saeede a’s last login was 2 weeks ago. « hide recent activity
saeede a finished reading The Stranger 4 weeks ago.
saeede a finished reading the leopards who have run with me 4 weeks ago.
saeede a finished reading The JOKE (Definitive Version) 4 weeks ago.
saeede a finished reading Antigone. Sophocles (Oxford World's Classics) 4 weeks ago.
saeede a has read Thus Spoke Zarathustra.
saeede a has read Study Skills for Students of English as a Second Language.
saeede a has read Palestine: Peace Not Apartheid.
saeede a has read The Clown (Penguin Classics).
saeede a is now reading Twenty Three Years: A Study of the Prophetic Career of Mohammad.
saeede a has read The Unbearable Lightness of Being.
saeede a’s last login was 2 weeks ago. show recent activity »
Rated 2 stars
Rated 4 stars
Rated 5 stars
Rated 3 stars
Read the review for First Things First
امام حسین از دیدگاه دکتر شریعتیحسین بیشتر از آب تشنۀ لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند*دیدم عده ای مردۀ متحرک را که بر یک زندۀ همیشه جاوید عزاداری می کنند.* در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست.*آنان که رفتند کاری حسینی کردند . انان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند* "آنها که تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب کرده اند - در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نکرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده اند؟
سلامکتابخوانی گروهی کتاب پنجم رو از امروز شروع کردیمنام کتاب : فریدون سه پسر داشتنویسنده : عباس معروفییه سری به آدرس زیر بزنیدhttp://tinyurl.com/y9u3wfgلینک دانلود ایبوکhttp://www.multiupload.com/B9H1ILY556
سعییده کجایی؟ درسو مشقت چه خبر؟
تو در زندگانیت نیچه خوندی؟عجب!زرتشت چنین گفت توی چه مایه هایی هست؟ به عقل ناقص من هم قد میده؟
شعاری برای زیستن حرمت اعتبار خود راهرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگرانمشکنکه ما هر یک یگانه ایم .موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت .چگونه معنا می شود از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را .از دست می دهد با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد .و آسان هدر شود هر روز، همان روز را زندگی کن .و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری .برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد .که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما .خط نازک همین فاصله است ،برخیز و بی هراس خطر کن .در هر فرصتی بیاویز «و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت .دست خواهی یافت آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود .پروازش ده تا که پایدار بماند رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست .و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش .که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش .ترنم خوش لحظه ها جاریست Nancye Sims نانسی سیمس برگردان: دکتر مهدی مقصودی ...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد....گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام
یا چیزی هست که همه به آن علاقمند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه- صرفنظر که کی هستند و کجا زندگی میکنند - باشد؟ آری سوفی عزیز مطالبی هست که قطعا مورد علاقه همگان است. و موضوع بحث دوره آموزشی ما دقیقا همینهاستمهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد میمیرد خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم خواهدگفت مصاحبت آدمها.ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان میگویند بلی. به عقیده آنها آدم نمیتواند فقط در بند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبتند. ولی از اینها که بگذریم یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن اینست که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه میکنیم.علاقه به اینکه بدانیم ما کیستیم امری تصادفی چون جمع کردن تمبر نیست. جوینده این مطلب در بحثی شرکت میکند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. اینکه جهان، زمین، حیات چگونه وجود یافت موضوعی است بس مهمترو بزرگتر از اینکه چه کسی در بازیهای المپیک پیشین بیش از همه مدال برددنیای سوفی - یوستین گردر
چیه؟ داشتم از این طرفا رد میشدم گفتم سلامی عرض کنمسلام!!!ه
خروس: شما بوقلمونها همگی آخرش حلیم میشوید ( خنده حضار )و کمی بعد برای دلجویی گویا می گوید :خب ، همه ما میمیرم اما شما حداقل میدونید برای چی میمیرید...گزیده ای از رمان قلعه حیوانات....... اثر جورج اورل
میگم هنوز شیرنی تفلدت را نخورده باید به فکر شیرنی دانشگاه جدیدت باشی!!! ها ها ها.... از چنگ ما نمیتونی فرار کنی!!! باشد که انشالله شیرنی پی آی دیت را بخوریم!!!! بازم ها ها ها
سلام. از بس اومدی گیر دادی یه عکس از دوران رویانیت بزار من هم گشتم و صفحه اول آلبومم این عکس را پیدا کردم!!! قشنگه نه؟ تو این دوران فکر میکنم اکثرمون شبیه هم هستیم درسته؟ شما که دکترتریت بیشتر میدونید!!!ه
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
سلام دوست عزیزبحث کتاب چهارم تو گروه ایجاد شده. منتظر نظرات شما هستیماسم کتاب: 1984 نوشته جرج اورویلپیشنهادی از زهرا جان
سلام دوست عزیزخیلی ممنون از خبر رسانی. بحثی که ایجاد کردین واقعا عالی هست. آرزو میکنم آدم هیچ کاری نداشته باشه فقط کتاب بخونه. ولی نمیشه.
