Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Roya P

Roya P

What have you been reading recently?
I am a gynecologist and I love to read specially in medical field.
I would like to share the pleasure of reading with others here in Shelfari,,,,,! more »
  • Tehran, Iran
  • member since October 22 2007

Public Notes

 
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    روزهایتان به شادی و شبهایتان، با آسایش باد

    گر بجرم سینه صافی، سنگ بارانت کنند..... همچو آب از بردباریها، به روی خود میار
    بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق ...... یوسف از دامان پاک خود، به زندان رفته است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ailar j

    ailar j says

    گفته بودم زندگي زيباست
    گفته و نا گفته اي بس نكته ها اينجاست
    آسمان باز، آفتاب زر
    باغ هاي گل ، دشت هاي بي در و پيكر.
    سر برون آوردن گل از درون برف
    تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
    خواب گندمزار در چشمه ي مهتاب
    بوي عطر خاك باران خورده در كهسار
    آمدن، رفتن ، دويدن ، عشق ورزيدن،
    در غم انسان نشستن
    پا به پاي شادماني مرم پا كوبيدن.
    آري آري زندگي زيباست !
    زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست .
    گر بيفروزيش ،
    رقص شعله اش در هر كران پيداست.
    ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست .
    زندگاني شعله مي خواهد.
    شعله ها را هيمه سوزنده.
    جنگلي هستي تو اي انسان!
    جنگل ، اي روييده ي آزاده
    سربلند و آزاد باش!
    اي جنگل انسان، اي جنگل انسان.
    «سياوش كسرايي»

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

    استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

    آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

    شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

    استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

    شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

    استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

    شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

    شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

    استاد پاسخ داد: "البته"

    شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

    شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

    مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

    شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

    شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

    در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

    استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

    و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


    نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    نشانه عشق
    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود،چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت.شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام"گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر
    نزد شیوانا آمد و گفت که دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند؟شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید :چگونه می فهمی که عاشق شده ای!؟ پسر گفت:هر جا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود.در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم.!
    شیوانا گفت:اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیزمجبوراست به پدرش در کار آشپزی کمک کند.آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز
    میکند."ابر نیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:به این موضوع فکر نکرده بودم.خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر میگرفتم.
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت نکن!
    دو هفته بعد"ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت:نمیتواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند.هرجا میرود او را میبیند و به هرچه فکر میکند اول و آخر فکرش به او ختم میشود.شیوانا تبسمی کرد وگفت:اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر توفردی زشت و خشن باشد.آیا به زیبایی نه چندان او فکر کرده ای!شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کمبودن زیبایی او باشد!؟پسر کمی در خود فرو رفت وگفت:حق با شماست استاد!
    این دخترک کمی هم پیر هست و چند سال دیگرشکسته میشود.آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!شیوانا تبسمی کرد و گفت:"پس بدان که عشق و احساس تو به این دخترهوسی زود گذر والتهابی گذرا بیش نیست.
    پسرک راهش را کشید و رفت.یکی ازشاگردان خطاب به شیوانا که چرا بین عشق این دوجوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها میشوید.
    شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:"هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست.عشق لازم است و"ابر نیمه تمام" هنوزچیزهای دیگر را بیش از دختر آشپز دوست دارد."
    یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام"بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.یکی از شاگردان به شیوانا درباره ی "ابر نیمه تمام " گفت:جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنیم!؟شیوانا تبسمي کرد و گفت:دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه"ابر نیمه تمام" بگوید.از این پس نام او"تمام آسمان" است.اگر من از این بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه ی این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان"برسید.او اکنون معنای علمی و واقعی عشق را در رفتار و کردارخود نشان داده است.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sedaaye yekrangi

    sedaaye yekrangi says

    salam,dooste aziz,ye soaali daaram,kheili az ketaabaa ro nemishe peydaa kard o khoondeshon!shoma kaamelan tamaami in ketaabaaro khoondin?age khoondin momkeneh be manam begin az koja toonestid peydaa konid?mersi.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    چقدر جالبه که: 1.تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره. 2.تا فریاد نزنی کسی به ‏طرفت بر نمیگرده. 3. تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه. 4.تا قصد رفتن نکنی کسی به ‏دیدنت نمیاد و در آخر تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Magnolia

    Magnolia says

    ba arze salam be doste azizam.biology city be roz shod.http://www.biologyct.blogfa.com/

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    به این داوری رسیده بودم که وجدان گنهکار ، یک ظاهرسازی است. زیرا عذاب من هرگز نمی توانست آسیب هایی را که رسانده بودم جبران کند

    فانوس خیال - اینگمار برگمان

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    يكي بود، يكي نبود، غير از خداي مهربان هيچ كس نبود.
    در زمان‌هاي جديد، دختري بود به نام سيندرلا كه به چشم
    قهرمان قصه‌اي خيلي محشر بود.
    سيندرلا به همراه نامادري
    و دخترهاي او به نام آناستازيا و گرازيلا در يكي از
    فرعي‌هاي جردن زندگي مي‌نمود.
    هنگامي كه سيندرلا نوزادي بيش نبود، مادرش را كه از
    نويسندگان و روشنفكران دوره خود بود، به خاطر بيماري سل
    از دست داد.
    پدرش كه برخلاف مادر، انساني عاقل و بازاري
    بود، براي نگهداري از سيندرلا و روشن ماندن اجاق گاز
    منزل با مادر آناستازيا و گرازيلا ازدواج نمود.
    اما روزگار نامراد كه قصد داشت حال سيندرلا را بگيرد، بر
    وفق مراد نگشت و پدر سيندرلا كه مردي نجيب و پاكدامن بود
    بر اثر بيماري ايدز درگذشت.
    پس از آن بود كه نامادري و دخترانش چهره حقيقي خود را
    نشان دادند و به آزار و اذيت سيندرلا پرداختند.
    آنها پس
    از اين كه تمام ثروت پدر سيندرلا را خرج ليپوساكشن و
    جراحي پلاستيك بخش‌هاي خود نمودند، به مفلسي افتادند و
    از آن پس نامادري سيندرلا از طريق انتقال ويروس ايدز خود
    به ديگران(از طريق دندانپزشكي!)، معاش خانواده را امرار
    مي‌نمود.
    نامادري و دخترانش، هيچ كدام حقوق سيندرلا را به رسميت
    نمي‌شناختند.
    آنها نه تنها اجازه خريد يك خط تلفن همراه
    به سيندرلا نداده بودند كه حتي اجازه نمي‌دادند اين دختر
    معصوم، ساعت 12 شب به بعد با تلفن حرف بزند.
    با اين وجود
    سيندرلا هيچ اعتراضي نمي‌كرد.
    زيرا مي‌دانست آناستازيا و
    گرازيلا كه از نظر زيبايي شبيه فمينيست‌ها بودند، به
    باربي بودن او ، چشمان لنز سر خود و موهايي كه دكلوره
    خدايي بود، حسادت مي‌كنند.
    سيندرلا روزها را به تماشاي برنامه‌هاي ماهواره و شب‌ها
    كه پارازيت‌ها شروع مي‌شد را به نظاره مسابقه مردان
    آهنين مي‌گذراند! آناستازيا و گرازيلا هر روز صبح براي
    شركت در كلاس‌هاي دانشگاه به دانشكده هنر مي‌رفتند ،‌
    اما سيندرلا هر روز را در تنهايي و غريبي به شب
    مي‌رساند. تنها دوستان او چهار موش نه چندان كوچك جوب
    بلوار كشاورز بودند كه شهردار تهران قرار بود بعد از
    رسيدن حساب شهردار برلين و راه انداختن ترن‌ هوايي و
    دادن وام به فرهنگيان و غيره و ذالك فكري نيز به حال
    آنها بكند و همچنين يك سگ سفيد ناز نجس.
    دوستان سيندرلا چند بار نيز خواسته بودند تا او را از
    اين فلاكت و بدبختي نجات بدهند،‌اما سيندرلا به خاطر آن
    قلب مهربان و كوچكش و البته بالا رفتن مبلغ ديه، هرگز
    حاضر نبود آسيبي به نامادري و دخترانش برسد.
    سگ سفيد ناز نجس از سيندرلا خواسته بود تا اجازه دهد
    پاچه نامادري را بگيرد و موش‌هاي نه چندان كوچك منتظر
    اشاره سيندرلا بودند تا در غذاي نامادري‌ و دخترانش،
    بي‌تربيتي كنند تا نسل فساد و تباهي را از خيابان جردن
    برچينند.
    البته آنها چندين بار دور از چشم سيندرلا پاچه شلوارهاي
    آناستازيا و گرازيلا را نيز جويده و كوتاه نموده بودند،
    اما آن دو بي‌توجه به اين حركت موش‌هاي نه چندان كوچك،
    شلوارها را مي‌پوشيدند و آن را مد نيز نموده بودند.
    حتي يك بار يكي از موش‌هاي نه چندان كوچك به سيندرلا
    گفت: "من امروز از داروخانه هلال احمر، چند بسته "مرگ
    من" خريده‌ام. آنها را در غذاي اين بدجنس‌ها بريز و خودت
    را راحت كن."
    اما سيندرلا نه تنها اين پيشنهاد را نپذيرفت، بلكه از
    موش خواست ديگر هيچ وقت حرف نزند، زيرا مي‌خواست قصه‌اش
    رئال باشد.
    اما از آنجايي كه هر كس نان قلبش يا آب قلبش يا يك چيزي
    در همين مايه‌ها را مي‌خورد، زندگي روي خوش خود را نيز
    به سيندرلا نشان داد. يك روز صبح كه سيندرلا براي خريد
    بربري فانتزي به خيابان رفته بود، آقازاده روياهاش را
    سفر بر ماكسيماي سفيد در خيابان مي‌بيند.......؛

