Books

Request Friendship
Send Request Cancel

hadi a

hadi a

im a 25 years old man from tehran,iran
im a PhD student at university of tehran,mechanical engineering(manufacturing and production) more »
  • tehran, iran
  • member since October 28 2007

Public Notes

 
1 2 3  | Next »
Displaying 1-20 of 46 notes
  • mahdie m

    mahdie m says

    salam aghaye abdollahi,mamnoon az inke mano ba in sayte jaleb ashena kardid.
    albate az unjayi ke dir be dir mailamo chek mikonam taze motavajehe mailetun shodam!
    good luck aghaye Dr!

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • pegah S

    pegah S says

    نگاه کن که غم درون د یده ام
    چکونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستی ام خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام می کشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطرها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ....به شهر شعرها و شورها

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    ماجراي شگفت انگيز آرون رالستون


    دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا .

    ساعات اوليه صبح است كه آقاي رالستون ، كوهنورد معروف امريكايي طبق معمول هميشه با دوچرخه و كوله پشتي مخصوص كوهنوردي خودش از خانه خارج مي شود . مساحت زيادي را با دوچرخه طي مي كند تا به دره معروفي كه هميشه براي كوهنوردي به آنجا مي رفته است برسد . اين همان تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو است . محلي كه هر كوهنوردي از شنيدن نام آن به خود مي لرزد .

    رالتسون تا رسيدن به دامنه كوه فقط با دو خانم جوان كه به قصد تفريح به دامه كوه آمده بودند برخورد مي كند و سپس به مقصد هميشگي اش مي رسد و براي كوهنوردي از دامنه كوه بالا مي رود. چندين ساعت بعد كه ورزش هميشگي رالستون به پايان مي رسد ، قصد بازگشت مي كند ، اما در حال برگشت به سطح زمين سنگ هاي كوه بر اثر اتفاق كاملاً طبيعي جابجا مي شوند و يك سنگ بسيار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او مي آيد . آرون تعريف مي كند كه در آن لحظه تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زير سنگ بيرو ن كشيده و با سرعت حركت كنم . اما در نهايت بازوي راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناك با وزني در حدود 700 پوند ( چيزي در حدود 350 كيلوگرم ) بر روي بازوي راستم افتاد و تا كف دست راستم را گرفت . اينجا بود كه ديگر از حركت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زير سنگ ماندن نجات بدهم . آرون كه هنگام تعريف اين واقعه ، عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته است ادامه مي دهد كه با تمام توان سعي كردم سنگ را حركت بدهم اما مگر سنگ حركت مي كرد ؟ وزن سنگ بسيار بالا بود و من فقط با يك دست ، نمي توانستم آن را حركت بدهم و دستم را بيرون بياورم ، تمام سعي من بر اين بود كه آرام باشم و در خونسردي كامل به اوضاع فكر كنم . مي دانستم كه امكانش نيست با يك دست اين غول سنگي راحركت داده و خودم را نجات بدهم . آرون به خوبي مي دانست كه چندين كيلومتر راطي كرده تا به اين نقطه برسد و آن زنان را هم مدت ها پيش در بين راه ديده است پس هيچ كس از حضور او در اين مكان خبري ندارد و به همين دليل كمكي هم از دست كسي ساخته نيست .

