has 246 followers and is following 266 people
Leila Shakhsian’s last login was Saturday, May 23, 2009.
Rated 5 stars
Rated 4 stars
Rated 3 stars
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
همه ی حرفام رو به خدا گفتم .. همه ی اون حرفایی رو که نه میشه اینجا گفت .. و نه میشه به تو گفت .. سبک شدم ، یه خورده .. اما آروم اصلا .. انگار تموم اون حرفا .. یه جایی .. گوشه دلم .. هنوزم داره سنگینی می کنه .. انگاری قرار نیست .. هیچ وقت ، دل من از هیچی خالی شه .. جمعه .. بازم باید برم .. دلتنگم .. نه .. یعنی نه خیلی .. فقط .. فقط .. دلم شعر می خواد .. یه شعر خوشگل و آروم کننده .. از اون شعرایی که تا ته ته های دلت خنک میشه .. که نیست .. یعنی هست ولی من ندارمش .. *
وبلاگ "آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر "هزار ماهی پریشانی" به روز شدhttp://teekany.blogfa.com/8909.aspx
با سلام خدمت دوستان عزیزوبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدید به نام " نجات یافته گان " به روز شدشما را به خواندن این شعر دعوت می کنم و منتظر شنیدن نظر گرانقدر شما هستمhttp://teekany.blogfa.com/با مهر و احترامامیر حسین تیکنی
می دانی چی فکر می کنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می شود، ابدا مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یانه. فقط سوخت اند. آگهی هایی که روزنامه ها را پر می کنند، کتاب های فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه شان فقط کاغذند. آتش که می سوزاند فکر نمی کند،آه این کانت است، یا آه این نسخه عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه شان یکی است. خاطرات مهم، خاطرات غیر مهم، خاطرات کاملا بدرد نخور فرقی نمی کند- همه شان فقط سوخت اند... می دانی، گمانم اگر آن سوخت را نداشتم، اگر این کشوهای حافظه را در درونم نداشتم، مدتها پیش از پا درآمده بودم. در جایی تو گودالی مچاله می شدم و می مردم. اگر می توانم به این زندگی کابوس وار ادامه بدهم علتش این است که هر وقت ناچار باشم می توانم این خاطره ها را از کشو بیرون بکشم_ چه خاطرات مهم و چه به درد نخور. شاید فکر کنم دیگر نمی توانم آن را تاب بیاورم، دیگر نمی توانم تحمل کنم، اما به هر نحو شده آن را از سر می گذرانم...گزیده ای از کتاب پس از تاریکی.............. نوشته هاروکی موراکامی
طرز تهیه کیک ازدواج موارد لازم 1. چند قاشق بزرگ تفاهم 2. یک فنجان مدارا 3. نصف فنجان سعه صدر 4. سه قاشق مربا خوری شکیبایی 5. مقداری پودر تسامح مخلوط با پودر گذشت 6. نصف فنجان صمیمیت 7. چهار قاشق غذا خوری محبت 8. چند دانه درشت وفاداری 9. یک پیمانه حسن نیت 10. مقدار لازم پودر نرم عشق همراه با گرد دلدادگی 11. نیم کبلو احترام متقابل ابتدا مواد محبت و عشق و دلدادگی و صمیمیت رو با هم مخلوط کنید و خوب هم زنید بعد ادویه شور و شوق را همراه نمک عطوفت را روی مخلوط بریزید و خوب به هم بزنید تا مخلوط خوش چاشنی باشد بک فنجان مدارا و نصف فنجان سعه صدر را به مخلوط اضافه کنید و سه قاشق مرباخوری شکیبایی را نیز به ان بیافزایید و گرد دلدادگی را روی مخلوطبریزید با همزن مهربونی همشون بزنید تا به رنگ طلایی رویا دراید برای تزیین کیکتان روی کیکتان میتوانید پودر احترام متقابل و مایع رنگیحسن نیت همرا ه با مواد معطر و همراه خوش قولی استفاده کنیدحالا کیک اماده استفاده است و میتوانید این کیک دو نفره رو با همسرتان برای عمری صدو بیست ساله دو نفری نوش جان بفرمایید از مزه شیرین ان لذت ببرید .
پرویز، دو سه روز دیگر امتحانات ما شروع می شود و تو هم می دانی که من تجدیدی هستم.پس دعا کن قبول شوم. مطمئنم اگر تو دعا کنی حتما قبول خواهم شد. ببین هر شب وقتی می خواهی بخوابی بگو ای خدای بزرگ، مرا به فروغ، فروغ را به من و باز هم فروغ را به نمره 20(یا 18 یا 16 و بلاخره به هفت هم راضی هستم) در امتحان شیمی برسان!!!هیک نگاه مهر آمیز تو، یک فشار دست تو، یک بوسه تو، کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد. من به آنها که سعادت را در میان پول و اسکناس و زندگی افسانه ای و مجلل جستجو میکنند و می خواهند که ثروت و دارائیشان را به رخ من بکشند می خندموقتی می بینم میتوانم منشاء اثری باشم و وجود عاطل و باطلی ندارم، وقتی حس می کنم که در زندگی به چیزی دلبستگی و علاقه شدید دارم، آن وقت از زندگی کردن راضی می شومتو نمیدانی که من چقدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من است که مرا محدود میکند. روح من، وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی معنی اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر میکنم که هرطور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم. شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دوره دنیا بگردم من دلم میخواهد توی خیابانها مثل بچه ها برقصم، بخندم و فریاد بزنم. من دلم میخواهد کاری کنم که نقض قانون باشد. شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی این طور نیست، من از اینکه کاری عجیب بکنم لذت میبرمدگر گرمی نمی بخشی........ عشق، ای خورشید یخ بستهسینه ام صحرای نومیدیست....... خسته ام، از عشق هم خسته...گزیده هایی از کتاب اولین تپش های عاشقانه قلبم(نامه های فروغ فرخ زادبه همسرش پرویز شاپور)به کوشش کامیار شاپور
الان 9 ماهه که نیستید. این اصلا خوب نیست
sorry for 3 times post message ! :(
شعری زیبا از دکتر شریعتیپريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
امام حسین از دیدگاه دکتر شریعتیحسین بیشتر از آب تشنۀ لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند*دیدم عده ای مردۀ متحرک را که بر یک زندۀ همیشه جاوید عزاداری می کنند.* در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست.*آنان که رفتند کاری حسینی کردند . انان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند* "آنها که تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب کرده اند - در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نکرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده اند؟
لیلای عزیزجای خالی دوستان فهیمی مثل شما بیش از پیش در این سایت احساس میشه. شش ماه زمان زیادی برای دوری از فضای فرهنگی این سایت است. نمیدونم چرا هر وقت اینجا میام دلم برای روزهایی که با هم در مورد کتاب و کتابخوانی صحبت میکردم تنگ میشه. کاش که بیشتر باشیدتا بعد
ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد....گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام
خروس: شما بوقلمونها همگی آخرش حلیم میشوید ( خنده حضار )و کمی بعد برای دلجویی گویا می گوید :خب ، همه ما میمیرم اما شما حداقل میدونید برای چی میمیرید...گزیده ای از رمان قلعه حیوانات....... اثر جورج اورل
تو دختري يا پسر؟ دلم ميخواد دختر باشيُُ يه روز چيزايي که من الان حس ميکنمُ حس کني. مادرم ميگه : دختر به دنيا اومدن يه بدبختي بزرگه! و من اصلا حرفش را قبول ندارم! وقتي خيلي دلش ميگيره, ميگه : آخ! کاش مرد به دنيا آمده بودم! مي دونم دنياي ما با دست مردها و براي مردها ساخته شده و زورگويي و استبداد تو وجودش ريشه هاي قديمي داره. تو قصه هايي که مردها براي توجيه کردن کارهاشون ساختن, اولين موجود يه زن نيست, يه مرده به اسم آدم. بعدها سرو کله حوا پيدا ميشه تا آدم را از تنهايي دربياره و براش دردسر درست کنه! اگر دقت کني ميبيني که تمام قهرمانها هم مردن. از پرومته که آتش را اختراع کرده گرفته تا ايکار که دلش ميخواسته پرواز کنه! با تموم اين حرفها, حتي اگر نقش يه مرغ کورچ را بازي کني, زن بودن خيلي قشنگه. چيزيه که يک شجاعت تموم ناشدني ميخواد. يه جنگ که پايان نداره! اگر دختر به دنيا بياي, بايد خيلي چيزا را ياد بگيري! