hamed says
ای پروردگار مهربانمای خدای مناوصاف درباره تو گمراه شده استو صفتها،نزد تو از هم گسیخته استو اندیشه های باریک(من)در بزرگواریت سرگردان گشته اندهمچنین تویی خدایکه،در اوُلیُت ،خود اولیو همچنین تو،همیشه ای که جاودانی و من بنده ای هستم که کردار و کار نیکش اند و آرزوهایش بزرگ و بیشمار استبارالها! وسایل پیوندها از دست من بیرون رفتهجز آنچه رحمت توآنرا به هم پیوستهو رشته های آرزوها از من بریده شدهجز عفو و گذشت توکه من به آن دست آویخته اممعصیت و نافرمانی تو کرده امعفو از بنده ات،هرگز دشوار نیست،بلکه تو را سزاوار استاگر چه بد کرده اماما مرا ببخشمرا ببخش----------------قسمتی از دعای شماره 32 از صحیف سجادیه
az says
خوب به عبید هم خبر بده که پیام هاش رو جایی این که تو صفحه ی خودش بخونه، باید بیاد و تو صفحه ی تو بخونه :دیآره، شاه لیر رو آنلاین هم میتونی پیدا کنی، اما پیشنهادم اینه که بخریش. ارزون بود. من عید امسال، هزار و پونصد گرفتمش.مائده های زمینی رو هنوز خودم هم نخوندم. باید از عبید بابتش تشکر کنیراستی، چند وقت پیش وبلاگ این نویسنده ی کافه پیانو رو دیدم، یه مطلبش رو جایی لینک کرده بودن. اگه آدرسش رو پیدا کردم بهت میدم
سلاااامهوررا، دوست جونم اینجاستدارم سعی میکنم از جی میل یا یاهو وارد چت بشم، امیدوارم که هنوز این تو باشی.نری هاواستا اومدم
obeyd says
چیزی را که نمیتوان در موردش سخن گفت باید به سکوت واگذارکرد.آه اگر فقط به این توصیه توجه میشد.آنگاه دیگر شاهدبحث های بیهوده درباره حقیقت نبودیم.آنچه که هست به بیان در نمی آیدو آنچه که به بیان نمی آید نیست.حقیقت فراسوی کلمات است.تنها سکوت است که با حقیقت نسبتی دارد.اما سکوت کردن بسیار مشکل است.ذهن خواهان سخن گفتن درباره حتی چیزهایی است که فراسوی کلمات قرار دارند.حقیقتا ذهن تنها مانع سکوت است.سکوت به ساحت بی ذهنی تعلق دارد.وینگنشتاین
sorkhjame says
گاهی به نگاهت نگاه کن !انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
ramin lion says
برای جایزه سالانه «هر انسان حقی دارد» کاندید شویدvia کیبرد آزاد by جادی on 8/24/08من طرفدار مسابقه و رقابت و جایزه نیستم ولی این یکی به نظرم ارزش شرکت دارد. در این مسابقه سالانه، هر انسانی میتواند با تاکید بر حقوق فردیاش و حق دانستن، یک مقاله به فارسی، انگلیسی، عربی یا هر زبان دیگر را کاندید شرکت در مسابقه سالانه کند. جوایز چیزهای کوچکی در حد یک هزار یورو هستند اما نکته مهم تاکید بر حق نوشتن و اطلاع رسانی است و آرشیو جذابی که از این خبرها که «انسان»ها تولید کردهاند، جمع میشود.انطور که وبسایت این جایزه سالانه میگوید http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/home افراد میتوانند هر شکلی از گزارش (تصویری، اینترنتی، وبلاگی، چاپی، روزنامهای و حتی چاپ نشده) را برای سایت بفرستند و بعد از ارزیابی توسط داوران و پیشکسوتان یی مثل نلسون ماندلا، توتو، کارتر، محمد یونس، کوفی عنان، آنگ سان سوچی و .. در مسابقه ۶۰ سالگی منشور حقوق بشر شرکت کنند.وقتی چنین خبری را میخوانم دوست ندارم جای بهترین دوستانم در آن خالی باشد. جزو معدود چیزهایی است که احساس میکنم ایرانیها مزیت واقعی نسبت به دیگران دارند: فعالیت در عین آزادی نسبی نسب به کشورهای دیکتاتوری صرف و مسایل بسیار متنوع و مورد توجه جهانیان. راستش یکی از خوشحالیهای زندگیام این خواهد بود که یک ایرانی برنده شود، دوستی که ...برای کاندید کردن یکی از نوشتههای روزنامهای، وبلاگی، تحقیق یا هر چیز دیگر خود کافی است سری به صفحه ثبت نام بزنید و مطلب فارسی خود را رجیستر کنید. نمیخواهم از فرد خاصی نام ببرم ولی بعد از دیدن این جایزه شدیدا احساس کردم که جای بعضی گزارشهای روشنگر از ایران در آن خالی است.صفحات مرتبط: وب سایت پیشکسوتان http://www.theelders.org وب سایت هر انسان حق دارد http://media-awards.everyhumanhasrights.org صفحه ثبت نام - http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/user/register لوگوهای حمایتی http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/content/spread-word... چه تبلیغاتی کردم براشون (: به هرحال به نظرم مفیده. حتی به ذهنم رسید هر بار که جایی دیدم که می شه برای جایزهای کاندید شد، بنویسم (: چرا ما نباید کاندید بشیم؟ (: : نقل ازpersiska@googlegroups.com
:)سعیـــــــــــــــــــــــــــده!!! بابا تو خیلی باحالی. برا خودت هم پیام میذاری؟
saeede a says
بخاطر پیام های پر مهرتان متشکرم. اوضاع چطوره؟ تلاشهاتون خوب نتیجه میده؟ موفق باشید.
