Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Leila Shakhsian

Leila Shakhsian

  • Tehran, Iran
  • member since October 31 2007

Leila Shakhsian’s last login was Saturday, May 23 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • OBEYD

    OBEYD says

    لیلای عزیز
    جای خالی دوستان فهیمی مثل شما بیش از پیش در این سایت احساس میشه. شش ماه زمان زیادی برای دوری از فضای فرهنگی این سایت است. نمیدونم چرا هر وقت اینجا میام دلم برای روزهایی که با هم در مورد کتاب و کتابخوانی صحبت میکردم تنگ میشه. کاش که بیشتر باشید
    تا بعد

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد.
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    خروس: شما بوقلمونها همگی آخرش حلیم میشوید ( خنده حضار )
    و کمی بعد برای دلجویی گویا می گوید :
    خب ، همه ما میمیرم اما شما حداقل میدونید برای چی میمیرید
    .
    .
    .
    گزیده ای از رمان قلعه حیوانات....... اثر جورج اورل

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    تو دختري يا پسر؟ دلم ميخواد دختر باشيُُ يه روز چيزايي که من الان حس ميکنمُ حس کني. مادرم ميگه : دختر به دنيا اومدن يه بدبختي بزرگه! و من اصلا حرفش را قبول ندارم! وقتي خيلي دلش ميگيره, ميگه : آخ! کاش مرد به دنيا آمده بودم! مي دونم دنياي ما با دست مردها و براي مردها ساخته شده و زورگويي و استبداد تو وجودش ريشه هاي قديمي داره. تو قصه هايي که مردها براي توجيه کردن کارهاشون ساختن, اولين موجود يه زن نيست, يه مرده به اسم آدم. بعدها سرو کله حوا پيدا ميشه تا آدم را از تنهايي دربياره و براش دردسر درست کنه! اگر دقت کني ميبيني که تمام قهرمانها هم مردن. از پرومته که آتش را اختراع کرده گرفته تا ايکار که دلش ميخواسته پرواز کنه! با تموم اين حرفها, حتي اگر نقش يه مرغ کورچ را بازي کني, زن بودن خيلي قشنگه. چيزيه که يک شجاعت تموم ناشدني ميخواد. يه جنگ که پايان نداره! اگر دختر به دنيا بياي, بايد خيلي چيزا را ياد بگيري! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي وقتي حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيومد, اون روز يه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرماني ميگن! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي تو تنت چيزي وجود داره به اسم عقل که دوست داري به صداش گوش بدي! مادر شدن نه حرفست و نه وظيفه! يه حقِ از بين هزاران حقي که داري! بس که اين حق را فرياد مي زني خسته ميشي و تقريبا تمام مواقع شکست ميخوري! ولي نبايد دلسرد بشي! جنگيدن زيباتر از پيروزيه! به سمت مقصد رفتن از رسيدن به اون با ارزشتره. آره! دلم ميخواد تو دختر باشي! اميدم اينه که هيچ وقت حرفاي مادرم را تکرار نکني, همون طور که من هيچ وقت تکرارشون نکردم. اما اگر تو پسر به دنيا بياي خوشحالتر ميشم! شايد حتي بيشتر از دختر بودنت! اون وقت مزه برده گيُ بعضي تحقيرها را نمي چشي! مثلا اگر پسر باشي کسي تو تاريکي بهت تجاوز نميکنه! لازم نيست يه صورت خوشگل داشته باشي تا تو نگاه اول چشم همه را بگيري! وقتي با همسرت تو تخت خواب خوابيدي, لازم نيست هرچيزي را تحمل کني! کسي به تو نميگه گناه روزي درست شد که حوا سيب ممنوعه را چيد! کمتر عذاب ميکشي! ميتوني هر وقت دلت خواست شورش کني! ميتوني دوست داشته باشي بدون اينکه يه شب از خواب بپري و فکر کني داري در باتلاق فرو ميري! ميتوني از خودت دفاع کني بدون اينکه ليچار بشنوي! اگر پسر باشي بايد يه جور ديگه از بردگي ها و ستمها را تحمل کني. خيال نکن زندگي براي مردا خيلي آسونه! اگر خيلي قوي باشي يه سري مسئوليت سنگين رو سرت آوار ميشه! چون ريش داري اگه نوازش بخواي يا گريه کني, همه بهت ميخندن! بهت دستور ميدن تو جنگها آدم بکشي مگرنه خودت کشته ميشوي! چه بخواي چه نخواي تو را توي ظلما و ستمهاي عتيقشون شريک ميکنند. ولي شايد واسه تموم اينا مرد بودن يه ماجراي دوست داشتني باشه! کوچولوي من! سعي کن بفهمي مرد بودن فقط اين نيست که يه دُم جلوت داشته باشي! مرد بودن يعني کسي شدن! براي من مهمه که تو کسي بشي. آدم بودن عبارت قشنگيه, چون فرقي بين زن و مرد بين اون که دم داره و اون که دم نداره نمي ذاره! قلب مغذ آدمها جنسيت نداره! هيچ وقت به زور از تو نميخوام که چون مردي يا زني بايد فلان کارو داشته باشي. فقط دوتا چيز ازت مي خوام! يکي از اينکه از معجزه به دنيا اومدن نهايت استفاده را ببري و دوم اينکه هيچ وقت تن به پستي ندي! خود به دنيا اومدن يه خطر داره : خطر پشيموني از تولد! زندگي يه جاده کج و کوله پر از سنگ کلوخه. کلوخايي که تو را زمين مي زنند و خوني ماليت ميکنند. شايد شنيدن اين حرفها برات زود باشه اما...ه
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان نامه به کودکي که هرگز زاده نشد............. نوشته اوريانا فالاچي

