Yazdan B’s last login was Tuesday, February 24 2009.
سلاممدتهاست اینجا نیومدیاومدم که ازت یه تقاضایی بکنمما توی گروه Iranian Book Loversداریم فعالیت میکنیم. اما مشکلی که داریم اینه که هیچ کدوم از ادمین های گروه بالا سر گروه نیستن. تا اگر کاری باهاشون داشتیم به کمکمون بیام. عین این پیام و درخواست رو برای آسمون هم فرستادممیخواستم اگر میشه، یکی از اعضای فعال گروه رو به عنوان ادمین جدید برای گروه انتخاب کنید. تا هر جا که به مشکلی برخوردیم دیگه لازم نباشه مزاجم شما دو تا بشیمممنون
سلام«کتاب خوانی گروهی»به گروهIrainian Book Loversسری بزنید و یه نگاه به این بحث بندازیدhttp://www.shelfari.com/groups/15198/discussions/135794/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d8:)
نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده بادهر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروزبهار 1388
سلامخوبیداومدم پیش پیش سال نو رو تبریک بگم. ایشاللا که سال خوبی داشته باشید:)
سلامممنون از توجه و همکاریتون
مرد به شکار میرود و میستیزد.زن دسیسه میچیند و خیال میبافد،او مادر وهم است،مادر خدایان،چشمی نهانبیــن دارد،پر و بالی که توان پرواز به بیکران تخیل میبخشدش.خدایان همچون مردانند:بر سینهی زنی زاده میشوند و میمیرند.ژول میشله
سلام یزدانخوبی؟یه سوال، نظرت چیه در مورد این که یه سر و سامونی به گروهِ irainian book loversداده بشه، و یه سری از دیسکاشن هایی که یه جورایی تاریخ مصرفشون گذشته پاک بشن؟به نظرم این طوری آدم بهتر و راحت تر میتونه توی دیسکاشن های قدیمی تر بگرده و اگر چیزی جلب نظرش رو بکنه، بره و نظری بدی. الان دارم یه گشتی تو عنوان های قدیمی تر میزنم. یه تعدادی رو که به نظرم میاد قالیت حذف کردن دارن براتون میزارم
سلام دوست عزیز,این لیکنها جالب,تاریخی,تاسف آور و..... ,http://www.eteghadat.com/forum/forum-f47/topic-t327.htmlhttp://rangovarang.blogfa.com/post-27.aspxhttp://www.rakhsh.org/baygani/1202.htmlhttp://www.ceerang.com/showthread.php?t=14214http://itline.ir/2008/10/persian-colors/http://andishe-dini.blogfa.com/post-8.aspx
http://rangovarang.blogfa.com/post-34.aspx
سلامخوبه! پس هستید، هر چند ما نمیبینمتون. خوشحالم :) ه
داستان عشقسالها پیش دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .او فقط یک برادر 5 ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .پسرک از دکتر پرسید :ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟؟دکتر جواب داد :بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله ها ی تزریق را به بدنش وصل کردند ...پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالیکه خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت :ایا من به بهشت می روم؟؟پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند......!!
سلام خوبید؟یه مدته حس مینکم خیلی تو شلفاری نیستید! قبلاً به نظرم بیشتر میدیدمتون. شما مثلاً ادمینستروتور گروه هستید. خوشحال میشیم بیشتر توی بحث ها ببینیمتون :)
سلام. به عنوان یکی از فارسی زبانان عضو شلفاری سری به این لینک بزنید و اگر شما هم نظری دارید، حتماً بگید:هhttp://www.shelfari.com/groups/15217/discussions/70891/Typing-in-Persian-in-discussion-groupsهمونطور که میدونید در صفحات گروههای شلفاری امکان تایپ به فارسی وجود نداره، لینک بالا هم همینمسئله رو برای مسئولان شلفاری مطرح میکنه!هممنون از توجهتون
زندگی این گونه می گذرد :انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معیین نقش خود را ایفا می کند و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهندصحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرای متفاوت می یابدمیلان کوندرا
http://ganjoor.net/
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود
dear, you are very good. i love you. khan. waiting !!!!!!
:) thanks for the add offer
salam.www.bargejahan.comkhoshhal misham nazaretouno raje behesh behem begin!leila_labbafi@yahoo.com