Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Yasaman Mani

Yasaman Mani

has 251 followers and is following 230 people

بهترين دوست انسان،انسان است نه كتاب.كتابها تا آن حد كه رسم دوستي و انسانيت بياموزند،معتبرند. نه تا آن حد كه مثل
دريايي مرده از كلمات مرده تورا در خود غرق كنند و فرو ببرندتو در كوچه ها انسان خواهي شدنه در لابلاي كتابها تو در كوه ها ، در جاده ها، و در كنار ستمديدگان واقعي رسم زندگي را ياد خواهي گرفت نه با غوطه خوردن در آثاري كه در اتاق هاي... more »
  • Cyberjaya, Malaysia
  • member since October 22, 2007

Groups

Following

Yasaman Mani’s last login was Monday, February 16, 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • nasharrawy

    nasharrawy says

    Pls do keep in touch! Ym Chat/email: nasharrawy@yahoo.com Pls do vu n commnet my song lyrics: www.nasharrawy10.wordpress.com n my articles as in: www.nasharrawy.blogspot.com ( Who was the Premier of Malaya B4 August 31 1957 ? )Enjoy with me in " Happy Hour " www.Youtube.com ( Nasharrawy ) TQ .... Nash Ar-Rawy LOVES

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • masoud z

    masoud z says

    همه ی حرفام رو به خدا گفتم .. همه ی اون حرفایی رو که نه میشه اینجا گفت .. و نه میشه به تو گفت .. سبک شدم ، یه خورده .. اما آروم اصلا .. انگار تموم اون حرفا .. یه جایی .. گوشه دلم .. هنوزم داره سنگینی می کنه .. انگاری قرار نیست .. هیچ وقت ، دل من از هیچی خالی شه .. جمعه .. بازم باید برم .. دلتنگم .. نه .. یعنی نه خیلی .. فقط .. فقط .. دلم شعر می خواد .. یه شعر خوشگل و آروم کننده .. از اون شعرایی که تا ته ته های دلت خنک میشه .. که نیست .. یعنی هست ولی من ندارمش .. *

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش، عشق و باقی
    احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
    کردند.
    اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
    تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت که با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
    خواست.
    “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
    عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
    پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
    شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
    صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
    ناجی به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    ” چه کسی به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
    “چون تنها زمان، بزرگی عشق را درک می کند.”

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • s f

    s f says

    dear yasman
    ur opinion about human is interesting.books help us to know other people better.sf

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    Write a note for Yasaman Mani here



















    قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت ، جوهر از شیشه ی ذات ، کاغذ از صفحه ی دل ، نور از شمع حیات ، تا نویسم همه جا ، نام زیبای تو را .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • hassan m

    hassan m says

    hi h r u

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالا یی ستاره ها می خوابم. اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند، من باز هم خوشبختم؛ حتی اگر ستاره ها برایم لالایی نگوین.
    راستی دوست داری امروز چه رنگی باشد؟ درست است، هر رنگی که تو بخواهی همان می شود. فقط یادت باشد که لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی. پنجره را بگشا. می بینی هوا چقدر خوش بوست. آن طرف را نگاه کن. آن طرف آسمان را می گویم. آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی! تعجب نکن، اگر تو بخواهی رنگین کمان هم هشت رنگ می شود. فقط کافی است که تو بخواهی. تو می توانی بخواهی، پس این آزادی را از خودت نگیر. از همین امروز شروع کن. هیچ وقت دیر نیست. برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو یک بار او را دعوت کنی بار دیگر اوست که تو را به میهمانی فرا می خواند. وقتی باران می بارد از باران فرار نکن، بگذار باران تمام خستگی هایت را بشوید. من که زیر باران حمام می گیرم و زیر آفتاب خشک می شوم.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • mkhubaibbinhanif h

    mkhubaibbinhanif h says

    assalamalaqum
    I m New person in this site please help me thanks

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • nina

    nina says

    www.comerafoto.blogfa.com
    be axam sari bezan

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
    شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
    یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
    شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
    ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
    همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
    ببر رفت و زن زنده ماند...
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
    پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

    قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

    فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

    زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

    خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

    فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

    زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

    خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • anshul

    anshul says

    i am from india

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    کرگدن و پرنده



    یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

    کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

    دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

    کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

    کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

    دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

    کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

    دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

    کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

    دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

    کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

    دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

    کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

    دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

    دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

    کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

    کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

    داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

    کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

    دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

    کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

    یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

    دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

    کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

    دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

    کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

    دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

    کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

    دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

    کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

    کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد
    !!!!!!!!!!!!!!!

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
    کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه
    حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با
    خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .

    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش
    رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد
    بره روی خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره
    ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه
    ی چاه رسید و بیرون اومد .
    مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .
    اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از
    مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    بهار بهار
    صدا همون صدا بود
    صدای شاخه ها و ریشه ها بود
    بهار بهار
    چه اسم آشنایی ؟
    صدات میاد ... اما خودت کجایی
    وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
    تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از قصل شکفتنم کرد
    بهار اومد با یه بغل جوونه
    عید آورد از تو کوچه تو خونه
    حیاط ما یه غربیل
    باغچه ما یه گلدون
    خونه ما همیشه
    منتظر یه مهمون
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از فصل شکفتنم کرد
    بهار بهار یه مهمون قدیمی
    یه آشنای ساده و صمیمی
    یه آشنا که مثل قصه ها بود
    خواب و خیال همه بچه ها بود
    آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
    وقتی شکست باهاش شکست دلامون
    بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
    خنده به دلمردگی زمین کرد
    چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
    واشدن پنجره ها رو دوست داشت
    بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
    من و با حسی دیگه آشنا کرد
    یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
    حیف که همش سوال بی جواب شد
    دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
    که صب تا شب دنبال آب و نون بود

    posted 2 years ago. ( send a note )