Books

Request Friendship
Send Request Cancel

mojgan m

mojgan m

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت more »
  • member since November 7 2007

mojgan m’s last login was Wednesday, July 2 2008.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Mohammadreza A

    Mohammadreza A says

    شخصی می خواستند با آوردن بخشی از نسک "چنین گفت زرتشت" نوشته ی فریدریش ویلهلم نیچه نشان بدهد که دین زرتشت دینی هواخواه جنگ و خونریزی است،این شخص که با ستیهندگی بی اندازه اش که فراموش کرده بود این نسک نمایانگر اندیشه ی خود نیچه است که آن را پیامبر گونه بیان می کند و علاقه و عشق اش به فلسفه ی خردگرای زرتشت او را به گزیدن نام زرتشت برای مزین کردن نسک اش برانگیخته است،در پاسخ ایشان نوشته ای از ویل دورانت که از بزرگترین و شناخته شده ترین کهن نگاران است به همراه گفته ای از خود نیچه در ستایش زرتشت برای ایشان آوردم که برای آگاهی همگان در زیر آمده استویل دورانتدین زرتشت،دینی با فروشکوه بود که همچون دیگر دین ها که سرشار از درونمایه ی خونریزی و بت پرستی و خرافه گرایی بودند ،روی خوشی به این ناشایست ها نشان نداد و پاک و پاکیزه بود.زرتشت این دستور طلایی را داده است که آنچه را بر خود نمی پسندی بر دیگران روا مدار،خویشکاری هرکسی سه سویه است1.با دشمن چنان رفتار کن که دوست گردد 2.بدجنس را به راستی و درستی رهبری و راهنمایی کن و نادان را به دانایی 3.و سومین بخش آن است که بزرگترین برتری،پارسایی و پرهیزکاری است و پس از آن راست گویی و راست کرداریفردریش نیچهزرتشت بزرگترین پیامبر هوشمند و تیزهوشی است که پایه های گسترده ی اندیشه سازنده و انسانی اش تا کنون برای باختر استوارترین ستون زندگی بوده است.اندیشه ی زرتشت آموزش های بزرگی برای نیک زندگی کردن،نیک در پیوند بودن،نیک رفتار داشتن و نیک سخن گفتن و بالاتر ازهمه چگونه ارج و ارزش نهادن به دیگران است.او هیچ گاه در هیچ سخنش از به کار بردن پی در پی راستی و درستی خودداری نکرده است و پیوسته همه مردم را بدین خوانده است. در سخن زرتشت شکوهی یافت می شود که در کمتر سخنی می توان یافتمایه ی نازش ما ایرانیان است که یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان اینچنین شیفته ی زرتشت پاک می شود که فلسفه ی خود را به نام او می نویسد پاینده ایران

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    هروقت گلی را بو کردی هرگز اونو نگاه نکن چون اگه نگاهتو به خاطر بسپاره شوق دوباره دیدنت اونو پرپر میکنه.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeeid

    Saeeid says

    که بود آمد و رفت و کسی نفهمیدش
    چه کرد او که بشر چون خدا پرسدیدش
    چه کرد وصله های آن گیوه های پاره ی او
    فلک ندید کسی را به گرد تقلیدش
    خدا که گفت علی هست سوره اخلاص
    خدا که گفت علی هست عین توحیدش
    چو دید مزه او را کسی نمی فهمد
    به شاخسار زمین دست برده و چیدش
    خلاصه خسته شد از نور او دل خفاش
    علی الصباح پلیدی شکست خورشیدش
    به آسمان نکند حذف شهره آبتری
    همین که هست زمین را ابوتراب ترین

    ولادت مولي العارفين سيماي عشق و عرفان مولود كعبه علي ابن ابيطالب را صميمانه به شما و خانواده محترم تبريك عرض مي كنم.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
    - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
    مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: روز به خیر
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

    بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Arsham Belivany

    Arsham Belivany says

    جشن مهرگان مبارک
    همیشه شاد باشید !!!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ahura Mazda (My GOD)

    Ahura Mazda (My GOD) says

    دريغ و درد

    چه درد آلود و وحشتناک
    نمي گردد زبانم که بکويم ماجرا چون بود
    دريغا درد
    هنوز از مرگ نيما من دلم خون بود…

