Books

Request Friendship
Send Request Cancel

saana

saana

مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است . یک روح ، هر چه زیباتر است و هر چه داراتر ، به آشنا نیازمند تر است

حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش . نمی خواهد که مجهول بماند . مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را

هر انسانی کتابی است چشم براه خواننده اش

آشنایی نیاز انسانی است . کار روح... more »
  • qazvin, qa, Iran
  • member since November 1 2007

saana’s last login was Thursday, September 11 2008.

My Favorite books

     
 
 
 

Public Notes

  • MeEnA (my skool starts in a week so i won't be online much..)

    MeEnA (my skool starts in a week so i won't be online much..) says

    TAG UR IT.... uve just been tagged ... pass this to all of ur friends... just do it its fun .....so please be KIND & send it back 2 me also!!!

    8888888________8888888_
    88888888______ 88888888_
    8888_8888____8888_ 8888_
    8888__8888__8888__ 8888_
    8888___88888888___ 8888_
    8888____888888___ _8888_
    8888_____8888____ 8888_
    8888______88______8888_
    8888______________8888_

    88888____________88888_
    88888____________88888_
    88888____________88888_
    88888____________88888_
    88888____________88888_
    88888____________88888_
    88888____________88888_
    888888__________888888_
    _888888________888888__
    __888888888888888888___
    ____88888888888888_____

    ___888888888888888_____
    __88888888888888888____
    _888888________88888___
    _88888_________________
    _88888_________________
    _88888_________________
    _88888_________________
    _88888_________________
    _888888________88888___
    __88888888888888888____
    ____88888888888888_____

    888888__________888888_
    888888__________888888_
    888888__________888888_
    888888__________888888_
    8888888888888888888888_
    8888888888888888888888_
    8888888888888888888888_
    888888__________888888_
    888888__________888888_
    888888__________888888_
    888888__________888888_

    ______8888888888____________________
    ____888888888888888_________________
    __888888822222228888________________
    _88888822222222288888_______________
    888888222222222228888822228888______
    888882222222222222288222222222888___
    8888822222222222222222222222222288__
    _8888822222222222222222222222222_88_
    __88888222222222222222222222222__888
    ___888822222222222222222222222___888
    ____8888222222222222222222222____888
    _____8888222222222222222222_____888_
    ______8882222222222222222_____8888__
    _______888822222222222______88888__
    ________8888882222______8888888____
    _________888888_____88888888_______
    __________8888888888888888_________
    ___________888888888888____________
    ____________888888888______________
    _____________888888________________
    _____________8888__________________
    _____________888___________________
    _____________8_____________________


    give this to all your friends
    including me if i am one .

    1-5 you are hated
    6-10 you are liked
    11-35 you are loved

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!!



    اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
    در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.

    اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟
    در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد.

    اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟
    در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر.

    اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟
    مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.

    اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟
    يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..

    اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟
    تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.

    اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.

    اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند.

    اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟
    در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.

    اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟
    سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.

    اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند.

    اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟
    در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود.

    اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟
    در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    ! یکی بود ، یکی نبود

    ! اونی که بود تو بودی، اونی که نبود من بودم

    ! یکی داشت ، یکی نداشت

    ! اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم

    ! یکی خواست ، یکی نخواست

    ! اونی که خواست تو بودی، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

    ! یکی آورد، یکی نیاورد

    ! اونی که آورد تو بودی، اونی که جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم

    ! یکی برد، یکی باخت

    ! اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم

    ! یکی گفت، یکی نگفت

    ! اونی که گفت تو بودی،اونی که دوست دارم روبه هیچ کس جزتو نگفت من بودم

    ! یکی موند و یکی نموند

    !! اونی که موند تو بودی، اونی که بدون تو نموند من بودم ؟؟

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    یه عمر باریدی
    برای کسی که هیچوقت باریدنت رو ندید
    برای کسی که زیر چتر بود و تو براش می باریدی
    برای خوب مطلقت .. برای عشقت
    من اومدم .. گذاشتی بیام
    ولی برای من نباریدی
    کویری که تشنه باريدنت بود
    همیشه منتظر یه قطره بارون از طرف تو
    یه قطره که فقط برای من باشه
    اونقدر تشنه ی بارونت بودم که به ستوه اومدم
    ازت بارون خواستم
    رفتی ؛ حرفم رو پس گرفتم فقط برای برگشتنت
    باز هم برای زن چتر به دستت باریدی ؛ رفتم ؛ گفتی نرو
    گفتم بگو بره .. گفتی رفت .. برگشتم .. بودم .. نرفته بود
    کاش میرفت .. کاش نبود .. دیگه نباریدی
    زن , چترش رو بست ... من چشم به آسمان
    نباریدی ؛ نباريدي
    گفتم ببار؛ باران من ببار الان
    خوابیدی و من همچنان بیدار در انتظار بیدار شدنت