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Yazbooks

    Yazbooks says

    Salam Roya, I enjoy reading about medical topics as well but mostly women's topics. You might find some books which combine both in my shelf for instance Ami Mc Kay's "The Birth House". I should update my shelf and plan to this summer.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ailar j

    ailar j says

    قسمتي از كتاب خاطرات آدم و حوا اثر مارك تواين:
    آدم: بعد از اين همه سال فهميدم كه اون اوايل در مورد حوا اشتباه مي كردم، زندگي كردن بيرون از بهشت ، اما با اون ، خيلي بهتر از زندگي كردن تو بهشت ، اما بدون اونه! اولش فكر مي كردم خيلي حرف مي زنه، اما الان اگه اون صدا ساكت بشه و از زندگيم بره حسابي غمگين مي شم، چقدر شيرين بود اون اندوهي كه ما رو به هم نزديك كرد و پاكي قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • drnoorina

    drnoorina says

    ya sure..ill love to join u guys

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    وقتي خدا زن را آفريد
    وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش...
    شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني .
    سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.
    از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
    مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....
    مراقب باش
    ...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد
    گفتم ((به چشم ))
    شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.
    پس شكر كن و هيچ مگو...
    گفتم ((چشم ))
    و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم .
    آوايش را نشنيدم .
    چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.
    و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.
    اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .
    ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟
    قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست .
    به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم.
    من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟
    گفت : من ؟
    فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟
    باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .
    و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند.

    برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    مردي بود كه به شدت به خدا اعتقاد داشت . او همواره به دوستانش مي گفت كه روزي خدا برايش كاري مي كند وزندگي اش از بي سرو ساماني نجات مي يابد . تا آن كه توفان عظيمي به پاخاست و سيل خروشاني به راه افتاد . همه هالي آن شهر لوازم خود را جمع كردندو از آنجا گريختند ، اما آن مرد با اين باور كه خدا برايش كاري خواهد كرد ، در همان جا ماند . در حالي كه آب از درز در و پنجره به درون خانه او مي ريخت ، ماشين آتش نشاني رسيد و مامور آتش نشاني فرياد زد " بيا بيرون ! نبايد آنجا بماني ."
    مرد گفت : " نه ، نمي آيم ! منتظر مي مانم تا خدا كاري كند." پس از مدتي ، آب تاكمر بالا آمد و خيابان ها به رودخانه تبديل شدند . قايق نجاتي به كنار خانه مرد آمد و غريق نجات ها فرياد زندند : " شناكن و به قايق بيا!"
    مرد فرياد زد :" نه ! منتظر هستم تا خدا كاري كند."
    باران به شدت مي باريد و خانه مرد زير آب رفت . در همان هنگام هلي كوپتري بالاي خانه او پديدار شد و خلبان متوجه مرد شد كه روي پشت بام به دعا مشغول بود . خلبان نردبان را پائيين فرستاد و با بلند گو گفت :" از نردبان بيا بالا تا به محل امني برسيم ." اما باز هم آن مرد بر حرف خودش پابرجا بود : " منتظر مي مانم تا خدا كاري كند."
    سرانجام مرد غرق شد و در حالي كه به شدت احساس فريب خوردگي مي كرد ، در آستانه در زرين بهشت ايستاد و گفت : " خدايا به تو ايمان داشتم و دعا كردم كه نجاتم دهي . تو به من گفتي كه همواره مراقبم هستي ، اما هنگامي كه از همه وقت بيشتر محتاج تو بودم ، كار برايم نكردي ."
    خدا پاسخ داد : " منظورت چيست ؟ من برايت ماشين آتش نشاني ، قايق و هليكوپتر فرستادم . ديگر چه مي خواستي ؟!. "

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    ***************************************
    اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
    هيـچ گاه...
    براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    تکیه کلامش این بود: "مثل سیمون دبوار و ژان پل سارتر."
    از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
    اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.
    با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
    حالا هرشب وقتی کنار خیابان می ایستاد تا از میان انبوه ماشینها که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گفت : شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی با مسئولیت را بفهمد."

    بازی عروس و داماد – بلقیس سلیمانی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه
    گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه
    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم میبینم
    حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
    گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه
    گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه
    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم میبینم
    حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
    وقتی رفتی همه دنیا رو سرم
    انگاری خراب شدو دلم شکست
    ساز من زانوی غم بغل گرفت
    رفت و کز کرد گوشه ی اتاق نشست
    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم میبینم
    حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
    از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و هم رازم نشد
    هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد
    رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جوون
    دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    پاره سنگ

    روزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد . ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوت است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……
    در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .

    posted 1 year ago. ( send a note )