    بسي پيغام ها،سوگندها دادم
    خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
    نهادم دست هاي خويش چون زنهاريان بر سر
    که زنهار،اي خدا،اي داور،اي دادار
    تو را هم با تو سوگند،آي
    مکن ، مپسندين، مگذار

    ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد
    پس از عمري همين يک آرزو ، يک خواست
    همين يک بار مي خواهد
    ببين،غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد
    خداوندا،به حق هرچه مي دانند
    ببين،يک مرد مي گريد…

    چه سود اما ، دريغ و درد
    در اين تاريک ناي کور بي روزن
    در اين شب هاي شوم اختر که قحطستان جاويد است
    همه دارايي ما،دولت ما،ورما،چشم چراغ ما
    برفت از دست
    دريغا آن پريشا دخت شعر آدميزادان،
    نهان شد، رفت،
    از اين نفرين شده مسکين خراب آباد.
    دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند،
    آن آزاده،آن آزاد
    دريغا آن پريشا دخت
    نهان شد در تجير ابرهاي خاک
    و اکنون آسمان ها زچشم اختران دور دست شعر
    به خاک او نثاري هست،هرشب،پاک

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
    نو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
    بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
    و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
    و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
    تو از بیم کرکسان
    به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
    چرا که می دانی آباد خواهم شد
    و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
    سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
    تا مرا از خود سرشار کنی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ali r

    ali r says

    اینجا/ایران
    من یک غریبه ام
    اما
    هیچ جای دیگر هم وطنم نیست

    علی رمضانی)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    سفر باید کرد
    دو قدم مانده تا قاف....
    ع ، ش

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sahar s

    sahar s says

    آنچه احساس خوبی به تو می دهد اعتماد کن.زندگی برای آن كسی ارزشمند می شود كه خوب آموخته با شد با همان اشتیاق به آینده بنگرد كه بگذشته نگاه می كند.زندگی هیچ تضمینی درباره آنچه در راه است نمی دهد اما برای کسانی که رویاهایشان را باور دارند هدیه ایست گرانبها.این تمام یك انگاره است كه به زیستن اعتبار میدهد.هیچ قسمت از زندگی نمی تواند تا ابد پایدار بماند و هیچ لحظه ای نمی تواند جای موج بلند غلطان و سیر دراز آهنگ زندگی در بستر سالهای عمر را بگیرد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    راه بهشت



    مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
    پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
    - «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
    مسافر گفت: روز به خير
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
    مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.
    مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
    مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
    مسافر حيران ماند: بايد جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

    بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza a

    reza a says

    تنها همچو قطره باران !

    چه قدر امروز دلم تنگ است
    چه قدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسیع رویاهای من غمگین می بارد.
    چه قدر امروز دلم پر از قطره های باران است و می خواهد
    قطره اشکهایش را حواله ی کوچه های شهر کند.
    چه قدر دلم می خواهد، زیر ناودانهای تهی از آشیانه هر پرنده به ایستم.
    چه قدر دلم می خواهد
    هوار برکشم، داد بزنم
    آی کجاست بانوی من، کجاست؟
    چه قدر امروز« بـاران» تند می بارد
    چه قدر امروز خیابانهای شهر آرامند

    چه قدر لذت می برم از تماشای مردمی که زیر طاقهای فرسوده ی شهر،
    نگران بارش باران و وسوسه های خیس آب و موهای شانه کرده شان هستند
    و چه قدر لذت می برند از تماشای مرد دیوانه ای که تنها، غرورش را تسلیم باران
    تند کرده است.
    چه قدر دلم می گیرد از نفس های سرد مردم،
    چه قدر دلم می گیرد از تماشای عشق های پوشالی مردم.
    عشق دخترکی که دستانش در دست مردی بیگانه بود
    عسق دخترکی که ناخواسته به حراج لذت شبانه ی مرد بیگانه رفته بود.
    تکلیف شب چیست؟
    آی من این را می پرسم: تکلیف شب چیست؟
    تکلیف این همه سکوت و این همه طراوت شب چیست؟
    چرا دختران شبانه آبستن می شوند؟
    چرا عشق، تفاله ی هم آغوشی لذت شبانه می شود؟
    چرا ضجّه های یک بیوه زن تنها، شبانه به گوش می رسد؟
    چرا مزد زحمت روسپیان را شبانه در دست هاشان می گذارند؟