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    یه کم به تنهایی احتیاج داشتم
    ...به اینکه توی سکوت فک کنم به تمام این روزایی که رفتنن و گذشتن
    ...به آدمایی که کندن و بردن
    به یه سفر...به دوری...به دعا...به خدایی دور از تظاهر...به آرامش
    ...به جایی که آدما شو نشناسی و اونا تورو
    به جایی که ازت سوال نکنن و
    ...بتوونی سکوت کنیو واسه این سکوت احمق فرض نشی
    جایی که ببینی صورتای بدون نقاب و لبخندای واقعیشونو،،شادی های پاک و ناب و خالصشونو
    ...به دور از تکنولوژی و اینترنت
    ...به دور از قهوه و سیگار
    ...این چند روزه که تهران نبودم،،تنهای تنها
    ...کلی فک کردم...کلی هم دعا کردم
    ....واسه همه
    ،،واسه خونواده عزیزم
    ،،واسه دوستا
    ،،واسه رهگذرا
    ،،واسه کسایی که نبودن و الان لحظه به لحظه کنارتن...تو تموم خوشیا و غمات
    ،،واسه کسایی که یه روزی یه تیکه از روح و جسمت بودن بودن و الان نیستن....هیچی نیستن
    ،واسه اون خود خود هممون...اون ور نقابامون
    که پر عشقیم....پر مهربونی...پر صداقتو راستی و دوستی
    !!اما نقابای کینه و حسادت و دروغگویی و نفرت به صورت میزنیم
    به امید روزای خوب واسه همـــــــــــــــــــه

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Maryam R

    Maryam R says

    در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
    او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
    پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
    پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
    به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
    پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
    به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
    پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
    "ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
    "متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
    در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • fatemeh t

    fatemeh t says

    خورشید پرسید : چرا می گویی من عشق را نمی شناسم؟
    -چون عشق به معنای ساکن ماندن مانند صحرا نیست ، و به معنای جهان را گشتن چون باد ، یا به معنای همه چیز را از دور دیدن ، چون تو نیست . عشق آن چیزی است که روح جهان را وادار به تحول و تکامل می کند . هنگامی که برای نخستین بار به آن وارد شدم ، گمان کردم که کامل است . ولی بعد دیدم که او بازتاب همه آفریده هاست ، و به همین علت جنگها و شورشهایش را دارد . این ما هستیم که روح دنیا را تغذیه می کنیم . و زمینی که روی آن زندگی می کنیم بهتر خواهد شد اگر ما بهتر باشیم و بدتر خواهد شد اگر ما بدتر باشیم . اینجاست که نیروی عشق دخالت می کند . چون ما وقتی که دوست می داریم می خواهیم بهتر از آنکه هستیم باشیم .
    خورشید پرسید: تو از من چه می خواهی ؟
    -می خواهم کمکم کنی که به باد بدل شوم .
    ...
    بالاخره گفت : به سراغ دستی برو که همه چیز را نوشته است .
    ...
    آنگاه جوان رو به سوی دستی کرد که همه چیز را نوشته بود و به جای آنکه سخنی بگوید احساس کرد که همه جهان هستی در سکوتی ژرف فرورفته است ، پس خود نیز ساکت ماند.
    عشق در قلب او جوشید و شروع به دعا کرد. این دعایی بود که هرگز قبلا" نکرده بود ، چون دعایی بی کلام بود و در آن هیچ چیز نمی خواست .
    ...
    و مرد جوان در روح جهان غرق شد و دید که روح جهان جزئی از روح خداست و دید که روح خدا روح خود اوست .
    پس او هم حالا قادر بود که معجزه کند .
    بخشی از کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
    و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
    نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
    برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
    وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
    و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
    تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
    به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    نه مرادم ، نه مریدم ، نه کلامم ، نه پیامم ، نه سلامم
    نه علیکم
    نه سپیدم ، نه سیاهم
    نه چنانم که تو گوئی ، نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و
    شنیدی و تو دانی
    نه سمائم ، نه زمینم ،‌نه بزنجیر کسی بسته و نه برده دینم ، نه چنان
    چشمه آبم ، نه سرابم ،نه برای دل تنهائی تو جام شرابم
    نه گرفتار و اسیرم ، نه سفیرم ، نه فرستاده پیرم ، نه بهرخانقه و مسجد
    و میخانه فقیرم
    نه جهنم ، نه بهشتم ، نه چنین بوده سرشتم
    این سخن را من از امروز نه گفتم ،‌ نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتند .حقیقت نه برنگ است و نه بو
    نه های است و نه هو ، نه به این است و نه او ،‌ نه به جام است و سبو
    گر به این نقطه رسیدی
    به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم
    تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را
    آنچه گفتند و سرودند ، تو آنی ،‌خود تو جام جهانی ، گرنهانی و عیانی
    تو همانی ، تو همانی
    که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی و ندانی و ندانی و ندانی که تو آن
    نقطه عشقی و تو اسرار نهانی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...