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي وقتي حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيومد, اون روز يه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرماني ميگن! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي تو تنت چيزي وجود داره به اسم عقل که دوست داري به صداش گوش بدي! مادر شدن نه حرفست و نه وظيفه! يه حقِ از بين هزاران حقي که داري! بس که اين حق را فرياد مي زني خسته ميشي و تقريبا تمام مواقع شکست ميخوري! ولي نبايد دلسرد بشي! جنگيدن زيباتر از پيروزيه! به سمت مقصد رفتن از رسيدن به اون با ارزشتره. آره! دلم ميخواد تو دختر باشي! اميدم اينه که هيچ وقت حرفاي مادرم را تکرار نکني, همون طور که من هيچ وقت تکرارشون نکردم. اما اگر تو پسر به دنيا بياي خوشحالتر ميشم! شايد حتي بيشتر از دختر بودنت! اون وقت مزه برده گيُ بعضي تحقيرها را نمي چشي! مثلا اگر پسر باشي کسي تو تاريکي بهت تجاوز نميکنه! لازم نيست يه صورت خوشگل داشته باشي تا تو نگاه اول چشم همه را بگيري! وقتي با همسرت تو تخت خواب خوابيدي, لازم نيست هرچيزي را تحمل کني! کسي به تو نميگه گناه روزي درست شد که حوا سيب ممنوعه را چيد! کمتر عذاب ميکشي! ميتوني هر وقت دلت خواست شورش کني! ميتوني دوست داشته باشي بدون اينکه يه شب از خواب بپري و فکر کني داري در باتلاق فرو ميري! ميتوني از خودت دفاع کني بدون اينکه ليچار بشنوي! اگر پسر باشي بايد يه جور ديگه از بردگي ها و ستمها را تحمل کني. خيال نکن زندگي براي مردا خيلي آسونه! اگر خيلي قوي باشي يه سري مسئوليت سنگين رو سرت آوار ميشه! چون ريش داري اگه نوازش بخواي يا گريه کني, همه بهت ميخندن! بهت دستور ميدن تو جنگها آدم بکشي مگرنه خودت کشته ميشوي! چه بخواي چه نخواي تو را توي ظلما و ستمهاي عتيقشون شريک ميکنند. ولي شايد واسه تموم اينا مرد بودن يه ماجراي دوست داشتني باشه! کوچولوي من! سعي کن بفهمي مرد بودن فقط اين نيست که يه دُم جلوت داشته باشي! مرد بودن يعني کسي شدن! براي من مهمه که تو کسي بشي. آدم بودن عبارت قشنگيه, چون فرقي بين زن و مرد بين اون که دم داره و اون که دم نداره نمي ذاره! قلب مغذ آدمها جنسيت نداره! هيچ وقت به زور از تو نميخوام که چون مردي يا زني بايد فلان کارو داشته باشي. فقط دوتا چيز ازت مي خوام! يکي از اينکه از معجزه به دنيا اومدن نهايت استفاده را ببري و دوم اينکه هيچ وقت تن به پستي ندي! خود به دنيا اومدن يه خطر داره : خطر پشيموني از تولد! زندگي يه جاده کج و کوله پر از سنگ کلوخه. کلوخايي که تو را زمين مي زنند و خوني ماليت ميکنند. شايد شنيدن اين حرفها برات زود باشه اما...ه...گزيده اي از رمان نامه به کودکي که هرگز زاده نشد............. نوشته اوريانا فالاچي
سي پنج سال است که دارم به تناوب دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار مي دهم و به همراه آن سي پنج سال است که دارم بي وقفه آبجو ميخورم. نه آنکه از اين کار خوشم بيايد. از ميخواره ها بيزارم. مينوشم تا بهتر فکر کنم, تا به قلب آنچه مي خوانم بهتر راه يابم, چون که من وقتي چيزي مي خوانم, براي تفنن و وقت کشي و يا بهتر خوابيدن نيست, مني که در سرزميني زندگي ميکنم که از پانزده نسل پيش به اين سو بي سواد نداشته است, مينوشم تا آنچه مي خوانم, خواب را از پيش چشمم برگيرد که مرا به رئشه بياندازد, چون که با هگل در اين عقيده همراهم که انسان شريف به اندازه کافي شريف نيست و هيچ تبهکاري هم تمام و کمال تبهکار نيست. اگر مي توانستم بنويسم کتابي مينوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوههاي بشري. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلي از عاطفه بي بهره است...گزيده اي از رمان تنهايي پرهياهو.............. نوشته بهوميل هرابال