از گفته در بار تو هشیار شدی


    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی


    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    دوست اول

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
    فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

    همچو منصور خریدار سر دار شدم
    غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

    كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
    درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

    كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
    جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

    خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
    واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

    از دم رند مى آلوده مددكار شدم
    بگذارید كه از بتكده یادى بكنم


    من كه با دست بت میكده بیدار شدم

    و اینک جواب دوست دوم***********

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی


    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان

    دار منصور بریدی همه تن دار شدی


    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی


    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

    امت از گفته در بار تو هشیار شدی


    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی


    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    دوست اول

    من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
    فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

    همچو منصور خریدار سر دار شدم
    غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

    كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
    درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

    كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
    جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

    خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
    واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

    از دم رند مى آلوده مددكار شدم
    بگذارید كه از بتكده یادى بكنم


    من كه با دست بت میكده بیدار شدم

    و اینک جواب دوست دوم***********

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی


    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان

    دار منصور بریدی همه تن دار شدی


    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی


    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

    امت از گفته در بار تو هشیار شدی


    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی


    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    عهدنامه تركمانچاي و فاجعه‌ ملي در تاريخ ايران


    عارف محمدزاده

    امروز 180 سال از تحميل عهدنامة‌ شوم و ننگنين «‌تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران مي‌گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي فاجعه‌باري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعه‌طلب روسيه براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران تلاش مي‌كرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف مي‌شد، تحركات دولت‌هاي توسعه‌طلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران بيشتر مي‌شد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوء‌استفاده از آشفتگي‌ها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك‌ ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي مي‌كرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعه‌طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعلي‌شاه، دو عهدنامة‌ ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که آدم را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش آدمی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

    مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! " .
    زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست ؟! "

    جبران خلیل جبران

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت دوم قرارگيرد؟




    ۱-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را خم کرده و پشت به پشت هم بچسبانید.(انگشت دراز تر ها رو می گم)


    2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید


    3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند


    4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.


    5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.


    6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.


    7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی میمانند. ( ای جونم) شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    salam :)

    در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود، وکیلم دلم و حضار ،جمعی از عاشقان و دلسوختگان ،
    قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد م به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار.
    از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
    و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    یار مارا، از جدایی غم نبود
    در غمش ، مجنون و عاشق کم نبود
    بر سر پیمان خود ، محکم نبود
    با من دیوانه، پیمان ساده بست
    بیخبر، ناگه!!! پیمان را شکست
    این خبر
    این خبر، ناگه، پشتم را شکست
    آن کبوتر عقبت، از بند رست
    رفت و با دلدار دیگر عهد بست

    باکه گویم، که هم خون من است!؟
    با گه گویم
    با گه گویم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    یار مارا، از جدایی غم نبود
    در غمش ، مجنون و عاشق کم نبود
    بر سر پیمان خود ، محکم نبود
    با من دیوانه، پیمان ساده بست
    بیخبر، ناگه!!! پیمان را شکست
    این خبر
    این خبر، ناگه، پشتم را شکست
    آن کبوتر عقبت، از بند رست
    رفت و با دلدار دیگر عهد بست

    باکه گویم، که هم خون من است!؟
    با گه گویم
    با گه گویم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Site Shakhsiyate Esme:www.hoviyatenam.tk
    سخنان بزرگان و دانشمندان

    اگر روزی نتونی از عهدهء مشکلات برآیی
    می تونی مطمئن باشی که تو در یک مسیر اشتباه قدم برداشتی.
    سوامی ویووکانا

    -سه جمله برای کسب موفقیت:
    1-بیشتر از دیگران بدان.
    2-بیشتر از دیگران کار کن.
    3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .
    ویلیام شکسپیر

    -اگر تو برنده باشی نیازی به توضیح نداری
    اما اگر شکست بخوری چیزی برای توضیح دادن نداری.
    آدولف هیتلر

    -در این دنیا خودت را با هیچ کس مقایسه نکن
    اگر اینکار را بکنی خودت را خوار می شماری.
    آلن استرایک

    -اگر ما اشخاص را که می بینیم دوست نداشته باشیم
    چطور می تونیم خدا رو که نمی بینیم دوست داشته باشیم .
    مادر ترازا

    -بردن به این معنی نیست که تو همیشه اول باشی
    بردن به این معنی است که تو بهتر از قبلت باشی .
    بونی بلایر

    -من نخواهم گفت هزار بار شکست خودم
    من خواهم گفت در حالیکه هزا راه شکست وجود داشت من کشف کردم .
    توماس ادیسون

    -هر شخصی به تغییر جهان فکر می کند
    اما هیچ کس به تغییر خودش فکر نمی کند.
    لئو تولستوی

    -باور هر شخص خطرناک است
    باور نکردنش خطرناکتر.
    ابراهام لینکولن

    -اگر شخصی فکر کند که در زندگی هیچ اشتباهی نکرده است
    به این معنی است که هرگز برای راه تازه ای در زندگی سعی نکرده است.
    انشتین

    -هرگز چهار چیز را در زندگی نشکن:
    اعتماد-قول-ارتباط-قلب
    زیرا زمانیکه اینها شکسته بشند صدا ندارند ولی دردشان شدید است.
    چالز

    -اگر تو شروع به قضاوت مردم بکنی تو برای دوست داشتن آنها وقتی نخواهی داشت.
    مادر ترازا

    -بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم در بر گیرندهء مخاطرات بزرگی است.
    دالای لاما

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نیکی
    پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
    او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
    گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
    دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
    پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
    دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
    پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
    تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
    سالها بعد..........
    زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
    وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
    مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
    مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
    روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
    نگاهی به صورتحساب انداخت.
    جمله ای به چشمش خورد.
    همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
    امضا دکتر هاروارد کلی
    زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
    اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
    تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Sala.Bavar konid daghighan,khosusiyate mane !!!!! Ajibe!!!??

    " خوصوصیات دارنده نام حامد "
    حامد به معنى شكرگزار و ستايشگر است.
    اگر درباره حامد يك مورد وجود داشته باشد كه همگى متفق القول آن را تأييد كنند، اين ويژگى همان واقع گرايى اوست. طبيعت حامد با ايده آل گرايى و خيال پردازى به هيچ وجه سازگار نيست. او درست روى همين زمين و در همين جايى كه هست زندگى مى كند و همه چيز را آن طور كه وجود دارد مى بيند. به همين دليل هم در بحث ها هميشه بخش هاى مثبت و منفى را با هم مى سنجد و درباره هر دوى آنها صحبت مى كند.
    او همچنين منطقى و تحليل گر است و هيچ وقت به سرعت تصميم نمى گيرد. حامد قبل از تصميم گيرى درباره چيزى، خوب جوانب كار را مى سنجد و آنها را سبك و سنگين مى كند و چنانچه نهايتاً نتيجه اين ارزيابى مثبت و رضايت بخش باشد، تصميم به انجام آن كار مى گيرد. همين خصوصيت باعث مى شود حامد در پذيرش ريسك و نيز در شرايطى كه عدم قطعيت وجود دارد دچار سردرگمى شود. چون منطقاً نمى تواند يك راه حل مطمئن پيدا كند و به همين جهت دائماً نگران است ك چه اتفاقى خواهد افتاد. البته بسيارى معتقدند اين نگرانى هاى حامد در زمينه مسؤوليت هايش بيشتر به جديت او مربوط مى شود كه تا اندازه اى هم اعتقاد درست و بجايى است.
    حتى ظاهر حامد نيز اين جديت را نشان مى دهد و كسانى كه او را مى بينند كمى ازاين جديت جا مى خورند. اين تأثير ناخودآگاه حامد بر ديگران بسيار جالب است. حتى در همان برخورد اول نيز همه سعى مى كنند هر طور شده خودشان را از سر راه اين مرد جدى و خشك كنار بكشند!
    حامد براى انجام هر كارى برنامه ريزى دارد و از اينكه مسائل دور و برش مغشوش و خارج از نظم باشند به شدت عصبى مى شود. حتى مى توان گفت در اين مورد تا حدى وسواسى است تا جايى كه در حرف زدن و فكر كردن نيز يك روش سنجيده و تدوين شده دارد و به ندرت از آن تجاوز مى كند.
    حامد به كارهاى فنى و مكانيكى علاقه دارد و انجام دادن آنها برايش لذت بخش است. به خصوص معتقد است هر كارى كه ارزش انجام دادن دارد بايد به بهترين شكل انجام شود. با همين تفكر زمانى كه حامد به انجام كارى علاقه مند مى شود، عميقاً درگير آن مى شود و تمام افكارش را بر روى آن متمركز مى كند. در اين وضعيت بزرگترين اشتباهى كه ممكن است از كسى سربزند ايجاد مزاحمت براى اوست. حامد اصلاً دوست ندارد تمركزش به هم بخورد و معمولاً نارضايتى اش را نيز به نحو نه چندان خوشايندى به شما ابراز خواهد كرد. به هرحال شما كه جرأت كرديد با او دربيفتيد، بايد عواقب كارتان را هم تحمل كنيد!
    و اما نكته آخر: چه كسى از كند بودن حامد در يادگيرى شكايت داشت؟ شما؟ خوب در اين مورد ظاهراً حق داريد چون حامد در جلب اطلاعات جديد كمى كند عمل مى كند. شايد به اين دليل كه دائم درحال تجزيه و تحليل آنهاست، كمى بيشتر از ديگران طول مى كشد تا مفهومى كاملاً برايش جا بيفتد و حل شود. اما شما هم بهتر است اينقدر تند نرويد. آنچه احتمالاً به آن توجه نكرده ايد اين است كه وقتى حامد چيزى را ياد گرفت، هرگز فراموش نخواهد كرد. بنابراين شما هم تصديق خواهيد كرد وقت و انرژى بيشترى كه براى حامد صرف مى شود، واقعاً ارزشش را دارد، بهتر است ديگر در اين مورد گله نكنيد!

    ;) man inam :)

    posted 1 year ago. ( send a note )