leila a says
در يكي از شهرهاي آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روزدوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان، آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهای روبرو شد؟ فكركنید... بالاخره شما هم یك ایرانی هستید. البته بلانسبت شما... آرايشگر با اين منظره روبرو شد: چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر میزدند كه پس این مردك چرا مغازهاش را باز نمیكند؟
mohammad r says
دخترم ژرالدین به گمانم تن عریان تو باید متعلق به کسی باشد که روح عریانش را به تو هدیه کند / از نصایح چارلی چاپلین به دخترش چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه امروز را براي بيان احسان به عزيزانت غنيمت شمر. شايد فردا احساسي باشد اما عزيزت نباشد... شکسپير پادشاهي درويشي را گفت: جمله اي گو که در لحظات غم شاد و در لحظات شادي غمگينم کند. درويش گفت : اين نيز بگذرد....
mahboubeh says
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد مردحسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...یه جمله ی قشنگ: آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.
sorkhjame says
خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟
galiver j says
بوی باران بوی سبزه بوی خک شاخه های شسته باران خورده پک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص بادنغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به خال روزگارا خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکویی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگمشيري
sara i (month ramadan the blessings of allah) says
السلام عليكمرمضان مبارك كريمتقبل الله صيامك و قيامكووفقك لخير الأعمال
a m i r h o s s e i n says
من قاتلممن قاتلمچون که راه می رومخدایا منو ببخشخدایا مورچه ها رو از سر راه من کنار ببرمن باید راه برمیه مورچه مردفریادشو شنیدمخدایا فریاد مورچه رو شنیدییه مورچه ات مرد... دو مورچه اتسهچهارپنجاز متن فیلم فریاد مورچه ها ساخته ی محسن مخملبافاطلاعات بیشتر در گروه بلوآیزhttp://www.shelfari.com/groups/26292/discussions/66800/scream-of-the-ants-(-faryade-moorcheha-)
mana s says
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد واجي مجي لا ترجيدو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!پري چوب جادوييش و چرخوند و.........اجي مجي لا ترجيو آقا 92 ساله شد!پيام اخلاقي اين داستانمردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها.................مونث هستن
elham .k says
ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.mohyedin arabi andlosi
mari! h says
کتاب باید تبری باشد برای درهم شکستن دریای منجمد وجودمان
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.ا پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.ا داد زد و بد و بیراه گفت.ا خدا سکوت کرد جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.ا خدا سکوت کرد.ا آسمان و زمین را به هم ریخت.ا خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید.ا خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت.ا خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.ا خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.ا تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.ا تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.ا لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟ خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است.ا و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.ا آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.ا اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.ا می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.ا بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.ا آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی رابویید.ا چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.ا می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...ا او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.ا مقامی را به دست نیاورد اما...ا اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.ا روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد. ا به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. ا او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.ا لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. ا او در همان یک روز زندگی کرد.ا اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.ا *کسی که هزار سال زیسته بود
saeid a says
فقط توتو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانمچگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانمتو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيباييو من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانمتو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايانو من موج گرفتاري اسير دست طوفانمتو مثل آسماني مهربان و آبي و شفافو من در آرزوي قطره هاي پاك بارانمنمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفتهبه فريادم برس اي عشق من امشب پريشانمتو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشارو من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانمتو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلومو من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانمتو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوترو من هم يك كبوتر تشنه باران درمانمبمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار منببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانمشبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادمهنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانمتو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كردو من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانمتو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيردو من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانمتو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمتو بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانمتو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي باردو من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانمشبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كردهو شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانمتمام آرزوهايم زماني سبز ميگرددكه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانمغروب آخر شعرم پر از آرامش درياستو من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانمبه جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاستقدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانمبدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرددعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
kamelia m says
بخاطربياورديروزرا،به اميدفرداباش،ولي درامروز زندگي كن
دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. گفتم: خستهام گفت: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::. گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::. گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::. گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفت: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::. گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که: گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) :: گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛ گفت: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.. گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفت: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفت: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::. گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو کسی را ندارم گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید ..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::. گفتم : ... گفت : ...
aida says
وقتی قدرت و توانگری می تواند به ایمنی نسبی از مردمان یاری رساند، پس آن ایمنی یی ناب ترین است که آدمی از رهگذر زیستن در سکوت و کناره جستن از مردمان برای خود بسازد.اپیکور
گاهی به نگاهت نگاه کن !انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
reyhane says
کتاب گویاhttp://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/http://www.radiocp.com/
shahrzad says
ماندن" هم"چون "رفتن" جسارت می خواهدو صبوریآنقدر کهزیر بار کوه انتظارهر روز هزار مرتبهاز ترس له شدنپشیمان نگردیو بر این ایمان بمانیکه یاد یارانتهنوزاز خاطرات دور توپینه بسته است
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
alireza j says
وگفت : ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجده بر نداشت. گفتم: اي بيچاره بعد از بيزاري از سجده و ان همه لعنت اين چه عبادت است ؟ گفت: اگر من از بندگي معزولم او كه از خدايي معزول نيست