psi m

psi m

My name is Maryam Fard, nick name "Marie"
hope we can share our favorite books,which has inspired us, made us grow, and make us who we are!
  • Tehran -Iran
  • member since Saturday, November 3 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 59 notes
  • Ali DN

    ali dn says

    Hi Marie!
    too hot like tehran. all the prices have increased, I think it's pandemic.
    Have a great summer too, full of reading. By the way you're welcome to Shiraz.

    posted 46 minutes ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو شام آخرمي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا ، يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند ، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا كند.
    روزي در يك مراسم همسرايي تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت، جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودهايي زد.
    سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبا تمام شده بود اما براي يهودا هنوز مدل مناسب پيدا نشده بود.
    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته، ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. او را به كارگاهش آورد و از خطوط بي تقوايي ، گناه و خود پرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
    گدا كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود – چشم باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد ،‌و با شگفتي و اندوه گفت : من اين تابلو را قبلا ديده ام!
    داوينچي پرسيد:كي؟!
    سه سال قبل ، پيش از آن كه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم ، هنرمندي از من دعوت كرد مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
    مي توان گفت: (( نيكي و بدي يك چهره دارند، همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند! ))
    "پائلو"

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
    - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
    مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: روز به خیر
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

    بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    صورتحساب:
    تميز كردن باغچه 500 تومان
    مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
    مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
    بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
    نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
    جمع بدهي شما به من 3000 تومان
    مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
    بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
    بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
    بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
    بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
    و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
    وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
    قلم را برداشت
    و زير صورتحساب نوشت :
    قبلا به طور كامل پرداخت شده.

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • Ali DN

    ali dn says

    Dear hamkar marie, There is no argue, I just got upset of saying something not having true basis. anyway, you haven't accepted my friendship request yet?!

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    تصور کن:
    درختانی در مه فرو رفته را
    با انتهایی ناپیدا
    و با آبشاری که دعوتت می کند
    تا برهنه شوی
    خودت را میان امواجش پرت کنی
    و بی اراده
    با جریانش
    راهی شوی
    به سویی که ....
    همه نا آشنائی است!

    شاید سرت به سنگ بخورد
    شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
    شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
    شاید هم نشوی
    شاید
    شاید
    و بسا شاید های دیگر

    اما اگر زنده بمانی
    چیزی بزرگ به دست آورده ای:
    خاطره ای خوش
    از یک ماجراجویی گیج کننده!

    و تابلوی همین طبیعت است،
    عشق:
    با دعوتی که
    انتهایش را نمی توان گمانه زد.

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    Hi dear Maryam
    Thank you for your note for me. I can't speak English like you but I can thanks because you diden't forget your friends!!!
    Thanks alot dear my good friend.
    Best for you
    fereshteh

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    دکتر علی شریعتی:در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند غافلیم
    شاید این است دلیل تنهاییمان...

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    دکتر علی شریعتی:در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند غافلیم
    شاید این است دلیل تنهاییمان...

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    دکتر علی شریعتی:در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند غافلیم
    شاید این است دلیل تنهاییمان...

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Vijay K

    vijay k says

    Salam Valekum Marie,

    You could try amazon.com. Iam sure you have an option for a ebook or a audio option too. Let me know if you were able to get the same.

    Happy reading

    Vijay

    posted 4 weeks ago. ( send a note )
  • donatella c

    donatella c says

    hello, I have traveled and have recently returned!
    I signed a book deal for my book of poems in Rome! you embrace

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    امام رضا (ع) : تواضع آن است که آنچه را که دوست می داری مردم به تو عطا کنند، تو به مردم عطا کنی.

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Haidee I

    haidee i says

    Hello there dear Maryam. I see that you have read several books...one in particular that I am interested to read when I have time is the Secret. I am currently reading A New Earth Awakening to Your Life's Purpose by Eckhart Tolle, as recommended by Oprah Winfrey as a must read book. I think you would be interested in reading this book as well. If you do, please let me know and perhaps we can share what we got out of it. There seems to be PSI principles within the book. Give it a read when you have the opportunity to do so and hope to hear from you soon. Miss your company....remember all the great times we had?! Take care my dear friend. God Bless You!

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Aileen

    aileen says

    Hello psi m,
    Nice to hear from you, I am a real estate broker =) It seems like we have a lot of books in common, specially the inspirational / motivational ones. Yes, i am a Filipina =) Glad to meet you here...

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • rohullah b

    rohullah b says

    مريم جان عزيز
    اميداست شما صحت كامل داشته باشيدو كتاب هاي كه انتخاب نموده ايد بسيار جالب است

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    hossein b.k says

    شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

    روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

    دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.

    اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

    بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

    در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
    به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

    به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

    به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.

    عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

    تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
    به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    hossein b.k says

    ساده است نوازش سکی ولگرد
    شاهد ان بودن که چگونه زیر غلتکی میرود وگفتن این که سگ من نبود
    ساده است ستایش گلی
    چیدنش و از یاد بردن
    که گلدان را اب باید داد
    ساده است بهره جویی از انسانی
    دوست داشتن بی احساس عشقی
    او را به خود وا نهادن و گفتن این که
    دیگر نمیشناسمش
    ساده است لغرش های خود را شناختن
    با دیگران زیستن به حساب ایشان
    و گفتن این که من این چنینم
    ساده است که چگونه میزیم
    باری
    زیستن سخت ساده است
    و پیچیده نیز هم

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Hossein B.K

    hossein b.k says

    دیگران را ببخش نه به این خاطر که لیاقت بخشش را دارند بلکه به این علت که تو لیاقت آرامش را داری

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • talie a

    talie a says

    سلام عزيزم
    اول از همه براي اونايي كه مي خونن بگم كه خودت از عكست خييييييييييييييييييييليي خوشگلتري گرچه عكست هم بسيار زيبا است. در ضمن بسيار دوست داشتني و جذاب هم هستيregards

    posted 6 months ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 59 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy