Mohammad R

Mohammad R

"I am not a racist in any form whatsoever. I don't believe in any form of discrimination or segregation. I believe in Islam. I am a Muslim and there is nothing wrong with being a Muslim, nothing wrong with the religion of Islam. It just teaches us to believe in Allah as the God. Those of you who are Christian probably believe in the same God,...more »
  • member since Wednesday, October 24 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 450 notes
  • Mana S

    mana s says

    ! یکی بود ، یکی نبود

    ! اونی که بود تو بودی، اونی که نبود من بودم

    ! یکی داشت ، یکی نداشت

    ! اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم

    ! یکی خواست ، یکی نخواست

    ! اونی که خواست تو بودی، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

    ! یکی آورد، یکی نیاورد

    ! اونی که آورد تو بودی، اونی که جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم

    ! یکی برد، یکی باخت

    ! اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم

    ! یکی گفت، یکی نگفت

    ! اونی که گفت تو بودی،اونی که دوست دارم روبه هیچ کس جزتو نگفت من بودم

    ! یکی موند و یکی نموند

    !! اونی که موند تو بودی، اونی که بدون تو نموند من بودم ؟؟

    posted yesterday. ( send a note )
  • arash j

    arash j says

    در دل شب دعاي من گريه ي بيصداي من

    بانگ خدا خداي من به خاطر تو بود و بس



    پاکي لحظه هاي من گريه ي هاي هاي من



    گوهر اشکهاي من به خاطر تو بود و بس



    اين همه بي پناهيم اين همه سر به راهيم



    اين همه بي گناهيم ، غصه به جان خريدنم



    از همه کس بريدنم زخم زبان شنيدنم



    به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس



    رو به خدا نشستنم نذر و دخيل بستنم



    سوز من و گداز من اشک من و نياز من



    به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    تله موش
    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
    موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
    اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
    مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
    ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
    موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
    سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
    در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
    او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
    مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
    اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
    روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
    حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


    نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    گویی در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود ... که اینچنین بی خوابی مرا تعبیر می نمود

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • maryam

    maryam says

    شريعتي :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • maryam

    maryam says

    hi dear friend!tnx alot 4 ur note.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    saeid abouzari says

    مثل آبی ، مثل دریا
    مثل اون پرنده ای که
    پر زده تو دل ابرا
    مثل چشمه تو زلالی؛
    مثل شبنم روی گلها
    برای صحرای تشنه
    تو مثال آب و بادی

    قد کوهی ، قد قلعه
    چه عظیمی ، چه بزرگی



    برق رعدت حیرت انگیز
    وصف حالت شعف انگیز .
    مثل بارون که میباره روی ناودون
    تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
    روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
    تومثال قطره اشگی
    روی گونه های عاشق
    مثل اون آب حیاتی
    واسه ریشه ی شقایق.
    مثل آبی ، مثل دریا
    مثل اون پرنده ای که
    پر زده تو دل ابرا ؛
    با شکوهی ، دلربائی.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    Dear friend:

    thanks so much for the story you sent me. It was so nice.

    I dont want to argue or say something against Islam and as I see you have read many books about Islam and know much about it but I see a contrastive point in this story.

    Once it says Imam Ali knew he would be killed, ignoring the fact that it would be considered as suicide if he awoke the murdrer my question is that if he knew he would be killed why after that he says this sentence :if I would be killed one man foe one man and if live the life I will judge myself" what was the reason? He wanted to show off? If he didnt want anyone to know about his knowing the "unkown" he could simply say I feel so week and I m sure I will be dead then just kill him ....

    Dear friend Ali was a great man, we have no doubt about it. He was the best and never ever made any mistake! but again it does not mean we make nonesense stories about him and his knowing of the "unknown".

    If we just say the truth about him it is good enough and even more to guide the people and show them the right sample of Islam. We dont need to make story and give a chance to opponants to laugh at us and question whatever we believe in.

    thank you so much again.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Yalda

    yalda says

    يادمون باشه زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست و زنگ بعد حساب داريم

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Yalda

    yalda says

    يادمون باشه زنگ تفريح دنيا هميشگي نيستو زنگ بعد حساب داريم

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Mitra F

    mitra f says

    coooollll

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود

    من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟



    خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

    ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟



    حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

    مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟



    ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

    آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟



    ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

    فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.



    ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

    ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟



    قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

    دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.



    گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،

    تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟



    راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

    قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.



    آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

    گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.



    گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

    هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.



    آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

    از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Deltasky

    deltasky says

    I like that Mohammad. You seem a vey nice person may you and your family have peace in this blessed month of Ramadan

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    به جای اینکه سعی کنید آنچه را میخواهید به دست آورید ، بکوشید از آنچه دارید استفاده کنید
    آبراهام فین برگ

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • nightlight

    nightlight says

    hey Mohammad ,
    I viewed ur profile, and u have talked about Islam istead of urslef .... do u think people dont know this religion?
    if so , u r right ... but If i was in ur shoes, I would change the last sentence .. u said u r not in any kinda racism ... and with this last sentence about christians, u r kinda makin them feel humiliated ... and this isnt wt u want ...
    so, ur shelf is too big ... hmm, those books about ideology were interesting ... btw I wanna suggest u readin
    "Blindness" by "Jose Saramago"
    happy reading ..
    nightlight

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • arash j

    arash j says

    اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
    قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
    چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
    تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
    دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
    دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
    تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
    و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
    رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
    خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
    به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
    کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
    فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
    که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
    مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
    شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم
    شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
    به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
    دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
    من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
    من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
    هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    لجبازی دیرینه ایست
    هیچکس حاضر نیست
    کنار بکشد
    عوض بشود
    نه من
    نه دنیا

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Amy D

    amy d says

    Hello!

    Thanks for the comment but I couldn't see what it is that you had sent me. Hope all is well, have a great day!

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 450 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy