mahboubeh

mahboubeh

What I am is good enough if I would be only be it openly.
  • Tabriz, East Azerbayjan, Iran
  • member since Monday, October 22 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 209 notes
  • shahrzad

    shahrzad says

    و من عاشقترم
    در باران به چتر نمی اندیشم
    در باران به خاطره
    به آب
    به عشق
    به فروغ
    و به قدم زدن
    می اندیشم

    posted 49 minutes ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    that love is all there is ,
    ia all we know of love
    it is enough , the freight should be
    proportioned to the groove .
    این که جز عشق هیچ نیست
    تنها چیزیست که از عشق می دانیم
    همین کافی ست بار کشتی باید
    به قدر گنجایش آن باشد
    "emily dikinson"

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Ghazal

    ghazal says

    زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
    عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
    لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
    زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
    می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
    گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
    آنچنان دور از لبش بگداختیم کزتاب درد
    چ.ن نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
    من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
    ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست
    تکیه پر تاب و توان کم کن در میدان عشق
    آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست
    قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
    آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
    هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
    سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
    ای گل از خون رهی پروا چه داری ؟ کان ضعیف
    پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    mohammad r says

    [object id='MediaPlayer1' classid='CLSID:22D6F312-B0F6-11D0-94AB-0080C74C7E95'type='application/x-oleobject' width='580' height='433'][param name='FileName' value='http://217.218.67.244/presstv/program/Islam & life/0721_ISLAM&LIFE.wmv'][param name='showcontrols' value='1' valuetype='data' /][param name='showstatusbar' value='1' valuetype='data' /][param name='AutoStart' value='true'][embed type='application/x-mplayer2' src='http://217.218.67.244/presstv/program/Islam & life/0721_ISLAM&LIFE.wmv' showstatusbar=true width='580' height='433'][/embed][/object]

    http://www.presstv.ir/Programs/player/?id=64459#

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    mohammad r says

    smsrazavi: دخترم ژرالدین به گمانم تن عریان تو باید متعلق به کسی باشد که روح عریانش را به تو هدیه کند / از نصایح چارلی چاپلین به دخترش
    smsrazavi: چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
    smsrazavi: امروز را براي بيان احسان به عزيزانت غنيمت شمر. شايد فردا احساسي باشد اما عزيزت نباشد... شکسپير
    smsrazavi: پادشاهي درويشي را گفت: جمله اي گو که در لحظات غم شاد و در لحظات شادي غمگينم کند. درويش گفت : اين نيز بگذرد....

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    marg mitune ziba basheh , hamoontor ke zendegi mituneh ziba bashe ,
    chon ensan mitune ziba bashe , ageh ziba bashe ! ageh bekhad ziba bashe ! ageh bekhad zibaei ro dark koneh ! age bekhad ba zibaei sar koneh zendeh budan v mordan vasash kheili mohem nakhahad bud
    in shoar nist ... alefe shoaro bardar ... in shere , sheri ke ma mikhunim dar tamame lahazatemun v shaero khanadash har do khodemoonim .

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    hichi janam ! man haminjoorisham kasi zang mizaneh telefonamo javab nemidam , yadam ham nemiad akharin bari ke be kasi zang zadam kei bud !?!
    kholaseh harchi adam nashenas tar behtar :)
    dar chenin lahazati man tarjih midam pipamo roshan konam v beram ru balkone khune va akharin lahazato ba booye yasi ke yadegare pedarbozorge tu baghcheh v saro sedaye bacheha ke tu koocheh footbal bazi mikonan sar konam hamin ham vaseye man lezat bakhshe unghadar ke akharin lahzamo bahash sar konam :)

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • galiver J

    galiver j says

    بوی باران بوی سبزه بوی خک
    شاخه های شسته باران خورده پک
    آسمان آبی و ابر سپید
    برگهای سبز بید
    عطر نرگس رقص باد
    نغمه شوق پرستو های شاد
    خلوت گرم کبوترهای مست
    نرم نرمک می رسد اینک بهار
    خوش به خال روزگارا
    خوش به حال چشمه ها و دشت ها
    خوش به حال دانه ها و سبزه ها
    خوش به حال غنچه های نیمه باز
    خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
    خوش به حال جام لبریز از شراب
    خوش به حال آفتاب
    ای دل من گرچه در این روزگار
    جامه رنگین نمی پوشی به کام
    باده رنگین نمی نوشی ز جام
    نقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از ان می که می باید تهی است
    ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
    گر نکویی شیشه غم را به سنگ
    هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
    مشيري