    «آه بانو ...
    چه دارم می نویسم؟»

    چرا عشق را زیر باران تجربه نمی کنند؟
    چرا عشق را در حریم نفسهای گرم و پرتپش نگاه های معصومانه پنهان نمی کنند؟
    چرا عسق را نمی فهمند؟
    چرا لذت می برند، از تماشای مردی که عشقش را زیر باران تجزیه می کند؟
    چرا؟
    چرا؟
    چرا؟
    من این را می پرسم: چرا؟


    به همه سلام می کنم
    به همه ی انسانهای هیجان دوست
    به همه ی آدمهایی که زیر طاقهای فرسوده ی شهر
    پوسیده اند
    به همه ی آنهایی که به تماشای مرد دیوانه نشسته اند
    به همه سلام می کنم
    آی سلام، سلام، سلام!



    آه که کسی سلامم را پاسخ نخواهد داد.
    کسی نگاهم را نخواهد دید
    کسی نخواهد خواند
    کسی نخواهد ماند .
    زیر ناودان می روم
    زیر ناودانی که از آبشار پشت بام شیروانی می بارد
    زیر ناودانی که آبشارش گل و لای دیروز آسمان آفتابی را دارد
    «می خواهم خیس باران شوم»
    می خواهم اشکهایم را زیر آبشار بارانی قایم کنم.
    می خواهم شعری بگویم
    می خواهم شعر باران را زیر آبشار باران بگویم.
    آی . «بارون می آد جارجار
    دلـم پـُرِ زار، زار
    بارون می آد های، های
    آه می کشم وای، وای»
    و چه لذتی دارد تماشای خنده های مردم شهر که حواله بر شاعر دیوانه می کنند.
    از تمامی نگاهـها هیچ نگاهی آشنـای من نبود و
    از تمامی هیاهو ها هیچ صدایی آشنای من نبود.
    از تمـامی خنده ها هیچ تبسمی آشنای من نبود.
    من تنها بودم و تنها می سرودم.

    سلام ، سلام
    سلام تنهایی سلام
    چه می نگری بر این ایام؟
    جامه ات خیس آمد از باران
    چه تنها دور مانده ای از یاران
    آی سلام، سلام، سلام ...
    و تنها کسی که به من تنها تن داده بود، تنهایی بود.
    پس
    بدرود باران، بدرود یاران!
    بدرود ابرهای تیره و مه آلوده ی باران!
    بدرود دست ها و لبهای پر خنده ی یاران
    من به آغوش «تنهایی» می روم.
    درب های چوبی اطاقم را چفت می بندم
    دست گیره ی سرد آهنیش را محکم می اندازم.
    پنجره هایم را پر از پرده های سکوت و وهم می آویزم
    و لبهایم را می بندم.
    تا که به غیر از من و تنهایی هیچ کس آنجا نباشد.
    تا به غیر از تنهایی هیچ کس را در آغوش نگیرم.
    تا که برای هیچ کس نباشم.
    تا که برای هیچ کس نخوانم.
    می خواهم در خواب رویاها خوشه ای باشم در دورترین صحرا
    در دورترین سقف آسمان ستاره ای و
    در عمیق ترین آب اقیانوس سنگ پاره ای،
    که روزی در دست های کودکی زیبا
    قرار بود خانه ای گردد
    در بازی های کودکانه ی کنار دریا.
    آه که چه ساده و چه زیبا مرا بر آب های دریای جوشان رها کرد و
    چه ساده و زیبا در عمق اقیانوس غرق شده و غوطه می خورم!
    سلام شقایق!
    سلام بر تو ای شقایق دریا
    سفرت به سلامت، بار و توشه ای بسته ای بر روی آبهای دریا
    آفتاب نگران توست
    همچنان که تو نگران آفتاب
    سفرت به خیر ای ماهتاب!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود ، و به ماهي نگاه ميکرد و مي گفت : سقف قفست شکسته چرا پرواز نمي کني

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    تلاش براي فراموش کردن کسي که دوستش داري درست مثل اين مي مونه که کسي رو که تا حالا نديدي رو بخواي به خاطر بياري

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • saeedeh k

    saeedeh k says

    مارو اکلینز : اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    جملات و سخنان زيبا و نغز از بزرگان:



    - دست بگیر، شما را از دیگران جدا می کند، دست بده اتحاد ایجاد می کند.

