Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

tolua85

tolua85

has 21 followers and is following 30 people

Time is very slow for those who wait,
Very fast for those who are scared?
Very long for those who lament,
Very short for those who celebrate.
But, for those who love,
Time is eternity"
(William Shakespeare)
http://360.yahoo.com/profile-W24Df_8ldKqAq9wH.dE4
  • tehran, te, Iran
  • member since February 25, 2008

Groups

Following

tolua85’s last login was Friday, May 9, 2008.

My Favorite books

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    عمو نوروز
    يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.
    بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.
    چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.
    در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.
    آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.
    پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.
    پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • bahareh n

    bahareh n says

    آدمها و کتابها

    بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.

    بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.

    بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.

    بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.

    بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيدند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.

    بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.

    بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.

    بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود توى جيب گذاشت و بعضى‌ها را توى کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.

    بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.

    بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.

    از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.

    بعضى از آدم‌ها در کلاس‌ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.

    بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.

    بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.

    بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.

    بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.

    بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.

    بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.

    بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.

    بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.

    بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند.

    بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از ميخ کهنه و پاره مى‌شوند.

    بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.

    بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.

    بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.

    بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌رو خيابان به فروش مى‌رسند.

    بعضى آدم ها را کادو مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.

    بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزه‌ها به سرقت مى‌روند.

    بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.

    بعضى از آدم‌ها خاطره‌اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.

    بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.

    بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.

    بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.

    بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.

    بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.

    بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.

    بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها تک جلدى و لاغر.

    بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.

    بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.

    و......................