    هر که با ما بود از ما مي گـريخت ...

    چند روزي ست حالم ديدنيـــست...

    حال من از اين و آن پرسيدنيسـت...

    گاه بر روي زميــــــــن زل مـي زنم...

    گاه بر حافــــــــــظ تفاءل مـي زنم...

    حافظ ديوانه فــــــــــــالم را گـرفت...

    يک غزل آمد که حالم را گرفـــت: ...

    ما زياران چشم يـــــــاري داشتيم...

    خود غلط بود آنچه مي پنداشـتيم...!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hilda

    Hilda says

    پيرمردي در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ، ناگهان بوي عطر شکلات محبوبش از طبقه پايين به مشامش رسيد. او تمام قدرت باقيمانده اش را جمع کرد و از جايش بلند شد. همانطور که به ديوار تکيه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پايين پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسيد و به درون آن خيره شد. او روي ميز ظرفي حاوي صدها تکه شکلات محبوب خود را ديد و با خود فکر کرد يا در بهشت است و يا اينکه همسر وفادارش آخرين کاري که ثابت کند چقدر شيفته و شيداي اوست را انجام داده است و بدين ترتيب او اين جهان را چون مردي سعادتمند ترک مي کند. او آخرين تلاش خود را نيز به کار بست و خودش را به روي ميز انداخت و يک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جاني دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روي دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را براي مراسم عزاداري درست کرده ام

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Hilda

    Hilda says

    پيرمردي در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ، ناگهان بوي عطر شکلات محبوبش از طبقه پايين به مشامش رسيد. او تمام قدرت باقيمانده اش را جمع کرد و از جايش بلند شد. همانطور که به ديوار تکيه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پايين پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسيد و به درون آن خيره شد. او روي ميز ظرفي حاوي صدها تکه شکلات محبوب خود را ديد و با خود فکر کرد يا در بهشت است و يا اينکه همسر وفادارش آخرين کاري که ثابت کند چقدر شيفته و شيداي اوست را انجام داده است و بدين ترتيب او اين جهان را چون مردي سعادتمند ترک مي کند. او آخرين تلاش خود را نيز به کار بست و خودش را به روي ميز انداخت و يک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جاني دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روي دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را براي مراسم عزاداري درست کرده ام

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....
    استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند
    سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!؛

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Jeihani

    Jeihani says

    یک نامه عاشقانه از یک امام
    بنا بر مناسبت این ایام به جای تمجید و تذکره نویسی از امام خمینی، یک سیره عملی آن پیر سفر کرده را به نظر می آورد:
    نامه عاشقانه امام به همسرش:
    « تصدقت شوم؛
    الهي قربانت بروم،
    در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است.
    عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند.
    [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمده خوش بوده، و الان در شهر زيباي
    بيروت هستم.
    حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم
    همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد...
    ايام عمر و عزت مستدام.
    تصدقت.
    قربانت.
    روح‌الله »

    این یک نامه واقعی از حاج آفا روح‌ الله خمینی از سواحل زیبای عروس خاورمیانه است، که چند سال پیش عمومی شد. از واژه ها و تعابیر تعجب نکنید، رفتار درست همین است، بقیه اشتباه می کنند.
    ما پیروان رسولی هستیم که بانگ میزده: کلمینی، یا حمیرا!
    ما پیروان رسولی هستیم که فرموده: محبت خود را به همسرانتان ابراز کنید...

    چند توضیح:
    - تاریخ نامه فروردین سال 1322 در اثنای سفر امام خمینی به سوریه،اردن،فلسطین و لبنان است.
    - این نامه عاشقانه ‌ترين نامه‌اي است كه از يك عارف کامل، فقيه، مجتهد، مرجع تقليد شيعه و رهبر فرهمند ايران بيش از نیم قرن پیش بر جاي مانده و از حیث بار عاطفی و محتوای احساسی، نه فقط در ميان روحانيان و سياستمداران كه حتی در ميان روشنفكران و نويسندگان هم بي‌نظير است.
    - از لحاظ زمانی حدود یک سال پس از نوشتن «کتاب مصباح الهدایه» مهمترین کتاب امام در حوزه عرفان که در 27 سالگی به رشنه تحریر درآمده بود؛ به گفته اساتید عرفان نظری این کتاب اعجاب است و نویسنده 27 ساله یک اعجوبه راه صد ساله رفته در عرفان.
    - چه زیباتر می شد که چند غزل از دیوان اشعار امام را هم کنار این نامه می آوردم؛ افسوس از فرصت کم.
    - یک نکته یک تامل:
    سّرِ نوشتن چنین تعابیری که همسرش را «نور چشم و قوت قلب»ش مي‌خواند؛ وابراز چنین احساس لطیفی که در « ساحل زيباي بيروت صد حيف مي‌خورد كه محبوب عزيزش همراهش نيست؟» از شخصی با آن اوصاف و مقامات عرفانی چگونه قابل جمع است ؟!
    تنها یک پاسخ می توان داد: باید در درباهای ناب عرفان شیعی به جسنجوی دلایلش پرداخت.
    - در آخر آنکه: ای کاش! دوستان متاهل در این جنبه ها امام راحل را سرمشق قرار می دادند.

    http://blog.360.yahoo.com/blog-Py56zg48frRHaimxqzlrcVE.Eg--?cq=1&p=37

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
    در این کوه رودی است به نام صفا
    در این رود آبراهی میرود به نام وفا
    سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
    بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست ودنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
    اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
    بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
    مريخ را شناخته است اما هنوز!
    كوچه هاي دلش را نمي شناسد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
    مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
    بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

    توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Maryam R

    Maryam R says

    زمانی که بچه بودیم دنیا چقدر زيبا بود، چقدر همه چي رنگ و بوي اميد داشت و همه چي سرشار از اميد و عشق به آينده.
    عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن،
    خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطيلي،
    پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها،
    این سال دیگه میریم راهنمایی، دو سال دیگه میریم دبیرستان، یکسال دیگه دیپلم و مدام این جمله روی زبونمون بود.
    وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم ... با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آرزو میکردیم ...
    چقدر آرزو داشتیم، دنیا دنیا اميد.
    روزی که نوبرانه زردآلو بود، چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم، هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم
    بزرگ شدم،
    چشم رو باز کردم، نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو، چقدر بزرگ شدن درد آور بود،
    بزرگ شدیم و هیچ نشد.
    حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز، هر سال که گذشت
    هیجان ها کم تر و کم تر شد.
    سالها تکراری تر، کار و کار و کار برای هیچ، آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی
    داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم، شد
    زندگی، و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن، و ما می‌ترسیدیم از دچار شدنش،
    آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن.
    دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم، ردشدیم بارها و بارها و بی پناه.
    خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یمان را به دست بزرگ و نرم پدر می‌دادیم و طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم.
    بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت،
    خوشا شبهایی که به بهانه مریضی و ترس، به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می‌لغزیدیم، و خوش می‌خوابیدیم ...
    بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت، روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیریم،
    و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند.
    دیگه نه امیدی به سال دیگه، نه به خرداد ونه به مهر.
    تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است، و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ.

    posted 1 year ago. ( send a note )