mandana a’s last login was Monday, July 7 2008.
barman hamrah says
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.» دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو
و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد نو چنان پر شور ، تو چنین پر شتاب بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی تو از بیم کرکسان به دور من مرز می کشی و مرز می کشی چرا که می دانی آباد خواهم شد و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها سطح جسم و روحم را به تو می سپارم تا مرا از خود سرشار کنی
سفر باید کرد دو قدم مانده تا قاف....ع ، ش
mohammad vatanpour says
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم
ramin lion says
وقتي خدا زن را آفريدوقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش...شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني .سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....مراقب باش...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريدگفتم ((به چشم ))شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.پس شكر كن و هيچ مگو...گفتم ((چشم ))و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم .آوايش را نشنيدم .چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست .به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم.من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟گفت : من ؟فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند.برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926
بي گاهان ، به غربت ، به زماني كه خود در نرسيده بود - چنان زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ و قلبم ، در خلا، تپيدن آغاز كرد
الو ... الو... سلام الو ... الو... سلامکسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفتکاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
a m i r h o s s e i n says
DEAR MY FRIENDI ADDED SATANIC VERSES TO MY SHEF. PLS EXPLAIN YOUR COMMENTS ABOUT MY 2 QUESTIONS:1- DID YOU READ THIS BOOK OR NO , WHY(YES OR NO) ?2- WHAT IS YOUR RESULT,AFTER READING OF THIS BOOK ?
saman s says
sale noo mobarak .HAPPY NEW YEAR ( NOUROZE 1387 ) saman
ali balazadeh says
عطر نرگس ، رقص بادنغمه شوق پرستوهاي شادخلوت گرم كبوترهاي مستنرم نرمك ميرسد اينك بهارنوروز جمشيدي مبارك باد
ياد گرفتم كه:1-با احمق بحث نكنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.2- با وقيح جدل نكنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه ميكند.3- از حسود دوري كنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم كنم باز هم از من بيزار خواهد بود.4- تنهايي را به بودن در جمعي كه به آن تعلق ندارم ترجيح دهم
hassan hamzeh says
The Freedom Of The On Who Boasts Of It Is A Slaveri..آزادي كسي كه به آن مي بالد بردگي است
در 21 خرداد سال 1346 براي اولين بار کلمه ي ((کاريکلماتور)) در مجله خوشه به کار رفت و احمد شاملو، شاعر معاصر اين نام را بر سياق ((کاريکلماتور)) از ترکيبي از ((کاري + کلمات + ور)) ساخت و آن را به نوشته هاي پرويز شاپور (1302-1378) اطلاق کرد. بدين قصد که همان کاري که يک کاريکاتور در عالم نقاشي مي کند، شاپور، در حوزه ي کلمات زبان انجام مي دهد.از پرويز شاپور شش کاريکلماتور منتشر شد و طرحهاي او نيز در کتابهاي فانتزي سنجاق قفلي و تفريح نامه به چاپ رسيد.کاريکلماتور شاپور، نمودار نشر موجز طنزآميز است که با سنجيدگي بسيار، نکته يا نکته هاي تفکر انگيز و گاهي انتقاد آميز و حتي شاعرانه اي را در ايجاز کامل مطرح مي کند و در عين حال که لبخندي طنز آميز بر لب مي نشاند، خواننده را در دنيايي از زيبايي و ابهام و سوال و واقعيتهاي تلخ فرو مي برد.پرويز شاپور در ميان طنزنويسان، شاعران و کاريکاتوريست هاي ايراني يک استثنا است. شاپور موجودي است بسيار خسيس (!) شايد حوصله ي توضيح دادن ندارد و شايد هم از زدن حرف اضافه بدش مي آيد و به همين دليل است که در کاريکاتورها و کاريکلماتورهايش نهايت خست را در استفاده از خط و کلمه به خرج ميدهد و شايد هم از اين روست که او را دوست داريم، چون قدر عافيت ((اجمال)) پرويز شاپور را در روزگار مصيبت ((ورّاج))هايي که حرفي براي گفتن ندارند، مي فهميم: شير باغ وحش چکه مي کرد. در خشک سالي آب از آب تکان نمي خورد. چشم اقيانوس آب آورد. سيفون زندگي را کشيدم. با نگاهت قلبم را چراغاني مي کنم. ماهي در آب محبوس است. بشر در شبانه روز زنداني است. چون حوصله خودکشي ندارم، زندگي ميکنم. مرگ به فاجعه ي تولدم خاتمه داد. گل، حمام شبنم گرفت آسمان درشت ترين چشمان آبي را دارد. يخچال گل يخ به سينه اش زده بود. آرزو مي کنم برخي افراد هميشه مشغول خوردن باشند تا فرصت حرف زدن را پيدا نکنند. معمولا افرادي که فکر ندارند سعي مي کنند فکرشان را به آدم تحميل کنند. وقتي به کسي زخم زبان مي زنم بلافاصله در صدد پانسمان بر مي آيم. تمام مردم دنيا به يک زبان سکوت مي کنند. امروز، بالاي جسد ديروز اشک مي ريخت. آدم خودخواه يک عمر با و دسته گل انتظار خودش را ميکشد. کسي که خودکشي مي کند به مرگ نياز مبرم دارد. پرنده سعي مي کرد طوري بايستد که لااقل سايه اش خارج از قفس بيفتد. پرندگاني که داخل قفس دست به جفتگيري مي زنند به آزاي جوجه هايشان بي علاقه هستند. به عقيده گيوتين سر آدم زيادي است. به يادم ندارم نابينايي به من تنه زده باشد. افرادي که پوست موز را روي زمين به اندازد با شخصي خاصي دشمني ندارند. روي پل صراط پوسته مور انداختم. در بچگي هر وقت دستم به زنگ در منزل نمي رسيد روي کله خودم مي پريدم و زنگ را به صدا در مي آوردم.
سپاسباشد تا سزاوار دوستي با شما باشم
anahita f says
درود سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيدسرافراز باشيدبدرود
salam dear mandana,mumnon for accept me . omeidvaram by the way beishtar ba ham ashena beshavim va baraye yekdeigar mofeid basheim .yours, saman
اشكهاي زيباي مادرروزي پسري كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه ميكني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم.. پسر بچه گفت: من نمي فهمم. مـادر گفت:تو هيچ گاه نخواهي فهميد. بعــدها پسركوچك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بي دليل گريه ميكنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنــــان براي هيچ چيز گريه ميكنند. پسر كوچك بزرگ شد و به يك مـرد تبديل شد ولـــــــــــي هنــــــوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه ميكنند.بالاخره سوالش را براي خـدا مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنان به آساني گريه ميكنند؟خدا گفت: زماني كه زن را خلق كردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمــام دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قـــــدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد. و من به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميــــــــــــــــــــد شده اند او تســــــــــــــــليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهــــــــــــــداري از خانواده اش را دادم حتـي زمانــي كه مريض يا پيــــر شده است بدون اين كه شكايتــــــي بكند. به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هـــــــايش را عاشقــــانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.به او توانايــــــي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلــب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهــــــر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميكنـد و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفـــاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد. اين اشكهــــا فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهــد چرا اشــك ميريزد. خدا گفت : مي بيني پسرم ، زيبايي يك زن در لباسهايي كه مي پوشـد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلكه زيبايي يك زن در چشمهــــايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و قلب او جايي است كه عشـــــــــق او به همســر و فــرزندانش در آن قرار دارد.دوستت دارم مادر
In Che Hasti , Haman Ast Ke Mikhasti Bashi .
reza bala says
ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون