Hilda

Hilda

دوستان سلام
قسمتی از سروده های سهراب سپهری را برایتان گذاشتم
زندگی یعنی:یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر ان هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز اب می ریزد پایین اسب ها می نوشند.
امیدوارم در همه ی لحظات شاد باشید.
  • Iran
  • member since Friday, February 22 2008

Groups

Friends

Hilda’s last login was 3 weeks ago. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • reyhane

    reyhane says

    لزومی ندارد
    چيزی از چراغ و ستاره پنهان کنی
    برو پياله‌ات را پيدا کن
    وقتِ شام است
    می‌گويند قرار است سهمی از سايه‌روشنِ رود را
    به خانه بياورند
    يعنی به اينجا بياورنداينجا خانه‌ی شما نيست؟

    صالحی

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    و قبایلی هم هستند
    که آدمخوارند
    و مسافر مهمان را
    کباب می کنند ،
    شما اما
    از قبایل آدمخواران نیستید
    به کلاس های تئاتر می روید
    نقاشی و رقص را می شناسید
    و از قبایل آدمخواران نیستید
    و قبایلی هم هستند
    که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند
    و از مسافران و غریبه ها می ترسند
    شما اما
    حرمت پیرهایتان را نگه می دارید
    و از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید
    شما
    از قبایل آدمخواران نیستید
    به نمایشگاه و رستوران های تمیز می روید
    لبخند می زنید
    و یکدیگر را می خورید
    و از قبایل آدمخواران نیستید
    - شمس لنگرودی -
    - باغبان جهنم -

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    feshar bar niruye takh