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سي پنج سال است که دارم به تناوب دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار مي دهم و به همراه آن سي پنج سال است که دارم بي وقفه آبجو ميخورم. نه آنکه از اين کار خوشم بيايد. از ميخواره ها بيزارم. مينوشم تا بهتر فکر کنم, تا به قلب آنچه مي خوانم بهتر راه يابم, چون که من وقتي چيزي مي خوانم, براي تفنن و وقت کشي و يا بهتر خوابيدن نيست, مني که در سرزميني زندگي ميکنم که از پانزده نسل پيش به اين سو بي سواد نداشته است, مينوشم تا آنچه مي خوانم, خواب را از پيش چشمم برگيرد که مرا به رئشه بياندازد, چون که با هگل در اين عقيده همراهم که انسان شريف به اندازه کافي شريف نيست و هيچ تبهکاري هم تمام و کمال تبهکار نيست. اگر مي توانستم بنويسم کتابي مينوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوههاي بشري. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلي از عاطفه بي بهره است
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان تنهايي پرهياهو.............. نوشته بهوميل هرابال

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سي پنج سال است که دارم به تناوب دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار مي دهم و به همراه آن سي پنج سال است که دارم بي وقفه آبجو ميخورم. نه آنکه از اين کار خوشم بيايد. از ميخواره ها بيزارم. مينوشم تا بهتر فکر کنم, تا به قلب آنچه مي خوانم بهتر راه يابم, چون که من وقتي چيزي مي خوانم, براي تفنن و وقت کشي و يا بهتر خوابيدن نيست, مني که در سرزميني زندگي ميکنم که از پانزده نسل پيش به اين سو بي سواد نداشته است, مينوشم تا آنچه مي خوانم, خواب را از پيش چشمم برگيرد که مرا به رئشه بياندازد, چون که با هگل در اين عقيده همراهم که انسان شريف به اندازه کافي شريف نيست و هيچ تبهکاري هم تمام و کمال تبهکار نيست. اگر مي توانستم بنويسم کتابي مينوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوههاي بشري. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلي از عاطفه بي بهره است
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان تنهايي پرهياهو.............. نوشته بهوميل هرابال

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    دفتر من در وسط
    باد ورق مي زند
    برگي از آن مي کند
    نام تو در باغها
    ورد زبان مي شود

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • az

    az says

    سلام

    «کتاب خوانی گروهی»
    به گروه
    Irainian Book Lovers
    سری بزنید و یه نگاه به این بحث بندازید

    http://www.shelfari.com/groups/15198/discussions/135794/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d8

    :)

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    باگ داشت با دختری که هیچ یک از آنها تا آن وقت ندیده بودند دعوا و داد و قال میکرد. دختر نزاری که چهره ای زشت اما بدن ظریف گرسنگی کشیده خوش ترکیبی داشت.یه چیزی تو مایه های ((دردت به جونم, کتکم بزن, دوستم داشته باش)). باگ او را گریان در ایستگاه راه آهن شهر زوریخ پیدا کرده بود. دخترک دیناری پول نداشت و گذرنامه اش را گم کرده بود و میخواست به هر قیمت شده برد زیارت پاپ, چون از یک نفر شنیده بودکه پاپ ژان پل پسر خوبیست. ظاهرا به زحمتش می ارزید که آدم این همه راه را با این فلاکت طی کند تا یک آدم خوب ببیند. باگ فکر کرده بود دخترک در ضمینه فلاکتهای جامعه نمونه خوبی است. میگفت این دخترک نمونه شاخص زاد و ولد بی حسابه.... میلیونها اسپرماتوزوئید را همینطور می پاشند توی طبیعت و اسمش را میزارند آمریکا... تماشاش کنید, یک موجود واخورده درمانده. وقتی سوار هم میشن و های هایشون میره هوا کاری به وای وای امروزش ندارند. این دختر هیچ وقت نباید به دنیا میامد. مساله مثل روز روشنه. هرجا که شد هرطور که شد بچه پس میندازند به این فکر که هرچه شد شد. اینکار آدم کشی است. اینجور بچه درست کردن قتل عامه اسپرماتوزوئیده. فکرش را نمی شد کرد که یک اسپرماتوزوئید متوسط به چه صورت ممکنه دربیاد. شما را به خدا نگاهش کنید... نگاهش کردند و دختر سعی میکرد لبخند بزند. باگ نعره زد : آدم دلش میگیره اگه من اسپرماتوزوئیدم وسط اونا بود موهام را میکندم. دفاع از آدم بیش از هر چیز دفاع از نطفه است. اینجا انسان و سرنوشت نوع مطرحه وگرنه نطفه آدم هم میره همونجایی که امپراتور روم رفت. بگو ببینم اسم خودت را بلدی؟ - لیزی شوارتزر..... _آفرین اسم خودش را بلده. معلوم میشه کسب کمالات هم کرده. چه کاری بلدی؟ _میخوام برم رم زیارت پاپ. _بری زیارت پاپ که چی بشه؟ _میگن آدم خوبیه. باگ با تعجب گفت : هیچ حالیتون هست؟ بی یک شاهی پول و با شکم خالی از آمریکا پاشده اومده اینجا سوئیس. به عشق چی؟ به عشق دیدن یه آدم خوبی که بش گفتن یه جایی پیدا شده.پدر و مادرت کجان؟ _خاله ام بزرگم کرده. الان هم مرده. _خب آفرین. اختمالا اگر یک کار خوب کرده باشه همین بوده. مادر پدرت چه غلطی میکردن؟ _دوستم نداشتن ولم کردن. _چرا؟ _خب دیگه آخه میدونین بعضی وقتها که پدر مادرها بینشون شکرابه به بچشون که نگاه میکنن یادشون میاد که یک روزی با هم خوابیدن
    .
    .
    .
    گذیده ای از رمان خداحافظ گاری کوپر........ نوشته رومن گاری

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    کیش تشیع پندارهای مغز پیروان را چندان برمی گرداند که جای بازی به هیچ چیز دیگر نمیگذارد و او را از زمان خود بیرون برده به هزار و سیصد سال پیش می کشاند . یک شیعی که در این زمان است و در میان ماست, اگر نیک بجوییم, در هزار و سیصد سال پیش است، در مدینه است، در کربلاست، در کوفه است، در شام است . آنچه در برابر چشمش رژه می روند, کشاکشهای خلافت و داستان کربلا و جنگهای سلیمان بن صرد و مختار ثقفی است. راست گفته شده که اینان مردگان هزار و سیصد ساله اند که سر از گور در آورده و به میان مردم آمده اند . راست گفته شد که اینها به جهان, جز از دید شیعیگری، از دیده تولی و تبری [دوستی با ولایت علی و بیزاری از سنّیگری ] نمی نگرند. شما اگر پیش یک شیعی سخن از پیشامدهای این زمان برانید، مثلاً از این جنگ دوم جهانی و از نتیجه های آن گفتگو کنید، لذتی نخواهد برد . ولی اگر بازگردید و سخن از جنگ خیبر و کشته شدن مرحب جهودی و مانند آن برانید خواهید دید چهره اش شکفته و با یک لذتی به گفتگو در آید...کیش شیعی با زندگانی دموکراسی نمی سازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش با هم توانند ساخت اینها هم توانند ساخت
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب بیست و سه سال.... اثر علی دشتی

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سرانجام خالق بزرگ قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب، پس از يك دوره طولاني بيماري و جدال دردناك با مرگ، از تنهايي و تلخي همواره زندگي‌اش خلاص شد و به خاك پيوست. مهدي آذريزدي كه مدت زيادي بود از بيماري عفونت ريه رنج مي‌برد، پنجشنبه صبح در بيمارستان آتيه، چشم‌هايش را بست و ديگر باز نكرد. اين براي او، پايان تنهايي هميشگي و براي بچه‌هاي خوب،پايان قصه‌هاي خوبي بود كه آذريزدي با عشق به ادبيات كهن و بچه‌هاي سرزمين خود نوشت. عشق به كودكان براي او، عشقي منتشر و همگاني بود. آذريزدي هيچگاه ازدواج نكرد، اما بچه‌هاي طبقات فقير و دردمند جامعه، بچه‌هاي او بودند؛ چرا كه خود، از دنيايي برخاست كه جز تلخي و رنج، چيزي برايش نداشت. آذريزدي اما هر طور كه بود، با كارگري و شاگرد بنايي و كار در كارگاه جوراب‌بافي، خواندن و نوشتن را شروع كرد و سرانجام در 1335 وقتي كه 34 سال داشت، مجموعه قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب را آغاز كرد. او مي‌گوید: «زندگي من همه در اين تلخي و تنهايي گذشته است. هيچ‌چيز خوشي در زندگي نديدم. با مردم رفت‌وآمد نداشتيم. هرگز ياد ندارم كسي در خانه ما ميهمان باشد. هرگز ما خانه كسي ميهمان نشديم. اصلا زندگي را ياد نگرفتم... يادم نمي‌آيد پدرم يا مادرم مرا بوسيده باشند.» وي مي‌نويسد: «آنچه را كه من در كتاب‌هايم نوشتم براي بچه‌هاي طبقه مرفّه ننوشتم؛ مخاطب من، بچه‌هايي مثل خودم بودند. من هميشه تحقير شدم. مي‌خواستم و مي‌خواهم كارم را ادامه بدهم، اما امكانش را ندارم. هر كسي مي‌خواهد شرح حال خودش را بنويسد، به محلي مي‌رود كه آرامش داشته باشد اما من تا به‌حال 10 بار اثاث‌كشي كرده‌ام. وقتي خسته مي‌شوم، وقتي لجم مي‌گيرد، مي‌گويم مي‌خواهم سبزي‌فروش بشوم. پدر و مادرم كارهاي مرا مسخره مي‌كردند؛ وقتي كتاب‌هايم چاپ شد آن را براي پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود آنها را بخوان ببينم چه نوشته است، اما پدرم برايم نوشت كه ديگر اين كتاب‌ها را برايم نفرست. اينها كتاب‌هاي دنيايي هستند و ما بايد به فكر آخرتمان باشيم.». حالا آخرت براي آذريزدي است؛ چرا كه تنها 8 جلد كتاب «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» هر روز و هميشه چشم‌هاي زيادي را به‌خود خيره مي‌كند و هر كلمه‌اي كه خوانده مي‌شود، ثوابي است براي پيرمرد تنها و دلشكسته‌اي كه ديگر نيست. وی چنان تلخ و تنها به‌ويژه در كودكي زيسته‌ است كه چهره ماندگار شدنش در سال‌هاي آخر عمر يا هر نوع ديگري از دلجويي و عيادت بعيد است اندكي حتي زخم‌هاي روح او را ترميم كرده باشند
    .
    .
    .
    روحش شاد و یادش گرامی باد

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سلام لیلای عزیز... حالت چطوره؟
    .
    .
    .
    چند روز پیش برای آشنایی بیشتر با هرمان هسه یکی از کتابهای ایشان را مطالعه کردم به نام شادمانی های کوچک. کتاب نسبتا جالبی بود.... البته به غیر از فصلهای آخر کتاب که تماما شعر بودند و فکر میکنم این برمیگرده به همان سبک رمانتیسم آلمانی هرمان هسه. به هر حال... خیلی دوست دارم با هرمان هسه و کتابهاشون بیشتر آشنا بشم و از آنجایی که شلف شما پر از کتابهای ایشان است دیواری کوتاه تر از شما پیدا نکردم. خوشحال میشوم اگر کتابی از ایشان را به من معرفی کنید
    با سپاس

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    آن خس و خاشاک تویی/پست تر از خاک تویی/شور منم نور منم/عاشق رنجور منم/زور تویی کور تویی/هاله ی بی نور تویی/دلیر بی باک منم/مالک این خاک منم

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    در دروغ بزرگ همواره نیروی باورپذیری وجود دارد، زیرا توده های عظیم مردم همواره از طریق تاثیرهای ناخوداگاه بسیار راحتتر فریب می خورند تا اینکه بخواهیم انها را با استدلالهای غیرمنطقی گمراه کنیم. بنابر این مردم عادی به واسطه ذهن ساده‌ای که دارند از طریق دروغ بزرگ راحتتر فریب می خورند تا دروغهای کوچک و معمولی چرا که مردم عادی خودشان اغلب برای موضوعات کوچک دروغهای کوچکی می گویند اما از اینکه دروغهای بزرگ و شاخدار بگویند شرم دارند. آنها هرگز به ذهنشان هم نمی رسد که دروغهای بزرگ و شاخدار بگویند و از این رو باور نمی کنند دیگران آن قدر وقیح باشند که واقعیت را تا این حد تحریف کنند. حتی اگر به آنها مدارک و شواهدی ارائه شود که دروغ بودن چنین گفته‌هایی را ثابت کند آنها باز هم در قبول واقعیت تردید می کنند و می گویند حتما توضیحی برای این مساله هست که ما نمی دانیم. به این دلیل دروغهای بزرگ حتی بعد از افشا شدن هم تاثیری از خود به جا می گذارند. این واقعیتی است که تمام دروغگوهای حرفه ای دنیا از ان اطلاع دارند
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب نبرد من..... نوشته آدولف هیتلر

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    با سلام خدمت دوست عزیز و فرهیخته

    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر جدیدی با نام " شاعر " به روز شد
    با احترام و مهر
    http://teekany.blogfa.com/

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    این دیوانگیست..
    که از همه گلهای رز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
    که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

    این دیوانگیست..
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

    این دیوانگیست..
    که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز میشوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم
    که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است

    این دیوانگیست ..
    که همه شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگیها نشویم.

    و به یاد داشته باشیم که همیشه..

    شانس های دیگری هم هستند..
    دوستی های دیگری هم هستند...
    عشق های دیگری هم هستند....
    نیروهای دیگری هم هستند.....

    تنها باید قوی و پر استقامت باشیم
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    چوپان: غذای من حاضر است و گوسفندانم را دوشیده ام. کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است.وتو ای آسمان، هرقدر که می خواهی ببار
    بودا: من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر. بادها کلبه من اند و آتش من خاموش است. وتو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار!
    چوپان: من چندین گاو دارم و ماده گاوهای بسیار، من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاوهای نری که همه ماده گاوهایم را باردار می کنند. وتو ای آسمان، هرقدر که می خواهی ببار!
    بودا: من نه گاو دارم ونه ماده گاو. مرغزار هم ندارم، هیچ چیز ندارم. از هیچ چیز هم نمی ترسم. وتو ای آسمان، هرقدر که می خواهی ببار!
    چوپان: من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر من است، وشب هنگام خوشم با او برقصم. وتو ای آسمان، هرقدر که می خواهی ببار!
    بودا: من جانی دارم فرمانبردار و آزاد. سالهاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که با من برقصد وتو ای آسمان چندان که می خواهی ببار
    .
    .
    .
    گزیده ای از رمان زوربای یونانی............. اثر نیکوس کازانتزاکیس

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام

    تولد

    تولد!! روزي که هيچگاه نفهميدم براي چي بايد خوشحال باشم!!!

    پدر! آن شب اگر خوش خلوتي، پيدا نمي کردي
    تو اي مادر!اگر شوخ چشمي ها، نمي کردي
    تو هم اي آتش شهوت! شرر بر پا، نمي کردي
    کنون من هم به دنيا، بي نشان بودم

    پدر آن شب جنايت کرده اي؟! شايد نمي داني
    به دنيايم هدايت کرده اي ؟!شايد نمي داني
    از اين بايت خيانت کرده اي !؟شايد نمي داني

    ک.ا.ر.و




    خدا نگهدار دوست خوب

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
    عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
    مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

    posted 7 months ago. ( send a note )