Books

Request Friendship
Send Request Cancel

_________

_________

http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.swf یادگاری !!!




دل به روئیای شبی بسته ام
که جز ماه ، کسی مرا نمی نگرد...
او هم از من، از جنس تنهاییست!
و قرن هاست،
همه گمان می کنند،
که تنها ابرهای دل شکسته می گریند!
اما کسی نمی داند هنوز،
من تنهاییم را هرشب،
از گریه های ماه پر می... more »
  • member since October 30 2007

Public Notes

 
Displaying 1-20 of 132 notes
  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    • استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
    شاگردان هر کدام جوابهايي دادند اما پاسخهاي هيچکدام استاد را راضي نکرد
    سرانجام او چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند
    سپس استاد پرسيد : هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟ آنها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي آرام با هم صحبت مي کنند چرا؟ چون قلبهايشان خيلي به هم نزديک است . فاصله قلبهايشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد : هنگامي که عاشقشان به يکديگر بيشتر شد چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود
    سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد
    به اميد اينکه همه عاشق باشند تا هيچ فاصله اي بين قلبها نباشه

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    با سلام خدمت دوست عزیز و فرهیخته

    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر جدیدی با نام " شاعر " به روز شد
    با احترام و مهر
    http://teekany.blogfa.com/

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    بهار بهار
    صدا همون صدا بود
    صدای شاخه ها و ریشه ها بود
    بهار بهار
    چه اسم آشنایی ؟
    صدات میاد ... اما خودت کجایی
    وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
    تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از قصل شکفتنم کرد
    بهار اومد با یه بغل جوونه
    عید آورد از تو کوچه تو خونه
    حیاط ما یه غربیل
    باغچه ما یه گلدون
    خونه ما همیشه
    منتظر یه مهمون
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه تر از فصل شکفتنم کرد
    بهار بهار یه مهمون قدیمی
    یه آشنای ساده و صمیمی
    یه آشنا که مثل قصه ها بود
    خواب و خیال همه بچه ها بود
    آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
    وقتی شکست باهاش شکست دلامون
    بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
    خنده به دلمردگی زمین کرد
    چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
    واشدن پنجره ها رو دوست داشت
    بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
    من و با حسی دیگه آشنا کرد
    یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
    حیف که همش سوال بی جواب شد
    دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
    که صب تا شب دنبال آب و نون بود

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear,



    Oh great lady with out name, why are you without name please. send your email address to me, so i am coming to Iran and I am spiritual man and every time praying to God Almighty!!!!!!!!!!!pray for me please, if you can ?????a faqeer!!!!!!!yours,wishes !!!!!!!!!!!!!countless prayers !!!!!!!!

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز
    بهار 1388

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    دل جمله حكایت از بهار تو كند
    جان جمله حدیث لاله زار تو كند
    مستی ز دو چشم پر خمار تو كند
    تا خدمت لعل آبدار تو كند
    بیا به صدای چكاوك ها گوش كنیم كه آمدن بهار را نوید میدهند
    بیا به صدای جویبار گوش كنیم كه از جاری بودن زندگی خبر میدهد
    بیا ، عطر شكوفه های سیب را استشمام كنیم
    بیا به سبزی سبزه ، نگاه كنیم
    بیا با تیك تاك ساعت ، خاطراتمان را مرور كنیم
    بیا هر آنچه خاطرمان را آزرد ، با دست نسیم عشق پاك كنیم
    بیا به هم سخاوتمندانه سلام كنیم ، بیا خانه دل را با نام دوست آذین كنیم
    بیا سردی نگاه را از چشمانمان دور كنیم ، بیا تا آتش عشقمان را هر دم سوزان كنیم
    بار خدایا . . .
    از تو میخواهم كه مرا عفو كنی
    اگر دستی نیازی را پس زدم ، مرا عفو كنی ... اگر چشمی را گریاندم مرا عفو كنی
    اگر خاطری را آزردم مرا عفو كنی ... اگر دلی را رنجاندم مرا عفو كنی
    برای تمام كاستی هایم مرا عفو كنی ، مرا عفو كنی
    دوست من بیا از هر آنچه در سال 87 گذشت خاطره سازیم
    قلم عشق برداریم و برای هر آنچه كه میخواهد در سال 88 بر ما بگذرد عاشقانه بنویسم
    هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز
    و
    فرا رسیدن بهار بر شما مبارك باد

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    چاووشی شرم / خطاب به پروانه های دکتر براهنی

    در مجله ی ماه مگ
    http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=1558#more

    در مجله ی مرور
    http://www.morur.com/article.aspx?id=628

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    همه ی سفرهایم تو
    همه ی دریاهایم تو
    همه ی کشتی شکستگی هایم تو
    وقتی به تو فکر می کنم
    بادی مرا و تختخوابم را
    با خود می برد
    بی قطب نما بی سکان بی بادبان

    فریدون فریاد / آسمان بی گذرنامه

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    زندگی گیلاس است
    مرگ هسته ی گیلاس
    عشق درخت گیلاس

    ژاک پرور

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    ازدواج چیست ؟

    ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج
    و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
    فرانکلین

    * زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند
    درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار
    دارند.
    فرانسیس بیکن


    * تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما
    بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
    سامرست موام

    * ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت
    ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می‌شوید..
    جین کر

    * ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می‌شوند موضوعی ناامیدکننده است.
    ساموئل راجرز

    * مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها
    هم ازدواج می کردند!
    اچ.ال.منکن

    *مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
    سینکلر لوییس

    * قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می‌اندیشد که شما گفته‌اید
    اما بعد از ازدواج، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می‌رود!
    هلن رولان

    * هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهر
    را به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر می
    کرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که
    همیشه دم دم‌های صبح به خانه بازمی‌گشت!
    ماری کورلی

    * زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی‌کنند.
    مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می‌کنند!

    * خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می‌کنند اسمش را می‌گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می‌کنند
    به آن می‌گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!
    وارن فارل

    * اگر می‌خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می‌خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می‌خواهی مادام العمر در عذاب باشی
    ازدواج کن!
    " ضرب المثل چینی

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    !سلام
    آمده ام خداحافظی کنم

    !مرا ببخشید
    اگر پاره های تنم را جا می گذارم
    خیال بازگشتن ندارم

    لب و دهانم
    چشم و گوشم
    ...همه به یادگاری

    می خواهم تنها بروم
    سبک و آسوده

    فقط انگشتانم را
    در جیب های پالتو ام می گذارم
    تا سردشان نشود

    و می روم
    تا کناره ی همه ی دریا های دنیایی دیگر را
    !دوره کنم

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
    صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
    صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
    كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
    چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
    جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
    كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
    غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
    مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
    به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    (به سرزمين شما آه سرزميني كه
    غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
    غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
    به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
    براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
    سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
    وقيح بود ولي عابران نامربوط
    به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
    به خستگان سفر توشه و توان دادند
    به احترام شكفتن، جوانه روياندن
    به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
    اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
    به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
    به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
    چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
    شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
    شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
    خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
    به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
    چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
    چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
    «زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
    زبان خام مرا جرأت بيان دادند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    Spirits Of The Dead

    Thy soul shall find itself alone
    'Mid dark thoughts of the grey tomb-stone;
    Not one, of all the crowd, to pry
    Into thine hour of secrecy.

    Be silent in that solitude,
    Which is not loneliness- for then
    The spirits of the dead, who stood
    In life before thee, are again
    In death around thee, and their will
    Shall overshadow thee; be still.

    The night, though clear, shall frown,
    And the stars shall not look down
    From their high thrones in the Heaven
    With light like hope to mortals given,
    But their red orbs, without beam,
    To thy weariness shall seem
    As a burning and a fever
    Which would cling to thee for ever.

    Now are thoughts thou shalt not banish,
    Now are visions ne'er to vanish;
    From thy spirit shall they pass
    No more, like dew-drop from the grass.

    The breeze, the breath of God, is still,
    And the mist upon the hill
    Shadowy, shadowy, yet unbroken,
    Is a symbol and a token.
    How it hangs upon the trees,
    A mystery of mysteries!

    Edgar Allan Poe

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    be weblogetun sar zadam , webloge jalebi bud ba ejaazatun copy kardam ru pc-im ta ghashang bekhunameshun

    be webloge man ham sari bezanid :)
    tazeh update shodeh
    www.teekany.blogfa.com

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    ه سکوت رامش گری گوش دار که واقعه ی چنان پر ملاط را حکایت می کند...
    به صیغه ی ماضی
    به غیاب اندیشه مکن
    قرار بی تاب این نگاه را دریاب
    نگران اندیشناکی فردای تو....

    به صیغه ی حال
    نه
    "به غیاب من منگر که هرگز حضوری به کمال نیز
    نبوده ام"
    به طنین آوایی گوش دار که تنها تو را
    همچنان تو را
    می خواند...

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!!



    اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
    در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.

    اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟
    در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد.

    اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟
    در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر.

    اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟
    مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.

    اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟
    يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..

    اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟
    تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.

    اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.

    اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند.

    اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟
    در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.

    اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟
    سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.

    اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند.

    اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟
    در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود.

    اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد .

    سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرارگرفت .

    قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .


    پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد .

    مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .

    تاآنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيدراستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است. زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام .

    پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شماشكم داريد !


    مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول .

    زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است .

    مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

    روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراًوكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .

    پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به درآورد.

    مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

    وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

    پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 1 year ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 132 notes