    راستی من و شما ا ز کدام دسته ایم ؟

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    ذوالقرنين يا كوروش كبير
    خداوند در قرآن كريم از شخصيتي ملقب به « ذوالقرنين » ياد كرده است كه البته در مورد نام واقعي اين فرد , ميان مفسران و محققان اختلاف است. گرچه اكثر مفسران قرآن بي آنكه دليل قانع كننده اي ارائه دهند مدعي هستند كه مقصود قرآن از ذوالقرنين , اسكندر مقدوني بوده است. ولي مولانا ابوكلام آزاد – وزير فرهنگ هند در دولت مهاتما گاندي - در كتاب فوق العاده مفيدي كه تحت عنوان « ذوالقرنين يا كوروش كبير » نگاشته است و دكتر ابراهيم باستاني پاريزي آنرا به فارسي برگردانده است , با برهان هايي انكار ناپذير اثبات مي كند كه تنها كسي كه ميتواند مقصود قرآن از « ذوالقرنين » باشد كوروش كبير است ولاغير. ظاهراً دكتر باستاني پاريزي در هنگام ترجمه ي اين كتاب , نسخه اي از آن را در اختيار موسسه ي دهخدا قرار داده اند و آنان نيز عيناً در لغتنامه وارد كرده اند ولي به گفته ي آقاي باستاني , گويا كم لطفي كرده اند و نام مترجم را از قلم انداخته اند! به هر روي آنچه مي خوانيد خلاصه اي است از آن مطلب :
    هويت « ذوالقرنين » مذكور در قرآن بحثي است نفيس و مهم درباره ي يكي از مسائل تاريخي دشوار كه محققان قديم و جديد در آن متحير بوده اند. در قرآن كريم ذكر پادشاهي باستاني موسوم به ذي القرنين آمده است. اين پادشاه كه بوده و در كجا ظهور كرده و چرا بدين لقب شگفت انگيز ملقب شده است؟ آيا براستي پادشاهي كه بدين لقب ناميده شده وجود داشته است يا كلمه خرافي و يكي از اساطير اولين است ؟ اين مسائل و بسياري از پرسشهاي ديگر پيرامون اين مسئله هست و در طي قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول كرده است. ليكن هيچ پاسخ مقنعي بدان نداده اند. اما بحثي كه ما به نشر آن آغاز كرده ايم مي پنداريم اين مشكل را به طور قطع حل كرده و پرده از هويت ذي القرنين برداشته و به همه ي پرسشهاي وابسته بدان پاسخ داده است.
    در سوره ي كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است و آن آيات اين است : « و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
    شأن نزول اين آيات و بعض روايات ؛
    ظاهر اسلوب آيات اين است كه از نبي ( ص ) از ذوالقرنين سؤال شده است و اين آيات در پاسخ سوال آمده است. ترمذي و نسائي و امام احمد در مسند خود روايت كرده اند كه قريش به اشاره ي علماي يهود اموري از پيغمبر پرسيدند كه يكي از آنها مسئله ي ذوالقرنين بود و گفتند : اين مرد كيست كه و اعمال او چه بوده است و قرطبي از اسدي روايت كند كه يهود گفتند ما را از پيغمبري خبر ده كه خدا نام او را در تورات نياورده بجز در يك جاي. پيغامبر پرسيد آن كيست ؟ گفتند ذوالقرنين. ابن حرير و ابن كثير و سيوطي نيز در تفاسير خود رواياتي آورده اند.
    خصايص ذوالقرنين در قرآن
    خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است :
    1 - مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
    2 – خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
    3 – اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
    4- پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
    5 – اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
    6 – اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
    7 – پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت : هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
    8 – به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي ند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    دو ماراتن چیست؟
    هرساله در همه جهان و به ویژه در بازیهای جهانی و در همه کشورهای اروپایی دویی به نام ” ماراتن “ انجام میشود که کمتر کسی از ریشه آن آگاه است. سیاست بازان مردم فریب باختر زمین ، که دشمنی دیرینه با ایران و ایرانی دارند، آنرا شکست سپاه داریوش بزرگ از یونان میدانند. بدینگونه به مردم ساده دل و ناآشنای خود به تاریخ، پذیرانده اند که در این روز پس از شکست ارتش ایران مردی از دشت ماراتن تا آتن یکسره دوید تا آتنیان را از پیروزی ارتش یونان و نابودی ارتش ایران آگاه سازد. اینان با این دروغ میخواهند همیشه پرده ای بر روی خواریهای خود در شکستهای پیاپی یونان و رم در برابر ارتش پارس که بر جهان فرمانروایی میکرد بکشند.
    هم میهنان گرانمایه و ایران پرست باید این رویداد را آنچنان که هست بدانند تا برای ناآشنایان بازگو نمایند و دست سیاست بازان باختر و فرمانروایان دشمن ایران زمین را جلوی مردم خویش باز نمایند.
    داستان چنین است که:
    در آتن مرد نیرومند، یک دنده و خودخواهی به نام ” پیزیسترات “ فرمانروایی میکرد که پس از او پسرش به نام” هیپارک “ به فرمانروایی میرسد و همان روش خودخواهانه پدر را دنبال میکند ولی به دست دو تن از دشمنان خود کشته میشود. برادر او به نام ” هیپاس “ جانشین برادر میشود و بر اریکه فرمانروایی یونان مینشیند. دشمنان او از اسپارت یاری میخواهند تا بر او بشورند. اسپارتیها به یاری می آیند و با دزدیدن زنان و فرزندان خانواده هیپاس او را وامیدارند تا آتن را رها کند. هیپاس ناگزیر از آتن میرود و به درگاه داریوش بزرگ پناهنده میشود و از او یاری میخواهد تا تاج و تخت آتن را به او باز گرداند.
    داریوش بزرگ شاهنشاه ایران زمین، سپاه اندکی که بیش از سی هزار تن نبود، به فرماندهی سرداری کرد از مادها به نام ” مادیس “ همراه هیپاس رهسپار یونان میکند. ارتش یونان به فرماندهی میلیتاد در دشت ماراتن با سپاه ایران روبه رو میشود و جنگی سخت در میگیرد.
    هرودوت، دشمن سوگند خورده ایران و ایرانی که برای دروغها و نادرستیهایش در دشمنی با ایران، باختریان او را ” پدر تاریخ “ نام داده اند ، در اینباره بسيار کوتاه مینویسد: ” بربرها در نخستین برخورد به میانه ارتش یونان تاختند و آنرا از هم شکافتند و در هم ریختند و ارتش یونان را به دو تیکه نمودند"
    اما از دلاوریهای ستایش آمیز مادیس سردار ایران ، که ارتش یونان را دچار شکستی سخت مینمايد و آنرا از هم میپاشد کمتر سخن میگویید.
    در این پیکار ” ستینیلایوس “ فرزند ” تراسیلاتوس “ و همچنین یکی دیگر از سرداران یونان به نام ” پولمارت “ کشته میشوند و دست ” سیتریر “ فرزند ”اوفوریون “ از بازو جدا میگردد. در این نبرد بسیاری از سرداران یونان به خاک می افتند و سپاه ایران پیروزمندانه به سوی آتن روانه میشود.
    در این میان سربازی از دشت ماراتن با دو به سوی آتن میرود تا آتنیان را از شکست ارتش یونان آگاه سازد تا هر چه زودتر دروازههای آتن را ببندند و همه جا را سنگر بندی نمایند تا سپاه ایران نتواند بر آتن چیره شود.
    هنگامیکه سپاه ایران به دروازههای آتن میرسد شوربختانه داریوش بزرگ در میگذرد و ارتش ایران از همانجا باز میگردد
    پس از داریوش ، خشایار شاه آتن را میگیرد و یونان را بخشی از ایران میکند.
    امروزه باختریان به دشمنی با ایران ، جنگ ماراتن را شکست ایران و پیروزی یونان به شمار آورده و سربازی را که خبر شکست یونان را به آتن آورده بود ، نوید بخش پیروزی یونان به شمار می آورند

    برگرفته از سایت ایران زون سال 1383

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    روزی مردی پرنده ای را شکار کرد .پرنده به مرد صیاد گفت :می خواهی با من چه کنی ؟مرد صیاد گفت می خواهم سر از تنت جدا کرده و تو را بخورم .پرنده به مرد گفت :باور کن من ارزشی ندارم که تو سر من را بریده و بخوری چرا که با خوردن من تو سیر نخواهی شد.ولی سه خصلت به تو می آموزم که اگر به آنها عمل کنی عمری سیر خواهی بود و برای تو بسی بهتر از خوردن من است . مرد گفت :باشد بگو تو را نمی کشم .پرنده گفت :یکی را در حالی که در دست تو هستم خواهم گفت .دومی را وقتی بر شاخه پریدم می گویم و سومی را هنگامی که نوک کوه نشستم می گویم
    اول - بر آنچه از دست می رود اندوه مخور
    مرد پرنده را رها کرد و پرنده بر نوک شاخه ی درخت که نشست گفت :
    اما پند دوم -اینکه هیچگاه تصدیق مکن آنچه را که باور آن ممکن نیست
    آنگاه بر کوه پرید و به مرد صیاد گفت : ای مرد نگون بخت ! اگر مراکشته بودی از سنگدان من سه گوهر بیرون می آوردی که وزن هرکدام سی مثقال بود
    صیاد بسیار اندوهگین شد و گفت : ای کاش رهایت نکرده بودم و تو را کشته بودم .سخن سوم را بگو
    پرنده گفت
    تو آن دو سخن من را فراموش کردی سخن سوم را بتو نخواهم گفت
    مگر بتو نگفتم آن چیز را که ممکن نیست تصدیق مکن .میبینی که من گوشت و پوست و استخوانم روی هم بیست مثقال هم نمی شود چگونه باور کردی که در سنگدان من سه گوهر وجود دارد که وزن هر کدام سی مثقال است

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • bahareh n

    bahareh n says

    خانه بامداد
    http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/shamlou_ida_test/shamlou_high.html

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی!
    اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
    اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست!
    اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • bahareh n

    bahareh n says

    دوست گرامی
    برای امضاء پتیشن مربوط به حذف نام خلیج عربی از سایت گوگل و تغییر آن به خلیج فارس لطفا به سایت زیر مراجعه نمایید
    با سپاس
    http://www.petitiononline.com/sos02082/

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    يك شب آتش در نيستاني فتاد/ سوخت چون اشكي كه بر جاني فتاد/ شعله تا سرگرم كار خويش شد/ هر نيي شمع مزار خويش شد/ ني به آتش گفت: كين آشوب چيست؟/ مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟/ گفت آتش بي سبب نفروختم/ دعوي بي معنيت را سوختم/ زانكه مي گفتي نيم با صد نمود/ همچنان در بند خود بودي كه بود/ مرد را دردي اگر باشد خوش است/ درد بي دردي علاجش آتش است

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • bahareh n

    bahareh n says

    يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

    «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»


    در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
    اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

    کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

    آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

    «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

    زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

    مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

    خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

    دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    پشت سرت را نگاه كن! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي؟! چند دل بدست آوردي؟! اشك چند چشم را در آوردي؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي؟! چند تا روح را آزردي؟! چند روح را به پرواز در آوردي؟! در چند وجود، بوته ي محبت كاشتي؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي؟! کدام نابساماني را سامان دادي؟! چه زخم هائي را التيام بخشيدي؟! کدام بيچاره را چاره نمودي؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي؟! ........ يادت هست؟؟؟

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    http://www.presstv.ir/pop/wmp.aspx?id=47569
    [Open in stand alone player]
    [Download this file]
    14 Mar. 2008
    Punishment for Sexual Crimes in Islam: Too Harsh or Reasonable?

