reza bala’s last login was 2 weeks ago.
hi reza thanx for request friendship and note is so beautiful
سلامامیدوارم بتونیم از دانسته های هم استفاده کنیم.
• استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايي دادند اما پاسخهاي هيچکدام استاد را راضي نکرد سرانجام او چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند سپس استاد پرسيد : هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟ آنها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي آرام با هم صحبت مي کنند چرا؟ چون قلبهايشان خيلي به هم نزديک است . فاصله قلبهايشان بسيار کم است استاد ادامه داد : هنگامي که عاشقشان به يکديگر بيشتر شد چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد به اميد اينکه همه عاشق باشند تا هيچ فاصله اي بين قلبها نباشه
در طریقت هرچه نزد سالک آید خیر اوست "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست" توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟ و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟ همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هر كسي به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت جمله من اينست "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست" شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد ميگفت هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند وزيرش به او گفت هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند چند روزي گذشت يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه 2 تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد نزد شاه و گفت با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفت اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟ وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم اگر ميبودم آنها مرا ميخوردند پس به نفع منهم بوده است وزير اين را گفت و رفت
من در تلاش برای فراموشیش بودم و بعد فهمیدم نمی توان فراموش کرد باید باید باید به یادش آورد در خودت حل کرد تا رها شوی از هرچه اوست.....
:پیشنهاد کتابآبی ماورای بحاریازده داستان کوتاهشهریار مندنی پورتعداد صفحه: 216 نشر: نشر مرکز 1383
نیازبی تو، ای روشنگر شب های من!بوسه می زد ناله بر لب های مندر دلم از وحشت بیگانگیخنده می زد لاله ی دیوانگیدیده ام چون نرگس غم می شکفتوندرو برقی ز شبنم می شکفتدر بلور اشک من یاد تو بوددر سکوت سینه فریاد تو بودمخمل سرخ شفق رنگ تو داشتپرده های ساز، آهنگ تو داشتموج خیز سبزه دامان تو بودخفتنم آنجا به فرمان تو بودهر کجا بر تخته سنگی آبشارمی شکست و پیکرش می شد غبار؛در غبارش باغ رؤیا می شکفتوز گلش رنگ تمنا می شکفتاز تو دوری کردنم بیهوده بودبی تویی جان مرا فرسوده بودبی تو بودم لیک کنون باتوأمخود نمی دانم که این من یا توأمچون نسیمی بگذر از پیراهنمتا درآمیزی چو گرمی با تنمبی تو غمگینم، دمی بی من مباشجان شیرینم! جدا از تن مباشبی تو آرامم به جز آزار نیستبی تو بالینم به غیر از خار نیستتا دلم بازیچه ی ایام شدباده ی عشق ترا چون جام شدگر توانی جامه ام ساز و بپوشگر توانی باده ام ساز و بنوشنه، که ما را رخصت دیدار نیستور بود، دانی که جز پندار نیستتو نسیم سرزمین دیگریبر کویر جان من کی بگذری؟من شب ِ پایان پذیر هستیملحظه یی دیگر نپاید مستیم
:پیشنهاد کتابمرگ در میزندوودی آلنترجمهی حسین یعقوبینشر چشمه۲۲۴ صفحهسال نشر: ۱۳۸۴
mamnun duste man.garche ke dir be mohabate shoma javab midam ama mamnunam ke ba tabrike garmetun yaldahaye donya ro roshan kardid
سلامشب یلدای شما هم مبارک
mersi
اگر گفتيد فرق ما چيه؟!!!! اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟ در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد. اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟ در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد. اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟ در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر. اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟ مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار. اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟ يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود.. اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟ تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه. اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود. اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند. اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟ در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد. اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟ سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد. اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند. اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟ در بلژيك وقتي شما يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن كم مي شود....اما در تهران شما وقتي يك ماشين مي خريد دائما قيمت آن زياد مي شود. اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟ در همه جاي دنيا وقتي موسيقي در مكان عمومي پخش مي شود صداي آن زياد مي كنند و وقتي در خانه پخش مي شود صداي آن را كم مي كنند....اما در ايران وقتي موسيقي در خانه پخش مي كنند صداي آن را زياد مي كنند و وقتي در مكان عمومي آن را پخش مي كنند صداي آن را كم مي كنند.
! یکی بود ، یکی نبود! اونی که بود تو بودی، اونی که نبود من بودم! یکی داشت ، یکی نداشت! اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم! یکی خواست ، یکی نخواست! اونی که خواست تو بودی، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم! یکی آورد، یکی نیاورد! اونی که آورد تو بودی، اونی که جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم! یکی برد، یکی باخت! اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم! یکی گفت، یکی نگفت! اونی که گفت تو بودی،اونی که دوست دارم روبه هیچ کس جزتو نگفت من بودم! یکی موند و یکی نموند!! اونی که موند تو بودی، اونی که بدون تو نموند من بودم ؟؟
salam . haleton chetore? man kheili dir sar mizanam be shelfari. babate goroh hayi ke behem moarefi kardid mamnonam :)
حکایت زن و خدا روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟آنگاه خداوند پاسخ گفت: ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی
فرشته ها زن هستند !!! يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن .وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنمزن از خوشحالی پريد بالا و :گفت! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم .فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد .حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد ! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه !!!فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند
ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.mohyedin arabi andlosi
کتاب گویاhttp://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/http://www.radiocp.com/
all the time. I just dont log into shelfari often.