Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Saeed Rahnama

Saeed Rahnama

has 181 followers and is following 216 people

مرا گوئی کرائی؟ من چه دانم.
چنین مجنون چرائی؟ من چه دانم.
مرا گوئی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برائی؟ من چه دانم.
منم در موج دریاهای عشقت،
مرا گوئی کجائی؟ من چه دانم.
مرا گوئی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آئی؟ من چه دانم.
مرا گوئی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوائی؟ من چه دانم.
شبی بربود ناگه شمس... more »
  • Tehran, Iran
  • member since October 29, 2007

Groups

Following

Saeed Rahnama’s last login was Thursday, July 21, 2011.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته
    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
    منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
    با مهر و احترام

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گناه از چکامه سرایان نیست ، بی گمان از زئوس است که به هر شیوه که دل می خواهدش، سرنوشت آدمیان شوریده روز را بر می نهد و رقم می زند، پس بهانه ای برای ازردن نیست ، اگر چکامه سرای سرنوشت زوال دانایان را باز می گوید ...
    اودیسه / هومر

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

    ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین


    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
    آسمانِ آبی و ابر سپید،
    برگ‌های سبز بید،
    عطر نرگس، رفص باد،
    نغمۀ شوق پرستوهای شاد
    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
    خوش به‌حالِ روزگار

    خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
    خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
    خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
    خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
    خوش به‌حالِ آفتاب

    ای دلِ من گرچه در این روزگار
    جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
    بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
    نُقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
    ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
    هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری
    از مجموعۀ «ابر و کوچه»

    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز
    رامین
    1390

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    جغد دهشت
    -----------------------
    بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
    به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
    آیا این همان چیزی است
    که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
    چگونه از پرواز شب آزادی
    و اسرار آویخته در بال‌هایم
    شانه خالی کنم

    در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
    تا به صورت مومیایی درآیم؟
    آیا این همان چیزی است که
    زنان عاشق
    مدعی وفاداری به آن هستند؟
    -----------------------------------
    غادة السمان
    از کتاب رقص با جغد
    http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
    ترجمه عبدالحسین فرزاد
    نشر چشمه

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    نویسنده : جلیل صفربیگی
    از مجله ادبی پیاده رو
    http://www.piadero.ir
    ------------------------------------
    1
    دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
    نه پنجره ای به سمت فردا دارد
    تنهایی دیگری برو پیدا کن
    این غار برای یک نفر جا دارد
    2
    بد جور به هم ریخته و ترسیده
    مادر که دوباره خواب شومی دیده
    از بهت و سکوت پدرم می ترسم
    ما گاو نداریم ولی زاییده
    3
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زور قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    4
    مانند همیشه چشم هایم به در است
    بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
    ته مانده ی سفره ی شما را آورد
    آری پدرم مورچه ی کار گر است
    5
    درهام همیشه روی مردم بازند
    آنان که مقیم عشق و اهل رازند
    میخانه ی کوچک خرابی هستم
    دارند به جام مسجدی می سازند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ebrahim T

    ebrahim T says

    استاد می گوید:
    بنویس!چه یک نامه،خاطرات روزانه،یا یاداشتی موقع صحبت با تلفن- اما بنویس !
    با نوشتن، به خدا و به دیگران نزدیک تر می شویم.
    اگر می خواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی، بنویس. سعی کن روحت را در نوشته ات بذاری، حتا اگر هیچ کس کارت را نمی خواند- یا بدتر، حتی اگر کسی چیزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود. همین نوشتن به ما کمک می کند افکارمان را تنظیم کنیم و پیرامونمان را واضح تر ببینیم. یک کاغذ و قلم معجزه می کند- درد را تسکین می دهد، رویا ها را تحقق می بخشد و امید های از دست رفته را باز می گرداند.
    کلمه قدرت است.
    مکتوب

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخ
    آوازی غمگین سر داده است
    ماده گربه ای پیر

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود .

    در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.

    صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت: «زیرآبم را زده اند.»

    این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    هميشه رفتن رسيدن نيست،
    اما براي رسيدن چاره اي جز رفتن نيست

    ***
    در بن بست هميشه راه آسمان باز است،
    پرواز را بايد آموخت

    ***
    هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر!

    "گوته

    ***
    اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
    يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!

    "بنيامين فرانکلين

    ***
    عشق مانند ساعت شني مي ماند قلب را پرمي کند، مغز را خالي.

    ***
    تعلل درد زمان است.

    از ادوارد يانگاميل


    ***
    زندگی مثل «دوچرخه‌سواری» می‌مونه. واسه‌ی حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی

    آلبرت انیشتین

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    پیر عاقل

    پیرمردی ۹۲ ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانهٔ سالمندان بود.
    همسر ۷۰ ساله اش به تازگی در گذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
    پس از چند ساعت انتظار در سر سرای خانهٔ سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است.
    پیر مرد لبخندی بر لب آورد. همینطور که عصازنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادم که
    اتاقش خیلی‌ کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است.
    پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق
    فراوان گفت:[[ دوستش دارم]]. به او گفتم: ولی‌ شما هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر
    کنید الان میرسیم.
    او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی‌ ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام. این که من اتاق را دوست
    داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و....... بستگی ندارد، بلکه به این بستگی دارد
    که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.من پیش خودم تصمیم گرفته ام که اتاق را دوست داشته باشم.
    این تصمیمی هست که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم میگیرم.
    من دو کار می‌تونم بکنم. یکی‌ اینکه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمتهای مختلف
    بدنم که دیگر کار نمیکنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمتهایی که هنوز درست کار
    میکنند شکرگزار باشم.
    هر روز هدیه ایی است که به من داده میشود و من تا وقتی‌ که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی
    روز جدید و تمام خاطرات خوشی‌ که در طول زندگی داشته ام تمرکز خواهم کرد.
    سن زیاد مثل یک حساب بانکی‌ است. آنچه راکه در طول زندگی‌ ذخیره کرده باشید میتوانید بعدا برداشت کنید.
    بدین خاطر، راهنماییی من به تو این است که هر چه میتوانی‌ شادیهای زندگی را در حساب بانکی حافظه ات ذخیره کنی‌.
    از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ میدانی که من هنوز هم در
    حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟
    راهنمایهای ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید:
    ۱. قلبتان را از نفرت و کینه خالی‌ کنید.
    ۲.ذهنتان را از نگرانیها آزاد کنید.
    ۳.ساده زندگی‌ کنید.
    ۴.بیشتر بخشنده باشید.
    ۵. کمتر انتظار داشته باشید.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    روز جهاني لات و لوت ها مبارک

    زغال قليونتيم ، بكش خاكستر شيم !
    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
    زغال قليونتم رفيق! ميسوزم تا بسازمت!!!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    سوزن رفاقت در تيوپ قلبم فرو رفت و گفت: فييييييييييس
    تازه فهميدم پنچرتم رفيق!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    پدال دنده موتورتيم با پا بزن تو سرمون و خلاصمون كن!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    پوست موز زير پاتم ، حال ميكنم اگه افتخار بدي پاتو بذاري روم !


    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    به لوتي ميگم : آب بده دريا ميده ، ميگم گل بده گلستان ميده ، ميگم معرفت و دوستي بده همش شماره تو رو ميده !!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    آب دماغتيم…آنتي هيستامين بخور ، فنا شيم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    قرمزي چشاتم نفازلين بريز فنا شيم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    بند كفشتيم گره بزن خفه شيم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    كش شلوارتم رفيق ولم كن تا آبروتو ببرم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    سيگارتيم بكش تا دود شيم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    زنگ در خونتم هر كس تو رو بخواد بايد منو بزنه

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    چروك لباستيم اتو بزني هلاك شديم!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    تريپ مرام : كلنگتم عمله !!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
    سلامي به گرمي آش رشته كه با پيازداغ روش نوشته :

    “مرامت منو كشته“

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    ميگن نارنگي چون پوستش زود كنده ميشه

    پيش مرگ همه ي ميوه هاست !

    نارنگيتيم هلو !

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    اين اس ام اس رو ميزنم به سلامتي همه خوبا

    كه سخت مشغول شطرنج زندگي اند

    و نميدونن ما مات رفاقتشون هستيم

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    ديروز روز جهاني آوارگان بود، توقع داشتم يه تشكر خشك و خالي از ما ميكردي كه يه عمريه آوارتيم !!!

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    بزرگترين دشمن آدم پوله:هر چي دشمن داري بده به من و خودتو خلاص كن 4

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    شعری از هالینا پوشویاتووسکا


    هالینا پوشویاتووسکا (۱۹۳۵-۱۹۶۷)
    «فروغ فرخزاد لهستان»

    ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا


    فریاد می‌زنم
    هرگاه که می‌خواهم زنده باشم
    آن‌گاه که زندگی ترک می‌گویدم
    به آن می‌چسبم
    می‌گویم زندگی
    زود است رفتن

    دست گرمش در دستم
    لبم کنار گوشش
    نجوا می‌کنم

    ای زندگی
    ـ زندگی گویی معشوقی‌ست
    که می‌رود ـ

    از گردنش می‌آویزم
    فریاد می‌زنم
    ترکم کنی می‌میرم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    به نظر من تلویزیون جدا باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .مثلا خود من هربار

    که در خانه تلویزیون روشن می شود، به اتاق می روم و در را می بندم و یک کتاب حسابی می خوانم.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    mer30 saeid jan. nemidoonam matne emailo khoondi ya na! omidvaram dar in kaar k mikham anjam bedi dar jame ma bashi

    moraghebe khodet bash refigh

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    شاد زی با سیاه چشمان شاد
    که جهان نیست جز فسانه و باد

    ز آمده تنگ دل نباید بود
    وز گذشته نکرد باید یاد

    رودکی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    آنگاه که رودخانه طغیان کرد بسیار کسان به کوه پناه بردند،کسانی‌ هم بودند که به خود گفتند :رسوب سیل زمین را حاصلخیز میسازد و برخی‌ به خود گفتند:و اینک ویرانی.بعضی‌ هم بودند که به خود هیچ نگفتند.آنان در قایق گریختند و خویشتن را در جائی‌ یافتند که هیچ نمیشناختند....برخی‌ در آمریکا از خواب بر خواستند و برخی‌ هرگز برنخاستند.

    همه از عشق سخن میگفتند ....

    الیفس میگفت:هر شهوتی نیکوست و باید آزموده شود

    یتول میگفت:اما همه کس نباید همه را بیازماید....باید انتخاب کرد...

    آواز‌هایی‌ میگفتند:ما نیز دلمشغولیهای حزن انگیزا روح را شناخته ایم.آرزوها ما را نیز وا نمیگذارند که آسوده به کار بپردازیم....
    امسال تابستان آرزوهای من بر آتش بودند و من از عطای چیزی برای اشامیدن به آنها ابا کردم زیرا آنها را از بسیاری نوشیدن بیمار میشناختم...هر شب آرزویی بر بالش من قنوده است....هر سپیده دم همانجا بازش میابم،شب همه شب بر بالین من بیدار نشسته است.خواسته‌ام آرزوی خود را فرسوده کنم اما جز پیکر خود را نیازرده ام.میدانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمیدانم خرسندیم را چگونه رام کنم....به خاطر استراحتی‌ عظیم آرزوی مرگ سلامت بخش را دارم...امیدوارم آرزوی تخفیف یافته من نتواند بیش از این، تناسخ‌های دیگر را بپذیرد.....ای آرزو ترا ارضا کرده‌ام بی‌ آنکه سیرابت کنم آخر تو چه میخواهی‌؟....آیا خسته نمیشوی؟

    همه از عشق سخن گفتند و من همچنان بر زمین مانده افسون شده بودم و تا سر حد غم خمار.......من از عشق سخن نگفتم....چشم به راه صبح بودم که سر به کوه و بیابان گذارم.................
    یقینا دیدار چیز‌های دیگر به قدر جدائی از تمام چیز هایی که مرا ضروریست اهمیتی ندارد.شک نیست که من عشق را شناخته ام....عشق را و بسا چیز‌های دیگر را....

    همه لذات حواس ما مانند دروغ ناقص بود.ای احکام خدا جان مرا به درد آورید.حدود خود را کجا تمدید می‌کنید؟آیا برای هر چیزی زیبا که در جهان عطشی به آن خواهم داشت مکافات جدیدیست؟از زمین بیش از آن چشمه میجوشد که عطش ما را بسنده باشد.به تو خواهم آموخت که همه چیز به طرزی‌ الهی طبیعیست.

    هر سفیدی روشنی ذخیره شده ایست.آموختم که هر موجودی را به نسبت قدرت پذیرش روشنایش بسنجم....خدا آنست که هیچ نباید در انتظارش گذشت.

    من رویا را فقط آنقدر که میپندارم حقیقت است دوست میدارم چون زیباترین رویاها به آن لحظه نمی‌‌ارزد که آدمی‌ از خواب بر میخیزد....

    آندره ژید.....مائده‌های زمینی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام سعید جان دیروز یک ایمیل به ادرسی که ازت داشتم زدم
    نمی دونم هنوز اونو چک می کنی یا نه خواستم خبرت کنم تا اونو مطالعه کنی و جواب بدهی
    موفق باشی
    با مهر

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

    ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

    هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد . که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.

    به ناچار خودش برگشت پایین .

    بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

    بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    وبلاگ "آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر "هزار ماهی پریشانی" به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/8909.aspx

    posted 1 year ago. ( send a note )