حتما تا حالا داستان های کوتاه زیادی خوانده اید، اما تا حالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته ی چه کسی؟ کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همینگوی " نوشته شده است: For Sale: Baby Shoes, Never Worn. برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده. گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است. کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
انسان احساساتی را نمیتوان انسان دارای احساسات تعریف کرد (چرا که همه ما دارای احساسات هستیم) بلکه انسان احساساتی انسانی است که احساسات را به مرتبه ارزش ارتقا داده است. به محض اینکه به احساسات همچون یک ارزش نگریسته میشود، همه میخواهند دارای احساسات باشند و چون همه ما دوست داریم به ارزشهایمان مباهات کنیم، تمایل پیدا میکنیم که احساسات خود را به نمایش بگذاریم...وقتی پدر مرد اگنس ناچار شد مراسم تشییع را ترتیب بدهد. اگنس میخواست در مراسم هیچ خطابه یا سخنرانیی نباشد، و فقط قسمت آداجیو سمفونی ده مالر، که یکی از قطعه های موسیقی مورد علاقه پدر بود، پخش شود. اما این موسیقی بینهایت غم انگیز است و اگنس نگران بود که در این مراسم نتواند جلوی گریه خود را بگیرد. برایش گریه کردن در برابر این و آن تحمل ناپذیر بود؛ بنابراین صفحه را بر روی گرامافون گذاشت و به آن گوش کرد. یک بار، دو بار، سه بار. موسیقی او را به یاد پدرش انداخت و گریه کرد. اما وقتی نوای آداجیو هشت و نه بار در اتاق طنین افکند، قدرت موسیقی کم شد؛ و پس از آنکه سیزده بار صفحه را شنید دیگر اثرش چنان کم شده بود که انگار سرود ملی پاراگوئه را میشنید. از برکت این تمرین توانست در سراسر مراسم تشییع چشمان خود را خشک نگه دارد.بنابر تعریف، احساس چنین است که علیرغم خواست ما و اغلب در مقابل خواست ما در وجود ما زاده می شود. به محض آنکه میخواهیم احساسمان را حس کنیم (یعنی تصمیم میگیریم که احساس کنیم،همانطور که دن کیشوت تصمیم گرفت عاشق دولسینا شود) احساس دیگر احساس نیست، بلکه تقلیدی است از احساس، نمایشی است از احساس. این را معمولا هیستیری می نامند. از همین روست که انسان احساساتی (شخصی که احساس را به سطح ارزش بالا برده است) در واقع برابر است با هوموهیستیری کوس. انسان هیستیریکمعنای این سخن این نیست که شخصی که احساس را تقلید میکند، احساس نمیکند. بازیگری که نقش شاه لیر پیر را بازی میکند، سرشار از غم خیانت، روبروی تماشاگران بر صحنه می ایستد، اما به محض آنکه نمایشنامه تمام میشود، غم نیز از میان میرود. از هیمن روست که انسان احساساتی که در یک لحظه با احساسات گزافش ما را شگفت زده میکند در لحظه ایی بعد با بی قیدی وصف ناپذیرش مبهوتمان میکندجاودانگی - میلان کوندرا
سلام دوست عزیزدیسکاشن کتاب پرده نئی یعنی سومین کتاب گروه ایجاد شده. منتظر نظرات شما هستیم
سلام دوست عزیزدیسکاشن کتاب پرده نئی ایجاد شد. منتظر نظرات شما هستیمhttp://tinyurl.com/yevuzzw
خاطره پدر باز برگشت. از زمانی که پدر را دیده بود که از برابر آن دو پسر دوازده ساله عقب نشینی کرد، اغلب او را در چنین وضعی مجسم مینمود: پدر در یک کشتی رو به غرق است؛ فقط چند قایق نجات موجود است و جا برای همه نیست؛ در عرشه همه خشماگین میدوند. در آغاز پدر نیز با دیگران جلو میرود، اما وقتی میبیند مردم چگونه یکدیگر را فشار میدهند و کنار میزنند، و حاضرند یکدیگر را زیر پا له کنند و زنی با چشمان از حدقه در آمده با مشت به جانش می افتد، چرا که بر سر راه زن قرار گرفته، ناگهان می ایستد و خود را کنار میکشد. و در پایان او به قایقهای نجات مینگرد که بیش از حد آدم بارشان شده و در میان فریاد و ناسزا، آرام بسوی امواج خشمگین میروندنام این برخورد را چه باید گذاشت؟ بزدلی؟ نه. ترسوها از مرگ میهراسند و می جنگند تا زنده بمانند. نجابت؟ بی شک، البته در صورتی که از روی احترام به همنوعان خود باشد. اما اگنس باور نمی کرد که انگیزه پدر این بوده باشد. پس چیست؟ اگنس نمی داند. ظاهرا فقط یک چیز مشخص است: در یک کشتی دز حال غرق، که برای سوار شدن به یک کشتی نجات باید جنگید پدر پیشاپیش محکوم استآری فطعا اینطور بود. حالا سوالی که پیش می آید اینست: آیا پدر اگنس نیز به اندازه خود اگنس، که هم از موتورسیکلت سوار تنفر پیدا کرده و هم از مردی که او را به سبب گرفتن گوشهایش مسخره کرده بود، از مردمی که سوار بر کشتی هستند متنفر است؟ نه، اگنس خیال نمیکند که پدر بتواند نفرت بورزد. نفرت با گره زدن شدید ما به دشمنمان ما را به دام می اندازد. زشتی جنگ در این است: نزدیکی خون ریخنه دو طرف، مجاورت شهوانی دو سرباز، که چشم در چشم هم، همدیگر را با سرنیزه می درند. اگنس مطمئن بود: درست این نوع نزدیکی بود که پدر از آن نفرت داشت. زدوخورد روی کشتی چنان او را سرشار از نفرت میکرد که ترجیح میداد غرق شود. برخورد جسمانی با مردمی که مشت میزدند، یکدیگر را زیر دست و پا له میکردند و همدیگر را میکشتند برای او بسیار بدتر از یک مرگ تنها در پاکی آبها بودجاودانگی - میلان کوندرا
و اینچنین سعییده به صحنه رقابت ها باز میگردد!!!ه