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟؟!! از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند .سخن درویش که به جهنم رفته بو چنین بود : " با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف نیز به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
عهدنامه تركمانچاي و فاجعه ملي در تاريخ ايران عارف محمدزاده امروز 180 سال از تحميل عهدنامة شوم و ننگنين «تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران ميگذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامههاي فاجعهباري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعهطلب روسيه براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران تلاش ميكرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف ميشد، تحركات دولتهاي توسعهطلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران بيشتر ميشد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوءاستفاده از آشفتگيها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي ميكرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعهطلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعليشاه، دو عهدنامة ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.
سلام عزیزم, ممنونم که به یادم هستی. من حسابی درگیر پایان نامه ام هستم. سعی می کنم برات زود به زود پیغام بفرستم, همزاد عزیزم. مواظب خودت باش. بازهم ممنون از محبتت.
kamelia m says
سلام عزيزمخيلي وقته ازت خبري نيست ،اميدوارم هركجا كه هستي درسلامت باشي ودنيا به كامت باشه :)
راه گلورابغض مي بندد،راه چشم راخيمه اشك،راه دانش وفرزانگي راجهل،راه آزادي وكمال راتعصبدكترشريعتي
بناگاه ترامينامموباتوسخن مي گويموبدست هاي خود مي نگرمكه پرازتو استودرسرتاپاي خودتن ترا حس مي كنمنام تو درسرم مي پيچدكه رساتر ازهاي وهوي دنياستولي ترابه فراموشي مي سپارمچون باغباني كهگل ها رابه سكوت باغ مي سپاردزيرا بازبه سوي تو خواهم آمدزيرابه ناگاه تراخواهم ناميدوباتوسخن خواهم گفتبيژن جلالي
eldar says
د سلام دهم-عشق را جواب بگیرمغرور یخ زده را رو به آفتاب بگیرمنشد که لحظه ی فرار مهربان شدنت رابه یادگار برای همیشه قاب بگیرم
نیکیپسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیمگرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.سالها بعد..........زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.نگاهی به صورتحساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد.همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.امضا دکتر هاروارد کلیزن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز
خوشا وقتي صبح بيدار مي شومبيرون مي روم و گل شكفته اي را مي بينمكه تا ديروز نبود
بامن اي محبوب من،ازيك من ديگركه تو اورا درخيابانهاي سردشبباهمين چشمان عاشق باز خواهي يافتگفتگوكنوبه ياد آور مرادربوسه ي اندوهگين اوبرخطوط مهربان زير چشمانتفروغ
"The Dark lantern"! The name seems interesting!
نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرشبه پسرم درس بدهيداو بايد بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بگويي، به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود. به او بياموزيد، که در ازاي هر دشمن، دوستي هم هست. مي دانم که وقت مي گيرد، اما به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش، يک دلار کاسبي کند بهتر از آن است که جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيدکه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.اگر مي توانيد، به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل هاي درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز مي کنند، دقيق شود. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها، ملايم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد که همه حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد انتخاب کند.ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج اندوه تبسم کند. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.به او بياموزيد که مي تواند براي فکر و شعورش مبلغي تعيين کند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.در کار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يک نازپرورده نسازيد. بگذاريد که او شجاع باشد، به او بياموزيد که به مردم اعتقاد داشته باشد.توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد، پسرم کودک کم سال بسيار خوبي است