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    خجسته نوروز جمشيدي بر شما شاد باد
    -------------------------------------------------
    يار گرامي درود
    چنديست درگير چرخ گردون گشتم و تا يكماه ديگر نيز كمتر ميتوانم در اين جمع زيبا باشم
    به اميد ديدار
    -------------------------------------------------

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • neda v

    neda v says

    بار الها بر من پاییز بفرست.می خواهم برگ ریزان کنم .این همه بار خسته ام می کند,این همه غبار ؛می خواهم سبک شوم ,خالی شوم و می خواهم فقط خودم باشم و شاخه هایی خشک و آشیانه خالی پرنده ای که رفته است و آوازهایش در من باقی است
    خداوندا دلم زمستان می خواهد. می خواهم بلرزم . می خواهم سفید شوم . می خواهم سبک شوم و شاخه های تردم در برف گم شود.می خواهم فقط ریشه باشم ؛عمیق و سترگ .
    پروردگارا بهار می خواهم . من برای استقبال از هر جوانه ای آماده ام .برای سیر و سلوک با هر پرنده ای . به گنجشک ها بگویید بیایند . من تازه ام و می توانم پر آواز شوم
    امیدواریم سالی پر از موفقیتهای مادی و معنوی داشته باشید
    .سال نو مبارک
    ندا و پورنگ

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sadegh tavakoli

    sadegh tavakoli says

    مجال
    بی رحمانه اندک بود و
    واقعه
    سخت
    نامنتظر.

    از بهار
    حظ ّ تماشائی نچشیدم،
    که قفس
    باغ را پژمرده می کند.
    ***
    از آفتاب و نفس
    چنان بریده خواهم شد
    که لب از بوسه نا سیراب.

    برهنه
    بگو برهنه به خاکم کنند
    سرا پا برهنه
    بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-
    که بی شایبه حجابی
    با خاک
    عاشقانه
    در آمیختن می خواهم
    احمد شاملو

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • neda v

    neda v says

    روزی مرد نا بینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .
    انسان خلاقی از کنار او می گذ شت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از او اجازه بگیردتابلوی او را بر داشت آنرا بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و بعد تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آن روز آن فرد به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .مرد کور از صدای قدمهایش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه چیزی نوشته است
    آن شخص جواب داد چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد نا بینا هیچ وقت نفهمید که او چه چیزی روی تابلو نوشته است اما روی آن نوشته بود
    امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم

    هیشه سالم
    و همیشه خوشحال باشید
    ندا

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درجلد اول کتابی دو جلدی با نام « کارنامه دکتر کورش آريا منش » ( یکی از استادان قديم دانشگاه تهران، که مقاله های آن روانشاد قبل از کشته شدنش ,از روزنامه او "پيام ما آزادگان" به همت يکی از يارانش جمع آوری و به صورت کتاب در آمده است ) صفحه 278 نامه يي از "يزدگردسوم" به "عمربن خطاب" وجود دارد که در اینجا آورده ام.
    ( این نامه در سایتهای بسیاری قرار دارد و همچنین وبلاگهای دوستان هم از جمله وبلاگ ضحاک چندی پیش ترجمه متفاوتی از این نامه را در وبلاگ خود قرار داده بودند. )
    پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران رستم فرخزاد به دست تازيان، (اعراب) که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.
    يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه يي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند. او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام الله و اکبر و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند !!!
    يزدگرد سوم شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ ميدهد:
    *** به نام اهورا مزدا، آفريننده خرد و جان.
    از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان : تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود ,می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که خدا `پرست شويم.؟
    شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.
    تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
    به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
    خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
    چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟
    شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام خدا به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی خودتان بکشيد؟
    امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا خداي شما تنها زبان عربی می داند.
    به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.
    آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.
    شما درهمان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک نشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.***

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    Dear Toluo
    thanks for ur kindness

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Mohammad VatanPour

    Mohammad VatanPour says

    Life is an opportunity, benefit from it.
    Life is beauty, admire it.
    Life is bliss, taste it.
    Life is a dream, realize it.
    Life is a challenge, meet it.
    Life is a duty, complete it.
    Life is a game, play it.
    Life is a promise, fulfill it.
    Life is sorrow, overcome it.
    Life is a song, sing it.
    Life is a struggle, accept it.
    Life is a tragedy, confront it.
    Life is an adventure, dare it.
    Life is luck, make it.
    Life is too precious, do not destroy it.
    Life is life, fight for it.

    posted 3 years ago. ( send a note )