Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Yazdan B

Yazdan B

has 628 followers and is following 876 people

  • TEHRAN, IRAN
  • member since October 24, 2007

Groups

Following

Yazdan B’s last login was Tuesday, February 24, 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • az

    az says

    سلام
    مدتهاست اینجا نیومدی
    اومدم که ازت یه تقاضایی بکنم

    ما توی گروه
    Iranian Book Lovers
    داریم فعالیت میکنیم. اما مشکلی که داریم اینه که هیچ کدوم از ادمین های گروه بالا سر گروه نیستن. تا اگر کاری باهاشون داشتیم به کمکمون بیام. عین این پیام و درخواست رو برای آسمون هم فرستادم
    میخواستم اگر میشه، یکی از اعضای فعال گروه رو به عنوان ادمین جدید برای گروه انتخاب کنید. تا هر جا که به مشکلی برخوردیم دیگه لازم نباشه مزاجم شما دو تا بشیم
    ممنون

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام

    «کتاب خوانی گروهی»
    به گروه
    Irainian Book Lovers
    سری بزنید و یه نگاه به این بحث بندازید

    http://www.shelfari.com/groups/15198/discussions/135794/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d8

    :)

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز
    بهار 1388

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام
    خوبید

    اومدم پیش پیش سال نو رو تبریک بگم. ایشاللا که سال خوبی داشته باشید
    :)

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام

    ممنون از توجه و همکاریتون

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    مرد به شکار می‌رود و می‌ستیزد.
    زن دسیسه می‌چیند و خیال می‌بافد،
    او مادر وهم است،
    مادر خدایان،
    چشمی نهان‌بیــن دارد،
    پر و بالی که توان پرواز به بی‌کران تخیل می‌بخشدش.
    خدایان همچون مردانند:
    بر سینه‌ی زنی زاده می‌شوند و می‌میرند.


    ژول میشله

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام یزدان

    خوبی؟

    یه سوال، نظرت چیه در مورد این که یه سر و سامونی به گروهِ
    irainian book lovers
    داده بشه، و یه سری از دیسکاشن هایی که یه جورایی تاریخ مصرفشون گذشته پاک بشن؟

    به نظرم این طوری آدم بهتر و راحت تر میتونه توی دیسکاشن های قدیمی تر بگرده و اگر چیزی جلب نظرش رو بکنه، بره و نظری بدی. الان دارم یه گشتی تو عنوان های قدیمی تر میزنم. یه تعدادی رو که به نظرم میاد قالیت حذف کردن دارن براتون میزارم

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    سلام دوست عزیز,این لیکنها جالب,تاریخی,تاسف آور و..... ,



    http://www.eteghadat.com/forum/forum-f47/topic-t327.html

    http://rangovarang.blogfa.com/post-27.aspx

    http://www.rakhsh.org/baygani/1202.html

    http://www.ceerang.com/showthread.php?t=14214

    http://itline.ir/2008/10/persian-colors/

    http://andishe-dini.blogfa.com/post-8.aspx

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://rangovarang.blogfa.com/post-34.aspx

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام

    خوبه! پس هستید، هر چند ما نمیبینمتون. خوشحالم :) ه

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • amir e

    amir e says

    داستان عشق
    سالها پیش دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .

    او فقط یک برادر 5 ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .

    پسرک از دکتر پرسید :ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟؟

    دکتر جواب داد :بله و پسرک قبول کرد.

    پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله ها ی تزریق را به بدنش وصل کردند ...پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالیکه خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت :ایا من به بهشت می روم؟؟


    پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند......!!

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام خوبید؟
    یه مدته حس مینکم خیلی تو شلفاری نیستید! قبلاً به نظرم بیشتر میدیدمتون. شما مثلاً ادمینستروتور گروه هستید. خوشحال میشیم بیشتر توی بحث ها ببینیمتون :)

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام. به عنوان یکی از فارسی زبانان عضو شلفاری سری به این لینک بزنید و اگر شما هم نظری دارید، حتماً بگید:ه

    http://www.shelfari.com/groups/15217/discussions/70891/Typing-in-Persian-in-discussion-groups

    همون‌طور که میدونید در صفحات گروه‌های شلفاری امکان تایپ به فارسی وجود نداره، لینک بالا هم همین‌مسئله رو برای مسئولان شلفاری مطرح میکنه!ه
    ممنون از توجه‌تون

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • mohammad m

    mohammad m says

    زندگی این گونه می گذرد :
    انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای
    معیین نقش خود را ایفا می کند و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند
    صحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرای متفاوت می یابد
    میلان کوندرا

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://ganjoor.net/

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
    فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...

    پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear,

    you are very good. i love you. khan. waiting !!!!!!

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear,

    you are very good. i love you. khan. waiting !!!!!!

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • SeMahMir

    SeMahMir says

    :) thanks for the add offer

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Leila l

    Leila l says

    salam.
    www.bargejahan.com
    khoshhal misham nazaretouno raje behesh behem begin!
    leila_labbafi@yahoo.com

    posted 3 years ago. ( send a note )