    آرون رالستون : دره بسيار عميق بود و ساكت ، هيچ حركتي ديده نمي شد و هيچ جانداري در آن مكان حضور نداشت . همه آنچه را كه به عنوان تغذيه با خود برده بودم شامل يك بطري آب ، چند عدد شكلات و يك ساندويچ خيلي كوچك مي شد . آرون چندين روز در همان حالت در آن دره وحشتناك مي ماند ، بعد از گذشت پنج روز بطري آب خالي شد و هيچ چيزي براي خوردن باقي نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمين روزي كه دستش در زير آن تخته سنگ بزرگ گير كرده بود در اين چند روز ، چندين سناريوي مختلف از ذهن آرون گذشت و افكار مختلفي براي نجات به فكرش رسيد . متاسفانه جايي كه مانده بود داخل گودي دره بود و از ديد همه كس پنهان شده بود و هيچ اميدي به نجاتش نمي رفت . حتي اگر كشته هم مي شد ، معلوم نبود كه جسدش را بعد از چند روز پيدا مي كردند و آيا اصلا ًكسي موفق به انجام اين كار مي شد يا نه ؟ آرون تصميم خودش را گرفت . او مي گويد اكنون بعد از بيست روز مي توانم از آن واقعه و زجري كه كشيدم براي روزنامه ها سخن بگويم . هيچ راه ديگري وجود نداشت به جز اينكه بازويم را قطع كنم . نمي دانستم قادر هستم اين كار را انجام بدهم يا نه ؟ اصلاً تصميم درستي گرفته بودم ؟ جيبهايم را گشتم و تنها چيزي كه پيدا كردم يك چاقوي سويسي بسيار كند و كوچك بود مجبور بودم مشغول شوم . اول يك شريان بند درست كردم و بالاي بازويم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوي كوچك شروع كردم به بريدن بازوي خودم . آرون عرق صورتش را پاك مي كند و ادامه مي دهد : وقتي چاقو به استخوان رسيد متوجه شدم كه چاقو قادر به شكستن استخوان نيست و تنها راهي كه وجود داشت شكستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهاي بازويم را شكستم . درد امانم را بريده بود اما در ان لحظه فقط سعي مي گردم به چيزهاي خوب در زندگيم فكر كنم . به خوشبختي هاي گذشته به روزهاي خوب ، به خانواده ام و به كوهنوردي هاي خوبي كه داشتم درد كشنده بود اما تمام فكرم را به مسائل خوب مشغول كرده بودم . وقتي كار بريدن بازو به اتمام مي رسد . آرون شروع كرد به خارج شدن از دره و سيزده كيلومتر پياده روي خون ريزي اجازه فكر كردن درست به آرون نمي داد و فقط مي توانست از روي رد پاي كوهنوردهاي ديگر حركت كند تا به جاده برسد . آنجا بود كه با يك زن و شوهر هلندي برخورد كرد و درجا غش كرد تمام نيروئي كه اندوخته بود به پايان رسيده بود وديگر تواني براي ادامه دادن نداشت . زن و شوهر هلندي كمي آب و شيريني به آرون مي دهند تا احساس ضعف را از او دور كنند و سپس وي را با يك هليكوپتر به اولين مركز درماني منتقل كردند .

    آزمايش هاي اوليه نشان مي داد كه آرون حالت عادي ندارد و خون زيادي از وي رفته است . خلبان هليكوپتر تعريف ميكند كه تمام تلاش ما بر اين بود كه جلوي خواب رفتن او را بگيريم ولي روحيه او مثال زدني و واقعاً عجيب بود ، باور نمي كنيد اگر بگوئيم كه آرون با پاي خودش وارد بيمارستان شد و تحت مداواي پزشكان بخش قرار گرفت .

    آرون رالستون كوهنورد با تجربه اي است كه واقعاً مي توان گفت ، كه قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اكنون با يك دست به زندگي خودش ادامه مي دهد و هنوز هم به كوهنوردي ادامه مي دهد . روحيه مثال زدني دارد و مشاور خوبي در مشكلات كوهنوردي ديگران به شمار مي رود . جالبترين و تكان دهنده ترين بخش مصاحبه و گفتگوي آرون ، قسمتي بود كه وي از بريدن استخوان بازويش حرف مي زند. نمي دانستم چگونه بايد اين كار را به اتمام برسانم ؟ چاقوي كوچك قادر به بريدن استخوان بود و راهي به جز شكستن استخوان به ذهنم نمي رسيد . با تكه سنگي كه پيدا كرده بود سعي كردم استخوانها را بشكنم و دستم را از بدنم جدا سازم.

    آرون در پايان اين گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من براي مقابله كردن با هر پيش آمدي آماده هستم . در زندگي لحظاتي وجود داردكه انسان مجبور است تصميمي را بگيردكه شايد انجام آن در لحظه اول غير ممكن به نظر برسد ولي هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست من كوهنوردي قديمي هستم و به تجربه اي كه دارم افتخار مي كنم .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Yalda

