Ali DN

Ali DN

"My words fly up, my thoughts remain below: words without thoughts never to heaven go" Shakespeare
By the way, I love Oral & Maxillofacial Pathology.
  • Shiraz, Iran
  • member since Wednesday, November 7 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 102 notes
  • Yalda

    yalda says

    رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند

    posted 1 hour ago. ( send a note )
  • donatella c

    donatella c says

    life is to live in any shape you are!

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    تنها با عشق
    ترا به مبارزه می خوانم
    میان لحظه ای و لحظه ای دیگر
    آنگاه، تو پیروز می شوی
    و عشق در برابرت شکست می خورد
    !ای روزگار
    غاده السمان

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • donatella c

    donatella c says

    each has its own firmament oblivion!

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    هیچ مدادی وقتی خیس می شود
    نمی نویسد
    چشم از کاغذهای کاهی بر می دارم
    قهوه ام را به یک جرعه سر می کشم
    و پیراهن سفید تو را به یاد می آورم
    و دامن گلدارت را
    در آستانه ی آشپزخانه

    http://teekany.blogfa.com/

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • Leila

    leila says

    سلام دوست عزيز
    ممنون ازدعوتتان
    اميدوارم دوستان خوبي باشيم
    سبزباشيد
    ليلا

    posted 11 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    گویی در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود ... که اینچنین بی خوابی مرا تعبیر می نمود

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    سلام
    بيايد تو اين شبهاي عزيز برا همديگه دعا كنيم.
    ما رو هم فراموش نكنيد. ممنون

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • maryam

    maryam says

    شريعتي :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Yalda

    yalda says

    بيايد تو اين شبهاي عزيز برا همديگه دعا كنيم.
    مارو فراموش نكنيد.مرسي

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    من فرار می کنم
    من با همه ساعتهایی که دیر می گذرند فرار می کنم
    با عقربه هاشان می چرخم و می چرخم و می چرخم
    و صبر می کنم تا زمان برسد...به من برسد!
    و هیچ می شوم...
    سکوت می کنم به جای تمامی هیاهوهایم
    سکوت می کنم به جای همه نبودن هایم
    و هیچ می شوم...
    هیچ ِهیچ ِهیچ

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Doris T

    doris t says

    Great. I await your comments. See you there.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    طلوع سرد بي خوابي
    شب تاريك تنهايي
    هوا دلتنگ خورشيد است
    و من غمگين خود بودن
    چه دشوار است تهي بودن
    چه اندازه كه تنهايم
    امان از درد بي درمان تنهايي
    امان از روي آب ماندن
    همه دلبستگي ها پوچ
    همه وابستگي ها چون حبابي روي اين دريا
    كنار ساحلم اما ، چرا دريا غم انگيز است ؟
    صدفها مانده بر شن هاتهي از باور دريا
    و روي خواب نرم و نازك شن هاي بي احساس
    نوشتم راه فردا را

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Doris T

    doris t says

    Ali, Thanks for joining Mentoring Men. We are thrilled to have you with us. I hope you enjoy yourself and make many new friendships. I look forward to all of your contributions to the group and I hope you find nuggets to take with you as well. If you haven't already, please stop by the Introduction thread and tell everyone about yourself. Please jump right into some on-going discussions and feel free to begin new ones.
    Welcome.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Elham .K

    elham .k says

    feshar bar niruye takhayolat miafzayad.hengami ke chizi maneye kar nist,ruh baraye faaliat dalile kamtari miabad.ensan jaee ke vaghti mahdud,va andazehiy moayan baraye sokhan dar dast darad,adat mikonad tanha be anchizi biandishad ke asasist va ba shedati do barabar zendegi mikonad chon vaghte kamtari darad....zire yogh ast ke mitavan pey be arzeshe azadi bord.....

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • donatella c

    donatella c says

    She walks in beauty, like the night
    Of cloudless climes and starry skies;
    And all that's best of dark and bright
    Meet in her aspect and her eyes:
    Thus mellow'd to that tender light
    Which heaven to gaudy day denies.
    One shade the more, one ray the less,
    Had half impair'd the nameless grace
    Which waves in every raven tress,
    Or softly lightens o'er her face;
    Where thoughts serenely sweet express
    How pure, how dear their dwelling-place.

    And on that cheek, and o'er that brow,
    So soft, so calm, yet eloquent,
    The smiles that win, the tints that glow,
    But tell of days in goodness spent,
    A mind at peace with all below,
    A heart whose love is innocent!lordBayron

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    مرسی که هستی
    و هستی را رنگ می‌زنی
    هيچ چيز از تو نمی‌خواهم؛
    فقط باش
    فقط بخند
    فقط راه برو
    نه. راه نرو
    می‌ترسم پلک بزنم
    ديگر نباشی

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • kamelia

    kamelia says

    كندو
    آن كارخانه ي عسل شيرين
    تعطيل است
    زنبورها
    درموسم تسلط باران
    هرگزبه باغ هاي شكوفه
    راهي نمي برند
    تاكي باران
    بانيزه هاي نقره،يورش مي برد به باغ؟

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Leila

    leila says

    شطرنج

    هميشه برده،خواه تو-هميشه مات،خواه من
    بچين،دوباره مي زنيم،سفيدتو،سياه من
    پياده رادوخانه توومن يكي-نه بيشتر
    هميشه كل راه تو،هميشه نصف راه،من
    تمسخروتكان "اسب"،واندكي درنگ،تو
    نگاه ودست بر"پياده"بازهم نگاه من
    يكي توويكي من ويكي تويكي نه من!
    دوباره روسفيدتو،دوباره روسياه من
    توبرده اي ومن خوشم كه درنبردزندگي
    توهستي ونمانده ام دمي بدون شاه من!

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 102 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy