Leila Shakhsian

Leila Shakhsian

  • Tehran, Iran
  • member since Wednesday, October 31 2007

Groups

Friends

Leila Shakhsian’s last login was 2 days ago. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • OBEYD

    OBEYD says

    فصل چهارم_در اندوه دریای گمشده
    .
    .
    .
    برای چه آمده ای؟ آن هم بعد از 15 سال؟
    شش سال است میخواهم بیایم هر بار جلویم را گرفته اند
    نپرسیدم چرا دیر آمدی
    آمدم ببینمت
    خب مرا دیدی, غرق در گناه. چرا نمیروی؟
    باید ازت مراقبت کنم. داری خودت را نابود میکنی
    آنچه مرا نابود میکند دیگری است
    میتوان میان دیگران تنها زیست
    عجالتا این دیگرانند که وسط تنهایی من زندگی میکنند
    این دیگران را تنهایی تو به وسط معرکه کشیده است
    آمده ای نصیحتم کنی؟
    آمده ام کمکت کنم
    همه دارند کمکم میکنند. ..اگر میخواهی تو هم کمکم کنی برو. برو و راحتم بگذار
    رفت. در رانیمه باز گذاشت و رفت. کاش بر میگشت!!!و البته برگشت. به همان آرامی که رفته بود برگشت. نیم ساعت بعد که آستینش را بالا زده بود تا به اوضاع مغشوش اتاقها سر و سامانی بدهد کارد آشپزخانه را برداشتم و سرش داد کشیدم که اگر نرود او را خواهم کشت.چه خریتی!!!با چه مصیبتی پیدام کرده بود و من...ه
    وقتی سرانجام رد پایت را پیدا کردم درنگ نکردم. پشت در هر سفارتخانه ای چندین شب خوابیدم و از پاسخ نامساعد دلسرد نشدم.اهمیتی نداشت چه کشوری به من ویزا دهد. از اتریش چندبار راه افتاده بودم اما هربار دم مرز جلویم را گرفته بودند.مجبور شدم با هانریش ازدواج کنم. چاره دیگری نبود. باید هر بار شده گذرنامه ای دست و پا میکردم.
    پیاده رفته بود ایتالیا. عاقبت روزی قدم زنان وارد کشتیی شده بود.در خن کشتی خزیده بود لای قفس حیوانات.کشتی به بارسلون میرفت. از آنجا هم نتوانسته بود مرز را پشت سر بگذارد. سرانجام پای پیاده در برف و سرما دو ماهی راه رفته بودتا از پیرنه خود را سرازیر کند به این طرف
    شب را ناچار بودم روی قله صبح کنم. برف همه جا را پوشانده بود.در آن سرما و تاریکی به هر زحمتی بود مقداری شاخه جمع کردم. وسط شکاف دو تخته سنگ آتشی به پا کردم. نمیخواستم بمیرم, بی آنکه تو را ببینم
    کارد را که برداشتم, بساطش را برچید. از پله ها که پایین میرفت, نگاهم کرد. غمگین نشد. نگاهم کرد و رفت
    .
    .
    .
    قسمتی از رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها__نوشته رضا قاسمی

    posted 18 hours ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!
    شیوانا دستی به شانه جوان زد و گفت:” این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می زند، اسمش شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور
    زیبایی فقط به درد نگاه اول می خورد تا توجه را به سمت خود جلب کند. وقتی نگاه در نگاه تلاقی کرد و جرقه عشقی ظاهر نشد، آن رخ زیبا دیگر به درد نمی خورد. اما نگاه تو با یک هم نگاهی به شعله عشقی پرشور تبدیل شده و این نشانه خوبی است. من جای تو بودم به جای کلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلی می چیدم و به خواستگاری یار می رفتم. فقط همیشه به خاطر بسپار که در مرام عاشقی، زیبایی شرط نیست. عشق با خودش زیبایی را می آورد و همه چیز را زیبا می سازد

    posted 22 hours ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند

    شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟"

    شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"

    شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. ب