reza bala

reza bala

به سراغ من اگر میآیی
نرم و آهسته نیا
بشکن این سنگ سکوت
که در این تنهائی
دل به جان آمده است
  • Shiraz, fa, Iran
  • member since Wednesday, November 7 2007

Groups

reza bala’s last login was 7 days ago. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Mana S

    mana s says

    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
    و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
    نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
    برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
    وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
    و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
    تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
    به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
    تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Motahareh

    motahareh says

    کتاب های الکترونیک همراه با فرمت جاوا برای گوشی تلفن همراه
    http://zmotahareh.persiangig.ir/other/
    دانلود کنید

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
    نهادم آينه‌ها در مقابل رخ دوست
    صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
    که چون شکنج ورق‌هاي غنچه تو بر توست
    نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
    بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    عجب صبری خدا دارد!

    اگر من جای او بودم

    همان یک لحظه ی اول،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

    جهان را با همه زیبایی و زشتی

    بروی یک دگر ویرانه می کردم

    **

    عجب صبری خدا دارد!

    اگر من جای او بودم

    که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

    بر لب پیمانه می کردم

    **

    عجب صبری خدا دارد!

    اگر من جای او بودم

    که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

    زمین و آسمان را

    واژگون، مستانه می کردم

    **

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم

    به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی

    تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم

    **

    عجب صبری خدا دارد!

    اگر من جای او بودم

    که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش

    به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری

    در این دنیای پر افسانه می کردم

    **

    عجب صبری خدا دارد!
    چرا من جای او باشم؟

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم

    یک نفس کی عادلانه سازشی

    با جاهل و فرزانه می کردم

    عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...

    «شعر از معینی کرمانشاهی»

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • mahboubeh

    mahboubeh says

    بزرگ ترین گناه
    ((ای داود به بندگانم بگو بعد از گناه بزرگ ،

    آن گناه بزرگتر را انجام ندهند که آن را نمی بخشم .))

    داود گفت :بارالهی آن گناه بزرگتر چیست ؟

    ((ای داود آن گناه بزرگتر ،

    ناامیدی از رحمت وبخشندگی من است .))

    پس بیائیم باخود عهد کنیم که،

    خداوند سبحان را خشمگین نکنیم .

    و نگوئیم که:

    شاید خدا مرا بخشد یا خدا مرا نمی بخشد ،

    یا آیا امکان دارد که خدا مرا بخشد .

    بلکه باید وباید بگوئیم :

    که خدا وند رحمان حتما" مرا خواهد بخشید .

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    دنگ...، دنگ ....
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمي آلوده است.
    ليك چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر مي گريم
    گريه ام بي ثمر است.
    و اگر مي خندم
    خنده ام بيهوده است.

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
    بر لب سر زمان ماسيده است.
    تند برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد ، آويزم،
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم.

    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال.

    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ :
    دنگ...، دنگ ....
    دنگ...

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Yalda

    yalda says

    True friends are like mornings, you can't have them the whole day but they will be there when you wake up tomorrow , next year & forever.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • elaheh m

    elaheh m says

    درباره جورج اورول،خالق قلعه حيوانات
    زمستان آن سال خيلي سرد بود.
    اورول پول زيادي نداشت. فكر مي‌كنم در آن اتاق سرد، خيلي سختي مي‌كشيد. مخصوصاً كه چند سالي بود به آب‌‌و‌هواي گرم برمه عادت كرده بود.... از سال‌ها قبل نوشتن را شروع كرده بود. آن موقع فكر مي‌كرديم او مرد جوان كله‌خرابي است كه بيهوده فكر مي‌كند مي‌تواند نويسنده شود اما نگاه مصممش بيهوده نبود. او استعدادش را داشت، جرأتش را داشت و پشتكاري كه براي ادامه راهش با وجود شكست و بيماري و فقر و مخالفت ديگران بايد مي‌داشت.» اين تصويري است كه يكي از دوستان خانوادگي‌ جورج اورول از 24 سالگي او در خاطرش مانده بود. رمان‌نويس، منتقد، روزنامه‌نگار و مفسر سياسي معروف قرن بيستم كه پشت نام مستعار جورج اورول پنهان شده بود، اريك آرتوربلر است. اريك يا آن‌طور كه دنيا او را مي‌شناسد، جورج در 25 ژوئن 1903 در هندوستاني كه زير سلطه انگلستان بود به دنيا آمد. يك‌ سال بعد مادرش او و خواهر بزرگترش را به انگلستان برد و از 6 سالگي به مدرسه فرستاد. جورج شاگرد زرنگي بود و توانست بورس تحصيلي بگيرد و به كالج ايتون برود، جايي كه آلدوس هاكسلي استاد زبان فرانسه‌اش شد. تحصيلاتش در كالج تمام شد اما مخارج تحصيل در دانشگاه بيشتر از آن بود كه خانواده‌ از پس آن برآيند. راهي كه به نظرش رسيد اين بود كه به پليس سلطنتي هند ملحق شود و به برمه برود. آنچه از اين 5 سال خدمت عايدش شد، تنفر از استعمار بود و تجربه‌هايي كه در نوشتن كتاب‌هايش به كار گرفت. سال 1927 به كشورش برگشت يك ‌سال بعد به فرانسه رفت اما در آنجا هم شغل پردرآمدي پيدا نكرد تا بتواند تمركزش را روي نوشتن بگذارد. چند ماهي كه گذشت از كارهاي پيش‌پا‌‌افتاده‌اي مثل ظرفشويي در رستوران هتل خسته شد و به خانه پدري‌اش در سوفولك انگلستان برگشت. به جز تدريس در كالج، براي مجله‌هاي مختلف هم مطلب مي‌داد. مطالبي كه همه با نام مستعار جورج اورول چاپ مي‌شد؛ اورول، رودخانه‌اي بود كه در سوفولك جاري بود. رمان «دختر كشيش» را زماني شروع كرد كه والدينش سخت بيمار شدند و او به ناچار تدريس را كنار گذاشت و شغل نيمه‌وقتي در كتاب‌فروشي براي خودش دست ‌و پا كرد. «كنج عاشقان كتاب همپستيد» جايي بود كه او مي‌توانست نويسندگان جوان ديگر را ببيند و جايي ارزانقيمت براي خودش دست‌ و پا كند. در 33 سالگي سفارش نوشتن كتاب «جاده‌اي به اسكله ويگان» را گرفت. براي نوشتن اين كتاب كه توصيف فقر محله‌هاي لندن است، خودش در آن محله‌ها زندگي كرد. اواخر سال 1936 بود كه به اسپانيا رفت و در جنگ به طرفداري از جمهويخواهان زخمي شد. دوستانش به او گفتند شانس آورده كه كشته نشده ولي او معتقد بود اگر اصلاً زخمي نمي‌شد، شانس مي‌آورد. تجربه‌اي كه از اين جنگ به دست آورد در كتاب «زنده‌باد كاتالونيا» آورد كه به زعم بعضي‌ها بزرگترين دستاورد اوست. در طول جنگ‌جهاني دوم در بخش شرقي راديو بي‌بي‌سي كار گرفت. سپس به عنوان اديتور ادبي «تريبيون»، نقد و تفسيرهاي سياسي و ادبي ثابتي در اين مجله به عهده گرفت. اورول در سه سال آخر زندگي سل گرفت و هرازچندگاهي در بيمارستان بستري مي‌شد. كتاب‌ها و مقالات متعددي دارد اما شهرتش از دو كتاب «مزرعه حيوانات» و «1984» حاصل شد. مزرعه حيوانات، تمثيل و هجوي است از انقلاب‌ كمونيستي شوروي. انقلابي كه در آن حيوانات مزرعه‌اي آدم‌ها را از مزرعه بيرون مي‌كنند تا خودشان براي زندگي‌شان تصميم بگيرند و به ديگران اجازه ندهند از حاصل كارشان استفاده كنند. انتخاب حيوانات در نقش هاي مختلفي كه برايشان تعريف مي‌كند بسيار بجا و متناسب است؛ خوك‌ها در نقش استثمارگران جديد، سگ‌ها در نقش محافظان آنها و گوسفندها در نقش توده عام جامعه. شعارها و عقايد تئوري‌پرداز اين انقلاب آنقدر وسوسه‌انگيز بود كه حيوانات خطر جنگ با آدم‌هاي مسلح را به جان بخرند. شعارهايي مثل «تمام حيوانات با هم برابرند» اما وقتي رهبري مزرعه به «رفيق ناپلئون» مي‌رسد، قانون‌هاي قبلي را عوض مي‌كند. لباس‌ آدم‌ها را مي‌پوشد، زندگي‌اش را به همان خانه مي‌برد، از رفاهي كه آنها داشتند بهره مي‌گيرد و به‌جاي آدم‌ها، حيوانات مزرعه را استثمار مي‌كند. نكته جالبي كه اورول با هوشمندي و تلميح به آن اشاره مي‌كند تغيير شعار رهبر جديد انقلاب است. در انتهاي كتاب، روزي حيوانات مزرعه مي‌بينند كه به جاي شعارهاي هفت‌گانه قبلي، فقط يك شعار روي ديوار نوشته شده: همه حيوانات با هم برابرند اما بعضي از آنها برابرترند!
    نقل از وبلاگ كتابدوست

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    samaneh a says

    نشانه عشق
    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود،چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت.شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام"گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر
    نزد شیوانا آمد و گفت که دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند؟شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید :چگونه می فهمی که عاشق شده ای!؟ پسر گفت:هر جا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود.در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم.!
    شیوانا گفت:اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیزمجبوراست به پدرش در کار آشپزی کمک کند.آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز
    میکند."ابر نیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:به این موضوع فکر نکرده بودم.خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر میگرفتم.
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت نکن!
    دو هفته بعد"ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت:نمیتواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند.هرجا میرود او را میبیند و به هرچه فکر میکند اول و آخر فکرش به او ختم میشود.شیوانا تبسمی کرد وگفت:اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر توفردی زشت و خشن باشد.آیا به زیبایی نه چندان او فکر کرده ای!شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کمبودن زیبایی او باشد!؟پسر کمی در خود فرو رفت وگفت:حق با شماست استاد!
    این دخترک کمی هم پیر هست و چند سال دیگرشکسته میشود.آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!شیوانا تبسمی کرد و گفت:"پس بدان که عشق و احساس تو به این دخترهوسی زود گذر والتهابی گذرا بیش نیست.
    پسرک راهش را کشید و رفت.یکی ازشاگردان خطاب به شیوانا که چرا بین عشق این دوجوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها میشوید.
    شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:"هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست.عشق لازم است و"ابر نیمه تمام" هنوزچیزهای دیگر را بیش از دختر آشپز دوست دارد."
    یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام"بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.یکی از شاگردان به شیوانا درباره ی "ابر نیمه تمام " گفت:جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنیم!؟شیوانا تبسمي کرد و گفت:دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه"ابر نیمه تمام" بگوید.از این پس نام او"تمام آسمان" است.اگر من از این بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه ی این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان"برسید.او اکنون معنای علمی و واقعی عشق را در رفتار و کردارخود نشان داده است.

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Leila

    leila says

    دوستان من كجاهستند؟
    روزهاشان پرتقالي باد

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کردسنگ غرق شود نه انکه تو متلاطم شوی

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Leila

    leila says

    اي پرتواميدراهنمايم باش
    پيش پايم راروشن كن
    نوراميدبرهمين اندك بتابان
    منظره هاي دوردست رانميخواهم
    فقط پيش پايم راروشن كن
    همين يك قدم كافيست

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • punnya p

    punnya p says

    Reza, thanks for your message. But, I dont understand this language. Please message to me in English.

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • leila a

    leila a says

    بابل در جست و جوی بابل

    بابل...
    برجها و ستونها
    سکوت و گورستانهای در یاد مانده
    هنگام ضربه پتک، تنها سنگی کافی است
    که باااابل در ما فریاد برکشد:
    مرا خواهند کشت

    همه به جست و جوی بابلند
    خون الکترونیکی –
    چکش بی رحم

    بابل دینامیت ها
    به جست و جوی بابل است
    سپتامبر 1980
    الجنابي
    ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Tali

    tali says

    the second one I can read
    hi :)

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
    مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
    بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

    توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

    posted 1 month ago. ( send a note )