Bita ’s last login was Thursday, July 23 2009.
Rated 5 stars
Rated 4 stars
Rated 3 stars
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد . شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.comو یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
هی شده اماز مرزهای پر از تکرارو تنهااینجادر خویشتنسکوت میکنمو ...گریستم در خودو نگریستم به آنچه که از تو دارمتنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده
دفتر من در وسطباد ورق مي زندبرگي از آن مي کندنام تو در باغهاورد زبان مي شود
Happy Wedding!
ممنون از لطفتون. ايام بكام. روزگار عزت مستدام
به جست و جوی توبر درگاه ِ کوه میگریم،در آستانه دریا و علف.به جستجوی تودر معبر بادها می گریمدر چار راه فصول،در چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد.. . . . . . . . . . . .به انتظار تصویر تواین دفتر خالیتاچندتا چندورق خواهد زد؟***جریان باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهر مرگ است.-و جاودانگیرازش را با تو درمیان نهاد.پس به هیئت گنجی در آمدی:بایسته و آز انگیزگنجی از آن دستکه تملک خاک را و دیاران رااز این ساندلپذیر کرده است!***نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد- متبرک باد نام تو -و ما همچنان دوره می کنیمشب را و روز راهنوز را...
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.» دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو
سفر باید کرد دو قدم مانده تا قاف....ع ، ش
برف می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموشدره ها دلتنگراه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگبر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبروی من در گشودندم مهربانی ها نمودندم زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاستآسمان بازآفتاب زر باغهای گل دشت های بی در و پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آببوی خک عطر باران خورده در کهسار خواب گندمزارها در چشمه مهتاب آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن کار کردن کار کردن آرمیدن چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاه گاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن بی تکان گهواره رنگین کمان را در کنار بان ددینیا شب برفی پیش آتش ها نشستن دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ...
جهنمجواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است . پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟ اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند . اما يکی از آنها چنين نوشت: اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند . پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر . برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند . با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد : ۱ ) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود . ۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند . اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است . تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود.
Salam , Khosh Omadin Be Architecture-Engineering-Interior Design Group Agar Matlab Ya Discussions Jadidi Darid Mamnon Misham Bezarid To Group Va Ya KetabVa Lotf Mikonid Agar Group Ro Be Dostane Khodeton Ham Moarefi Konidthx againShahram
دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس حجله گاه تو خواهم شد »***و چنين شد که آمد آن روزيکه يک نفر پيدا شدکه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهدو دختر آسمان را ديد و زمين رارودخانه ها و درختها راآدميان و پرنده ها راو نفرت از روانش رخت بر بست***دلداده به ديدنش آمدو ياد آورد وعده ديرينش شد :« بيا و با من عروسي کنببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »***دختر برخود بلرزيدو به زمزمه با خود گفت :« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »دلداده اش هم نابينا بودو دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسري با او نيست***دلداده رو به ديگر سو کردکه دختر اشکهايش را نبيندو در حالي که از او دور مي شد گفت« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
درود سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيدسرافراز باشيدبدرود
مهم ترين امر اين است که هيچ گاه از پرسش دست نکشيدم .وجودکنجکاوي بي دليل نيست.هنگامي که انسان به رازهاي ابديت ، زندگي و ساختار بي نظير واقعيات مي انديشد ، شگفت زده مي شود.اگر انسان بکوشد هر روزجزيي از اين راز را درک کند ، کافي است.هيچ گاه از کنجکاوي غافل نشويد.آلبرت انيشتين
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام .من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا،زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو،موج درياي خيال .كاش با زورق انديشه شبي،از شط گيسوي مواج تو، منبوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .كاش بر اين شط مواج سياه،همه عمر سفر مي كردم .*****...واي، باران؛باران؛شيشه پنجره را باران شست .از اهل دل من اما،- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ،من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .مي پرد مرغ نگاهم تا دور،واي، باران،باران،پر مرغان نگاهم را شست .***** خواب روياي فراموشيهاست !خواب را دريابم،كه در آن دولت خواموشيهاست .من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد :« گر چه شب تاريك است « دل قوي دار،سحر نزديك است دل من، در دل شب،خواب پروانه شدن مي بيند .مهر در صبحدمان داس به دستآسمانها آبي،- پر مرغان صداقت آبي ست -ديده در آينه صبح تو را مي بيند . از گريبان تو صبح صادق،مي گشايد پرو بال .تو گل سرخ منيتو گل ياسمنيتو چنان شبنم پاك سحري ؟- نه؟از آن پاكتري .تو بهاري ؟- نه،- بهاران از توست .از تو مي گيرد وام،هر بهار اينهمه زيبايي را . هوس باغ و بهارانم نيستاي بهين باغ و بهارانم تو
salam bitaye aziz ...kheili kheili mamnoon az inke be daavate man pasokhe mosbat dadi ...omidvaram betoonim dar kenar digare doostANEMOON DAR SHELFARI LAHAZATE KHOSHE BAHAM BOODAN RO TAJROBE KONIM ....khoob , khosh va payande bashi ...PAYANDEH IRAN
به هنگام وداعبگذارید با آب دوست باشمهمچون ماهماسا هیده