    - وقتی از کار دست بکشید که کار شما انجام شده باشد، نه آنگاه که خسته شده اید.

    - روابط یک جانبه نمی پاید. اگر یکی همیشه از خود مایه می گذارد و دیگری فقط بهره می برد، دیر یا زود رشته ارتباط می گسلد.

    - از این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی فقط وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکند.

    - اعضای قابل اعتماد تیم به انجام هر کاری که از آنها برآید اشتیاق دارند.

    - توفیق تیم در گرو انضباط اعضای آن است: انضباطِ اندیشیدن، انضباطِ احساسات و عواطف و انضباطِ لازم برای اقدام و عمل

    - کسی که انضباطِ اندیشیدن دارد، هر کاری را بهتر انجام می دهد.

    - اگر خلق و خوی خود را کنترل نکنید، برنده نخواهید شد.

    - تفاوت برنده و بازنده در عمل و بی عملی است

    - صفتهاي بايسته يك رهبر:

    1- شخصیت، 2- جاذبه، 3- تعهد، 4- ارتباط، 5- لیاقت، 6- شجاعت، 7- قدرت تشخیص، 8- تمرکز، 9- بزرگواری، 10- ابتکار،

    11- گوش دادن، 12- شور و شوق، 13- نگرش مثبت، 14- مشکل گشایی، 15- روابط، 16- مسؤولیت، 17- امنیت خاطر،

    18- تسلط بر نفس، 19- خدمتگزاری، 20- بیاموزید، 21- آینده بینی و قوه تشخیص

    - اگر زندگی ات در خطر نیست. خود را به ستیز میفکن.

    - شهریاری که خشمگین باشد. قادر به تشکیل سپاه نیست و فرمانده ای که ناراضی باشد. قادر به جنگیندن نیست

    - بعد از چندی، شهریارخشمگین ممکن است شاد شود و فرمانده ناراضی راضی گردد. ولی سرزمینی که از دست رفت، دیگر به دست نمی آید و مرده به زندگی باز نخواهد گشت.

    - تاریخ تا کنون جنگی طولانی به خود ندیده است که در آن کشوری به مناقع قابل توجهی رسیده باشد.

    - کسانی که اسلحه شان را به سرعت کنار نگذارند، خود شکار اسلحه ها خواهند شد.

    - برای دشمنی که محاصره شده است. یک راه فرار باز بگذارید بدینسان او حس می کند که راهی به جز مردن هم می تواند داشته باشد.

    - فرمانده مجرب به جای آن که پیروزی را از افراد خود بخواهد، پیروزی را در دل فرصت ها می جوید.

    - جاده هایی هستند که نمی بایستی در آن ها قدم نهاد. دشمنانی هستند که نمی بایست بر آن ها تاخت. شهرهایی که نباید بر آن ها حمله برد و زمین هایی که نباید بر سر آن ها مشاجره نمود.

    - نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد.

    - نگرش ها واگیردار هستند.

    - سرعت پخش نگرش بد بیش تر از نگرش خوب است.

    - نگرش واقعیت درونی هرکس را برملا می کند و تظاهر آن، کارها و حرکات اوست.

    - تنها فرق بین موفقیت و شکست، نوع نگاه است.

    - هیچ عاملی نمی تواند افرادی را که دارای ذهنیت درست هستند از رسیدن به هدف و مقصود بازدارد و هیچ عاملی نمی تواند به کسانی که ذهنیت نادرست دارند کمک کند.

    - وجود نگرش خوب در میان بازیکن ها لزوما سبب موفقیت تیم نمی شود، اما داشتن نگرش بد شکست تیم را تضمین می کند.