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی
    تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

    تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان
    دار منصور بریدی همه تن دار شدی

    عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
    ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی

    مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
    وه كه بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

    خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
    امت از گفته در بار تو هشیار شدی

    واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
    دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

    یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
    ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    salam mahboobeh jan , sheri ke gozashteh budi besyar ziba bud v be shedat talkh v ghamgin
    shere be delam neshast ama enshallah ke shoma delet shad basheh v labet khandun

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    من قاتلم
    من قاتلم
    چون که راه می روم
    خدایا منو ببخش
    خدایا مورچه ها رو از سر راه من کنار ببر
    من باید راه برم
    یه مورچه مرد
    فریادشو شنیدم
    خدایا فریاد مورچه رو شنیدی
    یه مورچه ات مرد
    ... دو مورچه ات
    سه
    چهار
    پنج

    از متن فیلم فریاد مورچه ها ساخته ی محسن مخملباف
    اطلاعات بیشتر در گروه بلوآیز
    http://www.shelfari.com/groups/26292/discussions/66800/scream-of-the-ants-(-faryade-moorcheha-)

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • Ali R

    ali r says

    عشق امانت با ارزشي است که هر کسي تو قلبش ميگذارد براي همينه که هر وقت بخواي عشقت را از کسي پس بگيري بايد قلبشو بشکني

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Ali R

    ali r says

    دوست من سلام!
    فكر نمي كني بين پاراگراف اول و دوم پيامت تناقض وجود داشته باشد؟؟؟
    اول مي گوئي عاشق مجاز به ناله و فرياد نيست و بعد از عدم درك توسط سايرين و تير غم و شكست و ... گلايه مي كني؟؟؟

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    روزى که امیرکبیر به شدت گریست
    سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
    هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
    روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
    چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
    امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Ali R

    ali r says

    دوست عزيز!
    عكست رو عوض كرده اي ؟
    چطور شد اين عكس را انتخاب كرده اي؟؟!

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    خدا هست


    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

    در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

    آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

    وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

    آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

    آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

    مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

    آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

    به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

    آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

    مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

    آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

    مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    مراسم تدفين نمي توانم !!!


    كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

    " دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .

    آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.

    " من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

    " من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."

    " من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."

    نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.

    از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.

    كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كهاو سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

    من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."

    " من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

    " من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

    سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.

    شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي

    خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

    - همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

    بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.

    روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.

    من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

    آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

    كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.

    سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!

    دراين موقع " دونا" گفت:

    -دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
    شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:


    - دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

    خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

    هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

    آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

    ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:

    نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"

    و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.

    با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.

    حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    عهدنامه تركمانچاي و فاجعه‌ ملي در تاريخ ايران


    عارف محمدزاده

    امروز 180 سال از تحميل عهدنامة‌ شوم و ننگنين «‌تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران مي‌گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي فاجعه‌باري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعه‌طلب روسيه براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران تلاش مي‌كرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف مي‌شد، تحركات دولت‌هاي توسعه‌طلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران بيشتر مي‌شد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوء‌استفاده از آشفتگي‌ها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك‌ ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي مي‌كرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعه‌طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعلي‌شاه، دو عهدنامة‌ ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    مرد کور



    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

    امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Ali R

    ali r says

    اگر مرد باشي و دلت هواي عاشقي كرده باشد
    آنوقت مي تواني به صهبا حق دهي و كار او در نظرت درست آيد.
    اگر صنم كسي باشي و تو را نظري با كسي باشد شايد به روش سيمين را درك كني
    و چون اين دو نباشي پس حالت سوم هستي (كه گفتي بودي)
    حال تو چيزي بگو!

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 209 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy