Books

Request Friendship
Send Request Cancel

barman hamrah

barman hamrah

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار... more »
  • Rasht , Gi, Iran
  • member since October 28 2007

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • parisa s

    parisa s says

    mamnun az commentayee k mizari. they are all amazing!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    به سبز دشت جهان گرگ باش، بره مباش..........نصرت رحمانی

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گرگ ماده، سگ نر
    محسن مخملباف

    هر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده است
    از رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شود
    آیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زند
    اکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاق
    احساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیند
    باد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.
    صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزد
    از خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟
    به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنم
    بر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟
    سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابم
    اکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستند
    من سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده اند
    اهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته است
    ومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماند
    ناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوار
    ناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنند
    و من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد
    ... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویش

    تاجیکستان-پاییز 1387

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ñimä Ràdian†

    Ñimä Ràdian† says

    سلام دوست خوبم بارمن عزیز
    امیدوارم درپناه پروردگارخوش و ارام باخانواده ودوستان باشی
    درود

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Michael

    Michael says

    wht u write in urprofile freund i dont get it!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Michael

    Michael says

    wht u write in urprofile freund i dont get it!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    be omide dastyabi be gohar azadi!
    eed bar shoma farkhonde.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • farnoush

    farnoush says

    Kheili mamnon, baray shoma ham hamintor:)

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    ممنون دوست من
    امیدوارم برای شما هم همینطور باشه

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • sahar r

    sahar r says

    mamnun az matne ghashanget. eyde shoma ham mobarak va omidvaram saliane deraz dar beyne khanevade va dar irani azad zendegi konid.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام بر شما
    عید سعید و بزرگ ما،مسلمانان بر شما و خانواده محترمتان،تهنیت و مبارک باد
    به امید آنکه،آرزوهایمان قشنگ تر و زیباتر و دست یافتنی تر شده باشند

    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
    عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

    بار خدایا
    این شوق توست که،شبهای ما را روز می گرداند.شبهایی که از آن توست و روزهایی که،ملک توست
    ما نمی توانیم از تو چیزی بخواهیم،زیرا تو نیازهای ما را نیک می دانی،پیش از آنکه نیازها در ما زاده شوند
    نیاز حقیقی ما تویی،و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی؛همه آرزوهای ما را برآورده کرده ای
    *****
    آمین

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    mamnoon , eide fetr bar shoma mobarak .
    omidvaram ta'at v ebadat morede ghabool khodavand gharar vaghe shodeh basheh .
    shad bashin

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Shagaye

    Shagaye says

    Mersi . Eyd e shoma ham mobarak bad .
    Payandeh bad Iran :)

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    ممنون ، دوست خوبم، عید بر شما هم مبارک باد.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    دوستى خاطره اى است زير باران زمان

    مثل شوق پر زدن مثل ماه مهربان

    دوستى شاخه گلى است مثل نيلوفر و ياس

    دوستى لحظه اى از حس زيباي دل است

    دوستى بخشش يك اشتباه بى غرض

    دوستى دادن دلى است بي بهانه بى عوض

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Yalda

    Yalda says

    salam duste aziz
    mamnun az babate notehaei ke mizarid, merc

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به امروز خوب نگاه کن
    دیروز رؤیایی بیش نیست
    و فردا تنها خیال است...
    امروز اگر خوب زندگی کنی
    از هر دیروز خاطره ای از خوشبختی
    و از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

    یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:

    واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.

    آهنگر بلافاصله پاسخ نداد:

    او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

    در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟

    اول تکه‌ فولاد را به اندازه‌ جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

    آهنگر پس از مدتی سکوت ادامه داد:

    گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

    می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :



    خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Ñimä Ràdian†

    Ñimä Ràdian† says

    خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن

    posted 4 months ago. ( send a note )