PanteA .VaezNia’s last login was Tuesday, December 30 2008.
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد . شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.comو یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
هروقت گلی را بو کردی هرگز اونو نگاه نکن چون اگه نگاهتو به خاطر بسپاره شوق دوباره دیدنت اونو پرپر میکنه.
دوست داشتن کسانی که دوستمان میدارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...حضرت عیسی مسیح
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیمگرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.سالها بعد..........زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.نگاهی به صورتحساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد.همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.امضا دکتر هاروارد کلیزن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .نتیجه اخلاقی:از هر دستی که بدی از همون دست میگیری یا همین ضرب المثل خودمون تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز
درود سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيدسرافراز باشيدبدرود
درود بر ایراندخت آریاییامیدوارم پوزش مرا بپذیریدگویا من اشتباهان تصور کردم که شما پاسخ مثبت به فراخوان دوستی من دادیدباز هم پوزش میخواهم و دیگر مزاحم نمیشومبدرود
وقتي خدا زن را آفريد وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش... شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني . سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند.... مراقب باش ...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم ((به چشم )) شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم . آوايش را نشنيدم . چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش. اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟ قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست . به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم. من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟ گفت : من ؟فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟ باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي . و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند. برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926
سفر باید کرد دو قدم مانده تا قاف....ع ، ش
پشت سرت را نگاه كن! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي؟! چند دل بدست آوردي؟! اشك چند چشم را در آوردي؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي؟! چند تا روح را آزردي؟! چند روح را به پرواز در آوردي؟! در چند وجود، بوته ي محبت كاشتي؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي؟! کدام نابساماني را سامان دادي؟! چه زخم هائي را التيام بخشيدي؟! کدام بيچاره را چاره نمودي؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي؟! ........ يادت هست؟؟؟
روزی مرد نا بینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .انسان خلاقی از کنار او می گذ شت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از او اجازه بگیردتابلوی او را بر داشت آنرا بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و بعد تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آن روز آن فرد به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .مرد کور از صدای قدمهایش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه چیزی نوشته است آن شخص جواب داد چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد نا بینا هیچ وقت نفهمید که او چه چیزی روی تابلو نوشته است اما روی آن نوشته بود امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم هیشه سالم و همیشه خوشحال باشید ندا
ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم. اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!" شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !"
دوست عزیز به گروه راه کمال خوش آمدید به امید داشتن لحظه های خوب با هم در شلفری شاد باشید لطفا از دوستانتان هم دعوت بفرمایید که سری به ما در گروه بزنندندا و پورنگ
Salam alaikum - PeaceDon't have time to surf the net for world news?Get 5 emails a day with the top headlines: Iraq, Palestine, Afghanistan, Africa, America...World View News Service is an English language international news service focusing on the Islamic world. Get on the mailing list for WVNS.It's free, and you can unsubscribe at any time.To subscribe to this group, send an email to:wvns-subscribe@yahoogroups.com
سلام دوست عزيزمن دارم يه كتاب تهيه مي كنم به اسم " داستانهاي شلفاري از زبان دوستانم " و از همه شما كه داستانهاي كوتاه زيبايي مي دونيد يا خونيد خواهش مي كنم اگه تمايل دارين اين داستانها رو توي اين كتاب داشته باشيم خواهش مي كنم اونا را واسم بفرستين و خواهش مي كنم داستانهايي كه نويسنده ايراني دارند و رو واسم نفرستين چون براي چاپشون اجازه نويسندش لازمه ...با تشكر ...barman_hamrah@yahoo.com
Thanks for accept ..
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: ین كار شما تروریسم خالص است! پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می كند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند... هم را در آغوش می كشند و می بوسند. دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد نترس از شب یلدا بهار آمدنی استیلدا مبارک
خيلي سخته که عزيز ترين شخص ازت بخواد فراموشش کني...خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري...خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اونيکه فکر مي کني به خاطرش زنده اي...خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني بعد بفهمي که دوست نداره
قطعهاي از شاهكار ادبي یک ترک ) شب بود و خورشيد به روشني ميدرخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانوادهاش در سكوت گوشخراش خيابان قدمزنان ايستاده بود