ghazaleh (giselle) b says
الهی! عبدالله برین بساط پیاده مانده است، رُخ بر هرکه می آورد اسب بر او می دوانند. الهی! آن ساعت که شاه ماتِ اجل مانده باشد از دیوبند شیطان او را نگاه دار که فرزینِ طاعت کج می رود. ازمناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
samar says
استدلال منطقیهمه دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايم باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن . نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ايستد. اينشتين ميشمرد : 1 – 2 – 3 - ............. 97 – 98 – 99- 100 او چشمانش را باز مي كند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين بلا فاصله ميگويد: " سوك سوك نيوتن ". نيوتن انكار ميكند و مي گويد نيوتن سوك سوك نشده است . او ادعا ميكند كه نيوتن نيست . تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگونه او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: " من در يك مربع يه مساحت يک متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است ، پس من پاسكال هستم ، پس"سوك سوك پاسكال !!!".
sorkhjame says
http://ganjoor.net/
kamelia m says
سنگيست زيرآب در گود شبگرفته ي درياي نيلگونتنها نشسته درتك آن گورسهمناكخاموش مانده دردل آن سردي وسكوناوبا سكوت خويش ازياد رفته ايست درآن دخمه ي سياههرگزبراونتافته خورشيدنيمروزهرگزبراونتافته مهتاب شامگاه بسيارشب كه ناله برآوردوكس نبودكان ناله بشنودبسيارشب كه اشك برافشاندوياوه گشت سنگيست زيرآب ،ولي آن شكسته سنگ زنده است،مي تپدبه اميدي درآن نهفتدل بود،اگربه سينه دلداري نشستگل بود،اگربه سايه خورشيدمي شكفت
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه
mahboubeh says
وزن آفرينشدلم به وزن آفرينش گرفته است ... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... ! قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش نمي پرسند ... » كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر لحظه مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين دلهايمان اين همه گله ديوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش را يك بار هم كه دريايي مي كنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها مي تازد... ويران مي كند ... چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي پروا ... دلم گرفته است به وزن آفرينش
honey_f says
وقتی که بسته دست ِ کسی انگار یکباره راههای گشایش را،وقتی نمانده جز تلی از اندوه این کوه لحظه لحظه به سایش را،آرامش ِ همیشهی من! وقتی دستات پناه بیکسی ِ من نیست،باید کمی مهار کنم در خود این حس بیقراری سرکش راشاید اگر که پیکر ِ تاریکام در خاک، خاک ِ سرد بیارامدسرمای دست ِ منجمد ِ این گور، گرمای لحظههای نوازش را...«دزدمونا»ی قصه اگر یکبار خود راوی ِ روایت ِ خود باشددستان ِ بیگناه ِ تو در این متن تغییر میدهند نگارش را...بگذار تا «دیاگو»ی این قصه با مرگ ِ من به خواستهاش... کافیست!من هیچ چیز از تو نمیخواهم. جز اینکه بس کنیم نمایش را...
تلاش کنیدتلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او. تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود
......دست های باد را قلم خواهم کرد ... "موهایت را هیچ گاه چتری نزن! که مبادا....گمان به تاراج گیسوهایت ببرد.....می گویم : بگذار از باران لذت ببریمحتی .......دست های باد را قلم خواهم کرد ...که مبادا....گمان به تاراج گیسوهایت ببرد.....می گویم : "موهایت را هیچ گاه چتری نزن!
pegah s says
قاصدک !هان چه خبر آوردي؟از کجا وز که خبر آوردي ؟خوش خبر باشي , امّا ,امّا.گرد بام و در من بي ثمر مي گرديانتظار خبري نيست مرا نه ز ياري , نه ز ديار و دياري ـ باريبرو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس .برو آنجا که تو را منتظرند .قاصدک دردل من همه کورند و کرند. دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد که دروغي تو دروغکه فريبي تو فريبقاصدک ! هان , ولي ...آخر...اي واي !با توام آي ! کجا رفتي آيراستي آيا خبري هست هنوز؟مانده خاکستر گرمي بر جايي؟در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردک شرري هست هنوز؟!قاصدکابرهاي همه عالم شب و روز.در دلم مي گريند
شنیدم که وقتی سحرگاه عید/ ز گرمابه آمد برون بایزیدیکی تشت خاکسترش بی خبر/ فرو ریختند از سرایی به سرهمی گفت شولیده دستار و موی/ کف دست شکرانه مالان به رویکه: ای نفس من در خور آتشم/ به خاکستری روی در هم کشم؟ * شیخ اجل، سعدی
سال ها پیش زاهدی که بعدها به نامساون قدیس معروف شددریکی از غارهای این منطقه زندگی میکرد . در آن دوره ویسکوز فقط یک قصبه مرزی بود کهاهالی اش راهزنان گریزان از عدالت ،قاچاقچی ها ، روسپی ها ، ماجرا جویانی که در جست و جویهمدست به این جا می آمدند و قاتلانیبودند که بین دو جنایت این جا استبراحت می کردندشریرترین آنها مرد عربی به نام آحاببود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت ومالیات های گزافی بر کشاورزانیتحمیلی می کرد که هنوز اصرارداشتند شرافت مندانه زندگی کنندیک روز ساون از غارش پایین آمد بهخانه آحاب رفت و از از خواست برای گذراندن شب جایی به اوبدهد آحاب خندیدو گفتنمی دانی من قاتل ام ؟ که تاکنون سرآرم های زیادی را در زمن هام بریده ام ؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟ساون پاسخ دادمی دانم اما از زندگی در آن غار خستهشده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابمآحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تراز خودش نبود و این آزارش می دادچون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمیاین قدر ضعیف تقسیم می شودبرای همین تصمیم گرفت همان شب او رابکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آنجاکیستکمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبتهای قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود ودیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشتجایی برای خواب به ساون نشان دار وبدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداختساون پس از این که چند لحظه او راتماشا کرد چشم هاش را بست و خوابیدآحاب تمام شب چاقوش را تیز کردصبح وقتی ساون بیدار شد اورا اشکریزان کنار خود دیدآحاب گفت : نه از من ترسیدی و نهدرباره ام قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار منگذراند و به من اعتماد کرد اعتمادکرد که می توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهمتو باور کردی که من می توانم شرافتمندانه رفتار کنم پس من هم چنین کردم می گویند آنها پیش از خواب کمی با همگپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانهآحاب ، آحاب شروع کرده بود به تیزکردن خنجرش . از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی ازخودش است ، تصمیم گرفت او را بهمبارزه بطلبد و پرسیداگر امروز زیباترین روسپی شهر به اینجا میاید ، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیستقدیس جواب داد : نه . اما می توانمخودم را مهار کنمآحاب دوباره پرسید : و اگر به توپیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری و در ازایش کوه را ترککنی و به ما ملحق بشوی می توانیطلاها را مشتی سنگریزه ببینی ؟قدیس گفت : نه . اما می توانم خودمرا مهار کنمآحاب دوباره پرسید : اگر دو برادرسراغت بیایند ، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یکقدیس بداند ، می توانی هر دو را بهیک چشم نگاه کنی ؟قدیس پاسخ داد:هر چند رنج می برم امامی توانم خودمرا مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاوردبرگرفته شده از کتاب شیطان و دوشیزهپریمنویسنده : پائولو کوئلیو
به دیدارم بیاهر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا ماننددلم تنگ است بیا ای روشن ای روشن تر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی هادلم تنگ استبیا بنگرچه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامالدلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی هاواین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابیبیا ای همگناه من در این برزخبهشتم نیز و هم دوزخبه دیدارم بیا ای همگناه !ای مهربان با منکه اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.و من می مانم و بی داد بی خوابی
آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود خبر ما را خواهد برد به شهرهمه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه سرد عبوس باغ را دیدیمو از آن شاخه بازیگر دور از دست!سیب را چیدیم
]]A mouse looked through the crack in the wall to see the farmer and]]his wife open a package.]]]]"What food might this contain?" The mouse wondered - he was]]devastated to discover it was a mousetrap. Retreating to the farmyard, the mouse]]proclaimed the warning. "There is a mousetrap in the house! There is a mousetrap in the house!"]]]]The chicken clucked and scratched, raised her head and said, "Mr.Mouse,]]I can tell this is a grave concern to you, but it is of no consequence to me. I cannot be bothered by it."]]]]The mouse turned to the sheep and told him, "There is a mousetrap in the ]]house! There is a mousetrap in the house!"]]]]The sheep sympathized, but said, "I am so very sorry, Mr. Mouse, but there]]is nothing I can do about it but pray. Be assured you are in my prayers."]]]]The mouse turned to the cow and said, "There is a mousetrap in the]]house! There is a mousetrap in the house!"]]]]The cow said, "Wow, Mr. Mouse. I'm sorry for you, but it's no skin off my nose."]]]]So, the mouse returned to the house, head down and dejected, to face the]]farmer's mousetrap alone.]]]]That very night a sound was heard throughout the house -- like the sound]]of a mousetrap catching its prey. The farmer's wife rushed to see what]]was caught. In the darkness, she did not see it was a venomous snake]]whose tail the trap had caught. The snake bit the farmer's wife. The]]farmer rushed her to the hospital and she returned home with a fever.]]]]Everyone knows you treat a fever with fresh chicken soup, so the farmer]]took his hatchet to the farmyard for the soup's main ingredient.]]]]But his wife's sickness continued, so friends and neighbours came to sit]]with her around the clock. To feed them, the farmer butchered the sheep.]]]]The farmer's wife did not get well, she died. So many people came for]]her funeral, the farmer had the cow slaughtered to provide enough meat]]for all of them.]]]]The mouse looked upon it all from his crack in the wall with great]]sadness.]]]]So, the next time you hear someone is facing a problem and think it]]doesn't concern you, remember -- when one of us is threatened, we are]]all at risk.]]]]We are all involved in this journey called life. We must keep an eye]]out for one another and make an extra effort to encourage one]]another.]]]]SEND THIS TO EVERYONE WHO HAS EVER HELPED YOU OUT AND LET THEM KNOW]]HOW]]IMPORTANT THEY ARE.]]]]REMEMBER: EACH OF US IS A VITAL THREAD IN ANOTHER PERSONS TAPESTRY;]]OUR]]LIVES ARE WOVEN TOGETHER FOR A REASON.
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت: ((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد.... دوباره از او پرسیدم: قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.! لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟))و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟............ یادمان باشد ازامروز خطایی نکنیمگرچه در خود شکستیم صدایی نکنیمیادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماندطلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم
maryam n says
از دعوت شما ممنونم
reyhane says
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارندعجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیردحافظ