Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Yasaman Mani

Yasaman Mani

بهترين دوست انسان،انسان است نه كتاب.كتابها تا آن حد كه رسم دوستي و انسانيت بياموزند،معتبرند. نه تا آن حد كه مثل
دريايي مرده از كلمات مرده تورا در خود غرق كنند و فرو ببرندتو در كوچه ها انسان خواهي شدنه در لابلاي كتابها تو در كوه ها ، در جاده ها، و در كنار ستمديدگان واقعي رسم زندگي را ياد خواهي گرفت نه با غوطه خوردن در آثاري كه در اتاق هاي... more »
  • Cyberjaya, Malaysia
  • member since October 22 2007

Yasaman Mani’s last login was Monday, February 16 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • nina

    nina says

    www.comerafoto.blogfa.com
    be axam sari bezan

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
    شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
    یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
    شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
    ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
    همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
    ببر رفت و زن زنده ماند...
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
    پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

    قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

    فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

    زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

    خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

    فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

    زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

    خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • anshul

    anshul says

    i am from india

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    کرگدن و پرنده



    یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

    کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

    دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

    کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

    کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

    دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

    کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

    دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

    کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

    دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

    کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

    دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

    کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

    دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

    دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

    کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

    کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

    داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

    کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

    دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

    کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

    یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

    دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

    کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

    دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

    کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

    دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

    کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

    دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

    کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

    کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد
    !!!!!!!!!!!!!!!

    posted 8 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
    کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه
    حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با
    خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .

    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش
    رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد
    بره روی خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره
    ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه
    ی چاه رسید و بیرون اومد .
    مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .
    اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از
    مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    بهار بهار
    صدا همون صدا بود
    صدای شاخه ها و ریشه ها بود
    بهار بهار
    چه اسم آشنایی ؟
    صدات میاد ... اما خودت کجایی
    وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
    تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از قصل شکفتنم کرد
    بهار اومد با یه بغل جوونه
    عید آورد از تو کوچه تو خونه
    حیاط ما یه غربیل
    باغچه ما یه گلدون
    خونه ما همیشه
    منتظر یه مهمون
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از فصل شکفتنم کرد
    بهار بهار یه مهمون قدیمی
    یه آشنای ساده و صمیمی
    یه آشنا که مثل قصه ها بود
    خواب و خیال همه بچه ها بود
    آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
    وقتی شکست باهاش شکست دلامون
    بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
    خنده به دلمردگی زمین کرد
    چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
    واشدن پنجره ها رو دوست داشت
    بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
    من و با حسی دیگه آشنا کرد
    یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
    حیف که همش سوال بی جواب شد
    دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
    که صب تا شب دنبال آب و نون بود

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز
    بهار 1388

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    دل جمله حكایت از بهار تو كند
    جان جمله حدیث لاله زار تو كند
    مستی ز دو چشم پر خمار تو كند
    تا خدمت لعل آبدار تو كند
    بیا به صدای چكاوك ها گوش كنیم كه آمدن بهار را نوید میدهند
    بیا به صدای جویبار گوش كنیم كه از جاری بودن زندگی خبر میدهد
    بیا ، عطر شكوفه های سیب را استشمام كنیم
    بیا به سبزی سبزه ، نگاه كنیم
    بیا با تیك تاك ساعت ، خاطراتمان را مرور كنیم
    بیا هر آنچه خاطرمان را آزرد ، با دست نسیم عشق پاك كنیم
    بیا به هم سخاوتمندانه سلام كنیم ، بیا خانه دل را با نام دوست آذین كنیم
    بیا سردی نگاه را از چشمانمان دور كنیم ، بیا تا آتش عشقمان را هر دم سوزان كنیم
    بار خدایا . . .
    از تو میخواهم كه مرا عفو كنی
    اگر دستی نیازی را پس زدم ، مرا عفو كنی ... اگر چشمی را گریاندم مرا عفو كنی
    اگر خاطری را آزردم مرا عفو كنی ... اگر دلی را رنجاندم مرا عفو كنی
    برای تمام كاستی هایم مرا عفو كنی ، مرا عفو كنی
    دوست من بیا از هر آنچه در سال 87 گذشت خاطره سازیم
    قلم عشق برداریم و برای هر آنچه كه میخواهد در سال 88 بر ما بگذرد عاشقانه بنویسم
    هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز
    و
    فرا رسیدن بهار بر شما مبارك باد

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • amir masood n

    amir masood n says

    salam man amiram az iran(shiraz) daneshjooye pezeshkiam va zyad vaght nadaram ke ketab bekhoonam mikhastan to khoondan ketabaye khoob rahnamaeim koni?merci albate age vaghtesho dashti

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Mohammad VatanPour

    Mohammad VatanPour says

    در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
    در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
    در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
    در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
    در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
    در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
    در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
    در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
    در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
    در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
    در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
    در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
    در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
    در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

    در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
    صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
    صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
    كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
    چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
    جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
    كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
    غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
    مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
    به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    (به سرزمين شما آه سرزميني كه
    غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
    غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
    به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
    براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
    سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
    وقيح بود ولي عابران نامربوط
    به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
    به خستگان سفر توشه و توان دادند
    به احترام شكفتن، جوانه روياندن
    به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
    اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
    به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
    به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
    چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
    شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
    شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
    خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
    به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
    چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
    چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
    «زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
    زبان خام مرا جرأت بيان دادند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • ali a

    ali a says

    با سلام. من علی هستم و بسیار خوشحالم که با شما آشنا می شم. من عکشتون رو در googl دیدم و ... مجذوب اون روی زیبتی شما شدم. الآن هم می خام هگه اجازه بدید email ام رو بذارم و منتظر پاسخ شما بمونم. پیروز باشید. www.aliazadandish@yahoo.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ishtiaq A

    Ishtiaq A says

    Salam Yasmeen
    how r u hope ur ok long time no see and i really like the book mula nasaruddin & Zan ziadi

    posted 1 year ago. ( send a note )