    Yalda says

    God is nowhere. Do you know what is that mean?
    1)God is no where.
    2)God is now here.
    Everything in life depends on how you look at them , always think positive.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • pegah S

    pegah S says

    زمستان است
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت , سرها در گریبان است .
    کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
    نگه جز پیش پا را دید نتواند
    که ره تاریک و لغزان است.
    وگر دست محبت سوی کس یازی
    به اکراه آورد دست از بغل بیرون
    که سرما سخت سوزان است .
    نفس کزگرمگاه سینه می آید برون, ابری شود تاریک
    چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
    نفس کین است, پس دیگر چه داری چشم
    زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟!
    مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی!
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی , در بگشای!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Yalda

    Yalda says

    When God leads you to the edge of the cliff, trust him fully, only one of the 2 will happen, either he will catch you when you fall or he will teach you how to fly.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • pegah S

    pegah S says

    آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید
    یک نفر در آب دارد می سپاردجان
    یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
    .روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
    آن زمان که مست هستید
    از خیال دست یابیدن به دشمن
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوان را
    تا توانایی بهتر را پدید آرید
    آن زمان که تنگ می بندید
    بر کمرهاتان کمربند
    در چه هنگامی بگویم من ؟
    !یک نفردرآب دارد می کند بیهوده جان , قربان

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • pegah S

    pegah S says

    قاصدک !هان چه خبر آوردي؟
    از کجا وز که خبر آوردي ؟
    خوش خبر باشي , امّا ,امّا
    .گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
    انتظار خبري نيست مرا
    نه ز ياري , نه ز ديار و دياري ـ باري
    برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
    .برو آنجا که تو را منتظرند
    .قاصدک دردل من همه کورند و کرند
    . دست بردار از اين در وطن خويش غريب
    قاصدک تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد
    که دروغي تو دروغ
    که فريبي تو فريب
    قاصدک ! هان , ولي ...آخر...اي واي
    !با توام آي ! کجا رفتي آي
    راستي آيا خبري هست هنوز؟
    مانده خاکستر گرمي بر جايي؟
    در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردک شرري هست هنوز؟
    !قاصدک
    ابرهاي همه عالم شب و روز
    .در دلم مي گريند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کردسنگ غرق شود نه انکه تو متلاطم شوی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    آنچه احساس خوبی به تو می دهد اعتماد کن.زندگی برای آن كسی ارزشمند می شود كه خوب آموخته با شد با همان اشتیاق به آینده بنگرد كه بگذشته نگاه می كند.زندگی هیچ تضمینی درباره آنچه در راه است نمی دهد اما برای کسانی که رویاهایشان را باور دارند هدیه ایست گرانبها.این تمام یك انگاره است كه به زیستن اعتبار میدهد.هیچ قسمت از زندگی نمی تواند تا ابد پایدار بماند و هیچ لحظه ای نمی تواند جای موج بلند غلطان و سیر دراز آهنگ زندگی در بستر سالهای عمر را بگیرد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Salman Ghazi

    Salman Ghazi says

    Dear Hadi. You seem to be an engineer.
    My son Mohammed Ali is also an engineer (Production) from Bombay University. He also did his MSc (Finance) from UK (University of Bath) in December 2007. He is in search of a good opening. Could there be an opportunity for him in Iran? If you feel so just send a mail to him on maghazi@gmail.com with a copy to me at salmanghazi@yahoo.com so that he could send his CV. It will be a great favor to me..Salman Ghazi

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aymaz

    aymaz says

    kheli jalebe

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    ________________________________________
    يا مقلب القلوب والابصار
    يا مدبر اليل و النهار
    يا محوا الحول والاحوال
    حول حالنا الي احسن حال

    سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
    بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
    سال خرم ، فال نيكو ، مال وافر ، حال خوش
    اصل ثابت ، نسل باقي ، تخت عالي ، بخت دوام

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sharifullah A

    sharifullah A says

    Hidai Brither; Thanks for adding me as a friend.Thanks

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • saana

    saana says

    تاملی بر "پدیده ولنتاین" http://www.alef.ir/content/view/5087/

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • qadimun

    qadimun says

    Article: Academic Shock and Awe

    http://www.shelfari.com/groups/14098/discussions/27692/Academic-shock-and-awe

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Lida

    Lida says

    No one is too young for love, because love doesn't come from your mind, which knows your age, but from your heart, which knows no age.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • saana

    saana says

    از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته­ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني

    posted 1 year ago. ( send a note )
1 2 3  | Next »
Displaying 1-20 of 46 notes