    - بدون داشتن بازیکن های بزرگ امکان بردن وجود دارد اما با داشتن بازیکن های بزرگ هم می توان میدان را به حریف واگذار کرد.

    - بزرگ ترین دستاوردهای تاریخ کار انسان هایی بوده که فقط اندکی از انبوه همتایان خود پیش تر بوده اند.

    - خوب، دشمن بهتر است.

    - رهبران می دانند برای گزینه بهتر باید خوب را جواب کنند.

    - ملاک موفقیت یک رهبر به میزان ماندگاری سازمان بعد از اوست.

    - یک رهبر هرقدر هم ذاتا ماهر و هنرمند باشد، اگر بر نفس خود مسلط نباشد نمی تواند از همه ی توانایی و استعدادش بهره مند شود.

    - گاه آن قدر سرگرم تمیز کردن مغازه می شویم که فراموش می کنیم در را به روی مشتریان باز کنیم.

    - بهترین کار، کاری است که از انجام آن لذت می بریم. شغلی را بپذیر که عاشق آن باشی.

    - استعداد بدون انضباط مانند اختاپوسی است که سوار رولراسکیت شده است. جنب و جوش زیاد ولی جهت حرکت نامعلوم.

    - اگر آرمان شما در خدمت دیگران نیست، لابد آرمانی حقیر است.

    - کارایی اساس بقا است. اثربخشی اساس موفقیت است.

    - انسان استعداد رهبری دارد. اما یک شبه نمی توان رهبر شد. رهرو این راه باید صبور و شکیبا باشد.

    - قهرمانان آنانی هستند که می دانند کیستند.

    - زمانی که شما بالاخره تصمیم گرفتید تا سکان دار زندگی خود باشید، تا آن چه را برایتان واقعا اهمیت دارد بشناسید. تا برنامه و جهتی را تعیین کنید که روشن کند دقیقا به کجا و چگونه می روید، آن گاه شما نیز از همان احساس آرامشی سخن خواهید گفت که چرچیل در تاریک ترین ساعات تاریخ انگلستان از آن یاد کرده است. چرچیل این توانایی را داشت که بگوید: [مطمئن هستم که نباید شکست بخورم.] من به احترام اعتماد به نفسی که این معنی از آن برخاسته است، سر تعظیم فرود می آورم.

    - تجربه کار گروهی انسان را فروتن می کند.

    - گروه ها چیزی بیش تر از یک تجمع ساده افراد انسانی هستند. تفاوت بین یک گروه و یک توده انسانی، ناشی از بارقه الهی است که در گروه وجود دارد، ولی توده فاقد آن است.

    - چنانچه اعضای گروه نیت، تصمیم و ارزش های مشترکی داشته باشند، در آن صورت آن ها علاقمند به جایگزینی خودخواهی با دیگرخواهی خواهند بود.

    - نکته شگفت انگیز این است که وقتی گروه را بر خود مقدم بدارید، به ناگهان اهداف شخصی تان بهتر از زمانی که خود را مقدم می داشتید، برآورده خواهد شد.

    - مچ افراد را در حین انجام کارهای درست یا تقریبا درست بگیرید (و برای این کارشان آن ها را تشویق کنید و به آن ها پاداش دهید.)

    - بازیکنان خبره و ماهر تحت نظر مربیان ترسو و محتاط نمی توانند یک گروه توانمند پیروزی آفرین درست کنند.

    - کسی که به من اعتماد می کند، از کسی كه مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mansour b

    mansour b says

    سلام موزكان خوبي
    دشمن دانا به از دوست نادان

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reza r

    reza r says

    دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . گابريل گارسيا مارکز

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    salam mojgane gol ....
    mamnoon az Note zibat .....
    hamare shad bashi ...
    PAYANDEH IRAN

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    الو ... الو... سلام
    الو ... الو... سلام

    کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

    مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

    پس چرا کسی جواب نمیده؟

    یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

    خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

    بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

    هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

    صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

    فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

    بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

    بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

    بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

    دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

    چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

    آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

    نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

    مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

    خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

    کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

    بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

    کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

    posted 1 year ago. ( send a note )