Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

reza bala

reza bala

به سراغ من اگر میآیی
نرم و آهسته نیا
بشکن این سنگ سکوت
که در این تنهائی
دل به جان آمده است
  • Shiraz, fa, Iran
  • member since November 7, 2007

reza bala’s last login was Tuesday, September 28, 2010.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • sara

    sara says

    این زورِ پشتِ عقربه‌ها،
    روزگارِ ماست.
    گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست.
    رضا جان سالي سرشار از ارامش را برايتان آرزومندم.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Ghavamifar

    Ghavamifar says

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

    که در آن همواره اول صبح

    به زبانی ساده

    مهر تدریس کنند

    و بگویند خدا

    خالق زیبایی

    و سراینده ی عشق

    آفریننده ماست

    مهربانیست که ما را به نکویی

    دانایی

    زیبایی

    و به خود می خواند

    جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

    دوزخی دارد

    به گمانم

    کوچک و بعید

    در پی سودایی ست

    که ببخشد ما را

    و بفهماندمان

    ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

    که خرد را با عشق

    علم را با احساس

    و ریاضی را با شعر

    دین را با عرفان

    همه را با تشویق تدریس کنند

    لای انگشت کسی

    قلمی نگذارند

    و نخوانند کسی را حیوان

    و نگویند کسی را کودن

    و معلم هر روز

    روح را حاضر و غایب بکند

    و به جز از ایمانش

    هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

    مغز ها پر نشود چون انبار

    قلب خالی نشود از احساس

    درس هایی بدهند

    که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند

    از کتاب تاریخ

    جنگ را بردارند

    در کلاس انشا

    هر کسی حرف دلش را بزند

    غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

    تا ، کسی بعد از این

    باز همواره نگوید:"هرگز"

    و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

    زنگ نقاشی تکرار شود

    رنگ را در پاییز تعلیم دهند

    قطره را در باران

    موج را در ساحل

    زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

    و عبادت را در خلقت خلق

    کار را در کندو

    و طبیعت را در جنگل و دشت

    مشق شب این باشد

    که شبی چندین بار

    همه تکرار کنیم :

    عدل

    آزادی

    قانون

    شادی

    امتحانی بشود

    که بسنجد ما را

    تا بفهمند چقدر

    عاشق و آگه و آدم شده ایم

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

    که در آن آخر وقت

    به زبانی ساده

    شعر تدریس کنند

    و بگویند که تا فردا صبح

    خالق عشق نگهدار شما

    مجتبی کاشانی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    همیشه از خوبی‌های آدم‌ها برای خودت دیوار بساز. پس هر وقت در حق تو بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار بردار ! بی‌انصافیست اگر دیوار خراب کنی

    از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار

    هیچ وقت از مشکلات زندگی اندوهگین مشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد

    خداوند اگر آرزویی در تو نهاده ، قطعا توانایی آن را در تو دیده است

    دوست داشتن یک نوع باور است، خوشا به آن باوری که صادقانه باشد

    دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند، اما بی خبرند از نزدیکی دلهای ما


    ناشناس

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    آغاز هرروز نو به تو ميگويد كه شايسته آني كه لبخند بزني
    آغاز هر روز نو تو را به اين باور ميرساند كه ميتواني دل ديگري را شاد كني
    زيرا اين تويي كه خوبي و زيبايي
    زيبايي تو در درون است و اين زيبايي با حضورتو
    جهان را از خود لبريز ميكند.
    و ديگران ميتوانند آن را احساس كنند.
    شاد زي
    زندگي به تمامي در برابر توست
    زندگي از آن توست
    و فرصتي در برابرت كه آن كس و آن چيزي باشي كه ميخواهي ..

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    هر كس كه بتواند با امكانات محدود، پیرامونش را دلپذیر سازد، یك فرد موفق محسوب می‌شود.

    خودتان را دوست داشته باشید،‌ زندگی‌تان را ارج نهید و بگذارید كه جهان، شادمانی و سرور را در شما جاری كند.

    برای شادی كردن تا فردا صبر نكن و از آن‌چه كه خداوند به تو هدیه داده لذت ببر و سپاسگزار باش.

    همیشه نسبت به مهر و عشق همراهتان سپاسگزار باشید و حرمت آن را حفظ كنید.

    حد و مرزت را مشخص كن و با رفتارت نشان بده كه دیگران تا چه حد می‌توانند وارد حریمت شوند. این كه حریم خصوصی داشته باشی، دلیل بر خودخواهی تو نیست.

    زندگی سبزترین واژه است و رسالت ما در این جهان، همچون بارانی است كه بر دشت زندگی می‌بارد و به آن طراوت می‌بخشد.

    همه را در دایره مهر خود قرار دهید، حتی دشمنانتان را. از خدا برای آن‌ها طلب آمرزش كنید، بدی‌هایشان را ببخشید و دوستشان بدارید.

    یك درخت سیب وقتی به كمال می‌رسد و میوه می‌دهد كه تمام نیرو و توانش را معطوف ذات شكوهمند خود كند نه آن‌كه چشم دیدن شكوفه‌های گیلاس همسایه‌اش را نداشته باشد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
    ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

    خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره
    خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
    ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
    تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
    و چراغ راهمون میشه

    نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
    ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
    ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
    بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
    به راهت ادامه بده

    وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
    ناراحت نشو
    حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

    وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه
    دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست
    برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد
    که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری

    تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه
    تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
    اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
    و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

    ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
    یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
    باید به جای این کار
    در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم


    هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن
    چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

    وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟
    خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری
    پس، در زندگی راهت رو ادامه بده

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست.

    وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد که مي توان مرتکب شد، چرا بايد همان قديمي ها را تکرار کرد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    از این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی فقط وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    اينجا شهر من است بهشت كوچك من گيلان سرسبزم

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B4%D8%AA

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    تنها با شهرت نيست كه ميتوان جاودانه شد
    اين است راز جاودانگي

    www.iran-ehda.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    آيا تا به حال وقتي به پارک رفته اي.. تو زمين بازي به بچه هايي که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده اي؟؟
    يا زماني که قطرات بارون به زمين برخورد ميکنند به صداي اون گوش داده اي ..؟
    ايا زيبايي بالهاي يک پروانه زماني که به هر طرف پرواز ميکند را ديده اي ؟؟
    وقت غروب در آسماني نيمه ابري آيا انعکاس رنگ خورشيد را در ابرها نطاره گر بوده اي ؟؟
    وقتي از دوستي ميپرسي حالت چطور است..آيا صبر ميکني تا پاسخي دريافت کني؟؟


    آيا تا بحال به کودک خود گفته اي،

    "فردا اين کار را خواهيم کرد"

    و آنچنان شتابان بوده اي

    که نتواني غم او را در چشمانش ببيني؟

    آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد،

    نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيد.

    آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله به پايان مي رسانيد،

    گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.

    زندگي که يک مسابقه دو نيست!
    کمي آرام گيريد

    به موسيقي زندگي گوش بسپاريد،

    پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.

    من باور دارم که... هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم
    زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

    من باور دارم که..........دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند بايد اين واقعيت را که رازی دارد، کتمان کند.

    گوته

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    داستان مردی که می دانست چگونه زندگی کند و عقیده داشت بقیه نمی دانند که چگونه زندگی کنند


    هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ....

    ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

    روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

    ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

    من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

    کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

    هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

    بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
    همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
    ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
    تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
    گفتم: نه !
    گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
    با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ..... نمي دونم !!!

    ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين

    حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

    ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
    جواب دادم: نه
    ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    سلام از آشنايي با شما خوشوقتم اميدوارم بتونيم دوستان خوبي براي هم باشيم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    هيچ شعری شاعر ندارد، هر خواننده‌ی شعری شاعر آن لحظه‌ی شعر است.

    پابلو نرودا

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    ممنون برای پذیرفتن دعوت دوستی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Sousan S

    Sousan S says

    hi reza
    thanx for request friendship and note is so beautiful

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    سلام
    امیدوارم بتونیم از دانسته های هم استفاده کنیم.

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    • استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
    شاگردان هر کدام جوابهايي دادند اما پاسخهاي هيچکدام استاد را راضي نکرد
    سرانجام او چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند
    سپس استاد پرسيد : هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟ آنها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي آرام با هم صحبت مي کنند چرا؟ چون قلبهايشان خيلي به هم نزديک است . فاصله قلبهايشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد : هنگامي که عاشقشان به يکديگر بيشتر شد چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود
    سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد
    به اميد اينکه همه عاشق باشند تا هيچ فاصله اي بين قلبها نباشه

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    در طریقت هرچه نزد سالک آید خیر اوست

    "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

    توي كشوري
    يه پادشاهي زندگي ميكرد
    كه خيلي مغرور ولي عاقل بود

    يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه
    آوردند
    ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي
    ساده بود
    شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
    و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
    فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
    من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد
    روي آن بنويسيد

    شاه به فكر فرو رفت
    كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
    وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
    همه وزيران را صدا زد وگفت
    وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد
    هستيد بگوييد

    وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
    ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
    دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
    كشور جمع كنند و بياوند
    وزيران هم رفتند و آوردند
    شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
    بتواند بهترين جمله را بگويد
    جايزه خوبي خواهد گرفت
    هر كسي به چيزي گفت
    باز هم شاه خوشش نيامد
    تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت
    با شاه كار دارم
    گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
    پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
    همه خنديدند و گفتند تو و جمله
    اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
    خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
    راضي كند كه وارد دربار شود
    شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
    پير مرد گفت
    جمله من اينست
    "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
    شاه به فكر رفت
    و خيلي از اين جمله استقبال كرد
    و جايزه را به پير مرد داد
    پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه
    مي افتد به نفع ماست

    شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
    تو سر من كلاه گذاشتي
    پير مرد گفت نه پسرم
    به نفع تو هم شد
    چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

    پس از اين حرف پير مرد رفت
    شاه خيلي خوشحال بود
    كه بهترين جمله جهان را دارد
    و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
    از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
    ميگفت
    هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه
    وآن را ميگفتند
    كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا اينكه يه روز
    پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
    چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را بريد و
    قطع كرد
    شاه ناراحت شد و درد مند
    وزيرش به او گفت
    هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
    شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
    ميگوئي كه به نفع ما شده
    به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
    بيندازد وتا او دستور نداده
    او را در نياورند
    چند روزي گذشت
    يك روز پادشاه به شكار رفت
    و در جنگل گم شد
    تنهاي تنها بود
    ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را
    گرفتند
    و مي خواستند او را بخورند
    شاه را بستند و او را لخت كردند
    اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
    خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
    ولي پادشه 2 تا انگشت نداشت
    پس او را ول كردند تا برود
    شاه به دربار باز گشت
    و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
    وزير آمد نزد شاه و گفت
    با من چه كار داري؟
    شاه به وزير خنديد و گفت
    اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع
    ماست درست بود
    من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو
    در زندان شدي
    اين چه نفعي است
    شاه اين راگفت واو را مسخره كرد
    وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
    شاه گفت چطور؟
    وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با
    خود ميبرديد
    ولي آنجا من نبودم
    اگر ميبودم آنها مرا ميخوردند
    پس به نفع منهم بوده است
    وزير اين را گفت و رفت

    posted 2 years ago. ( send a note )